🍂 یلدای جبهه، بلندترین شب نبود؛ کوتاهترین فاصله بود میان خاکریز و آسمان
یلداتون مبارک
#عکس
@defae_moghadas
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 وقتی موسیقی شمس با صدای تنبور و آواز عرفانی، دل رزمندهها رو روحانی کرد!
استاد کیخسرو پورناظری،
سید خلیل عالینژاد،
علیاکبر مرادی،
سید مرتضی شریفیان، مشهید کامران کلهر، استاد کیهان کلهر، گلنظر عزیزنی و عبدالرضا راهنما، همه با هم، وسط جبهه، وسط دلها...
این فقط اجرا نبود، تجلی روح بود، نغمهای از ایمان، عشق، و ایستادگی!
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂 در آستانه عملیات #کربلای_۴ ایستادهایم
دو سه روز بیشتر تا آغاز عملیات کربلای ۴ باقی نمانده…
شبی که غواصان عاشق، دل به امواج اروند سپردند و راهی آسمان شدند…
این روزها نهر عرایض، نهر خین و اروند دوباره زمزمههای آن شب را در دل دارند…
به زودی درهای بهشت از سمت جزیره امالرصاص، سهیل و بلجانیه گشوده خواهد شد…
قایقها بار دیگر یاد مسافران جاویدان را بر دوش میکشند…
و آسمان خرمشهر و شلمچه، همچون آن شب، با نور ستارگان بیغروب روشن خواهد شد…
کاروان عاشقان کربلا در راه است، و ما ماندهایم با دلی پر از حسرت و یاد…
کربلای ۴، روزی که ستارههایش طلوع کردند و دیگر هرگز غروب نکردند؛ نوری شدند فراتر از خورشید، تا خاک این سرزمین را برای همیشه روشن نگاه دارند.
🔸 بر آن هستیم تا روایتگر لحظه به لحظه این عملیات از زبان چند تن از غواصان دلاور حاضر در عملیات باشیم.
همراه باشید ↙️
@defae_moghadas
🍂 آیا میدانید
در بدو حمله عراق به ایران هیچ نیروی سازمانی جلو خود ندید
در نخستین روزهای حملهٔ ارتش عراق به خاک ایران، حدود سی هزار کیلومتر مربع از خاک ایران به اشغال ارتش عراق درآمد. طی دو روز نخست حمله، نیروهای عراقی به هیچ یگان نظامی ایرانی که در حد تیپ باشد، برنخوردند.
در واقع آنزمان ایران فقط دو لشکر از نیروهای مسلح و دو لشکر موتوریزه پیادهنظام در غرب کشور داشت که آنها هم همگی از مرزها فاصله گرفته بودند.
در این روزها، واحدهای گوناگون نیروی زمینی ایران به دلیل از هم پاشیدگی با تأخیر توانستند خود را به جبههٔ جنوب برسانند. نیروی زمینی ارتش توان مقابله پایاپای با عراق را نداشت.
#آیا_میدانید
@defae_moghadas
🍂 هفت بار جانبازی
روز دهم جنگ، همراه سیصد نفر از خواهران به جبهه اعزام شدیم، وقتی به ماهشهر رسیدیم، بعضی همانجا ماندند اما من همراه بقیه راهی خط مقدم شدم
آن زمان خط مقدم خرمشهر و آبادان بود، این مدت همراه دکتر چمران بودیم و چون ایشان و همسرشان قبلا به ما آموزش چریکی داده بودند، قرار گذاشتیم همراهشان به لبنان هم برویم. خرمشهر که سقوط کرد، ما تا پشت کشتارگاه عقب کشیدیم و در بیمارستان ولی عصر (عج) مستقر شدیم. چون خرمشهر خالی از سکنه شده بود، از ما نیز خواستند تا شهر را ترک کنیم. ما جزو آخرین نفراتی بودیم که از خرمشهر خارج میشدیم.
بعدها در عملیات ثامن الائمه و بیت المقدس شرکت کردم. در والفجر یک شیمیایی شدم... هفت بار مجروح شدم. پای چپم ترکش خورده و تا به حال سه بار عمل شده و احتمالا آخر هم قطع خواهد شد.
آمنه وهابزاده
#خاطرات_کوتاه #خرمشهر
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۸۵
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ نزدیک عصر، بچههای تیپ ذوالفقار با موشکهای تاو وارد عمل شدند و به جان تانکها افتادند. نیم ساعت بعد، گروهانهای بقیع و فدک از سمت راست خبر دادند که عراقیها فشار میآورند؛ یعنی از جناح لشکر ۲۵ کربلا تحت فشار بودیم. دوربین کشیدم و دیدم چهار تانک مثل اسباببازی به هم چسبیدهاند و از سیلبند بالا میآیند؛ انگار قصد داشتند ما را از سمت راست قیچی کنند. بچهها تلاش کردند جلویشان را بگیرند.
