🍂 صدام در خاطرات شاه اردن
دکتر "الجنابي" محقق عراقی
ايرانيان مرگ را
همچون آهنهای
ذوب شده در دستان
خود نرم میکنند
┄┅┅❀💠❀┅┅┄
🔸 شاه حسين اردنی، همواره در تلاش بود، پس از پيروزی انقلاب اسلامی ايران، خود را در کنار رژيم بعثی صدام قرار دهد. او که پيش از انقلاب اسلامی از شاه ايران کمکهای نقدی و غير نقدی دريافت میکرد، در آن شرایط برای اداره امور کشور خود، دست نياز به سوی صدام دراز کرد.
حسين اردنی که در ادبيات مردم منطقه خاورميانه به حسين دورهگرد شهره بود، در جنگ تحميلی همواره تلاش میکرد خود را در صحنههای گوناگون از جنگ تحميلی در کنار صدام قرار دهد و به اين وسيله، اتحاد خود و اعراب را با صدام به نمايش گذارد.
تصوير معروف کشيدن توپ توسط وی و صدام عليه مواضع رزمندگان و شهرهای بیدفاع ايران، يادآور يکی از اين خوشخدمتیها در برابر صدام و دلارهای نفتی عراق بود.
شاه حسين دستخطهای محرمانهای دارد که برخی از آنها، گويای استيصال صدام، ارتجاع عرب منطقه و استکبار جهانی در رويارويی با ایران در سالهای جنگ تحميلی است.
او برخی از اين دستخطها را برای صدام خوانده بود و صدام نيز در يادداشتهای روزانه خود که منشیهايش برايش تهيه میکردند، به اين خاطرات اعتراف نموده است.
#نکات_تاریخی_جنگ
@defae_moghadas
🍂 صدام در خاطرات شاه اردن
دکتر "الجنابي" محقق عراقی
┄┅┅❀💠❀┅┅┄
🔸 شاه حسين در بيان آغاز جنگ تحميلی میگويد، صدام با افتخار، تلفنی به من گفت: "من (صدام) به کمک هيچ کشور عربی برای فتح ايران نياز ندارم".
او به حسين اردنی گفته بود:"
روح سعد بن ابی وقاص
در من حلول کرده است
و بار ديگر، با اقتدار شکستی
تاريخساز را عليه فارسها
آغاز خواهم کرد."
حسين اردنی همچنین يادآور شده است که صدام از هر گونه توهين به ملت بزرگ ايران دوری نمیکرد و همواره در ديدارهايش با وی و سران خود فروخته عرب به اين مسايل اشاره میکرد.
در بخشهای ديگری از اين ناگفتههای دوران جنگ تحميلی، نقل میکند که، صدام پس از روبهرو شدن با نيروهای ايرانی در آغاز جنگ تحميلی از مقاومت سنگين آنها در تعجب بوده و در نخستين ديداری که صدام با پادشاه اردن در بغداد داشته است، به حسين اردنی گفته است،" در محاسباتش دچار اشتباه شده، اما میکوشد آنها را رفع کند".
#نکات_تاریخی_جنگ
@defae_moghadas
انا لله و إنا إليه راجعون
روح ملکوتی عالم جلیل القدر و دانشمند وارسته حضرت آیت الله سید علی شفیعی به ملکوت اعلی پیوست.
━•··✦··•━
اذا مات العالم الفقیه ثلم فی الاسلام ثلمة لایسدها شیء
درگذشت عالم مجاهد و فقیه عالیقدر حضرت آیتالله شفیعی را به پیشگاه امام عصر (عج) و مقام معظم رهبری و خانواده محترم ایشان تسلیت عرض میکنم.
برای روح مطهر ایشان علو درجات و برای بازماندگانشان صبر و شکیبایی از خداوند متعال خواستاریم..
@defae_moghadas
🍂 امام جماعت روز آزادی
ظهر سوم خرداد (۳ خرداد ۱۳۶۱)، آفتاب سوزان خوزستان بر جادههای اهواز میتابید. آیتالله سید علی شفیعی، عالم برجسته استان خوزستان و عضو مجلس خبرگان رهبری، در مسیر حرکت بودند که ناگهان خبر رسید: خرمشهر آزاد شد! رزمندگان اسلام پس از روزها نبرد خونین، بر دشمن بعثی غلبه کرده و وارد شهر خرمشهر شدند.
ایشان بیدرنگ به راننده فرمودند: «راهی خرمشهر شو، باید در شادی این پیروزی با رزمندگان شریک باشیم.»
