eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۸۲ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ دنبال سید مجتبی حسینی، مسئول اطلاعات، می‌گشتیم تا از او راهنمایی بگیریم. کاربلد بود و می‌توانست ما را توجیه کند. چند متر جلوتر، کنار خاکریز نعل اسبی، قاسم صادقی را دیدیم. پرسیدم: «سید مجتبی کجاست؟» گفت: «همین الان تیر خورد، آنجاست.» با دست اشاره کرد. رفتم و دیدم تیر مستقیم به پیشانی سید مجتبی خورده و شهید شده است. بی‌سیم نداشتیم تا خبر را به عقبه بدهیم. چند قدم جلوتر محمد کوثری و سعید سلیمانی، مسئول طرح و برنامه، را دیدیم. سعید پرسید: «بچه‌ها کجان؟» گفتم: «رسیده‌اند عقبه و کم‌کم وارد زمین می‌شوند.» گفت: «کمی صبر کنید ببینیم تکلیف اینجا چه می‌شود.» من و اصغر باز جلوتر رفتیم. رضا یزدی را دیدیم که به خاکریز تکیه داده بود. رضا بختیاری تیر به دهانش خورده بود و غرق خون افتاده بود. احمد نوزاد هم خسته و خاک‌آلود خشابش را عوض می‌کرد. در ذهنم نیروها را جانمایی کردم؛ چپ، راست، شیارها و برآمدگی‌ها را بررسی کردیم تا بفهمیم اگر پدافند کنیم چه می‌شود و اگر آفند کنیم چه. در همین گیر و دار آتش دشمن شدید شد. عراق فشار می‌آورد. ناگهان دیدم بچه‌های گردان حبیب از خاکریز پایین می‌روند سمت عقب. فرق بسیج با ارتش همین است؛ وقتی چند نفر عقب می‌کشند، بقیه هم می‌خواهند برگردند. مسئول گروهان‌ها دنبالشان می‌دویدند و داد می‌زدند تا جمعشان کنند. عقب‌نشینی معنا نداشت، اما آتش دشمن بی‌امان بود. تانک‌ها جلو آمدند و از کنار خاکریز نعل اسبی پهلو گرفتند. پشت خاکریز مستقر شدند و لوله‌ها را به سمت بچه‌ها گرفتند؛ هر گلوله برای یک نفر. روی جاده هم سنگر دوشکا گذاشته بودند. نیروهای درجه سه را پشت آن گذاشته بودند تا بچه‌ها را بزنند. پشت موضع بعدی، نیروهای درجه دو بودند و پشتشان سیل‌بندی محکم که آرپی‌جی هم اثر نمی‌کرد. به اصغر گفتم: «اینجا باید یک لودر و آدم خبره بیاید خاکریز بزند تا جلوی تانک‌ها را بگیرد.» گفت: «کی می‌تواند وسط این آتش بیاید؟ آدم بی‌کله می‌خواهد.» در همین حین خبر آوردند که حاج محمد بی‌سیم زده و گفته: «میثم دارد می‌آید توی خط.» ساعت حدود ۱۱ صبح بود. در برگشت دیدیم عراق پشت سه‌راهی را بسته و چیزی نمانده بود نیروها را از پشت قیچی کند. به اصغر گفتم: «وقتی آمدیم این همه عراقی نبود، یکهو از کجا پیداشان شد؟» عراق با تانک و نفر مسیر عقب‌نشینی گردان حبیب را زیر آتش گرفته بود؛ نه کسی می‌توانست عقب برود و نه جلو. اگر موفق می‌شد، سه لشکر قتل‌عام می‌شدند. سعید سلیمانی را دیدم و گفتم: «اگر بچه‌های من ببینند نیروهای حبیب عقب می‌روند، دلشان می‌ریزد. یک کاری بکن.» گفت: «کار گره خورده.» همان موقع حسین نیروها را آورد. حسین در گردان داری صاحب‌تخته بود و می‌دانست چه کند، اما من نگران بودم که نیروها پیش از شروع کار از هم بپاشند. دم سه‌راهی دیدم حسین ستون نیروها را می‌آورد و عراق آتش سنگین می‌ریخت. حسین با بلندگو هر دقیقه می‌گفت: «بخوابید روی زمین.» بچه‌ها با هر انفجار خمپاره می‌خوابیدند و دوباره بلند می‌شدند. به حسین گفتم: «یک کاری بکن، اینها الان قاطی گردان‌ها می‌شوند و دیگر نمی‌شود جمعشان کرد.» حسین