eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 خلاصه پیام حضرت امام خمینی در پاسخ به پیام‌های رئیس‌جمهور، رئیس ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی، فرمانده سپاه پاسداران و فرمانده نیروی زمینی ارتش، پیام تبریکی خطاب به این شخصیت‌ها ارسال کردند. بسم‌الله الرحمن الرحیم جناب آقای حاج سیدعلی خامنه‌ای رئیس‌جمهوری محترم اسلامی ایران، تیمسار سرتیپ ظهیرنژاد رئیس ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران، سرکار سرهنگ علی‌صیاد شیرازی فرمانده نیروی زمینی، جناب آقای محسن رضایی فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی؛ تلگراف‌های شریف شما که بشارت پیروزی قوای مسلح شجاع را بر قوای شیطان آمریکایی صدامیان ـ که با هجوم ظالمانه خود فتح قادسیه را به مغزهای تهی از ایمان وعده می‌دادند ـ واصل گردید. اتکا به مسلسل و تانک و غفلت از خداوند قادر و جنود الهی، انسان‌ها را به ورطه هلاکت و فضاحت می‌کشاند. آنان که رمز پیروزی را در تجهیزات شیطانی و هواپیماهای میگ و میراژ می‌دانند و ایمان به غیب و خداوند قادر را به حساب نمی‌آورند، باید با شکست مفتضحانه روبه‌رو شوند و گوشمالی الهی ببینند. آنچه برای اینجانب غرورانگیز و افتخارآفرین است، روحیه بزرگ، قلوب سرشار از ایمان و اخلاص و روح شهادت‌طلبی این عزیزان است که سربازان حقیقی ولی‌الله الاعظم ـ ارواحنا فداه ـ هستند، و این است فتح‌الفتوح. من به ملت بزرگ ایران و فرماندهان شجاع، پیش از آنکه پیروزی شرافتمندانه و بزرگ خوزستان را تبریک بگویم، وجود چنین رزمندگانی را که در دو جبهه معنوی و صوری از امتحان سرافراز بیرون آمده‌اند، تبریک می‌گویم. مبارک باد بر کشور عزیز ایران و ملت شریف، رزمندگانی چنین قدرتمند و عاشقانی چنین محو جمال ازلی، و سربازانی چنین دلباخته که شهادت را آرزوی نهایی خود و جانبازی در راه محبوب را آرمان اصیل خویش می‌دانند. افتخار بر رزمندگانی که جبهه‌های نبرد را با مناجات و راز و نیاز با محبوب خود عطرآگین نمودند. فخر و عظمت بر جوانانی که در راهی قدم برداشته‌اند و پاسداری از مکتبی می‌کنند که شکست‌ناپذیر و سراسر پیروزی است. درود بر شما و همه آنان که برای اسلام و کشور عزیز خود حماسه می‌آفرینند. از خداوند تعالی پیروزی نهایی رزمندگان اسلام و سلامت و سعادت همگان را خواهانم. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
🍂 دیروز عملیات طریق‌القدس تو منطقه بستان انجام شد. نیروهای خودی تونستن شمال کرخه رو کامل آزاد کنن و تو جنوب کرخه هم یه موفقیت نسبی داشتن، هرچند همه اهداف تعیین‌شده هنوز کامل تأمین نشده بود. صبح امروز، ساعت ۶:۳۰، نیروهای عراقی برای پس گرفتن مواضع از دست‌رفته، با سازماندهی جدید حمله کردن. این حمله شامل ۳ گردان از تیپ ۱۶ لشکر ۶ و یه گردان دیگه از همون لشکر بود که بین مگاصیص و دغاغله با پشتیبانی توپخانه و هواپیماها وارد عمل شدن. اما با مقاومت نیروهای خودی، حمله‌شون شکست خورد و عقب‌نشینی