eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.2هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۸۵ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ نزدیک عصر، بچه‌های تیپ ذوالفقار با موشک‌های تاو وارد عمل شدند و به جان تانک‌ها افتادند. نیم ساعت بعد، گروهان‌های بقیع و فدک از سمت راست خبر دادند که عراقی‌ها فشار می‌آورند؛ یعنی از جناح لشکر ۲۵ کربلا تحت فشار بودیم. دوربین کشیدم و دیدم چهار تانک مثل اسباب‌بازی به هم چسبیده‌اند و از سیل‌بند بالا می‌آیند؛ انگار قصد داشتند ما را از سمت راست قیچی کنند. بچه‌ها تلاش کردند جلویشان را بگیرند. در مسیر سه‌راهی به سمت نعل اسبی، چشمم به خاکریز سمت راست بود که صدای ناله‌ای شنیدم. دنبال صدا رفتم و دیدم مجتبی جوادزاده گوشه‌ای افتاده؛ ترکش پهلوی راستش را شکافته بود. گرد و خاک روی صورتش نشسته و خون همه‌جا را گرفته بود. دستم را زیر سرش گذاشتم و گفتم: «آقا مجتبی، چیزی نیست؛ الان امدادگر می‌رسد.» اما او در حال خودش بود، چشم‌ها را بسته و بریده‌ بریده گفت: «می‌خوام... با خونم بنویسم... یا زهرا.» چشم‌هایش را باز کرد و گفت: «غصه نخور، آقا سید... آن طرف اگر کم آوردی، دستت را می‌گیرم!» سپس دستش را به زخم زد، خون‌آلود بالا آورد و با نعره‌ای «یا زهرا» گفت و شهید شد. دشمن آتش می‌ریخت و بیسیم‌ها پر از نام شهدا بود؛ بچه‌ها می‌گفتند: «کفترها رفتند بالا.» کمی آن طرف‌تر احمد فیروز صمدی غرق خون افتاده بود؛ همان احمدی که دیوان حافظ را از بر داشت و شب‌ها با هم مشاعره می‌کردیم. بیسیم زدم به حاج محمد: «سمت راست را می‌گیرند؛ مگر ۲۵ کربلا آنجا پدافند نیست؟» گفت: «ارتباطمان با ۲۵ کربلا قطع شده.» به اصغر گفتم: «آتیش می‌آید، چه کنیم؟» گفت: «خودنمایی کن، سید.» آرپی‌جی را برداشتم، ذکر «فاطمه‌الزهرا» گفتم و شلیک کردم؛ گلوله مستقیم رفت توی لوله‌ی تانک و منفجر شد. بچه‌ها جان گرفتند و آرپی‌جی‌زن‌ها هر چهار تانک را زدند و هجده اسیر گرفتند. دست‌هایشان را بستیم و نگهبان گذاشتیم. بچه‌ها سه روز بی‌خواب و بی‌غذا بودند، اما ایستادند؛ دل‌ها یکی و هدف یکی بود. با این‌همه، برای عراق فرقی نمی‌کرد؛ هر تانکی می‌زدیم، تانک دیگری می‌آورد. حسین اسماعیلی آن‌قدر شلیک کرده بود که خون خشک دور گوش و گردنش نشسته بود و پرده‌ی گوشش پاره شده بود. بچه‌ها به او لقب «شیر شلمچه» دادند؛ لقبی برازنده‌ی کسی که نه ترس می‌شناخت و نه خستگی. مثل حسین، گردان میثم پر از چنین آدم‌هایی بود. زخمی‌ها زیاد بودند؛ شاید نزدیک صد نفر. پل بسته بود و آمبولانس نمی‌توانست بیاید. ظهر، لودری آمد و راه را باز کرد تا مجروح‌ها را با آمبولانس ببرند. آنجا همه در معرض شهادت بودند؛ خواسته یا ناخواسته، بسیاری لیاقت پیدا کرده بودند. میان زخمی‌ها چشمم به عباس شکوهی افتاد؛ بچه‌ی باغ فردوس، ریزنقش اما پرغیرت. همیشه می‌گفت: «ما بچه‌ی باغ بیسیم هستیم؛ رفیق نیمه‌راه نیستیم.» او را به آمبولانس بردند، اما اصغر به شیشه زد و گفت: «زرنگ! این شب عاشورا آقا سید را تنها می‌گذاری؟» عباس گفت: «زخمی‌ام، حاج اصغر.» اصغر جواب داد: «این زخمی نیست؛ ترکش تهران است!» آمبولانس رفت، اما چند دقیقه بعد عباس برگشت؛ خون از سرش می‌آمد و توان نداشت. گفت: «حاج اصغر، ما رفیق نیمه‌راه نیستیم.» و دوباره به خط رفت. راننده‌ی آمبولانس بعدها گفت: «وسط راه، این بچه با کله‌اش شیشه را شکست و خودش را پرت کرد بیرون.» @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 دو دقیقه در شلمچه شلمچه، سرزمین ملائک است؛ جایی که خاک با خون آمیخت و آسمانش پر از پرواز کبوتران شد. 🔅 با حس و حال وارد شید 😥 @defae_moghadas 
تلاش داریم از فردا وارد روایتگری لحظه به لحظه و بر اساس ساعات واقعی اتفاقات عملیات کربلای چهار شویم. این مطالب وقتی با صدای راویان و نوشتار اونها باشه، بدون شک بسیار جذاب و شنیدنی هستن و گویای سختی عملیات، برای اونهایی که کمتر از حوادث اون روز شنیده اند
