🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۷۸
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ از قرارگاه که بیرون آمدیم، حاجمحمد از دست من ناراحت و عصبانی بود. حق هم داشت؛ همهی فشارها و مسئولیتها روی دوش او بود و باید جواب هزار نفر را میداد. واسطهای بود میان فرماندهی گردان و ردههای بالاتر، و باید هر دو طرف را نگه میداشت تا کار جنگ نخوابد و درست هدایت شود. به او گفتم:
«حاجی، اگر عملیات خراب میشود، از همین قرارگاه خراب میشود. باید کار را از ریشه درست کرد تا نتیجه درست از آب دربیاید.»
حاجمحمد گفت:
«ول کن بابا، بگذار برویم دنبال کارها. وقت نداریم. فردا باید بروید آبادان تا سیدمجتبی از روی دکل توجیهتان کند.»
شب را در قرارگاه خوابیدیم. فردا راه افتادیم سمت آبادان تا از بالای دکل، خطوط عراقیها را دید بزنیم. دکل، خدا برکت بدهد، چهل متر ارتفاع داشت با چهلپنجاه پلهی نازک و میلهای. حسن محقق تا دکل را دید، سرش را بلند کرد رو به آسمان و گفت:
«اینجا باید آقاسید اول بره؛ سیدها مقدم هستن!»
گفتم:
«چرا من؟ مالک گردان اوله، من گردان ششم هستم. شما پنجتا بروید، بعداً من میآیم.»
واقعیتش این بود که اصلاً دلم نمیخواست از آن دکل بلند و خوفآور بالا بروم. مطمئنم هیچکس دلش نمیخواست. حسن محقق رفت بالا و وسط راه گیر کرد؛ نه میتوانست بالا برود، نه پایین بیاید. ما هم داد میزدیم:
«بابا، نمیتونی بیا پایین!»
بنده خدا مانده بود چه بگوید.
نفر پنجم جعفر محتشم بود که رفت بالا. ناگهان یکی از بالا داد زد:
«آسید ابوالفضل، شما تشریف نیار… هوا ابریه!»
همه مانده بودند این کیست که فقط مرا میشناسد.
بچهها شاکی شدند و با او دعوا کردند:
«اگر هوا ابریه، چرا همان پایین نگفتی و ما را کشاندی بالا؟!»
بچهها آمدند پایین و دیدهبان هم پشت سرشان. یکهو دیدم عباس حاجیان است. سلام و روبوسی کردیم. یکی از بچهها گفت:
«پارتیبازیه؟»
گفتم: «این نفس ماست دیگه، یا علی.»
یواشکی به عباس گفتم:
«عباس جان، مه بود؟»
گفت:
«نه، من دوربین را ۱۲۰ درجه گرفتم سمت ابرها؛ اینها هر چه نگاه میکردند مه میدیدند!»
بار دیگر با حوصله خط عراق را دید زدیم، توجیه شدیم و برگشتیم پیش بچهها.
دورانی که با بچههای گردان میثم در نخلستان بهمنشیر بودیم، یکی از بهترین دورانهای عمرم بود. نخلستان برای خودش قصهای داشت. آنجا نه از رزم شبانه خبری بود، نه از پیادهروی و آموزش نظامی. هر چه بود عشق بود و عرفان و راز و نیاز. هر شب بساط معنوی در چادرها برپا بود؛ قصهی قبرهای پشت چادرها و بچههایی که تا صبح در دل آن قبرها عبادت میکردند.
حسین سازور هر شب دعای خمسهعشر میخواند و بچهها به عشق آن دعا دور هم جمع میشدند. چند روز بعد که حاجآقا پروازی هم به جمع ما آمد، حال و هوای دیگری در دلها افتاد. او از یلان جنگ بود و در چند عملیات درخشیده بود. بهصورت نیروی آزاد، همراه جواد شیرازی، مهمان چادرهای ما شد. تجربهاش در حد فرماندهی لشکر بود، اما قید و بند فرماندهی نداشت؛ آمده بود با رزمندهها صفا کند. جمعی مرید او بودند و دورش حلقه میزدند تا از حرفهای عرفانی و دلنشینش بهره ببرند. وقتی لباس شخصی میپوشید، خوشتیپ و خوشرخ میشد.
