eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.2هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 کربلای چهار - اسارت ۱۳ رحمت‌الله صالح‌پور ━━🌼🍃━━━━━━━━━ در دومین روز اسارت، حوالی ساعت ۱۰ صبح، ما را با کامیون‌های ایفا به مقر دیگری منتقل کردند. در آنجا نخستین بازجویی به‌صورت انفرادی آغاز شد. وقتی نوبت من رسید، وارد اتاق بازجویی شدم. افسرانی پشت میز نشسته بودند و مترجمی از یگان‌های خودشان پرسش و پاسخ‌ها را برای آنان ترجمه می‌کرد. بازجوها با هیکل‌های درشت و چهره‌های ترسناک حضور داشتند. به محض ورود، با سیلی‌های پیاپی از چپ و راست مورد «استقبال» قرار گرفتم. سپس پرسش‌هایی درباره لشکر، یگان و رسته مطرح کردند و فرم‌هایی را تکمیل نمودند. پس از پایان بازجویی، ما را به پادگان بزرگی در بصره انتقال دادند. در طول این دو روز اسارت، هیچ آب و غذایی به ما داده نشده بود. در پادگان، با دیگر اسیرانی که از لشکرهای مختلف در عملیات کربلای ۴ گرفتار شده بودند، ادغام شدیم و به‌صورت ستون‌وار نشستیم. گروهی از خبرنگاران خارجی، عکاسان و فیلم‌برداران همراه با ژنرال ماهر عبدالرشید از زوایای مختلف عکس و فیلم تهیه کردند. نزدیک غروب، ما را در اتاق‌هایی از ساختمان همان پادگان زندانی کردند. صبح روز سوم، دوباره ما را سوار کامیون‌های ایفا کردند و از میدان‌ها و خیابان‌های اصلی شهر بصره عبور دادند. در دو طرف خیابان، دانش‌آموزان و کارکنان ادارات ایستاده بودند، عکس‌های صدام را در دست داشتند و شعار می‌دادند. ادامه دارد @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 روایت تصویر "صف سبزپوشان" در قاب این تصویر، مردانی ایستاده‌اند؛ نه صرفاً در صفی نظامی، بلکه در صفی از ایمان، تعهد، و خاطره. سرهایشان افراشته، نگاه‌هاشان بی‌تزلزل، و دستانشان بر قبضه اسلحه‌هایی که نه نماد خشونت، بلکه نشانه‌ای از دفاع‌اند. بر پیشانی هر یک، نوار سرخی بسته شده؛ سرخ، چون خون، چون آفتاب غروب‌کرده‌ای که بر خاک خوزستان افتاده. بر آن نوارها، واژه‌هایی زرد نقش بسته‌اند—شعارهایی که شاید از دل زیارت عاشورا آمده‌اند، یا از سنگرهای شبانه در فکه و شلمچه. این نوارها، مرز میان فرد و جمع‌اند؛ میان منِ تنها و ما‌یِ مؤمن. لباس‌ها ساده‌اند، بی‌زرق و برق، اما متحدالشکل. گویی اینان نه برای نمایش قدرت، بلکه برای نمایش حضور آمده‌اند—حضور در لحظه‌ای که تاریخ، انسان را به آزمون فرا می‌خواند. اسلحه‌ها در دست، اما نگاه‌ها به افق؛ به جایی فراتر از میدان نبرد، شاید به وعده‌ای که در دل شب‌های عملیات زمزمه می‌شد. ترکیب‌بندی تصویر، تمرکز را بر چهره‌ها و نوارها قرار داده. پس‌زمینه خنثی است، تا هیچ چیز مزاحم تجربه بیننده نشود. این قاب، نه فقط یک عکس، بلکه یک لحظه متراکم از حافظه جمعی است؛ لحظه‌ای که در آن، انسان به‌مثابه حامل معنا ظاهر می‌شود. برای مخاطب ایرانی، این تصویر چیزی فراتر از مستندات جنگ است. اینان پسران همین خاک‌اند؛ شاید هم‌مدرسه‌ای، هم‌محله‌ای، یا حتی برادرانِ از دست‌رفته. تصویر، غرور و اندوه را توأمان برمی‌انگیزد—غرور از ایستادگی، اندوه از فقدان. این قاب، یادآور لحظه‌هایی