eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۵۹ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ در آن لحظه واقعاً دلم می‌خواست شهید بشم و به دست عراقی‌ها نیفتم. یکی از بچه‌ها گفت: «اگه بگیرنمون، اول حسابی کتک می‌زنن. با این ریش و قیافه فکر می‌کنن عددی هستیم، مرگمون حتمیه.» نیم ساعت بی‌حرکت و ساکت توی نیزارها موندیم. تا اینکه یکی از قایقی‌ها گفت: «انگار ما رو ندیدن، خبری نیست، رفتن.» عصر که رسیدیم به پد خودی، دیدیم قیامت کبراست. هر کس توانسته بود خودش رو پیچیده و رفته بود. زخمی‌ها روی زمین افتاده بودن، نفس‌نفس می‌زدن و همه منتظر آمبولانس بودن. ناله‌ها فضا رو پر کرده بود. یکی پرسید: «آقا، عباس کریمی چی شد؟ کسی خبری داره؟» گفتم: «قیدش رو بزنید، خیالتون راحت؛ شهید شد. خودم دیدم تانک‌ها دوره‌اش کرده بودن.» حاج اکبر نوجوان دستم رو گرفت و کمک کرد از قایق پیاده بشم. آمبولانس رسید، ما رو سوار کرد و به بیمارستان صحرایی در عقبه‌ی جفیر برد. اونجا زخم دستم رو پانسمان کردن و با التماس خودم یه آمپول مسکن زدن. خوابیدم و نفهمیدم کی دوباره جابه‌جام کردن و بردنم بیمارستان امام حسین اهواز. وقتی بیدار شدم، دیدم توی یه استادیوم هستم. از سقف و چراغ‌ها فهمیدم همون استادیوم اهوازه؛ همون که در عملیات رمضان رفته بودم. شب بود و درد دوباره سراغم اومد. دور و برم پر از مجروح بود، همه ناله می‌کردن. بلند شدم رفتم پیش دکتر و گفتم: «یه آمپول یا قرص مسکن بدید، درد امانم رو بریده.» آمپول زد، اما خوابم نبرد. نگران بچه‌ها بودم؛ محمود ژولیده، حسین طاهری، غلام غلیاف، تقی غلام‌نژاد، حاج همت علی و بقیه‌ی بچه‌محل‌ها. تلفن زدم به خونه‌ی رضا طلا و جریان مجروحیتم رو به فاطمه گفتم. فاطمه همیشه بعد از هر عملیات منتظر بود من خبر قطع پایم رو بدم. با ترس پرسید: «پات قطع شده؟» گفتم: «نه، پایم سالمه. فقط دو تا تیر به دستم خورده.» گفت: «خوب، یکی‌دو تا تیر نمک کاره؛ اما راست بگو، پات سالمه؟» گفتم: «آره، مطمئن باش.» پرسید: «کی میای؟» گفتم: «یکی‌دو روز دیگه.» و خداحافظی کردیم. شب دوم، با آمبولانس من رو به فرودگاه دزفول بردن. الله‌اکبر... تهرانی‌ها اونجا جمع بودن و من انگار آخرین نفر بودم. یه هواپیمای ارتشی مسافربر اومد و همه‌مون رو ریختن داخل. نزدیک به سیصد ـ چهارصد نفر بودیم؛ خسته، زخمی، با اعصاب داغون. دو سه نفر موجی شده بودن و به خلبان فحش می‌دادن: «گاز بده آقا، گاز بده!» اگر کسی وسط کار بهشون تذکر می‌داد، جواب می‌شنید: «ببند لب ماست‌فروش...» یک ساعت بعد هواپیما توی فرودگاه تهران نشست. چند دقیقه بعد یه هواپیمای دیگه اومد. یکی از بچه‌های فرودگاه گفت: «سوار اون یکی بشید، شما رو می‌برن مشهد.» ما که همه اهل تهران بودیم، یک‌صدا گفتیم: «حال نداریم آقا، ما پیاده نمی‌شیم. ما رو بفرستید تهران، مشهد کاری نداریم.» یکی اومد و گفت: «زبون آدم سرتون میشه یا روتون رو کم کنم؟» آتقی جواب داد: «ببند لب ماست‌فروش...» همه خندیدن. یارو شاکی شد، بحث بالا گرفت، دعوا و مرافعه شد. یکی از بچه‌ها گفت: «نامرد، این‌ها از جنگ اومدن، همه علیل‌ان... بچه تهرون چرا باید بره مشهد؟» یکی دیگه اومد و گفت: «ناراحت نشید، من درستش می‌کنم. فعلاً بیاید پایین، بعد بگید مشهد نمی‌رید.» ما سی ـ چهل نفر پیاده شدیم و همون‌جا وسط باند نشستیم. یک ساعت گذشت، هر کس اومد یه جور نصیحت کرد و روضه خوند؛ اما به گوش ما نرفت. گفتیم: «از محالاته، ما مشهدبیا نیستیم.» آخر سر اتوبوس آوردن، ما رو بردن به یه سالن. دو تا قابلمه گذاشتن روی گاز، آب رو جوش آوردن و نون باگت، پنیر و چای شیرین دادن. همون شد شاممون. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 آزادی بستان در عملیات طریق القدس یگان‌های عملیاتی یکی‌یکی خودشون رو به نقطه‌ی رهایی نزدیک می‌کردن. همه منتظر بودن تا رمز عملیات، که قرار بود توسط سردار غلامعلی رشید اعلام بشه، به گوششون برسه. گردان‌ها باید تا قبل از ساعت دوازده و نیم شب به محل‌های تعیین‌شده می‌رسیدن و درست قبل از میدان‌های مین مستقر می‌شدن. در اون لحظه بیشتر یگان‌ها سر جای خودشون بودن. معبرهایی هم در میدان مین تا حدی باز شده بود و راه برای عبور آماده می‌شد. اما در قرارگاه، غوغایی برپا بود؛ روی نقشه‌ها آخرین تغییرات در حال بررسی بود و فرمانده‌ها با دقت همه‌چیز رو مرور می‌کردن. فضا پر از حال‌وهوای معنوی بود. دعای توسل، ذکر و مداحی، اشک و تضرع، همه در کنار هم صحنه‌ای ساخته بودن که آدم حس می‌کرد فرشته‌ها هم در جمع حضور دارن. صدای دعا با صدای بی‌سیم‌ها و گزارش‌های استقرار نیروها درهم آمیخته بود. همه می‌دونستن تا چند ساعت دیگه، اولین عملیات بزرگ ایران علیه نیروهای بعثی صدام شروع می‌شه. دل‌ها پر از شور بود، چشم‌ها به ساعت دوخته شده بود، و هر کس در دلش دعا می‌کرد که این شب، شب پیروزی باشه. @defae_moghadas
ادامه جریانات عملیات طریق القدس رو در شب عملیات (هشتم آذر) خواهیم داشت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 🍂 از فاو تا تاو 1⃣ راوی: حجت ابراهیمی ━━🌼🍃━━━━━━━━━ عملیات والفجر ۸ یا نبرد اول فاو، یکی از مهم‌ترین عملیات‌های آبی–خاکی دوران دفاع مقدس بود که با فرماندهی مشترک سپاه پاسداران و ارتش جمهوری اسلامی ایران در بهمن‌ماه ۱۳۶۴ (بهمن ۱۳۶۴ خورشیدی) آغاز شد و به مدت ۷۵ روز ادامه یافت. در این عملیات، نیروهای ایرانی با طراحی دقیق و غافلگیری دشمن توانستند از اروندرود عبور کرده و شبه‌جزیره استراتژیک فاو در جنوب عراق را به تصرف درآورند. عملیات در روز ۲۰ بهمن ۱۳۶۴ در منطقه خسروآباد تا رأس‌البیشه آغاز شد و در تاریخ ۲۹ فروردین ۱۳۶۵ با پیروزی رزمندگان اسلام پایان یافت. شبه‌جزیره فاو تا نبرد دوم فاو همچنان در اختیار نیروهای ایرانی باقی ماند. در زمان اجرای عملیات والفجر ۸، من دانشجوی ترم چهارم دانشگاه در تهران بودم. اما در تاریخ ۱۹ اسفند، یک ماه پس از آغاز عملیات، به‌عنوان نیروی داوطلب بسیجی دانشگاهی از طریق دفتر جذب متخصصین واقع در خیابان شهیدان (برادران مظفر فعلی) تهران، عازم جنوب شدم. از همشهریانم در صالح‌آباد همدان، آقای سید هادی موسوی نیز همراه ما بود. پس از انتقال به ستاد قرارگاه خاتم‌الانبیا، به دلیل داشتن گواهینامه رانندگی، او از ما جدا شد و به یکی از واحدهای مستقر در منطقه پیوست. ما تلاش زیادی کردیم تا به لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله و گردان‌های رزمی ملحق شویم، اما این درخواست پذیرفته نشد. در نهایت، همراه با دو تن از هم‌دانشگاهیانم، برادران علی ساعی و اسماعیل قادری، در یگان حفاظت سازماندهی شدیم. این یگان بخش‌هایی از محور جنوب تا شمال شرق جبهه فاو را پوشش می‌داد. مأموریت ما در یک مقر ایست و بازرسی کنار اروندرود، در جاده عرضی نزدیک خسروآباد بود؛ پشت نخلستان‌های حدفاصل خسروآباد تا اروندرود و روبه‌روی شهر فاو. وظیفه اصلی ما تأمین امنیت و حفاظت از مسیر تردد بندر چوِیبده آبادان تا شهر فاو بود که با استفاده از چندین سنگر ایست و بازرسی انجام می‌شد. ک 📷 عکس ۱: اعزام گروهی بسیجیان دانشگاه 📷 عکس ۲: نشسته از راست؛ حجت ابراهیمی (بسیجی اهل تهران) و اسماعیل قادری ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