در همان نخلستان غمناک و نمناک، بارها دیدم اصغر شبها بیدار است؛ عبادت میکند، با خدا خالصانه حرف میزند، به چادرها سر میکشد و روی بچهها را میپوشاند تا در رطوبت نخلستان سرما نخورند. آنقدر به بچهها محبت میکرد که من شرمنده میشدم. هیچوقت نتوانستم مثل او باشم.
یک روز دیدم تشت گذاشته و لباسهای زیر حمید مشکی، پیک گردان، را میشوید. حمید وقتی فهمید، ناراحت و شرمنده شد و به من گفت:
«چرا حاجاصغر این کار رو میکنه؟ من از شرمندگی آب میشم…»
تواضع، سکوت و عرفان اصغر او را در گردان زبانزد کرده بود. خداوکیلی این را سعادتی میدانستم که زیر سایهی او توفیق خدمت دارم.
یک روز در چادر لم داده بودم که رضا هوریا، مسئول تدارکات، آمد و چیزی گذاشت کف دستم:
«آقا سید، این رو بخور!»
نگاه کردم؛ چیزی نرم و سفید مثل پنیر بود. یک ذرهاش را چشیدم؛ خیلی خوشمزه و شیرین بود. گفتم:
«قربون عظمت خدا برم، این رو از کجا آوردی؟»
گفت:
«از بالای درخت خرما، از همان وسط که خرما میدهد. اسمش پنیرک است. خرما از همین پنیرک درست میشود. اگر نخل پنیرک نداشته باشد بار نمیدهد. یک کف دستش برابر دو جعبه خرماست، از بس قوت دارد.»
گفتم:
«تو چطور رفتی بالای درخت؟»
گفت:
«سر نخلها را زده بودند تا خط عراقیها دیده شود؛ رفتم با سرنیزه کندم.»
همهی پنیرک را خوردم؛ مزهای خوب و مخملی داشت. اما تا صبح از خارش خوابم نبرد. کمکم بچهها راهش را یاد گرفتند و تند و فرز از درختها بالا میرفتند و پنیرک میکندند. خیلی گرم و پرانرژی بود و بدن را داغ میکرد. برای همین بچهها مدام میرفتند آبتنی.
من راضی نبودم بچهها وارد بهمنشیر شوند؛ چون شنیده بودم قبلاً عدهای از نیروها در کرخه غرق شدهاند. سپرده بودم نگذارند کسانی که شنا بلد نیستند وارد آب شوند.
در این میان یک برگ برنده داشتیم: رفاقت با بچههای اطلاعات. ما با تیم حسیناللهکرم که کارکشتهی اطلاعات عملیات بودند، وصل بودیم. در همین عملیات، روی کار کلید کردم تا سر از کار قرارگاه دربیاورم. حتی گردان شهادت هم چنین برگ برندهای نداشت.
هر چه به زمان عملیات نزدیکتر میشدیم، بیشتر یقین میکردم چیزهایی که در قرارگاه به ما میگویند با چیزهایی که بچههای اطلاعات میگویند فرق دارد. تازه وقتی پای کار میرسیدیم، اوضاع جور دیگری رقم میخورد.
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 احساس مسئولیت
شهید حسن باقری
در عملیات رمضان
از زبان سردار شهید محمد باقری
#کلیپ
@defae_moghadas
«یک نفر، اگر قامتش از جنس همت باشد، میتواند ترازوی جهان را به سمت آیندهای تازه سنگین کند.»
و امروز هیچگاه تکرار نمیشه!
پس بلند شو و نهایت استفاده رو
از امروزت بکن رفیق ...
#پدر_موشکی_ایران
#شهید_حسن_طهرانیمقدم
@defae_moghadas
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 تونلهای غزه چگونه ساخته شدند؟
روایتی از خون دل خوردن جوانان مقاومت برای ساخت مقرهای مجاهدان در غزه..
#کلیپ #جبهه_مقاومت
@defae_moghadas
🍂
🔻 کلاس درس در اسارت
یکی از ساختمانهای اردوگاه را کردند مدرسه، تا به این وسیله بچّه ها را بکشند آن جا و تبلیغات خوبی برای خودشان دست و پا کنند و در روزنامه هایشان بنویسند اسیران خردسال ایرانی زیر سایه ی صدام در عراق به مدرسه می روند.