بلند گفت: «بچه‌ها سرنیزه‌ها را در بیاورید و در سینه خاکریز حفره روباهی بکنید، پناه بگیرید تا دستور حمله برسد.» بچه‌ها مشغول کندن سنگر شدند و حواسشان پرت شد. نیروهای حبیب آرام از کنارشان رد شدند. حسین زیر آتش بلندگو را داد دست پوراحمد و گفت: «در این وضعیت، قوی‌ترین چاره ذکر خداست.» رضا گریزی زد به حضرت زهرا، دل‌ها گرم شد. من هم فرصت را دیدم و نیرو را برپا کردم. فضا عوض شد؛ عشق آمد وسط و خوف‌ها پنهان شد. گروهان فدک و بقیع را سمت چپ نعل اسبی فرستادم و گروهان نینوا و کوثر را سمت راست. آنجا فینال جنگ بود؛ دریای آتش و خون. خودم هم بلندگو گرفتم و میان بچه‌ها رجز خواندم تا روحیه بدهم. نمی‌دانم برای خدا بود یا برای خودم، اما خوفم را پنهان کردم و فریاد زدم: «پاشو، وقت نداریم...» و اسماء حضرت حق را گفتم. رفتم پیش محمد کوثری تا درباره جایگزینی گردان‌ها در صورت خستگی صحبت کنم. حاج محمد گفت: «یک گروهانت را کنار نعل اسبی بگذار تا عراقی‌ها سه‌راهی را نگیرند. جان سه لشکر در گرو حفظ سه‌راهی است.» بی‌سیم زدم به حسین طاهری: «سلیمان ۲، گوشم. گروهان محمود ژولیده را کنار نعل اسبی بگذار برای پدافند سه‌راهی.» گفت: «به چشم.» وقتی موضع گروهان محمود ژولیده مشخص شد، خیالم راحت شد. یک ساعت بعد دوباره بی‌سیم زدم تا از حسین خبر بگیرم. چند بار صدا زدم، جواب نیامد. تا اینکه کسی گفت: «سلیمان ۲ دندان‌درد شده، خون از دندانش می‌آید.» برگشتم دم سه‌راهی و دیدم خمپاره وسط بچه‌ها خورده. حسین همان‌جا شهید شده بود و مسئول گروهان مجروح. هر کس گوشه‌ای افتاده بود، غرق خون.
اکبر سرپوشان ترکش به صورتش خورده بود و خون جاری بود. وانفسایی شده بود که بیا و ببین. @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 منطقه شاخ شمیران مرز نوسود // استان کرمانشاه ⌛️ سال ۱۳۶۶ @defae_moghadas
🍂 آهسته می‌آید صدا انگشترم آنجاست! این هم کمی از چفیه‌ام... بال و پرم آنجاست... قرآن جیبی، قدری از پیراهنی خاکی یک ساعت کهنه کنار دفترم آنجاست... دست و... خشابی خالی و... مشتی گره‌ کرده عکس امام و قطعه‌ای از باورم آنجاست یک قمقمه، یک فین غواصی و یک لبخند یک یادگاری از نگاه مادرم آنجاست مهر نمازم لای شب‌بوها نمایان است «یک چشمه، یک رود» از دو چشمان ترم آنجاست حالا ببند آن چشم‌های نازنینت را تا ننگری که استخوان پیکرم آنجاست شاعر عبدالرحیم سعیدی راد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
847.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ‌شقایق را وحشی می خوانند، چرا که آزاده است و رنگ تعلق ندارد 🔸 سید اهل قلم سید مرتضی آوینی @defae_moghadas 
🍂 🔻 ارتش، قبل و بعد از انقلاب 🔹 حسنی سعدی: در منطقه کردستان فرماندهان لشکر نمی توانستند فرماندهی کنند و فرماندهی وجود نداشت. برای نمونه، در اول انقلاب، سرهنگ ماشاء الله صفری را که سرگرد بود، به فرماندهی لشکر ۲۸ منصوب کردند که از عهده کار برنیامد و پس از چند روز، او را تعویض کردند، افراد ضدانقلاب، معاون لشکر را گرفتند و وی را به شهادت رساندند. در واقع، مثله اش کردند، وی افسر بسیار متدینی بود و حتی قرآن را با دست نوشته بود. خود مرحوم ظهير نژاد، فرمانده لشکر ۶۴ خدا رحمتش