اعزام به منطقه عملیاتی جنوب به همراه گروهی از بسیجیان دانشگاه . اسفندماه ۱۳۶۴
عکس نشسته از راست حجت الله ابراهیمی-بسیجی اهل تهران و اسماعیل قادری -نخلستان‌های حدفاصل خسروآباد تا اروندرود اسفندماه 1364
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 خوش چشم کارشناس صدا و سیما اگر دشمن حمله کند... @defae_moghadas
🍂 بینش انقلابی در جنگ در آغاز جنگ اشخاصی در رأس امور نظامی قرار داشتند که اولاً فاقد بینش انقلابی بودند. ثانیاً به دلیل کوچک انگاشتن ارتش عراق، نابرابری مقدورات خود در برابر دشمن را باور نداشتند. ثالثاً شیوه‌های پدافندی طراحی شده در رژیم گذشته را برای مقابله با ارتش عراق کافی می‌انگاشتند. آن‌ها با همین بینش سه عملیات بزرگ را طرح‌ریزی کردند؛ لیکن هر سه عملیات به شکست انجامید. متأسفانه این شکست‌ها هیچ تأثیر مثبتی بر بینش آنان نگذاشت. فرماندهی کل قوا (بنی‌صدر) که راه حل نظامی را مسدود شده می‌دید، به فعالیت‌های سیاسی روی آورد. وی که تنها عامل آغاز جنگ را، احساس خطر غرب از انقلاب اسلامی و رهبری امام خمینی (ره) تصور می‌کرد، در صدد برآمد رهبری امام را تضعیف کند و با کودتای خزنده علیه خط امام، اوضاع را در داخل کشور به دست گیرد تا زمینه را برای سازش با غرب فراهم کرده و با زد و بند‌های پشت پرده، برای پایان دادن به جنگ راهی بیاید. @defae_moghadas
🍂 در تفحص شهدا ، دفترچه یک شهید ۱۶ ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن می‌نوشت! گناهان یک هفته او این‌ها بود: شنبه: بدون وضو خوابیدم! یکشنبه: خنده بلند در جمع! دوشنبه: وقتی در بازی گل زدم احساس غرور کردم..! سه‌شنبه: نماز شب را سریع خواندم! چهارشنبه: فرمانده در سلام کردن از من پیشی گرفت.! پنجشنبه: ذکر روز را فراموش کردم! جمعه: تکمیل نکردن ۱۰۰۰ صلوات و بسنده کردن به ۷۰۰ صلوات..! راوی که یکی از بچه‌های تفحص شهدا بوده می‌نویسد: دارم فکر می‌کنم چقدر از یک پسر ۱۶ساله کوچکترم ، ما کجاییم و چه می‌کنیم؟! @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۶۰ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ چند روزی بود که رنگ چای ندیده بودیم و از گرسنگی جانمان به لب رسیده بود. حوالی پنجه‌کلاغ، نان و پنیر ساده‌ای خوردیم و رمقی گرفتیم. چشم‌ها باز شد و جان‌مان برگشت. دکتر آمد تا ما را دسته‌بندی کند. آن آقای بدعنق هم آمده بود و زیر زیرکی به دکتر خط می‌داد که حال این‌ها را بگیر و رویشان را کم کن. دکتر هم نوشت: «این و این و این، بروند بیمارستان شماره ۲، جاده‌ی کرج.» رفتم جلو، گفتم: «دکتر جان، من حرف بزنم. ایناهاش، ما هستیم. ما کرج نمی‌ریم. می‌خوای چه کار کنی؟ یک کلام ختم کلام، ما رو بفرست تهران. داداش من، دکتر بیمارستان شفاست. من باید برم اونجا.» دکتر هم پذیرفت و من و چند نفر دیگر را فرستاد بیمارستان شفا. همان‌جا از رفقا جدا شدم. حدود ساعت ده صبح با آمبولانس رسیدیم شفا. دست و سینه‌ام از سمت راست ورم کرده بود، اندازه‌ی یک بالش. چند عکس گرفتند ولی چیزی نگفتند. نزدیک ظهر به خانه تلفن زدم. بعدازظهر، فاطمه با محمود کلهر، علی جمشیدی و حاج حسن گنجی‌زاده آمدند عیادت. دوباره عکس گرفتند و گفتند: «گلوله یا ترکش