در مسیر سهراهی به سمت نعل اسبی، چشمم به خاکریز سمت راست بود که صدای نالهای شنیدم. دنبال صدا رفتم و دیدم مجتبی جوادزاده گوشهای افتاده؛ ترکش پهلوی راستش را شکافته بود. گرد و خاک روی صورتش نشسته و خون همهجا را گرفته بود. دستم را زیر سرش گذاشتم و گفتم: «آقا مجتبی، چیزی نیست؛ الان امدادگر میرسد.» اما او در حال خودش بود، چشمها را بسته و بریده بریده گفت: «میخوام... با خونم بنویسم... یا زهرا.»
چشمهایش را باز کرد و گفت: «غصه نخور، آقا سید... آن طرف اگر کم آوردی، دستت را میگیرم!» سپس دستش را به زخم زد، خونآلود بالا آورد و با نعرهای «یا زهرا» گفت و شهید شد.
دشمن آتش میریخت و بیسیمها پر از نام شهدا بود؛ بچهها میگفتند: «کفترها رفتند بالا.» کمی آن طرفتر احمد فیروز صمدی غرق خون افتاده بود؛ همان احمدی که دیوان حافظ را از بر داشت و شبها با هم مشاعره میکردیم. بیسیم زدم به حاج محمد: «سمت راست را میگیرند؛ مگر ۲۵ کربلا آنجا پدافند نیست؟» گفت: «ارتباطمان با ۲۵ کربلا قطع شده.» به اصغر گفتم: «آتیش میآید، چه کنیم؟» گفت: «خودنمایی کن، سید.»
آرپیجی را برداشتم، ذکر «فاطمهالزهرا» گفتم و شلیک کردم؛ گلوله مستقیم رفت توی لولهی تانک و منفجر شد. بچهها جان گرفتند و آرپیجیزنها هر چهار تانک را زدند و هجده اسیر گرفتند. دستهایشان را بستیم و نگهبان گذاشتیم. بچهها سه روز بیخواب و بیغذا بودند، اما ایستادند؛ دلها یکی و هدف یکی بود.
با اینهمه، برای عراق فرقی نمیکرد؛ هر تانکی میزدیم، تانک دیگری میآورد. حسین اسماعیلی آنقدر شلیک کرده بود که خون خشک دور گوش و گردنش نشسته بود و پردهی گوشش پاره شده بود. بچهها به او لقب «شیر شلمچه» دادند؛ لقبی برازندهی کسی که نه ترس میشناخت و نه خستگی. مثل حسین، گردان میثم پر از چنین آدمهایی بود.
زخمیها زیاد بودند؛ شاید نزدیک صد نفر. پل بسته بود و آمبولانس نمیتوانست بیاید. ظهر، لودری آمد و راه را باز کرد تا مجروحها را با آمبولانس ببرند. آنجا همه در معرض شهادت بودند؛ خواسته یا ناخواسته، بسیاری لیاقت پیدا کرده بودند.
میان زخمیها چشمم به عباس شکوهی افتاد؛ بچهی باغ فردوس، ریزنقش اما پرغیرت. همیشه میگفت: «ما بچهی باغ بیسیم هستیم؛ رفیق نیمهراه نیستیم.» او را به آمبولانس بردند، اما اصغر به شیشه زد و گفت: «زرنگ! این شب عاشورا آقا سید را تنها میگذاری؟» عباس گفت: «زخمیام، حاج اصغر.» اصغر جواب داد: «این زخمی نیست؛ ترکش تهران است!» آمبولانس رفت، اما چند دقیقه بعد عباس برگشت؛ خون از سرش میآمد و توان نداشت. گفت: «حاج اصغر، ما رفیق نیمهراه نیستیم.» و دوباره به خط رفت. رانندهی آمبولانس بعدها گفت: «وسط راه، این بچه با کلهاش شیشه را شکست و خودش را پرت کرد بیرون.»
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 دو دقیقه
در شلمچه
شلمچه، سرزمین ملائک است؛
جایی که خاک با خون آمیخت و آسمانش پر از پرواز کبوتران شد.
🔅 با حس و حال وارد شید 😥
#کلیپ #شلمچه
@defae_moghadas
تلاش داریم از فردا وارد روایتگری لحظه به لحظه و بر اساس ساعات واقعی اتفاقات عملیات کربلای چهار شویم.
این مطالب وقتی با صدای راویان و نوشتار اونها باشه، بدون شک بسیار جذاب و شنیدنی هستن و گویای سختی عملیات، برای اونهایی که کمتر از حوادث اون روز شنیده اند