کند، می گفت: هنگامی که من به مهاباد رفتم، دیدم قاسملو و عزالدین حسینی نشسته بودند و حکومت را در آنجا در دست داشتند، به من گفته شد نرو ، اما من به آنجارفتم و در جلسه شان، سازمانشان را به هم ریختم و با اینکه فقط یکی دو نفر با خود برده بودم، به آنها تشر زدم و گفتم ما پدرتان را در می آوریم». هرچند در آن منطقه، لشکر ۶۴ حضور داشت، اما دو گردان از لشکر ۲۱ نیز در الواتان و در زیر امر لشکر ۶۴ و گردانهایی هم زیر امر لشکر ۲۸ عمل می کردند. به همین ترتیب، این مناطق را تا بهمن ماه تقویت @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۸۳ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ با بچه‌ها کمک کردیم جنازه‌ی حسین را پشت تویوتا گذاشتیم. دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد، پشتم خالی شد، بغض گلویم را گرفت. حسین ستون گردان بود؛ قرار بود او بچه‌ها را پای کار ببرد و من و اصغر فقط پشت بیسیم بنشینیم و پز بدهیم! مصیبت از این بالاتر نمی‌شد. زخمی‌ها را هم پشت و جلوی تویوتا ریختیم و فرستادیم عقب. اکبر سرپوشان اما نرفت؛ امدادگر زخمش را پانسمان کرد، هرچه اصرار کردم برود عقب، قبول نکرد. اکبر ماند و آنهایی که زخم سطحی داشتند، وقتی سرسختی او را دیدند، بلند شدند، جان گرفتند، سلاح برداشتند و هر کس رفت پی کاری. از گروهان محمود هر که مانده بود جمع کردیم و حرکت دادیم. مرتضی بهزادی آنها را پشت خاکریز نعل اسبی چید برای پدافند. آن روز تا ساعت سه ـ چهار بعدازظهر عراق آتش ریخت و تلفات گرفت. حوالی پنج بعدازظهر یک خیز عقب رفت، نیروهایش را برد عقب و در عوض دویست تانک تی-۷۲ آورد توی زمین. می‌خواست ما را پس بزند و خودش را محک بزند؛ آن هم نه با نفر، با تانک. گلوله مستقیم می‌زد و خاکریزها را زیر و رو می‌کرد. بچه‌ها بعضی به چاله‌هایی که کنده بودند پناه گرفتند. تانک‌ها تا صد و پنجاه متری خاکریز نعل اسبی آمدند، اما نچسباندند؛ فقط عقب و جلو کردند و گلوله ریختند. به شب نکشید که یک راکت مستقیم خورد به نعل اسبی؛ محمود ژولیده و حسین بابایی سخت زخمی شدند و رضا محمدی همان‌جا شهید شد. محمود از صد جا ترکش خورد؛ شکم، پا و صورت. همه گفتند رفتنی است. آتش دیگر تعارف نداشت؛ زد و همه را داغان کرد و گردان را به هم ریخت. غروب، در آن صحرای محشر پشت خاکریز نشسته بودم و کربلا را انگار به چشم می‌دیدم؛ گردان پهلوان‌ها جلوی چشمم از هم می‌پاشید. اطرافم پر از زخمی، دست و پا‌قطع‌شده و شهید بود. ادعای پدری گردان را داشتم، اما در آن دریای آتش دستم از همه جا کوتاه بود. بچه‌ها جلوی چشمم پرپر می‌شدند و من تماشاگر گود شده بودم. در همین حال اصغر آمد؛ تیر به فکش خورده بود، صورتش غرق خون بود، چشم‌هایش دو دو می‌زد. چفیه‌اش را روی صورت گرفته بود و پریشان آمد نشست کنارم. گفتم: «تو قرار نبود بخوری داش اصغر، بلند شو برو عقب. این‌جا نمون.» گفت: «چیزی نیست، می‌تونم کار کنم.» گفتم: «بچه‌ها تو رو ببینن خودشون رو می‌بازن؛ فرمانده‌شون رو زخمی ببینن، روحیه‌شون می‌ریزه.» اصغر، بنده‌خدا، حرفی نزد؛ بس که نجیب بود. بی‌هیچ حرفی بلند شد و رفت عقب. یک ساعتی گذشت. آرام از کنار بچه‌ها رد شدم تا بروم آن طرف خاکریز. ناگهان ترکش خورد