🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۶۲
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ در آن زمان مقر اطلاعات عملیات تیپ حر در دامنهی ارتفاعات آقداغ، پادگان اسلامآباد بود. در یکی دو هفتهای که آنجا بودم اتفاق خاصی نیفتاد و روال کارها عادی بود؛ تیمها به ترتیب و شبانه برای عملیات شناسایی میرفتند. تا اینکه علی خرمدل ـ یکی از بچههای تیم اطلاعات ـ شهید شد. علی معروف بود به «علی رزقی»؛ رزمندهای بزرگوار که در کنار جنگیدن اهل ذکر، حافظ، مولوی و فضیلت بود. از شنیدن خبر شهادتش ناراحت شدم. با بچهها تصمیم گرفتیم ختمی در همان مقر اطلاعات عملیات برایش بگیریم. کانال زدم و از طریق جواد آقا کبیری، آسید علی آقا نجفی را به مقر آوردم تا در ختم علی منبر برود.
آسید علی آقا تنها روحانیای بود که هر وقت از او میخواستم به جمع رزمندهها بیاید، «نه» نمیگفت و با رضایت و رغبت قبول میکرد. یادم هست حوالی سال ۱۳۶۰، آن موقع که با حسین محمودی دنبال پیر و مراد میگشتیم تا درس عرفان بگیریم، از طریق پدر حسین به هیئتی در زیرزمین خانهی جواد آقا کبیری رفتیم. خود جواد آقا از اولیاءالله و صاحب نفس بود و در خیابان صاحبجمع مغازهی صابونپزی داشت. همانجا برای اولین بار با آسید علی آقا نجفی آشنا شدم و پای منبر عشقش نشستم.
تخصص آسید علی آقا در عرفان و عشق بود. اصلاً سیاسی حرف نمیزد؛ اگر هم سیاست میگفت، باز حرف را میکشاند به عرفان. آخوندی خوشصحبت و خوشرخ بود؛ چشمانی درشت و زیبا داشت، محاسنی بلند و رخی جذاب و گیرا. نگاهش آنقدر نافذ بود که انگار ته دل آدم را میخواند. وقتی برای اولین بار چشمم به چشمش افتاد، نفهمیدم با من است یا دنبال چیزی میگردد؛ با آن همه ادعا سرم را پایین انداختم و نتوانستم در چشمهایش خیره شوم. کمی چاق بود و سنگین راه میرفت، و از بس عرفانی حرف میزد خیال میکردی مست است. اسماء حضرت حق را میگفت، دعای جوشن کبیر را تفسیر میکرد، همهچیز را میرساند به دل و عشق و آدم را میبرد سمت خدا.
آسید علی آقا در قم درس خوانده بود. در جوانی خودش را به دامن آیتالله جوادی آملی سپرده و مدارج سیر و سلوک را طی کرده بود. او مجتهد بود؛ یعنی بالاترین مقامهای علمی حوزه را داشت و میتوانست در قم بماند و بیدردسر به طلبهها درس بدهد. اما یک بار خوابنما شد و بر اثر آن خواب احساس مسئولیت کرد و تصمیم گرفت بیاید بین جوانها و برایشان کار کند. هیچ روحانیای را ندیدم که با آن درجه علمی، به سادگی قاتی جوانها شود و با آنها بیتکلف حرف بزند. صداقت کلام و علمی که داشت در هیچکس ندیدم. خیلی مشتی و لوطی حرف میزد، تیکههای قشنگ داشت، آنقدر ساده و تودلی حرف میزد که همه بفهمند و حرفش را بخرند.
یادم هست وقتی اسم امام حسین (ع) میآمد، چنان از خود بیخود میشد و اشکش سرازیر میگشت که ما حیران میماندیم. در عزای حسین، عمامه از سرش میافتاد و پریشان میشد؛ انگار روی زمین نبود. اشکهایش مثل شیر آب، به پهنای صورت میریخت و روی محاسن و عبایش جاری میشد. یکی از بزرگان میگفت: «این سید بوی امیرالمؤمنین میدهد.» واقعاً عارفی کامل بود. هر وقت از او میخواستیم به جمع رزمندهها بیاید، بیهیچ کبر و غروری با خوشرویی استقبال میکرد. هفت روز در مقر اطلاعات عملیات مهمان ما بود؛ روزها در دامنهی کوهها و شهر سومار گردش میکرد و شبها بین رزمندهها میآمد و عشق و عرفان را به اوج میرساند.
