🍂 شهر هویزه، یکی از کهنترین شهرهای شهرستان دشت آزادگان است.
این شهر در سالهای اخیر به عنوان شهری مستقل شناخته شده است. این شهر در ۱۵ کیلومتری جنوبغربی سوسنگرد واقع شده و از موقعیت جغرافیایی و تاریخی ویژهای برخوردار است.
موقعیت جغرافیایی
- جنوب: صحرای شلوه که به شهرهای خرمشهر و بصره منتهی میشود.
- شرق: رودخانه کرخه کور.
- غرب: باتلاق هورالهویزه به طول ۷۵ کیلومتر و عرض ۴۰ کیلومتر که به عنوان مانع طبیعی در برابر تحرکات نظامی دشمن عمل میکرد.
- جنوب دورتر: پادگان حمید، جفیر، کوشک و طلائیه که محل استقرار نیروهای ارتش بعث عراق بود.
جمعیت و اقتصاد
- جمعیت پیش از جنگ: حدود ۲۴۰۰ خانواده.
- تعداد واحدهای مسکونی: ۱۹۰۰ واحد که در جریان جنگ تحمیلی به طور کامل تخریب شد.
- زبان مردم: عربی و فارسی.
- مذهب: شیعه.
- اقتصاد: مبتنی بر کشاورزی و دامداری؛ کشاورزی مهمترین منبع درآمد مردم محسوب میشود.
اهمیت سیاسی و نظامی
از اوایل سال ۱۳۵۸، حکومت بعث عراق اقدامات آشکار علیه نظام اسلامی نوپای ایران آغاز کرد. هویزه به دلیل عربزبان بودن مردم، از اهمیت خاصی برای رژیم بعث برخوردار بود. دولت عراق با تبلیغات پانعربیسم و تشکیل «جبهه التحریر عربستان» تلاش کرد مردم منطقه را جذب و زمینه همکاری آنان را فراهم سازد. این جبهه مأموریتهایی چون:
- ایجاد ناامنی در دشت آزادگان و هویزه،
- اعزام نیروها برای آموزش بمبگذاری،
- جاسوسی و انتقال اطلاعات به ارتش بعث،
را بر عهده داشت.
وقایع جنگ تحمیلی
- هویزه بارها هدف بمبگذاری و ترور قرار گرفت.
- در تاریخ ۳۱ شهریور ۱۳۵۹، ارتش بعث عراق حمله گسترده به ایران را آغاز کرد.
- شهر هویزه از چند طایفه بزرگ تشکیل شده است؛ از جمله: بنیتمیم، بنیمالک و هویشم.
عملیاتهای نظامی
- عملیات نصر (۱۶ دی ۱۳۵۹): توسط لشکر ۱۶ زرهی ارتش جمهوری اسلامی ایران انجام شد. این عملیات منجر به انهدام یگانهای دشمن و اسارت شمار زیادی از نیروهای بعثی گردید.
- در روز بعد، جمعی از نیروهای سپاه و بسیج به فرماندهی شهید سید حسین علمالهدی، در جریان کمک به ارتش، به محاصره دشمن درآمده و به شهادت رسیدند.
- در عملیات بیتالمقدس (اردیبهشت ۱۳۶۱)، منطقه هویزه از اشغال دشمن آزاد گردید.
هویزه نماد مظلومیت و مقاومت مردم خوزستان در برابر تجاوز ارتش بعث عراق است. این شهر با وجود تخریب کامل در جریان جنگ، همچنان به عنوان بخشی از حافظه تاریخی و ملی ایران باقی مانده و یادآور رشادتها و ایثارگریهای رزمندگان اسلام، بهویژه شهید سید حسین علمالهدی و یارانش، میباشد.
#هویزه
@defae_moghadas
🍂 روایتی دیگر
از کربلای ۴
علی اکبر سیاوش
🔸 آخرین نماز و آمادهسازی
آخرین نماز مغرب و عشا را در سولههایی که در خرمشهر برپا کرده بودند خواندیم. بچهها آماده حرکت شدند و با شور و شوقی وصفناپذیر یکدیگر را در آغوش میکشیدند، خداحافظی میکردند و هر یک از دیگری طلب شفاعت داشت.
به سوی نخلستان حرکت کردیم؛ پس از حدود یک ساعت پیادهروی به پشت خاکریز خط مقدم رسیدیم. آن شب اروند برخلاف همیشه آرام بود، گویی آتش زیر خاکستر که در انتظار حادثهای بزرگ است. پشت خاکریز، بچهها مشغول راز و نیاز و خواندن قرآن بودند و برخی نیز با مزاح و شوخی، فضایی شبیه مجلس شادی ساخته بودند. غواصها که پیشتر وارد آب شده بودند، به علت جریان شدید موفق به شکستن خط دشمن نشدند و بازگشتند. شهید ابوفاضل نظری نیز در میان آنان بود و برای حفظ روحیه دیگران بهانهای آورد.