کردن. دشمن تو ساعات ۱۲:۳۰، ۱۴:۰۰ و ۱۴:۵۵ هم یه‌سری تحرکات محدود داشت، ولی هیچ نتیجه‌ای نگرفت. علاوه بر این، امروز تیپ ۱۲ زرهی و ۲ گردان از تیپ پیاده مکانیزه گارد ریاست‌جمهوری عراق از شمال سابله و غرب روستای فنیخی پاتک زدن. اما با هوشیاری رزمندگان اسلام این ضدحمله هم دفع شد. تعداد زیادی از نیروهای عراقی به اسارت درآمدن و بقیه‌شون با دادن تلفات و خسارات سنگین، مجبور به فرار شدن. @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۶۳ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ در دوکوهه، پنج نفر بودند که به «بکایین» معروف بودند؛ یعنی گریه‌کن‌های امام حسین، عاشقانی که در این مسیر به مرز دیوانگی رسیده بودند. اصغر ارسنجانی، امیر تهرانی، مصطفی ملکی، حسن شیخ آذری و علی روضه‌ای. اما در میانشان، اصغر سرآمد بود؛ بی‌نهایت شجاع، نترس و عاشق شهادت. این عشق و شجاعت بی‌حد و حصر را در تمام رفتار و اعمالش می‌دیدم. با اینکه مدتی از هم جدا بودیم—من آزاد و او در چارچوب سپاه—بارها او را در حال مطالعه دیدم. اهل کتاب و عرفان بود؛ کتاب‌های تاریخی، اخلاقی و به‌ویژه زندگی‌نامه‌ها را با علاقه می‌خواند. صدای رسا و دل‌نشینش را بارها در جمع رزمنده‌ها شنیده بودم. مداحی را نزد حاج محمود آلبالویی آموخته بود و در این زمینه بسیار خبره بود. اصغر یک «داش» واقعی بود؛ چفیه، دستمال یزدی، انگشتر عقیق... هم اهل عشق بود، هم اهل سکوت، هم شوخ‌طبع و هم مرد عمل. ورزشکار بود و نظامی درجه‌یک. خلاصه، آنچه همه خوبان داشتند، اصغر به‌تنهایی داشت. وقتی به فکر اصغر افتادم، دیدم همه مشتی‌های جبهه خاطرخواه مرامش بودند. او هم‌محلی طیب بزرگ، پرچمدار مشتی‌های تهران بود؛ با سرشتی پاک و طاهری درونی. هرچه بیشتر به گذشته و عملیات‌ها فکر می‌کردم، ایمان می‌آوردم که اصغر همان کسی‌ست که دنبالش می‌گردم. در فرماندهی، صاحب‌تخته‌تر از او ندیده بودم. اما مدتی بود از او بی‌خبر بودم. بعد از مجروحیت در عملیات رمضان، در ارتفاعات بمو و والفجر ۴ سخت‌تر و شدیدتر آسیب دید. تیر دوشکا استخوان پایش را خرد کرده بود و چهارده ماه در بیمارستان شفا بستری بود. برپایی گردان میثم بهانه‌ای شد تا به ملاقاتش بروم. پرستار بخش صدایم زد: – آقا، این رفیق شماست؟ – بله؛ فرمایش؟ – سیزده ماهه اینجاست؛ پنج بار روی پاش عمل کرده‌ایم، یک آخ نگفته. دائم در حال ذکره. این دیگه چه آدمیه؟ – فرمانده است. – به نظر من عارفه. فقط عرفا این‌قدر تحمل دارن. هیچ‌وقت نگفته فرمانده جنگه. مرا پیش اصغر برد. روی تخت خوابیده بود، تازه وزنه را از پایش باز کرده بودند. حال و روزش بهتر شده بود و لبخند می‌زد. سلام و علیک کردیم، عشق و حال. گفتم: «می‌خوام گردان میثم رو برپا کنم. حسین الله‌کرم حرفش رو انداخته، اما من تنها نمی‌تونم. تو باید باشی. یه هم‌پا و یار می‌خوام.» گفت: «طوری نیست، موافقم. همین روزها مرخص می‌شم و برمی‌گردم منطقه. چه جایی بهتر از گردان میثم؟ اما یه شرط دارم.» – بگو. – شرطم اینه که معلوم نشه کی فرمانده‌ست. خودنمایی نباشه. تو سیدی و من رو دست سیدها بلند نمی‌شم. بغل دستت می‌ایستم و پای همه سختی‌ها هستم. گفتم: «داش، اصغر، محمد کوثری تو رو قبول داره. همه بالاسری‌ها تو رو می‌شناسن. من به اعتبار تو این کار رو شروع می‌کنم. خیلی‌ها به عشق تو میان گردان میثم.» گفت: «اما سید جان، برای فرماندهی میثم، خبره‌تر از من زیادن. رفقایی داریم که هرکدوم به اندازه یه فرمانده تیپ هستن. تو هر کاری بگی بلدن و کاردونن. قضیه رو با حاج محمد مطرح کن تا من مرخص بشم.» یا علی گفتم و از اصغر خداحافظی کردم و به دوکوهه برگشتم. آنجا دو نفر از بچه‌های تیپ حر را دیدم. گفتند قرار است عملیاتی در جنوب انجام شود. حاج حسین گروهی از بچه‌ها را فرستاده برای عملیات. پرسیدم: «کجا قراره عملیات بشه؟» گفتند: «نمی‌دونیم. فقط می‌دونیم حسین اسکندرلو فرمانده‌ست.» از آن دو جدا شدم و به مقر لشکر سیدالشهدا رفتم. دلم می‌خواست ته‌وتوی کار را دربیاورم و اگر شد، دلی به عملیات بزنم. در مقر لشکر ۱۰، محمدجعفر جنگ‌روی، پل جنگ و رفیق جون‌جونی‌ام را دیدم. چند روزی پیش مم‌جعفر ماندم. جعفر گفت: «عملیات تو جزیره ام‌الرصاصه. چون عملیات بدر و خیبر خوب جواب نداد، دوباره می‌خوان روی هور کار کنن. عراق هم یه کارهایی کرده؛ مثلاً نخل‌ها رو زده، کاملاً روی هور سواره. یه جاهایی از هور رو خشک کرده، تانک چیده، پاسگاه مرزی و تله و چی و چی گذاشته.» پرسیدم: «تو می‌دونی کیا می‌خوان تو هور کار کنن؟» گفت: «گردان علی‌اصغر روی جزیره ام‌الرصاص کار می‌کنه.» گفتم: «می‌خوام با بچه‌های تیپ حر و حسین تو این عملیات باشم.» از مم‌جعفر خداحافظی کردم و رفتم قرارگاه تاکتیکی لشکر ۱۰، پیش حسین اسکندرلو. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4_702924891808072016.mp3
زمان: حجم: 717K
‍ 🍂 نواهای ماندگار حاج صادق آهنگران 🔹 سروده زیبایی در وصف شهدای هویزه ─┅═༅༅═┅─ پاسداران رزمنده قهرمان  سرفراز از شما دشت آزادگان لاله گون از شما دشت آزادگان  لاله گون از شما دشت آزادگان        ‌‌‍‌‌‌┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas  👈عضو شوید            ◇◇ حماسه جنوب ◇◇ 🍂
حماسه جنوب،خاطرات
‍ 🍂 نواهای ماندگار حاج صادق آهنگران 🔹 سروده زیبایی در وصف شهدای هویزه
. 🍂 یادش بخیر اون روزای پر تلاطم شروع جنگ... روزایی که همه‌چی شگفت‌انگیز بود، مظلومیت تو شهرای جنگ‌زده غوغا می‌کرد. سادگی با صلابت قاطی شده بود، مظلومیت با روحیه مقاومت گره خورده بود، فضا پر بود از حال‌وهوای شهادت و آمادگی برای رفتن... کوچه‌ها بوی ایثار می‌داد، صدای دعا با صدای مارش قاطی می‌شد، هر خونه واسه خودش یه سنگر بود؛ سنگرهای ایمان و امید. بچه‌ها با نگاه‌های پر از سؤال، مادرها با دلای پر از صبر و چشمانی نگران، پدرا با قامتی محکم و امید دهنده... همه کنار هم ایستاده بودن؛ یه صف واحد، اسمش "ایستادگی". و صدای محزون حاج صادق که به خودی خود، زیرآهنگی بود برای دفاعی، "مقدس"