شبی در یکی از جلساتش گفت: «امان از دلمون! چه محشریه آقا این... خدا بهمون رحم کنه، اگر این دل مثل صفحهی تلویزیون باشه، چه محشری میشه!» رزمندهها مجذوب تیکههای عرفانیاش میشدند. آخر سخنرانیاش مشاعره، تفسیر دعا، روضهخوانی و قرآن بود. هر رزمندهای که او را برای اولین بار میدید، شیفتهاش میشد. خیلی زود نامش سر زبانها افتاد. خودش دلسوخته بود؛ برادرش در جنگ شهید شده بود. یک روز به من گفت: «آسید ابوالفضل، خوشحالم که رزمندهها مرا دعوت میکنن و من میتونم پیش شهدا باشم.»
بعد از مراجعتش به تهران، یک روز حسین اللهکرم صدایم کرد و گفت: «سید، تو چند وقته اینجایی؛ حالا بهترین فرصته که ما یک جاپا تو لشکر بگیریم. چه خوب میشه بچههای قدیمی و چغر میثم دوباره دور هم جمع بشن. تو میتونی این کار رو انجام بدی. هم اسم بودنت با سیدابوالفضل کاظمی، فرمانده قدیمی میثم، و هممحلی بودنتون باعث میشه بچهها حرفت رو گوش کنن.» در آن لحظه جوابی ندادم. قلباً از برپایی دوبارهی میثم خوشحال بودم و فکر میکردم از عهدهاش برمیآیم. من و سیدابوالفضل کاظمی دوستان مشترکی داشتیم و مطمئن بودم همانها دوباره میآیند و گردان میثم را برپا میکنند. اما حرف حسین را قطعی قبول نکردم؛ شاید دنبال یک همپا میگشتم.
درست است که چند سال نیروی آزاد در جبهه بودم، اما زیر سایهی فرماندهان بزرگی چون احمد متوسلیان، حسین قجهای، حسن بهمنی، ابراهیم کساییان و سیدابوالفضل کاظمی جنگیده بودم. به اندازهی بیست سال تجربه داشتم و کارم را بلد بودم؛ اما گردانداری مسئولیت سنگینی بود. جان یک عده بیگناه دست آدم میافتاد و باید روزی جواب پس میداد.
چند روز در تنهایی فکر کردم و میان داشها دنبال کسی میگشتم تا پرچم گردان میثم را به دستش بدهم. تنها کسی که به نظرم آمد، اصغر ارسنجانی بود. اصغر بچهی خیابان طیب و ته باغ بیسیم بود و من بچهی کوچه نقاشها؛ از نظر سلیقه و مرام و مسلک، قاپمان توی جیب هم بود. اصغر بچهی سوم خانه بود؛ از خانوادهای اصیل. مادرش مؤمنهای سفرهدار، خوشاخلاق و اهل نماز شب و خدمت به مردم بود. پدرش حاج عباس، کاسب هیئتی، فامیلدوست و از مشتیهای خیابان طیب بود که هیچوقت لقمهی شکدار به بچههایش نداد و آنها را در جو مذهبی بزرگ کرد. در خانهشان همیشه ذکر و هیئت و روضه برقرار بود.
اصغر یکی دو سال از من کوچکتر بود و دیپلم نظری داشت. درسخوانده و کاربلد بود و زبان انگلیسیاش هم بیست بود؛ آن زمانه هر کسی زبان انگلیسی بلد نبود. در انقلاب و تظاهرات زیاد او را میدیدم؛ جوانی خوشرخ، خوشرو و با روحیه بود. در کنار اینها اهل نماز و هیئت بود. اول انقلاب برای خودسازی خیلی زحمت کشیده بود و از همه مهمتر، عشق امام حسین (ع) در رگ و پوستش ریشه داشت و همین باعث همقبایی من و اصغر میشد.