#کربلای_چهار
@defae_moghadas
🔸 حرکت قایقها و آغاز آتش دشمن
فرمانده گردان، شهید مرتضی جاویدی، با توکل به خدا دستور آمادهسازی قایقها را داد.
نخست بچههای گروهان شهید وحید جهانی آزاد حرکت کردند، سپس گروهان ما به فرماندهی شهید رستمزاده از فسا. آخرین قایق، من و شهیدان امیر نصیری، مهدی نجیبی، کرامت پژو و ناصر رزمی بودیم.
قایقها به میانه اروند رسیده بودند که ناگهان جهنمی برپا شد؛ دشمن دیوانهوار آتش گشود و سیل گلولههای تیربار، آر.پی.جی و خمپاره بر سر نیروها بارید. ناصر زخمی شد و برخی قایقها هدف قرار گرفتند و سرنشینانشان به شهادت رسیدند. به نزدیکی خط دشمن که رسیدیم، سکاندار دستور پیاده شدن داد. با زحمت از موانع خورشیدی و سیمهای خاردار گذشتیم و در نیزارها زیر آتش دشمن زمینگیر شدیم. قایق ما منحرف شده بود و از محور اصلی عملیات دور افتاده بودیم.
#کربلای_چهار
@defae_moghadas
🔸 شهادت یاران و زخمی شدن
آتش دشمن بیامان بود و ما را مدام با تیربار میکوبید. در همین حال، امیر نصیری که کنارم بود، با اصابت تیر مستقیم به سرش به شهادت رسید. دقایقی بعد، من نیز از ناحیهی ران زخمی شدم. تنها کرامت و مهدی سالم مانده بودند، اما کاری از دستشان برنمیآمد. چند ساعت در سرمای طاقتفرسا در آب ماندیم. مهدی گفت: «چارهای نداریم، یا باید برگردیم یا با روشن شدن هوا اسیر شویم.» تصمیم گرفتیم بازگردیم، حتی اگر به شهادت برسیم. تجهیزات را سبک کردیم، از امیر خداحافظی نمودیم و آرام عقبنشینی کردیم. دوباره از موانع گذشتیم و وارد آب اروند شدیم. ابتدا دست در دست هم شنا کردیم، اما دیدیم اینگونه پیش نمیرویم؛ پس هر کس جدا شنا کرد.
#کربلای_چهار
@defae_moghadas
🔸بازگشت سخت و یاد شهدا
فضا پر از دود غلیظ انفجارها بود و تیربارها همچنان بر اروند آتش میریختند. حدود پنجاه متر شنا کردم و با نور منورها اطراف را نگاه کردم، اما اثری از بچهها نبود؛ شاید جریان آب آنان را دور کرده بود. با رمقی اندک، در سرمای شدید و خونریزی فراوان، ادامه دادم تا به گلولای ته اروند رسیدم. خود را به کانالی رساندم و بیهوش افتادم.
وقتی به هوش آمدم، هوا روشن شده بود. با زحمت به بالای خاکریز رفتم و نیروهای خودی مرا یافتند و به سنگر بردند.
از دیگر یاران هیچ خبری نیامد؛ گویی خداوند آنان را به میهمانی خود برده بود و من لیاقت همراهیشان را نداشتم.
در عملیات کربلای ۴ بیش از هفتاد تن از بچههای کازرون به شهادت رسیدند. یاد همهی شهدا، بهویژه امیر نصیری، مهدی نجیبی، کرامت پژو و ناصر رزمی گرامی باد.
#کربلای_چهار
@defae_moghadas
۱۶ دی ماه
سالروز حماسه شهدای هویزه
و سالگرد شهادت
شهید سید حسین علم الهدی
و یاران شهیدش گرامی باد.
@defae_moghadas
🍂 واكنش معمر قذافی
در مورد جنگ عراق بر علیه ایران
┄┅═✵✦✼═┅┄
رهبر کشوری که با هیچکس تعارف نداشت وقتی صحبت از ایران میشد. لحنش عوض میشد... انگار داشت درباره یک ملت دیگر حرف می زد. ملتی که در شجاعت با هیچکس قابل مقایسه نبوده.
قذافی در یکی از سخنرانی هاش میگفت: "ایرانیها ملتی هستند که در برابر هیچ قدرتی زانو نمی زنند اینها از نسلی می آیند که امپراتوری ساختند و امروز هم، همان خون در رگ هایشان جریان دارد."
او می گفت: "هیچ قدرتی نمی تواند این ملت را بشکند چون ملتی که تاریخ دارد مرگ ندارد."
درباره جنگ ایران و عراق هم میگفت: "دنیا یک ارتش منظم ندید، یک ملت دید که مثل کوه ایستاده بود."