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 روایت لحظه‌ها / ۱ عملیات کربلای چهار مقدمه ┄┅═✼✦✦✼═┅┄ روایتی از عملکرد گردان کربلای اهواز (نور) از موفق‌ترین گردان‌های عمل کننده از لشکر ۷ ولیعصر (عج) اواخر آبان یا اوایل آذرماه ۱۳۶۵ بود که جلسه‌ای از سوی فرماندهی لشکر تشکیل شد و دستورات اولیه برای شروع آموزش‌های آبی‌ـ‌خاکی در پلاژ صادر گردید. از همان روزها، شنا، پاروکشی و غواصی در آب‌های یخ‌زده زمستانی پلاژ اندیمشک آغاز شد؛ چه در روز، چه در شب، چه زیر آسمان صاف و چه در باران. پیمانی نانوشته میان نیروها بسته شد: هیچ‌کس حق عقب‌نشینی نداشت؛ اگر کسی کم می‌آورد، جای خود را به دیگری می‌داد، خواه غواص باشد یا نیروی عادی. اسماعیل، فرمانده گردان، با لباس غواصی سورمه‌ای همراه بیسیم‌چی‌هایش به آب می‌زد و پا به پای نیروها تمرین می‌کرد. شب‌ها، دست و پای زخمی‌اش را ماساژ می‌داد و گرم می‌کرد تا مبادا در لحظه‌ی آخر از پا بیفتد و عقب بماند. چه کسی می‌دانست در ذهن و دل او چه می‌گذرد؟ او با تجربه‌های جنگی، اطراف خود را از نیروهای کارکشته پر کرده بود و برای هر موقعیت، سمت و مسئولیتی تعیین کرده بود: جانشین، معاون دوم، معاون سوم، معاون چهارم... @defae_moghadas
🍂 روایت لحظه‌ها / ۲ عملیات کربلای چهار مقدمه ┄┅═✼✦✦✼═┅┄ اول قرار بود عملیات کربلای ۴ در شلمچه انجام شود، اما بعد از مدتی طرح مانور تغییر کرد و مأموریت تازه‌ای به ما ابلاغ شد. حاج اسماعیل همه‌ی فرمانده‌های گروهان و معاون‌ها رو جمع کرد و گفت: «لشکر یه مأموریت دو بُعدی بهمون داده؛ باید هم خط‌شکن باشیم و هم در عمق عمل کنیم.» بعد رو به علی بهزادی کرد و ادامه داد: «گروهان شما خط‌شکن انتخاب شده. از فردا باید بچه‌هایی رو که شنا بلد نیستن جدا کنید و به گروهان‌های قدس و مکه بفرستید.» این کار ساده نبود؛ خیلی‌ها حاضر نبودن از توفیق غواص شدن دل بکنند. هر کسی دوست داشت خودش جزو خط‌شکن‌ها باشد. همراه ما باشید… @defae_moghadas
🍂 روایت لحظه‌ها / ۳ عملیات کربلای چهار مقدمه ┄┅═✼✦✦✼═┅┄ سید حسن موسوی، جانشین فرماندهی گروهان غواص، می‌گوید: «آموزش‌های غواصی بسیار سخت بود. ابتدا باید با لباس غواصی و فین، نرمش‌ها و ورزش‌های مربوطه را انجام می‌دادیم و بعد وارد آب می‌شدیم. تمرین‌ها مرحله به مرحله سخت‌تر می‌شد: اول فقط با لباس غواصی، بعد با وزنه، سپس با وزنه و اسلحه، و در نهایت با وزنه، اسلحه و لایف‌ژاکت. وقتی لباس غواصی می‌پوشیدیم، بدون وزنه و اسلحه روی آب می‌ماندیم؛ لباس مثل لایف‌ژاکت عمل می‌کرد. اما وقتی وزنه می‌بستیم ــ که برای شبیه‌سازی وزن مهمات طراحی شده بود ــ دیگر نمی‌توانستیم روی آب شناور بمانیم و مجبور بودیم مدام پا بزنیم تا روی آب بمانیم و کارمان را انجام دهیم. در روزهای پایانی، تمرین‌ها با لایف‌ژاکت هم انجام می‌شد. دلیلش این بود که اگر کسی زخمی شد یا به شهادت رسید، بتوانیم با لایف‌ژاکت او را روی آب نگه داریم. این تمرین‌ها واقعاً سنگین و طاقت‌فرسا بود.» همراه ما باشید… @defae_moghadas
🍂 روایت لحظه‌ها / ۴ عملیات کربلای چهار ┄┅═✼✦✦✼═┅┄ تمرینات سخت آبی خاکی بعد از یک ماه و چند روز رو به پایان بود. مداومت در تمرینات و رفتن در آب سرد کم کم عادت شده بود و گاه بدون اینکه از کسی بخواهند، شیرچه ای در آن آب تگری می رفتند تا روحیه‌ای به بقیه داده باشند. لحظه لحظه پلاژ برای همه خاطره شده بود. از نماز جماعت و نمازخانه و دعاهای توسل اش بگیر تا گِل های کنار آب که آنروز مجبور بودیم سر تا پا در آنها غلت بزنیم و خود را به شرایط سخت عادت دهیم. بوی حرکت به مشام می رسید. حرکتی که برای عده ای از آن جمع، مسیری یکطرفه بود بدون بازگشت... تا خدا، هوا تاریک شده بود که خبر رسید فردا حرکت داریم به سمت منطقه ای نامعلوم.. و چه شبی رقم خورد آنشب.. آنکس که وصیتنامه ننوشته بود، شروع به نوشتن کرد و دیگری خلوتی گزیده بود و نگاهش روی تک تک دوستانش خشک شده بود و ... @defae_moghadas