در جنگ و در کردستان بیشتر با او آشنا شدم و وجود عالیاش را در عملیات فتحالمبین، بیتالمقدس و لبنان بهتر درک کردم.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 عملیات طریق القدس در یک نگاه
عملیات طریق القدس عملیاتی بود که در تاریخ ۸ آذر ۱۳۶۰ در منطقه عمومی سوسنگرد بهسمت بستان و با هدف انهدام قوای دشمن و باز پس گرفتن و آزادسازی شهر بستان و عقب راندن دشمن متجاوز و تلاشی در جهت فاصله انداختن بین جبهه شمالی و جنوبی عراق در منطقه خوزستان صورت گرفت.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂 تامین پل سابله
با غروب آفتاب روز اول عملیات طریقالقدس، فرماندهها تصمیم میگیرن ادامه عملیات رو تو محور شمالی طراحی و اجرا کنن. روز دوم رو هم بر اساس موفقیت تیپ امام حسین (ع) پیش میبرن. وقتی عملیات تو محور جنوبی متوقف میشه، فرماندهها به فکر میافتن که از موفقیت نیروهای سپاه استفاده کنن و شهر بستان، منطقه شمال کرخه و زمینهای بین کرخه تا رودخونه سابله رو بگیرن و پل سابله رو هم که راه ارتباطی اصلی بستان به جفیر و جنوب خوزستان حساب میشد، تأمین کنن. این مأموریت رو به سپاه پاسداران میدن و تیپ ۳ لشکر ۹۲ هم مأمور میشه علاوه بر پشتیبانی از سپاه، مسئولیت پدافند منطقه شمال کرخه و اهدافی که روز دوم گرفته بودن رو بر عهده بگیره.
به این ترتیب، نیروهای تیپ امام حسین (ع) باید با پشتیبانی تیپ ۳ و توپخونه لشکر ۹۲ از منطقه ابوچلاچ به سمت پلهای رودخونهی رُمیم و مناطق غرب بستان حرکت کنن. بعد از گرفتن پلها، نگهداری و پدافند ابوچلاچ رو به ارتش واگذار کنن و در ادامه، ضمن تصرف و پاکسازی شهر بستان، حمله رو به سمت رودخونهی سابله (جنوب) و نهر عبیر (شرق) ادامه بدن. در نهایت، بعد از انهدام دشمن و پاکسازی زمینهای بین رودخونههای کرخه و سابله، پل سابله رو تصرف کنن و خط پدافندی خودشون رو در شمال رودخونه مستقر کنن.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 دشمن با اينكه بارها تجربه كرده است كه با آهن نمیتواند بر ايمان ما غلبه كند، اما چارهای ندارد جز اينكه از همين طريق عمل كند. او میخواهد ما را بترساند. خوب اين معنا را دريافته است كه اگر ما بترسيم، ديگر از ايمانمان كاری ساخته نيست. اما سربازان امام زمان از هيچ چيز جز گناهان خويش نمیترسند.
شهید سید مرتضی آوینی
#کلیپ #نماهنگ #آوینی
@defae_moghadas
🍂 خلاصه پیام حضرت امام خمینی در پاسخ به پیامهای رئیسجمهور، رئیس ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی، فرمانده سپاه پاسداران و فرمانده نیروی زمینی ارتش، پیام تبریکی خطاب به این شخصیتها ارسال کردند.
بسمالله الرحمن الرحیم
جناب آقای حاج سیدعلی خامنهای رئیسجمهوری محترم اسلامی ایران، تیمسار سرتیپ ظهیرنژاد رئیس ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران، سرکار سرهنگ علیصیاد شیرازی فرمانده نیروی زمینی، جناب آقای محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی؛
تلگرافهای شریف شما که بشارت پیروزی قوای مسلح شجاع را بر قوای شیطان آمریکایی صدامیان ـ که با هجوم ظالمانه خود فتح قادسیه را به مغزهای تهی از ایمان وعده میدادند ـ واصل گردید. اتکا به مسلسل و تانک و غفلت از خداوند قادر و جنود الهی، انسانها را به ورطه هلاکت و فضاحت میکشاند.
آنان که رمز پیروزی را در تجهیزات شیطانی و هواپیماهای میگ و میراژ میدانند و ایمان به غیب و خداوند قادر را به حساب نمیآورند، باید با شکست مفتضحانه روبهرو شوند و گوشمالی الهی ببینند.
آنچه برای اینجانب غرورانگیز و افتخارآفرین است، روحیه بزرگ، قلوب سرشار از ایمان و اخلاص و روح شهادتطلبی این عزیزان است که سربازان حقیقی ولیالله الاعظم ـ ارواحنا فداه ـ هستند، و این است فتحالفتوح.
من به ملت بزرگ ایران و فرماندهان شجاع، پیش از آنکه پیروزی شرافتمندانه و بزرگ خوزستان را تبریک بگویم، وجود چنین رزمندگانی را که در دو جبهه معنوی و صوری از امتحان سرافراز بیرون آمدهاند، تبریک میگویم.