🍂 آزادی بستان بعد از ۴۱۲ روز اشغال با ورود نیروهای خودی به بستان و پاکسازی شهر، تعدادی از عراقی‌ها که نتونسته بودن فرار کنن و توی سنگرها قایم شده بودن، اسیر شدن. به این ترتیب بستان بعد از ۴۱۲ روز اشغال آزاد شد. با موفقیت این عملیات، نیروهای خودی توی تنگه چزابه و شرق هورالعظیم مستقر شدن و برای اولین بار بعد از شروع جنگ، روی ۲۰ کیلومتر از مرز ایران و عراق که ۱۵ ماه دست دشمن بود، مسلط شدن و ارتباط ارتش عراق رو در شمال و جنوب خوزستان قطع کردن. در نتیجه حدود ۲۵۰ کیلومتر مربع از خاک ایران، شامل ۷۰ روستا، آزاد شد. ارتش عراق که به خاطر بارون تا اون موقع نتونسته بود حمله هوایی کنه، از عصر روز دوم شروع به بمبارون وسیع کرد و شب هم با تجمع نیروهاش یه پاتک سنگین تو محور سویدانی ـ دغاغله زد. سه گردان از تیپ ۱۶ و یه گردان از تیپ ۳۰ لشکر ۶ عراق شرکت داشتن، ولی با مقاومت نیروهای خودی ضربه سختی خوردن و مجبور به عقب‌نشینی شدن. عراق از مرز سوبله هم به چزابه پاتک کرد که با مقاومت و آتش توپخانه دفع شد. توی این اقدام حداقل ۲۰ تانک، یه هواپیما و دو بالگرد از دست داد. طبق آمار، تا این زمان حدود ۳۵۰۰ نفر از نیروهای دشمن کشته یا زخمی شدن و ۵۴۶ نفر هم به اسارت درآمدن. @defae_moghadas
🍂 بستان آزاد شد؛ و فریاد پیروزی رزمندگان اسلام در عملیات طریق‌القدس، شکوه ایمان و مقاومت، نقطه عطفی در تاریخ دفاع مقدس و درسی برای دشمنان ایران شد» @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 🍂 از فاو تا تاو 3⃣ راوی: حجت ابراهیمی ━━🌼🍃━━━━━━━━━ در دو بخش پیشین نوشتم که در سال ۱۳۶۴، دانشجوی ترم چهارم در تهران بودم. یک ماه پس از عملیات والفجر ۸، همراه نخستین کاروان اعزام سراسری دانشجویان بسیجی به قرارگاه خاتم‌الانبیا در جنوب رفتیم و به‌عنوان یگان حفاظت ثابت و گشتی، در محدوده بندر چویبده آبادان تا نخلستان‌های کنار اروند رود، کنار جاده خسروآباد مستقر شدیم. برخی رخدادها را تا روز اول نوروز ۱۳۶۵ روایت کردم. اینک ادامه ماجرا... یگان ما یک گشتی موتوری (پاترول با چراغ گردان) داشت که بنا به ضرورت همه‌جا سرک می‌کشید. روزی در فروردین، هنگام گشت در محور ماهشهر ـ آبادان ـ فاو، سه تریلی مهمات را دیدم. احتمال دادم رانندگانشان از اهالی صالح‌آباد باشند. از راننده پاترول خواستم سرعت بگیرد و آژیر را روشن کند. پس از سبقت، دیدم پشت فرمان تریلی اول پسر آقای شیرعلی و در کنارش زنده‌یاد هادی فاضلی‌پرور نشسته است. خوشحال شدم و تصمیم گرفتم کمی شوخی کنیم. صد متر جلوتر توقف کردیم و با بلندگو از رانندگان خواستیم مدارکشان را بیاورند. آن‌ها ایستادند و به سمت ما آمدند. هادی با دیدنم شگفت‌زده شد؛ ما تا سال دوم دبیرستان در صالح‌آباد هم‌کلاس بودیم و چند سالی یکدیگر را ندیده بودیم. با شادی همدیگر را در آغوش گرفتیم و با دیگر همراهان نیز گرم احوالپرسی کردیم، هرچند نامشان اکنون یادم نیست. به‌دلیل خطر بمباران و راه‌بندان، زود خداحافظی کردیم. روح هادی فاضلی‌پرور