دیده نمی‌شود. احتمالاً از زیر بازو وارد شده و از کنار ترقوه خارج شده. جای ورود و خروج هست، اما خودش نیست.» تا زمان عمل، دستم را با آتل به گردنم بستند. آن روز چند نفر از بستگان داوود عابدی آمدند دیدنم. بیمارستان شفا از یک طرف به خانه‌ی شهید رجایی چسبیده بود. از پنجره‌ی اتاقم، دیوار خانه‌ی شهید رجایی پیداست. هر بار که نگاهم به آن دیوار می‌افتاد، خاطرات نخست‌وزیری و قصه‌هایی که با حاج قاسم و شهید رجایی داشتم، زنده می‌شد. روز دوم، صبح زود، صدای داد و فریاد از راهرو آمد. پرستار می‌گفت: «الان وقت ملاقات نیست!» ناگهان مجید سیب‌سرخی و رضا پوراحمد با لباس خاکی و پریشان وارد شدند. پرسیدم: «چه شده؟» گفتند: «حسن بهمنی در بمباران هوایی شهید شده. کاظم رستگار و ناصر شیری هم پودر شدند. هم تشییع داوود عابدی است، هم جنازه‌ی حسن الان در بهشت زهراست.» دل توی دلم نماند. با همان لباس بیمارستان، پایم را گذاشتم روی لبه‌ی پنجره، رفتم روی دیوار کوچه‌ی شهید رجایی. آن‌طرف دیوار، یک بشکه‌ی آهنی بود. پای دیگرم را روی آن گذاشتم و پریدم توی کوچه‌ی پشتی. بچه‌ها با ماشین آمدند دنبالم. اول رفتیم نازی‌آباد برای تشییع داوود. اکثر بچه‌های هیئت آمده بودند. تشییع پربرکتی بود. داوود با صفا و اخلاص رفت زیر خاک. چشم رفیقی بزرگ را از دست داده بودیم و در فراقش می‌سوختیم. حاج عباس، پدر دریادلش، تنها ماند. حمید، برادرش، و امیرحسین، پسرش، باید یتیم بزرگ می‌شدند. در بهشت زهرا، جمعیت موج می‌زد. صدای «الله‌اکبر» می‌آمد و جای سوزن انداختن نبود. جنازه‌هایی جا مانده بودند. تا مرا دیدند، آمدند طرفم. نگذاشتم چیزی بپرسند. گفتم: «تیر خلاص خورده‌اند تو جزیره. دل بکنید. حالا میدان دست ماست.» حاج جمشید، پدر حسن، از آن مشتی‌های روزگار بود. نشسته بود کنار قبر حسن و می‌گفت: «ما سرش رو هم نمی‌خواستیم. ما رو از سر بریده می‌ترسونید؟ گر ما ز سر بریده می‌ترسیدیم، در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم. اینو ببرید، برای چی آوردینش؟» عجب مردی بود! عجب روزی بود! حاج جمشید تا مرا دید، بغلم کرد و رو به جمعیت گفت: «این بچه‌محل و رفیق حسنه؛ می‌خواد از حسن براتون بگه.» بلندگو را دادند دستم. با لباس بیمارستان و دست آویزان به گردن، جریان وداع آخرم با حسن را برای همه بازگو کردم و ذکر خیری از شهدا کردم. بعد از مراسم، مجید و رضا مرا تا دم در بیمارستان رساندند. وقتی وارد شدم، پرستار گفت: «ا... تو کجا بودی؟» گفتم: «تو حیاط!» گفت: «دکتر می‌خواد معاینه‌ات کنه.» دکتر آمد، دستم را دید و گفت: «احتمال می‌دیم استخوان‌ها سالم باشند.» روز دوم عید ۱۳۶۳ مرخص شدم. تمام عید در خانه ماندم. زنده‌مانده‌ها از میثم می‌آمدند عیادتم. حالم خوب نبود. دستم کاملاً بی‌حس بود و تازه می‌توانستم راست نگهش دارم. با مسکن و دوا روزها را گذراندم. دکتر برایم فیزیوتراپی نوشت و سخت درگیر درمان شدم. بعد از تعطیلات، هر روز به بیمارستان شفا می‌رفتم. خانمی به نام کاشانی در بخش فیزیوتراپی دستم را ماساژ می‌داد. حوضچه‌های آبی بود که آب با فشار واردش می‌شد. نیم‌تنه‌ام را داخل آب می‌گذاشتم و فشار آب دستم را ماساژ می‌داد. خانم کاشانی فهمیده بود اهل شعر و شاعری‌ام. گیر می‌داد: «حافظ بخون!» من هم غزل می‌خواندم. در حین درمان، به مراسم ختم و شب هفت و چهلم بچه‌های محل هم می‌رسیدم. سعی کردم کار شهدا زمین نماند. اما از نظر روحی و جسمی، داغان بودم. داغ رفقا، عمیقاً آشفته‌ام کرده بود.