است که انسان، در نهایت سادگی، به بلندترین قله‌های معنا رسید. @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۹۳ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ غم از دست دادن قاسم برای من و همه‌ی دوستداران و مریدانش بسیار سنگین بود؛ باور رفتنش برایم ممکن نبود. خدا می‌داند چه بار سنگینی از غم و غربت را در آن روزها به دوش می‌کشیدم. چهل روز پس از شهادتش، فرزند سومش به دنیا آمد. همسرش، شیرزنی مؤمنه، با دست خالی سه یادگار حاج قاسم را پرورش داد. اواسط فروردین ۱۳۶۶، بار دیگر حاج محمد پیغام داد و مرا خواست. تنها به منطقه و قرارگاه تاکتیکی رفتم. حاجی گفت: «سید، این بار می‌خواهیم بیرون از دشت شلمچه عملیات کنیم. لشکر گیلان سه گردان می‌آورد؛ با گردان شهادت حمزه و میثم می‌زنیم به خط عراق.» گفتم: «من زمین شلمچه را مثل کف دست می‌شناسم؛ پای کار هستم.» حاجی ادامه داد: «دیشب لشکر ثارالله عمل کرده و خط را شکسته. امشب هم باید سیدالشهدا بزند. اسم عملیات کربلای ۸ است؛ ما کار آنها را ادامه می‌دهیم.» پس از مشخص کردن خط و حدها با حاج محمد، به تهران برگشتم. به اصغر گفتم: «اگر نیروها فردا بروند دوکوهه، غذا می‌خواهند. چطور شکم سیصد نفر را سیر کنیم؟» اصغر گفت: «اول رضا هوریا و علی برادران را پیدا می‌کنیم و می‌فرستیم دوکوهه تا رزق و روزی تهیه کنند. اینها زحمت‌کش و کاربلد هستند.» با اصغر رفتیم سراغ رضا هوریا. رضا پهلوانی قلندر بود؛ ورزشکار تیم ملی والیبال جوانان، معلم آموزش و پرورش، مشتی و با تربیت، عارف و عیار. هر وقت مرا می‌دید، از لوطی‌گری ابرام هادی می‌پرسید؛ مریدش بود، با او والیبال بازی کرده و پشت سرش نماز خوانده بود. مرا در آغوش گرفت و با هم خوش و بش کردیم. گفتم: «گردان دارد می‌رود منطقه، رزق و روزی نداریم؛ آمدیم پی‌ات تا کارها را ردیف کنی.» گفت: «آقا، سر ما را ببُر؛ رضا پیشکش بچه‌ی حضرت زهرا. اما یک گیر در کار است.» پرسیدم: «چی شده؟» گفت: «باید از بی‌بی خداحافظی کنم.» گفتم: «بی‌بی کیست؟ سیصد نفر فردا می‌خواهند بروند عملیات، تدارکات لنگ مانده.» رضا گفت: «شما در ماشین بنشینید، یک چای بخورید؛ من می‌آیم.» سینی چای آورد و رفت تا بی‌بی را پیدا کند، اما موفق نشد. برگشت و گفت: «نمی‌توانم بیایم سید؛ باید بی‌بی را ببینم و خداحافظی کنم. شما بروید، من فردا اول وقت خودم را می‌رسانم دوکوهه.» گفتم: «بیا برویم، طوری نمی‌شود.» گفت: «نه، حرمت مادر را که می‌دانید...» از این همه معرفت حیران ماندم. با خود گفتم: بی‌خود نیست بعضی‌ها شهید می‌شوند و بعضی‌ها نه؛ انگار مانعی سر راهشان هست. نمی‌دانم گیر کار من کجاست که مانده‌ام. به اصغر گفتم: «سر راه برویم قم، حسن را برداریم.» اصغر خوشحال شد؛ مدت‌ها بود برادرش را ندیده بود. رفتیم قم، اما دیر رسیدیم؛ حسن نیم ساعت پیش به تهران رفته بود. هوا تاریک شده بود. آن زمان صدام بمباران شهرها را آغاز کرده بود؛ هر شب یک شهر را می‌زد. خانواده‌ی حسن شام کتلت داشتند. ما را نگه داشتند. نشستیم و لقمه‌ای نان و کتلت گرفتیم. هنوز لقمه پایین نرفته بود که سه بار وضعیت قرمز شد و خاموشی دادند. هواپیماها سه بمب