راه پرغبار را پشت سر گذاشتند تا به قلب شهر آزادشده رسیدند؛ مسجد جامع خرمشهر. همانجا، در لحظهای که اذان ظهر در فضای مسجد پیچید، آیتالله سید علی شفیعی در محراب ایستادند و نخستین نماز جماعت پس از آزادی خرمشهر را با حضور انبوه رزمندگان پیروز اقامه کردند. آن نماز، یادگار جاودانهای شد از پیوند ایمان و پیروزی.
ایشان نه تنها در آن روز، بلکه بارها در جبهههای مختلف دفاع مقدس در کنار رزمندگان حاضر میشدند؛ یاور و پشتیبان آنان بودند، چه در خانه، چه در مسجد، و چه در میدان نبرد.
آیتالله سید علی شفیعی پدر بزرگوار شهید سید مرتضی و دانشمند فرهیخته مرحوم سید محسن بودند.
معظمله امروز، هفتم دیماه، پس از عمری خدمت و مجاهدت، دار فانی را وداع گفتند.
روحش شاد، یادش گرامی، و خاطرهاش در تاریخ این سرزمین جاودان باد.
#خرمشهر #آیتالله_شفیعی
@defae_moghadas
🍂 "آرامش در سایه آتش"
این عکس، لحظهای از جبهه را در قاب سیاهوسفید ثبت کرده است؛ لحظهای که در نگاه اول ساده به نظر میرسد، اما با دقت در جزئیات، لایههای عمیقتری از تجربه انسانی و شرایط جنگی آشکار میشود.
🔸 چهرهها و بدنها
- سربازان با لباسهای نظامی و کلاهخود، در حالتهای مختلف استراحت دیده میشوند؛ برخی به دیواره خاکی تکیه دادهاند، برخی دراز کشیدهاند.
- حالت بدنها نشاندهنده خستگی شدید است؛ گویی هر عضله پس از ساعتها فشار، تنها به خاک سپرده شده تا آرام گیرد.
- چهرهها آرام اما سنگیناند؛ خوابشان بیشتر شبیه آمادگی یافتن برای جنگی دیگر است.
🔸 تجهیزات نظامی
- لولههای بلند تانکها از پشت سر سربازان بیرون زدهاند؛ حضوری خاموش و سنگین.
- این لولهها دو معنا دارند: قدرت دفاعی و در عین حال سایه تهدید.
🔸 زمان و تجربه
- سکوت عکس، زمان را متوقف کرده است. لحظهای کوتاه از استراحت، در قاب تصویر به ابدیت بدل شده.
🔸 معنای انسانی
- تصویر، بیش از آنکه سندی از جنگ باشد، روایت انسانیت در دل خشونت است.
- سربازان در کنار هماند، اما هر یک در جهان درونی خود فرو رفته؛ تجربهای جمعی که در عین حال فردی است.
- این عکس، لحظهای از تعلیق میان مرگ و زندگی را نشان میدهد؛ جایی که خواب، تنها پناه موقت است.
در یک کلام ، تصویر، نه فقط یک سند تاریخی، بلکه تجربهای زیسته است: خستگی، سکوت، و انتظار در دل خاکریز. هر جزئیات—از دیوارهی گلی تا لولهی تانک—روایتگر تضاد میان آرامش و تهدید، زندگی و مرگ، امید و اضطراب است.
#روایت_تصویر
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۹۱
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ هر چهار پنج روز یک بار جای نیروها را عوض میکردم تا نفس بگیرند و پدافند خستهشان نکند.
بچهها میگفتند: «آقا سید، تو هر شب بیا اینجا. ما اینجا حالمون گرفته است.»
اصغر هم جا به جا به بچهها سر میزد؛ اما خیلی کمحرف بود. همیشه گذشت میکرد و گفتنیها را میگذاشت برای من. میگفت: «تو بهتر میدانی چی بگویی و چطور بگویی.»
او با سکوت روحانی و آرامشش به نیرو روحیه و دلگرمی میداد. شرترین نیرو در کنار اصغر آرامش داشت.
یکی از بچهها پرسید: «آقا، میشود این ماهیها که توی لجن افتادهاند، کباب کنیم و بخوریم؟»
اصغر گفت: «ماهی باید روی خشکی بال بال بزند تا بشود خوردش.»
حسین اسماعیلی بعضی اشعار حافظ و مولانا را از بر بود. با هم مینشستیم توی سنگر و مشاعره میکردیم. اگر من یک جا، یک بیت را اشتباه میخواندم، حسین مچم را میگرفت و یک امتیاز برایش میآمد. ما با هم شوخی و کلکل میکردیم. او حریف خوبی بود و تیکه میانداخت. حسین قبلاً تکاور نیروی دریایی بود و در گردان میثم از زبدهترین نیروها. این آخریها روحش از نظامیگری بیرون آمده بود. زیاد با کسی دمخور نمیشد، دنبال شعر و شاعری بود. آن موقع شنیدم یک دختر دارد. حسین با آن تجربه و شجاعت میبایست ادعا میداشت؛ اما بیادعا و متواضع بود.