او معتقد بود هشتاد درصد کشورهای عربی حوزه خلیج فارس، اصالتی ایرانی دارند. همین نگاه باعت شد همیشه تأکید کند که ایرانی ها «هویت» دارند، «ریشه» دارند و مردمی نیستند که با تهدید عقب نشینی کنند.
شاید قذافی خودش هزار ایراد داشت. اما وقتی یک رهبر بی پرده مثل او درباره ایرانیها چنین حرف هایی می زند، فقط یک معنا دارد، عظمت ایران آن قدر بزرگ است که حتی کسانی که از ما خوششان نمی آمد نمی توانستند آن را انکار کنند.
منابع:
سخنرانی معمر قذافی درباره ملتهایی که تاریخ دارند - ۲۰۱۱ مصاحبه تلویزیونی درباره جنگ ایران و عراق - شبکه لیبی ۲۰۰۸ سخنرانی عمومی درباره استقلال طلبی ملتها - طرابلس ۲۰۰۹
#نکات_تاریخی_جنگ
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۱۰۰
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ روزگار را ببین... هرچه دستوپا میزدم، بیشتر در لجن فرو میرفتم؛ مثل سریش به تنم چسبیده بود. دل را به دریا زدم و فریاد زدم:
«هی... تو کی هستی؟ ایرانی هستی؟»
صدایی آمد: «امیر هستم... امیر!»
خوشحال شدم و دوباره داد زدم: «امیر بیا... من سید هستم!»
هر دو در لجن دستوپا میزدیم. پا را بالا میآوردم اما بیشتر فرو میرفتم. صلوات فرستادم، از مولا مدد خواستم و ذرهذره به امیر نزدیک شدم. وقتی رسیدم، گفتم: «امیر، ترکش خوردهام... چه کنیم؟»
امیر گفت: «آقاسید، پای من هم تیر خورده. تو سبکتری، اگر شلوارت را دربیاوری، راحتتر کنده میشوی.»
باورم نمیشد، اما حرفش را گوش دادم. کمربند و دکمه را باز کردم. امیر دولا شد، کتفش را جلو آورد و گفت: «با دست سالمت فشار بده، خودت را بکش بالا.» همه زورم را جمع کردم، انگشتانم به لبه کانال رسید، امیر شلوارم را کشید و کند. با یک دست لبه کانال را گرفتم و خودم را بالا کشیدم. روی زمین افتادم و چند دقیقه بیهوش شدم.
صدای عراقیها هنوز میآمد. یاد امیر افتادم که در لجن مانده بود. بلند شدم و با خود گفتم: «خدایا، امیر را چطور بالا بکشم؟» او مردانگی کرده بود و مرا زودتر فرستاده بود بالا. چند لباس پاره پیدا کردم، به هم گره زدم و طنابی درست کردم. یک سرش را به پایم بستم و سر دیگر را انداختم پایین. گفتم: «امیر، بگیر!»
با زحمت خودش را بالا کشید. من روی خاک سر میخوردم، بدن برهنهام میسوخت، اما سرانجام امیر به لبه کانال رسید. هر دو خونی و زخمی، کنار کانال افتادیم و بیهوش شدیم.
وقتی به هوش آمدیم، فهمیدیم از تیررس دور شدهایم. جنازهها اطرافمان پراکنده بود. یاد اصغر افتادم، اما توان رفتن نداشتم. حسرتی سنگین بر دلم نشست.
امیر گفت: «من نمیتوانم راه بروم.» روی زانوها چند قدم کشید، اما راه طولانی بود. زیر بغلش را گرفتم، هر دو به هم تکیه دادیم و لنگانلنگان به سمت عقبه رفتیم. هوا روشن شد و نزدیک عقبه حضرت زهرا رسیدیم. دیگر نایی نداشتیم، زیر لب ذکر میگفتیم و ناله میکردیم.
از دور تویوتایی آمد، گردوخاک بلند شد. راننده ترمز زد، قمقمه آب را جلو آورد و گفت: «من مال لشکر ثارالله هستم.» ما را سوار کرد و به بیمارستان صحرایی رساند. همانجا بیهوش شدم.
فردا با صدای اذان مغرب بیدار شدم. دیدم زیرشلواری پایم است و بدنم کوفته. پرسیدم: «اینجا کجاست؟» گفتند: «بیمارستان امام حسین؛ چهل کیلومتری اهواز.»
صبح، امیر آمد و گفت: «من دارم برمیگردم خط.» زخمهایمان را بستند، سرم بخیه زدند، دستم پانسمان شد. گفتند باید بروی اهواز عکس بگیری تا معلوم شود گلوله یا ترکش کجاست. دستم مثل بالش باد کرده بود.
گفتم: «ما مسئولیم؛ وقت دوا و درمان نداریم. گردانمان در خط دربهدر شده. باید برگردیم.»
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