ریختند و رفتند. نفهمیدیم چه خوردیم! همان شب با اصغر راه افتادیم و فردا به دوکوهه رسیدیم. اول به تدارکات رفتیم تا هماهنگ کنیم ناهار را به کارون بفرستند؛ نمی‌خواستم بچه‌ها در دوکوهه معطل شوند. وقتی به کارون رسیدیم، دو اتوبوس نیرو هم رسیدند. مصطفی کاشانی، از مسئولان ستاد لشکر، بی‌سیم زد: «آقا سید، بیا حاج محمد کارت دارد.» رفتم چادر ستاد و با بی‌سیم با حاج محمد صحبت کردم. گفت: «مگر قرار نبود امروز بچه‌هایتان بیایند؟» گفتم: «دو گروهان آمده‌اند، بقیه هم می‌رسند.» گفت: «عراق دارد جاپا می‌گیرد؛ خطی را که بچه‌ها با زحمت نگه داشته‌اند، می‌گیرد و سمت چپ پنج‌ضلعی می‌آید. نیروی تازه‌نفس می‌خواهیم.» گفتم: «ان‌شاءالله تا یک ساعت دیگر می‌رسند.» گفت: «فعلاً یک گروهان بیاور؛ اینها خسته شده‌اند و نمی‌توانند ادامه دهند.» ماشین‌ها یکی‌یکی آمدند و بچه‌ها پیاده شدند. اما هرچه منتظر ماندم، ماشین کادر گردان نیامد! نیروها را آماده کردیم، ولی مسئول گروهان‌ها و دسته‌ها نبودند. چطور می‌خواستیم توجیه و سازماندهی کنیم؟ با هر مصیبتی بود، یک گروهان آماده کردیم و با علی زاکانی فرستادیم به خط. قرار بود نیروها این بار از نهر دو عیجی وارد جاده‌ای شوند که سمت چپ پنج‌ضلعی بود. پنج تویوتا پر از نیرو کردیم و فرستادیم به خط. @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 هر بار که نامت را می‌شنوم، انگار صدای قدم‌هایت هنوز در کوچه‌های لبنان و عراق و کوچه‌های ایتام می‌پیچد… دلتنگی برایت، نه در کلمات، که در نگاه‌های خیره به آسمان جا گرفته است… @defae_moghadas
امام جواد عليه‌السلام با دل‌ها به سوى خداوند متعال رهسپارشدن رساننده‌تر به مقصد است تا با خسته كردن اعضاوجوارح با اعمال. 📚 الدرّة الباهرة، ص٣٩ عيد ميلاد است، ميلاد جواد ابن‌الرضاست خرّم از رويش زمين و روشن از نورش فضاست داد ذاتِ كبريا ريحانه را ريحانه‌ای كز شميم روح‌بخش او دو عالم را صفاست فرخنده شبِ عیدِ ولادت با برکت‌ترین مولود اهلبیت صلوات‌الله‌علیهم، ابن‌الرضا، باب‌المراد، جوادالائمه حضرت امام محمدتقی‌الجواد علیه‌السلام و همچنین میلاد خجسته‌ی باب‌الحوائج‌الی‌الله، رضیع‌الصغیر کربلا، سرباز شش‌ماهه امام حسین حضرت علی‌اصغر علیه‌السلام بر مولایمان ارواحنافداه و جمیع شیعیان و شیفتگان خاندان کرم ازجمله شمای عزیز تبریک و تهنیت باد... @defae_moghadas
🍂 کربلای چهار - اسارت ۱۴ رحمت‌الله صالح‌پور ━━🌼🍃━━━━━━━━━ انتقال به بغداد و ورود به استخبارات پس از دو هفته زندانی شدن در پادگان بصره، با بدترین شرایط ممکن و فقدان ابتدایی‌ترین امکانات، یک صبح ما را با اتوبوس‌هایی به سمت بغداد حرکت دادند. نزدیک عصر، اتوبوس‌ها در محوطه‌ای متوقف شدند که با دیوارهای بلند محصور بود. بعدها فهمیدیم این مکان، مقر استخبارات کل عراق است. در آنجا، ما را به خودروهایی منتقل کردند که کانکس‌هایی شبیه به ماشین‌های حمل مرغ و دام داشتند. پس از طی مسیری پرپیچ‌وخم، در برابر ورودی ساختمانی دیگر توقف کردند. دو طرف درب ورودی و سالن، گروهی از افراد با لباس شخصی ایستاده بودند. در دست هرکدام کابل‌های برق یک‌متری بود که مانند شلاق