شاد. در جمع ما طلبه‌ای جوان به نام سعید نخبه‌زعیم بود؛ مسئول فعالیت‌های فرهنگی، نماز جماعت، دعای کمیل و زیارت عاشورا. نوروز ۱۳۶۵ با ماه رجب هم‌زمان شده بود و با وجود تلخی‌ها و شهادت‌ها، فضای معنوی جبهه دل‌ها را شیفته می‌کرد: جنگ ما را لایق خود کرده بود جبهه ما را عاشق خود کرده بود سعید اهل هشتگرد کرج بود؛ تنها ۱۷ سال داشت اما چابک و ورزیده بود. گاه با اجازه فرمانده چند قوطی کمپوت را هدف می‌گرفت و تیراندازی تمرین می‌کرد؛ مهارتش چشمگیر بود. روزی از او خواستم مرا به آن سوی اروند ببرد تا فاو را ببینم. برای ورود باید تا جنوب اروند کنار می‌رفتیم و از اسکله قایق‌ها عبور می‌کردیم. حضور یک روحانی سخت‌گیری‌ها را کمتر می‌کرد. همراه گروهی از رزمندگان سوار قایق شدیم و پس از گذر از رود خروشان، وارد فاو شدیم. عظمت کار رزمندگان در عبور شبانه از این رود را آنجا بهتر درک می‌کردی. مناره مسجد فاو از دور نمایان بود. پس از پیاده شدن، به مرکز شهر و مسجد رفتیم. نقاشی دیواری ناصر پلنگی و تابلوهای «لبخند بزن، برادر» در مسیر چشمگیر بود. هنگام خروج از مسجد، به‌طور اتفاقی دو تن از مدیران آموزش‌وپرورش همدان، آقایان جواد طهوری و محمد خیرخواه را دیدم. هر دو را می‌شناختم؛ طهوری مدیر دبیرستان صالح‌آباد در دوران تحصیل من بود و خیرخواه مدیر دبیرستان انقلاب همدان، جایی که پایه‌های یازدهم و دوازدهم را گذرانده بودم. ابتدا تصور کردند همراه لشکر ۳۲ انصارالحسین هستم، اما پس از توضیح دانستند از تهران اعزام شده‌ام. با سعید از آن‌ها خداحافظی کردیم و پیش از تاریکی شب به مقر بازگشتیم. @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 «دا» سیده زهرا حسینی ⊰•┈┈📚┈┈⊰• ببینید تیر نداره. من با چی بجنگم؟ دستای خائن تو کاره. ما اگه مهمات داشتیم، اینا رو عقب می‌روندیم. اگه اسلحه و مهمات دارید، بدید ما ببریم. هر جا می‌ریم می‌گن نیست. شما خبر ندارید توی خط چی می‌گذره. بچه‌ها گرسنه و تشنه جلوی عراقیا وایسادن. همه دارن از پا درمی‌آن. شاید بشه گرسنگی رو یه جور تحمل کرد، ولی تشنگی رو نه....» من از بین جمعیت پرسیدم: «عراقیا تا کجا جلو اومدن؟» گفت: «وقتی ما اومدیم، دیگه به شهر رسیده بودن. همین‌ طور دارن جلو می‌آن تا شهر رو تصرف کنن. ما نمی‌تونیم دست رو دست بذاریم شهر از دست بره. ما نیرو نداریم.» °°°° از کنار قبور شهدای گمنام که رد شدیم، نگاهشان کردم. این چند روز چقدر گمنام به خاک سپرده بودیم. از رویشان شرمنده بودم. به خودم گفتم: «حداقل ما چند نفر موقع دفن بابا دور و برش هستیم، ولی اینا چی؟ ما حتی اسمشون رو هم نمی‌دونستیم که روی قبرشون بنویسیم.» وقتی سر مزار رسیدیم، پیکر بابا را زمین گذاشتند. دا که چشمش به قبر افتاد، انگار تمام امیدش ناامید شده باشد، یا به قول خودش خانه‌خراب شده باشد، کنار مزار افتاد. خاک‌ها را برمی‌داشت و روی سرش می‌ریخت و می‌گفت: «حِرَگِتْ گَلبی ابوعلی. (قلبم رو سوزوندی ابوعلی.) با این یتیما چه کنم؟» @defae_moghadas