به دستم؛ همان دستی که قبلاً دو بار زخمی شده بود. پشت بازویم سوراخ شد. نشستم، چفیه‌ام را گرفتم روی زخم. خون زد بیرون و لباسم غرق خون شد. یادم نیست چه حالی داشتم؛ درد حالی‌ام نبود، داغ بودم. آنجا آدم درد خودش را فراموش می‌کرد. سر بلند کردم و نگاهی به خط عراقی‌ها انداختم که با تاریکی هوا آتششان کم می‌شد. در میان آتش و خون، مرد میدان علی زاکانی رسید. رسیدن یک جیگردار و مدیر مخلص چقدر قیمت دارد! بی‌نهایت خسته بودم، اما با دیدن علی آرام شدم. بیسیم را به او دادم. علی پیک الهی بود؛ تقریباً کار من، شهادت حسین طاهری و رضا محمدی و مجروحیت اصغر روی دوشش افتاد. فراق یاران سخت بود و توکل بر مولا تنها دوای درد. همان‌طور که دل خسته و مجروح به سینه‌ی خاکریز تکیه داده بودم، دیدم کسی از دل تاریکی آمد. از دور فکر کردم روحانی است با عمامه‌ی سفید. جلو آمد و با صدایی دورگه گفت: «این سید ابوالفضل کیه؟» گفتم: «چه کارش داری داداش؟» گفت: «می‌گن واسه گنده‌بازی آمده جبهه؟» شاکی شدم و گفتم: «به تو چه زر می‌زنی؟» گفت: «می‌گن فقط یک نفره، بهش می‌گن اصغر ارسنجانی، علی‌اصغر، می‌گن سلطانشه. الان علی‌اصغر نیست، می‌گن تو شاگردشی؟» یک‌دفعه بلند شدم، توی صورتش خیره شدم و دیدم ای داد... اصغر است! صورتش باندپیچی بود، نشناختم. باند خونین شده بود، چشم‌هایش بی‌حال و دو دو می‌زد. گفتم: «اصغر، تویی؟» گفت: «آره، اصغرم.» گفتم: «چطوری برگشتی؟ چرا برگشتی؟» گفت: «موتور بهداری رو کار گرفتم، سیمش رو یکسره کردم و آمدم. دلم تاب نداشت بمونم.» اصغر لوطی‌گری‌اش را ثابت کرد. وقتی آمد، جان تازه گرفتم، پشتم گرم شد. غیر از این از او انتظار نداشتم؛ در بدترین لحظه تکیه‌گاهم شد. گفتم: «بیا، بیا اصغر جان بشین... چند ساعته دارم بیسیم می‌زنم یک لودر بفرستن. ذهنم اینه که دوباره عراقی‌ها میان جاپا بگیرن. این طرف ما گوشت هستیم و یک مشت آرپی‌جی؛ آن طرف آهن و فولاد که هیچ‌چیز بهش اثر نمی‌کنه. عراق هر صد متر بین خاکریزها رو خالی گذاشته تا تانک‌ها راحت رفت‌وآمد کنند...» @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 خرمشهر را پس می‌گیریم محمدرضا حسینی «در یکی از شب‌های عملیات، مأموریت داشتیم که به سمت مواضع دشمن حرکت کنیم. هوا تاریک بود و سکوت سنگینی بر منطقه حاکم بود. در میان راه، یکی از همرزمانم، (شهید علی‌اکبر نوری)، متوجه شد که یک گروه از نیروهای دشمن در کمین نشسته‌اند. بدون لحظه‌ای تردید، با صدای بلند فریاد زد: "بچه‌ها، مراقب باشید!" همین فریاد باعث شد که نیروهای ما به سرعت موضع بگیرند و از غافلگیری دشمن جلوگیری کنند. درگیری شدیدی آغاز شد و ما با تمام توان مقاومت کردیم. در میان نبرد، شهید نوری با شجاعت تمام به سمت یکی از سنگرهای دشمن حمله کرد و موفق شد چندین نفر از آن‌ها را از پای درآورد. اما در همین لحظه، گلوله‌ای به سینه‌اش اصابت کرد و به زمین افتاد. با وجود جراحت شدید، لبخندی بر لب داشت و زمزمه کرد: " خرمشهر را پس می‌گیریم... " این آخرین جمله‌ای بود که از او شنیدیم.» @defae_moghadas
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 رحمت آسمان بر خاکی می‌بارد که روزی بر آن ایستادند تا ما بمانیم. @defae_moghadas