آماده ضربه زدن بودند. از ما خواسته شد به‌صورت ستونی و با فاصله حرکت کنیم. در همان لحظه، ضربات کابل از دو طرف بر سر و صورت و بدنمان فرود آمد. همزمان با این ضربات، فریادها، عربده‌ها و فحاشی‌های آنان فضای سالن را پر کرده بود. زیر بار این ضربات، در حالی که رعب و وحشت همه‌جا را فرا گرفته بود، غافلگیر شده بودیم. به یاد دارم که دستانم را روی چشمانم گذاشته بودم تا از آسیب احتمالی جلوگیری کنم. ادامه دارد @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 کربلای چهار - اسارت ۱۵ رحمت‌الله صالح‌پور ━━🌼🍃━━━━━━━━━ شدت ضربات کابل‌ها پیوسته و سنگین بود؛ همه بر زمین افتاده و دست‌وپا می‌زدیم. ما را به داخل اتاقی نیمه‌تاریک با فضایی بسیار کوچک هدایت کردند و مجبور شدیم به‌صورت فشرده و روی هم تلنبار شویم. چند دقیقه بعد، دوباره با فریاد و تهدید از ما خواستند که به نوبت، گروه‌های ده‌نفره، از اتاق خارج شویم. وقتی نوبت به گروه ما رسید، به‌طرزی وحشیانه مورد ضرب‌وشتم قرار گرفتیم. یکی‌یکی ما را به دیوار چسباندند، درست مانند قاب عکسی که به دیوار نصب می‌شود، و عکس پرسنلی فوری گرفتند. آن عکس‌ها را روی فرم‌هایی منگنه کردند و ما را در صف بازجویی قرار دادند. از ما خواستند تمام لباس‌ها و پوتین‌ها را از تن جدا کنیم. لخت شدیم و تنها با یک شورت باقی ماندیم. دوباره با بی‌رحمی تمام، زیر آماج کابل و باتوم قرار گرفتیم. آن‌ها با خشم فریاد می‌زدند و ما با بدن‌های برهنه و حال نزار، در میان ضربات، دست‌وپا می‌زدیم. پس از پایان بازجویی، تنها اجازه داشتیم پیراهن و شلوارمان را، بدون کمربند و پوتین، همراه خود برداریم. ادامه دارد @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 🔻 لایه های پنهان حمله به کویت وفیق سامرایی ┄┅═✼✿‍✵✦✵✿‍✼═┅┄ «صدام در شرایطی جنگ با ایران را پایان داد که بدهی‌های سنگینی بر عراق تحمیل‌شده بود. طرح‌های توسعه اقتصادی به‌صورت دردناکی متوقف یا فلج گردید. او نتوانست به هیچ‌یک از اهداف اولیه جنگ جامه عمل بپوشاند. صدام با عملیات «انفال» و تمام خشونت‌ها و مصیبت‌ها و استبدادی که به همراه داشت و با به‌کارگیری گسترده سلاح‌های شیمیایی، احساسات کرد‌ها را جریحه‌دار نمود که هیچ‌کس غیر از تسلیم‌شدگان نمی‌تواند آن را فراموش کند. نیرو‌های ما در طولانی‌ترین جنگ مدرن با ایران جنگیدند و سرزمین «رافدین» را حفظ کردند، اما مسئول عدم تحقّق اهداف غیرواقعی جنگ نیستند؛ شکست بزرگی که حاصل شد، شکست صدام و رؤیا‌ها و غرور او بود. صدام کاملاً با حقایق اطراف خود آشنا بود و به دروغین بودن زرق‌وبرق‌ها پی می‌برد؛ پس آغاز یک مرحله جدید اجتناب‌ناپذیر بود: «کویت، کلید خلیج [فارس]و دروازه عراق به‌سوی دریاچه‌های بزرگ نفتی.» @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۹۴ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ ساعت حدود سه بعد از ظهر بود که فلاح، یکی از بچه‌ها، سراسیمه آمد. سر و صورتش کبود و خونین بود. سلام کرد. پرسیدم: – چی شده فلاح؟ – تصادف کردیم. کادر گردان همه داخل ماشین بودند؛ حسین سازور، رضا هوریا، علی شهبازی، جواد مجلسی، حسین مجلسی و دیگران. بعد از دوکوهه، نزدیک اهواز، حسین سازور زیارت خمس عشر می‌خواند. راننده خوابش برد و ناگهان سر پیچ، ماشین واژگون شد. همین یک قلم مانده بود تا مصیبت کامل شود. من و اصغر و اکبر سرپوشان سوار یک تویوتا شدیم و با عجله به اهواز رفتیم. مستقیم به بیمارستان رسیدیم؛ حمید ترابی، اخوان شهبازی، حاج جواد مجلسی و حاج حسین سازور با دست و پای شکسته روی زمین افتاده بودند. وقتی به پلیس راه رفتیم، گفتند شش ـ هفت نفر از بچه‌های شما شهید شده‌اند. پرسیدیم کجا هستند؟ گفتند: سردخانه. این مصیبت از هر عملیات سخت‌تر بود. بهترین نیروهایم بودند. در سردخانه، گنجه‌ها را باز کردند: حسین مجلسی، خسرو شادمانی، آقا حجت، و صادقی ـ همان استاد موشک دراگون که در جنگ‌های نامنظم همرزم بودیم. ابتدا نشناختمش، بعد با دقت شناختم. دوباره به زخمی‌ها سر زدیم. در این میان رضا هوریا گم شده بود. او هم قرار بود با همان اتوبوس بیاید. نه در میان زخمی‌ها بود، نه در میان شهدا. اصغر گفت: «حتماً زیر اتوبوس مانده.» به محل حادثه رفتیم، سی و پنج کیلومتر راه. همه جا را گشتیم، اما رضا نبود. تا صبح در بیمارستان‌ها دنبالش بودیم. سرانجام فهمیدیم زخمی بوده و در بیمارستان شهید شده است. اصغر گفت: «من برمی‌گردم خط. تو اگر طالبی برو تهران و در خاکسپاری‌شان باش.» گفتم: «وقت ندارم برای گریه و عقده دل. هم عملیات در پیش است، هم جنازه بچه‌ها روی دستمان مانده.» فردا صبح، پیکر شهدا را در قطعه ۲۶ بهشت زهرا دفن کردند. دفنشان هم قصه‌ای شد؛ ابتدا نمی‌خواستند آنان را جزء شهدا محسوب کنند. با هزار سختی در قطعه شهدا دفن شدند. بعدازظهر با عجله به منطقه برگشتم و مستقیم پیش حاج محمد رفتم. گفت: «آماده باشید، باید بزنید به خط.» گفتم: «من نمی‌روم.» پرسید: «باز همان قصه است؟» گفتم: «نه، مسئول گروهان‌هایم تصادف کرده و شهید شده‌اند. نیروهایم فردا صبح می‌رسند.» گفت: «فعلاً نیروهای سیدالشهدا درگیرند. ببینیم چه می‌کنند.» ساعت یازده شب، همراه سعید سلیمانی، محمود امینی و یکی از نیروهای اطلاعات به توک مدادی رفتیم برای شناسایی. جلوتر که رفتیم، دیدیم خط بی‌صاحب است؛ سنگرها خالی، نیروهای سیدالشهدا پراکنده، و عراقی‌ها آزادانه در رفت‌وآمد. پرسیدیم چه خبر است؟ گفتند: «دیشب به خط زدیم، چند شهید جا گذاشتیم و برگشتیم. دیگر نیرو نداریم.» در قرارگاه بحث شد که به جای حمله از روبه‌رو، از پهلو بزنیم. سرانجام قرار شد محمود امینی با گردانش وارد عمل شود تا کار نخوابد. صبح، گردانش را حرکت داد؛ یک گروهان را در عقبه فاطمه‌الزهرا گذاشت و بقیه را به خط برد. ساعت ۹ صبح، محمود از بیسیم صدا زد: «عراق تک کرده.» تا عصر، گروهان سومش هم وارد زمین شد و جانانه جنگید. نیروهای حمزه زمین شلمچه را خوب نمی‌شناختند، اما هرچه داشتند ایثار کردند. اول کار ضربه سختی خوردند، اما حاج محمود ویژگی‌ای داشت که هیچ‌کس نداشت: اگر دو میلیون گلوله از آسمان می‌بارید، سر خم نمی‌کرد. همیشه سینه‌اش سپر بود؛ شجاع، نترس و استوار. الحق باید از او، سید مجتهدی و همه دلاوران گردان حمزه قدردانی کرد. @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