روزها از پی هم گذشت. پنج روز پدافند شد، دو هفته، و حاج محمد ما را با هیچ گردانی عوض نکرد؛ انگار میخواست تلافی کند! دو سه روز مانده به تولد حضرت زهرا و سیوهفت، سیوهشت روز از عملیات گذشته بود که یک روز رفتم قرارگاه پیش حاج محمد. بعد از قصهی سهراهی، تازه یک خرده با هم سلام و علیک داشتیم؛ اما هر دو سرسنگین بودیم. به حاجی گفتم: «ما پانزده روز است پدافند هستیم. دو شهید و هفت، هشت مجروح دادهایم. چرا ما را عوض نمیکنید؟ بچههایم خسته شدهاند.» گفت: «حالا حالاها باید بمانید.»
برگشتم خط و به اصغر گفتم: «من نتوانستم با حاجی سرشاخ بشوم. تو برو به او بگو ما پسفردا میخواهیم جشن بگیریم. تولد حضرت زهراست. گردان باید برود عقب.»
اصغر رفت و پیغام من را به حاجی رساند. حاج محمد گفت: «ببینم چطور میشود.»
فردا دوباره اصغر را فرستادم و گفتم: «برو به او بگو اگر فردا ما را نفرستی عقب، ما خط را خالی میکنیم. حالا تو تلافی کردی پانزده روز ما را اینجا نگه داشتی، بماند...»
بعد هم رضا هوریا، حسن ارسنجانی و داوود نیازی را فرستادم اهواز شیرینی بخرند. بهشان سپردم بروند کارون و چادرها را به هم وصل کنند تا برای جشن آماده باشد. فردا سحر، گردان عمار آمد تا جای ما را بگیرد. ده، بیست نفر از نیروهایشان با تویوتا آمدند خط تا ما توجیهشان کنیم. تا پنج بعدازظهر به کلی با گردان عمار عوض شدیم و یک ساعت به اذان مغرب، در چادرهای اردوگاه کارون مستقر بودیم.
بعد از نماز جشن گرفتیم؛ اما چه جشنی؟ همه خوانندهها و بلبلهایمان شهید و مجروح بودند و جایشان خالی بود. آن شب داوود دهقانی، حاج آقا بایگان، حسین سازور، یدالله اعلایی و اصغر ارسنجانی مدح خواندند.
وسط جشن، آقای مهدی شریفی پیغام آورد که فردا صبح قرار است پای محمود ژولیده را قطع کنند. این خبر مجلس را به هم ریخت. بچهها محمود را دوست داشتند، دلبستهاش بودند. محمود هم فرمانده بود، هم مداح اهلبیت و خواننده گردان. همه ناراحت شدند. خوانندهها از سر سوز خواندند. گریه و خنده با هم شد و حالی دست داد. اینجاست که میگویند خنده و گریهی عشاق از جای دیگر است.
بیست دقیقه هم من برای بچهها حرف زدم. جشن تا نیمهشب طول کشید.
صبح اول وقت، یک نفر صدایم زد. رفتم بیرون چادر، دیدم یک طلبه است؛ با عبا و عمامه. گفت: «شما مسئول گردانید؟»
گفتم: «نه، حاج اصغر مسئول است.»
اصغر گفت: «نه، خود آقا مسئول گردان است.»
طلبه گفت: «بالاخره کی مسئول است؟»
گفتم: «امر کن؛ ما با هم هستیم. هر دو مسئول گردانیم.»
گفت: «شما دیشب اینجا بودید؟ دیدید این گردان رقاصی میکرد؟»
اصغر گفت: «سردستهی رقاصها، خود این آقاست!»
طلبه گفت: «این کار شما اشکال شرعی دارد.»
گفتم: «هیچ اشکالی ندارد. ما فقط دست زدیم و شعر خواندیم در مدح ائمه اطهار.»
گفت: «شما یک دلیل بیاور که اشکال ندارد.»
گفتم: «چرا من دلیل بیاورم؟ تو شکایت داری. اینجا زمین من است، گردان من است. تو دلیل بیاور که اشکال دارد.»
گفت: «من میگویم اشکال دارد.»
یکدفعه قاطی کردم. گفتم: «اصلاً درست هست یا نیست، به شما چه مربوط؟ اگر یک بار دیگر پایت را بگذاری اینجا، به مولا قسم...»
طلبه شاکی شد، عصبانی راهش را کشید و رفت. البته نیتش خیر بود و قصد ارشاد داشت.