یک روز سرگرد آمد و عدّه ای از ریزه میزه ها را جدا کرد که ببرد مدرسه، اما هیچ کس حاضر نشد همراهش برود. سرگرد به زور متوسّل شد، اما باز هم کاری از پیش نبرد. ناراحت شد و با چشمانی سرخ شده، در حالی که عصای خیزرانش را در هوا تکان میداد، بعد از کلّی فحش و ناسزا، گفت: چرا نمی رین مدرسه؟ یکی از بچّه ها بلند شد و با لهجه ی اصفهانی گفت: جناب سرگرد، ما به خاطر فرار از مدرسه اومدیم جبهه، اسیر شدیم؛ حالا شما می خواین دوباره ما رو بکشونین مدرسه؟ نه خیر، ما نیستیم. این را که گفت، صدای خنده ی بچّه ها به هوا بلند شد؛ و سرگرد از خیر مدرسه بردن ما گذشت.
#طنز_اسارت #طنز_جبهه
@defae_moghadas
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 چند درصد مردم در دهه ۶۰
دفاع کردند
رحیم پور ازغدی:
در جنگ تحمیلی فقط ۳ درصد
از مردم در جنگ حضور داشتن
و بقیه دعا میکردند
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۷۹
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ اواخر آذر، شبی مسئول گروهانها را جمع کردیم و با کمک اصغر، همان حرفهای قرارگاه را برایشان توضیح دادیم. قرار شد آنها هم بروند و مسئول دستهها و نیروها را توجیه کنند تا کمکم بار و بنه را جمع کنند و آمادهی کار شوند.
در همان روزهای آخر آذرماه، تلفنی به خانه زدم تا حالی بپرسم. مادرم گفت: «دیروز فاطمهخانم را بردیم بیمارستان...» فردا دوباره زنگ زدم. این بار با خوشحالی گفت: «مبارکه ابوالفضل... خدا بهت یک پسر داده.»
گفتم: «مبارکه... اسمش را بگذارید سجاد.»
با اینکه خروج از منطقه برای نیروها ممنوع بود و همه آمادهی رفتن به خط مقدم بودیم، اما مدل من اینطور بود که اگر دلم میگفت باید بروی، حتی اگر سنگ از آسمان میبارید، میرفتم. همان روز راهی تهران شدم.
وقتی رسیدم خانه، دیدم حاجآقا صدیقی، پیشنماز مسجد توفیق، برای احوالپرسی آمده. گفت: «این بچه در روز شهادت حضرت حمزه به دنیا آمده؛ انشاءالله شجاعه. اسمش را بگذارید حمزه.»
ما هم قبول کردیم و اسم بچه را حمزه گذاشتیم.
تا فردا در خانه ماندم؛ اما از کهنه و قنداق بچه هیچ سر درنمیآوردم. ناهار فردا را هم مهمان اهل خانه شدم. بعد از مجروحیت شکم و روده، دکتر غذاهای نفاخ و تخممرغدار را ممنوع کرده بود؛ اما هوس املت خانگی کرده بودم. فاطمهخانم و ننهپری یک املت مشتی درست کردند و من مثل بچگیها، لقمهی نان و املت را با یک قوطی نوشابه خوردم. بعد هم از ترس اینکه مبادا آن شکمدرد کذایی سراغم بیاید، پشتبندش یک لیوان چای نبات با عرق نعنا خوردم و یک کیسه نبات هم برای سفر برداشتم.
وقتی به منطقه برگشتم، نیروها آمادهی عملیات بودند و گردانهای خطشکن به کنار اروند منتقل میشدند. گردان میثم تا ابلاغ دستور حرکت، در چادرها در حالت آمادهباش ماند.
شب اول عملیات، یعنی سوم دیماه، من و اصغر برای آشنایی با چند و چون کارِ خبرگیری و جمعآوری اطلاعات، به مقر نیروهای خطشکن کنار اروند رفتیم. چند گروه غواص در دل تاریکی، آماده و منتظر دستور حمله بودند. از پشت نخلها شبحشان پیدا بود. همهچیز مرتب و آماده به نظر میرسید.
شب دوم نوبت گردان میثم بود که به خط بزند و خط را سفت کند. گردانهای عمار، مالک، حبیب و انصارالحسین همدان هم پای کار بودند تا هر وقت غواصها خط را شکستند، آنها وارد عمل شوند. کار غواصها خیلی حساس و دلهرهآور بود؛ باید حرکتشان را با جزر و مد آب تنظیم میکردند.
نیمهشب، در سکوت، دستور حمله با رمز «محمد رسولالله» رسید و غواصها زدند به آب.