مبارک باد بر کشور عزیز ایران و ملت شریف، رزمندگانی چنین قدرتمند و عاشقانی چنین محو جمال ازلی، و سربازانی چنین دلباخته که شهادت را آرزوی نهایی خود و جانبازی در راه محبوب را آرمان اصیل خویش میدانند. افتخار بر رزمندگانی که جبهههای نبرد را با مناجات و راز و نیاز با محبوب خود عطرآگین نمودند. فخر و عظمت بر جوانانی که در راهی قدم برداشتهاند و پاسداری از مکتبی میکنند که شکستناپذیر و سراسر پیروزی است.
درود بر شما و همه آنان که برای اسلام و کشور عزیز خود حماسه میآفرینند. از خداوند تعالی پیروزی نهایی رزمندگان اسلام و سلامت و سعادت همگان را خواهانم.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
🍂 دیروز عملیات طریقالقدس تو منطقه بستان انجام شد. نیروهای خودی تونستن شمال کرخه رو کامل آزاد کنن و تو جنوب کرخه هم یه موفقیت نسبی داشتن، هرچند همه اهداف تعیینشده هنوز کامل تأمین نشده بود.
صبح امروز، ساعت ۶:۳۰، نیروهای عراقی برای پس گرفتن مواضع از دسترفته، با سازماندهی جدید حمله کردن. این حمله شامل ۳ گردان از تیپ ۱۶ لشکر ۶ و یه گردان دیگه از همون لشکر بود که بین مگاصیص و دغاغله با پشتیبانی توپخانه و هواپیماها وارد عمل شدن. اما با مقاومت نیروهای خودی، حملهشون شکست خورد و عقبنشینی کردن.
دشمن تو ساعات ۱۲:۳۰، ۱۴:۰۰ و ۱۴:۵۵ هم یهسری تحرکات محدود داشت، ولی هیچ نتیجهای نگرفت.
علاوه بر این، امروز تیپ ۱۲ زرهی و ۲ گردان از تیپ پیاده مکانیزه گارد ریاستجمهوری عراق از شمال سابله و غرب روستای فنیخی پاتک زدن. اما با هوشیاری رزمندگان اسلام این ضدحمله هم دفع شد. تعداد زیادی از نیروهای عراقی به اسارت درآمدن و بقیهشون با دادن تلفات و خسارات سنگین، مجبور به فرار شدن.
#طریق_القدس
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۶۳
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ در دوکوهه، پنج نفر بودند که به «بکایین» معروف بودند؛ یعنی گریهکنهای امام حسین، عاشقانی که در این مسیر به مرز دیوانگی رسیده بودند. اصغر ارسنجانی، امیر تهرانی، مصطفی ملکی، حسن شیخ آذری و علی روضهای. اما در میانشان، اصغر سرآمد بود؛ بینهایت شجاع، نترس و عاشق شهادت.
این عشق و شجاعت بیحد و حصر را در تمام رفتار و اعمالش میدیدم. با اینکه مدتی از هم جدا بودیم—من آزاد و او در چارچوب سپاه—بارها او را در حال مطالعه دیدم. اهل کتاب و عرفان بود؛ کتابهای تاریخی، اخلاقی و بهویژه زندگینامهها را با علاقه میخواند.
صدای رسا و دلنشینش را بارها در جمع رزمندهها شنیده بودم. مداحی را نزد حاج محمود آلبالویی آموخته بود و در این زمینه بسیار خبره بود. اصغر یک «داش» واقعی بود؛ چفیه، دستمال یزدی، انگشتر عقیق... هم اهل عشق بود، هم اهل سکوت، هم شوخطبع و هم مرد عمل. ورزشکار بود و نظامی درجهیک. خلاصه، آنچه همه خوبان داشتند، اصغر بهتنهایی داشت.
وقتی به فکر اصغر افتادم، دیدم همه مشتیهای جبهه خاطرخواه مرامش بودند. او هممحلی طیب بزرگ، پرچمدار مشتیهای تهران بود؛ با سرشتی پاک و طاهری درونی. هرچه بیشتر به گذشته و عملیاتها فکر میکردم، ایمان میآوردم که اصغر همان کسیست که دنبالش میگردم. در فرماندهی، صاحبتختهتر از او ندیده بودم.