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شلمچه، خاکی است که آسمان در آن فرود آمده و فرشتگان بالهای خویش را بر گسترهاش گشودهاند؛
جایی که صالحین از زمین برخاستند و وفاداران در آتش امتحان، حقیقت ایمان را به نمایش گذاشتند؛
سرزمینی که هنوز بوی ایستادگی و نجابت میدهد و زیارتگاهی است برای آنان که پای شهدا و آرمانهایشان ایستادهاند، تا در سکوت و غبار سرگردانی، نام شلمچه چراغ راهی باشد برای جاودانگی.
#کلیپ #شلمچه
@defae_moghadas
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 کربلای چهار - جاده آسفالته ۹ رحمتالله صالحپور ━━🌼🍃━━━━━━━━━ یکی از بچهها با آرپیجی س
.
دو✌️ نکته
یکی اینکه با تقاضای بعضی دوستان قرار شد جناب آقای صالح پور خاطره کربلای چهار خود رو از اسارت تا اردوگاه ادامه بدن که از فردا تقدیم نگاه دوستان می کنیم
دوم اضافه شدن #روایت_تصویر هست که روی عکسهای ویژه دفاع مقدس تفسیر و تحلیلی زیستگرایانه خواهد داشت.
ان شاءالله با همراهی خادمین کانال، مشوق و پشتیبان اونها باشیم
🍂 سردار زهرایی
عملیات به پایان رسیده بود. خبر رسید دشمن تعدادی از شهدا را در زیر خاکهای داغ و سوزان شلمچه دفن کرده است. گروهی از اسرای عراقی را برای تفحص در منطقه نگه داشتیم. مدتی جستجو کردند، اما نشانی نیافتند. ناامید شدند، آستینها را از عرق خیس کردند و قصد بازگشت به اردوگاه داشتند.
ناگهان فریاد یکی از آنان بلند شد؛ به عربی گفت: «یادم آمد! جای دفن شهدا را میدانم، بیایید تا نشانتان بدهم.»
او برادران را به پای تپهای برد که بر آن پرچم عراق نقش بسته بود. زمین را شکافتند و پیکرهای شهدا نمایان شد. پیشتر به مسئول تعاون لشکر تأکید کرده بودم اگر جسد شهید اسلامینسب پیدا شد، مرا خبر کند. همانگونه شد.
بیدرنگ خود را به معراج شهدا رساندم. حیرت و شگفتی بر چهرهام نشست؛ پیکر مجروح شهید، تازه و معطر بود، گویی نه پانزده روز که لحظهای بیش در زیر خاک آرمیده است. خدایا، چه راز شگفتی! جنازه عراقیها پس از یکی دو روز بوی تعفن میگرفت، اما پیکر شهید ما پس از سه ماه همچنان سالم بود. حتی روز خاکسپاری، پس از سه ماه و هشت روز، پهلویش شکافته شد و خون تازه جاری گشت.
این شهید، به دلیل عشق عمیق و حقیقیاش به حضرت زهرا(س)، در میان دوستان به «سردار زهرایی» شهرت داشت.
🔸 سردار زهرایی،
شهید محمد اسلامینسب
فرمانده آموزش لشکر ۱۹ فجر (استان فارس)
💠 فرمانده گردان امام رضا(ع)
@defae_moghadas
🍂 کربلای چهار - اسارت ۱۰
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
حوالی هشت صبح بود. درون کانالی تنگ و پر از خاک و دود، زیر محاصره انبوه نیروهای بعثی گرفتار شدیم. صدای گلولهها هنوز در گوش میپیچید و از جمع کوچکمان چند نفر شهید و مجروح بر زمین افتاده بودند. تنها سه نفر سالم مانده بودیم؛ خسته، خاکآلود و بیپناه.
یکی از سربازان دشمن با دست اشاره کرد که دستانمان را بر سر بگذاریم. تسلیم شدیم. لحظهای بعد ضربات سنگین قنداق اسلحه بر سر و صورتمان فرود آمد؛ درد و گیجی با خاک و خون درهم آمیخت. بندهای چرمی پوتین را بیرون کشیدند و با آن دستهایمان را از پشت بستند.
فرماندهشان با صدایی خشن دستور داد ما را به عقب ببرند. دو سرباز عراقی همراه شدند. راهی شدیم؛ پیادهرویی نیمساعته در میان خاکریزها، زیر آفتاب و نگاههای سنگین دشمن. قدمهایمان کند و سنگین بود، اما ما را بیوقفه به جلو میراندند.
سرانجام به مقر فرماندهی پشت خاکریز رسیدیم؛ جایی که بوی باروت و اضطراب در هوا پیچیده بود و سرنوشت ما در دستان آنان قرار گرفت.
ادامه دارد
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