نیم ساعت بیشتر نگذشته بود که از بد روزگار، عراقیها کاملاً هوشیار بودند و با دوشکا از غواصها استقبال کردند. جلوی چشممان گردان غواصها از هم پاشید. تا ساعت دو، سه صبح، فقط تکوتوک زندهماندهها برگشتند عقب و بقیه شهید یا اسیر شدند. از حجم آتش عراق معلوم بود که خبر داشتند. عملیات لو رفته بود و قفل شد.
به اصغر گفتم: «خواست خدا بود. اگر ما هم به خط میزدیم، همهمان قتلعام میشدیم.»
دم صبح به چادرها برگشتیم و به بچههایی که آمادهی عملیات بودند، خبر بههم خوردن عملیات را دادیم. حالشان گرفته شد؛ مثل آدمی که میخواهد به عشقش برسد اما نمیگذارند. همه دمق و پریشان بودند.
فردا، زمزمهها و شایعهها بلند شد که ستون پنجم و نفوذیها عملیات را لو دادهاند. عدهای هم که اهل دل و ذکر بودند، میگفتند: «خدا خواست.»
نیروها را به دوکوهه منتقل کردیم و من و اصغر تصمیم گرفتیم سری به تهران بزنیم. حسین بالای سر گردان ماند و ما رفتیم.
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 دوکوهه را که صدا میزنم، انگار بغضی قدیمی از دل خاک بلند میشود.
جایی که باد، هنوز اسمها را آهسته تکرار میکند و غروبها بوی قدمهای رفته را پس میآورند.
دوکوهه…
دلتنگی در تو شکل دیگری دارد؛
نه غم است، نه اندوه،
یک جور ایستادنِ بیصدا کنار خاطراتی که هنوز گرماند.
آدم دلش میخواهد برگردد،
نه برای دیدن گذشته،
برای شنیدن صدای خودش
وقتی که هنوز سادهتر، روشنتر، و بیهراستر بود.
#کلیپ #دلتنگیها
@defae_moghadas
🍂 نکات تاریخی جنگ
"آمار حضور در دفاع مقدس"
در آغاز جنگ تحمیلی در سال ۱۳۵۹، جمعیت ایران حدود ۳۸ میلیون نفر بود و در پایان جنگ در سال ۱۳۶۷ به حدود ۵۰ میلیون نفر رسید.
بر اساس آمار رسمی ستاد کل نیروهای مسلح، حدود ۳ میلیون نفر پروندهٔ حضور در جبهه دارند. که شامل نیروهای ارتش، سپاه، بسیج و داوطلبان مردمی است.
بنیاد شهید نیز آمار ایثارگران را ثبت کرده: بیش از ۲۱۳ هزار شهید، حدود ۵۷۰ هزار جانباز و نزدیک به ۴۳ هزار آزاده.
سازمان بسیج مستضعفین هم گزارش داده که در طول جنگ بیش از ۲ میلیون اعزام بسیجی ثبت شده است.
اما باید به یک نکتهٔ کلیدی توجه کرد: این حضورها چرخشی بود. یعنی بسیاری از نیروها چندین بار اعزام شدند، مدتی در جبهه بودند، بازگشتند، آموزش دیدند و دوباره اعزام شدند.
در کنار این، پژوهشهای دانشگاهی و اسناد مرکز تحقیقات دفاع مقدس نشان میدهد که حداقل ۱۰ تا ۱۵ میلیون نفر در قالب پشتیبانی، امداد، درمان، تدارکات، تولید مهمات، دوخت لباس، ارسال آذوقه و فعالیتهای مردمی نقش مستقیم داشتند و میتوان گفت، جنگ فقط در سنگر نبود؛ در کارخانهها، بیمارستانها، مساجد، مدارس و حتی خانههای مردم جریان داشت.
ساختار جبههها نیز نشان میدهد که جنگ یک سیستم ملی بود: خطوط دفاعی، نیروهای احتیاط، توپخانه، مهندسی رزمی، اطلاعات عملیات، امداد و تخلیه مجروح، تدارکات و پشتیبانی شهری و جهاد سازندگی(سنگر سازان بی سنگر) هر روز هزاران نفر نیرو میخواستند. همین گستردگی نشان میدهد که کوچکنمایی نقش مردم—مثل ادعای «۳٪ حضور»—هیچ نسبتی با واقعیت تاریخی ندارد.
#نکات_تاریخی_جنگ
@defae_moghadas