اما مدتی بود از او بیخبر بودم. بعد از مجروحیت در عملیات رمضان، در ارتفاعات بمو و والفجر ۴ سختتر و شدیدتر آسیب دید. تیر دوشکا استخوان پایش را خرد کرده بود و چهارده ماه در بیمارستان شفا بستری بود.
برپایی گردان میثم بهانهای شد تا به ملاقاتش بروم. پرستار بخش صدایم زد:
– آقا، این رفیق شماست؟
– بله؛ فرمایش؟
– سیزده ماهه اینجاست؛ پنج بار روی پاش عمل کردهایم، یک آخ نگفته. دائم در حال ذکره. این دیگه چه آدمیه؟
– فرمانده است.
– به نظر من عارفه. فقط عرفا اینقدر تحمل دارن. هیچوقت نگفته فرمانده جنگه.
مرا پیش اصغر برد. روی تخت خوابیده بود، تازه وزنه را از پایش باز کرده بودند. حال و روزش بهتر شده بود و لبخند میزد.
سلام و علیک کردیم، عشق و حال. گفتم: «میخوام گردان میثم رو برپا کنم. حسین اللهکرم حرفش رو انداخته، اما من تنها نمیتونم. تو باید باشی. یه همپا و یار میخوام.»
گفت: «طوری نیست، موافقم. همین روزها مرخص میشم و برمیگردم منطقه. چه جایی بهتر از گردان میثم؟ اما یه شرط دارم.»
– بگو.
– شرطم اینه که معلوم نشه کی فرماندهست. خودنمایی نباشه. تو سیدی و من رو دست سیدها بلند نمیشم. بغل دستت میایستم و پای همه سختیها هستم.
گفتم: «داش، اصغر، محمد کوثری تو رو قبول داره. همه بالاسریها تو رو میشناسن. من به اعتبار تو این کار رو شروع میکنم. خیلیها به عشق تو میان گردان میثم.»
گفت: «اما سید جان، برای فرماندهی میثم، خبرهتر از من زیادن. رفقایی داریم که هرکدوم به اندازه یه فرمانده تیپ هستن. تو هر کاری بگی بلدن و کاردونن. قضیه رو با حاج محمد مطرح کن تا من مرخص بشم.»
یا علی گفتم و از اصغر خداحافظی کردم و به دوکوهه برگشتم. آنجا دو نفر از بچههای تیپ حر را دیدم. گفتند قرار است عملیاتی در جنوب انجام شود. حاج حسین گروهی از بچهها را فرستاده برای عملیات.
پرسیدم: «کجا قراره عملیات بشه؟»
گفتند: «نمیدونیم. فقط میدونیم حسین اسکندرلو فرماندهست.»
از آن دو جدا شدم و به مقر لشکر سیدالشهدا رفتم. دلم میخواست تهوتوی کار را دربیاورم و اگر شد، دلی به عملیات بزنم. در مقر لشکر ۱۰، محمدجعفر جنگروی، پل جنگ و رفیق جونجونیام را دیدم. چند روزی پیش ممجعفر ماندم.
جعفر گفت: «عملیات تو جزیره امالرصاصه. چون عملیات بدر و خیبر خوب جواب نداد، دوباره میخوان روی هور کار کنن. عراق هم یه کارهایی کرده؛ مثلاً نخلها رو زده، کاملاً روی هور سواره. یه جاهایی از هور رو خشک کرده، تانک چیده، پاسگاه مرزی و تله و چی و چی گذاشته.»
پرسیدم: «تو میدونی کیا میخوان تو هور کار کنن؟»
گفت: «گردان علیاصغر روی جزیره امالرصاص کار میکنه.»
گفتم: «میخوام با بچههای تیپ حر و حسین تو این عملیات باشم.»
از ممجعفر خداحافظی کردم و رفتم قرارگاه تاکتیکی لشکر ۱۰، پیش حسین اسکندرلو.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4_702924891808072016.mp3
زمان:
حجم:
717K
🍂 نواهای ماندگار
حاج صادق آهنگران
🔹 سروده زیبایی
در وصف شهدای هویزه
─┅═༅༅═┅─
پاسداران رزمنده قهرمان
سرفراز از شما دشت آزادگان
لاله گون از شما دشت آزادگان
لاله گون از شما دشت آزادگان
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
#نواهای_صوتی_ماندگار
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas 👈عضو شوید
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