🍂 بی سوادی و عصبانیت رضاشاه
محمد ارجمند، تلگرافچی مخصوص شاه، راجعبه خصوصیات رضاشاه مینویسد: «سواد فارسی شاه کم بود و منحصر به خواندن مراسلات خوش خط و روزنامه بود. خط فارسی او خوب نبود و در انشاء و املاء نیز بسیار ضعیف بود. زبان روسی را در قزاقخانه آموخته بود و گاهی ترکی صحبت میکرد. رضاشاه در قسمتهای نظامی و عملیات جنگی محفوظاتش بسیار بود. رضاشاه در کارها خیلی عجول بود و به محض اینکه خبر غیر مترقبهای به عرضش میرسید سخت عصبانی میشد و در همان حالت عصبانیت دستورهایی صادر میکرد. ولی بعد تردید پیدا میکرد. اغلب مرا احضار میکرد و دستور صدور تلگرافی را میداد و بعد از چند دقیقه از مضمون آن پشیمان میشد. مجدداً من احضار میشدم و مضمون دستور صادره را تغییر میداد.
منبع: محمد ارجمند، شش سال در دربار پهلوی، ص۱۱۷
@defae_moghadas
🍂 تبعید امام (ره) از میهن به دلیل اعتراض به کاپیتولاسیون
اینها از هر جنایتی که در ایران بکنند مصون هستند! اگر یک خادم امریکایی، اگر یک آشپز امریکایی، مرجع تقلید شما را در وسط بازار ترور کند، زیر پا منکوب کند، پلیس ایران حق ندارد جلوی او را بگیرد! دادگاههای ایران حق ندارند محاکمه کنند، بازپرسی کنند، باید برود امریکا! آنجا در امریکا اربابها تکلیف را معین کنند!
4 آبان 1343
صحیفه امام، جلد 1، صفحه 416
@defae_moghadas
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ماله کشی صهیونیستها برای دوران شاه
تهران زمان شاه
@defae_moghadas
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 رونمایی نیروی دریایی سپاه از تونل موشکی خود در زیر دریا، برای مقابله با ناو های امریکایی در خلیج فارس با موشک های ناوشکن
🔸 کمی از تجهیزات پیشرفته نیروهای مسلح عزیزمون رو ببینیم، فکر نکنید فقط اونا دارن، ما هم داریم، خوبشم داریم.
@defae_moghadas
🍂 میگفت: از آن آدم هايی بود كه اگر چانه اش گرم میشد، رخش رستم هم به گردَش نمی رسيد!
كافی بود فقط يك حرفی بزند و يك سؤالی از او بپرسی، ديگر ول كن نبود! دل و جيگر مسئله را می آورد بيرون و آنقدر موضوع را تجزيه و تحليل
می كرد كه آدم از حرف زدن و سؤال كردنش پاك پشيمان می شد.
بعضی شب ها، بچه ها بدون توجه به حرف های او، چراغ را خاموش می كردند تا شايد كوتاه بيايد. اما او از آن سر چادر داد می زد: "آهای برادر!
آقا! ای دوست، رفيق... چرا چراغ را خاموش می كنی؟! روشن كن تا چشمم ببيند چی میگم!..."😂😂
┄┅••༅✦༅••┅┄
#طنز_جبهه
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
در توصیف این عکس
زبانم نمیچرخد...
فقط سؤال میکنم
چقدر راحت و آرام خوابیده!
مگر نه اینکه درد داشته؟!
#فکه_۱۳۶۵
#عکس
@defae_moghadas
به نام خدا
شوری به نام انقلاب افتاد
فریاد شوق از هر کران برخاست
آینده ای روشن نشان می داد
ملت فرایندی دگر می خواست
گَردی نشست و جنگ شد آغاز
خون در رگ غیرت به جوش آمد
خیل جوانمردان این سامان
از هر کرانی در خروش آمد
هنگامه ای در شهر بر پا شد
پای تجاوز در میان آمد
مردان با غیرت کمر بستند
حرف از نثار جسم و جان آمد
بهر نبردی بی امان رفتیم
آماده و پیر و جوان رفتیم
سرنیزه ها را بر کمر بستیم
پای نثار جسم و جان رفتیم
یک جمع عاشق بود و ما بودیم
پاک و زلال و بی ریا بودیم
در جمع عاشق مسلکان دهر
افتاده و بی ادعا بودیم
آهنگران تشویقمان می کرد
دل با نوای کاروانش رفت
ای کاش می دیدی چه مردانی
با لشکر صاحب زمانش رفت
سرگشته گان جبهه ها بودیم
دلدادگان کربلا بودیم
با عشق هفتاد و دو تن رفتیم
عشاق دشت نینوا بودیم
عشق همه یاران شهادت بود
مردانه جنگیدن رشادت بود
تا پای جان ماندن عبادت بود
در خاک و خون خفتن سعادت بود
یک عده ای تا بیکران رفتند
یک عده با زخم نهان رفتند
یک عده چون زه از کمان رفتند
یک عده بی نام و نشان رفتند
قطعنامه را یک شب پذیرفتیم
جام قبولش نوش جان کردیم
در کوله هامان چفیه ها را نیز
چون غصه ها در دل نهان کردیم
آتش بس اجرا شد و ختم جنگ
دل خسته و خاموش برگشتیم
با صد امید و آرزو رفتیم
با حسرتی بر دوش برگشتیم
یارانمان رفتند و ما ماندیم
از کاروان رفته جا ماندیم
بانگ رحیل کاروان برخاست
بشکسته دل،بشکسته پا ماندیم
سوداگرانِ روزگارِ جنگ
آهنگ خود از ما جدا کردند
بر گُرده ی رزمندگان جنگ
خوان زراندوزی بنا کردند
ممد نبودی تا که می دیدی
نا محرمان هم رنگ مان گشتند
نامردمان جبهه نادیده
میراث خوار جنگ مان گشتند
نامحرمان اهل زیر آبی
با جعل مدرک های قلابی
میراث مان را هم درو کردند
در یک شب پر نور و مهتابی
این سرزمین از خون شناور شد
سنگر به سنگر لاله پر پر شد
آری هزاران نخل بی سر شد
تا مام من امروز مادر شد
غلامعلی فتحی
@defae_moghadas
🔻 کوچه نقاشها - ۱۰۹
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ فردای آنروز پیکر فاطمه خانم را تشییع و در بهشت زهرا دفن کردیم. چندین
شهید آورده بودند. بهشت زهرا قیامت شده بود. همه رزمنده ها و خانواده شهدا آمده بودند.
چند روز بعد خبر رسید که راننده تریلی را گرفته و به زندان انداخته اند.
مراسم شب سوم و هفت به خوبی و با شان و شوکت برگزار شد و چون مصادف با مراسم چند شهید بود، غوغایی شده بود توی بهشت زهرا.
فاطمه همیشه دوست داشت بین رزمنده ها باشد. برای خودسازی اش خیلی
زحمت کشید. فاطمه، هم مادری فداکار و مؤمن بود، هم، همسری باوفا، هم
سیرتش خوب بود، هم صورتش. هر چه از خلق خوب این زن بگویم کم گفته ام. چند بار یاد شبی افتادم که کفشهایم را جلوی پایش جفت کردم.
همه می گفتند: فاطمه خانم به تنهایی حیدره حیدرهای محل بود.
هزاران کار خیر، صدها جهيزيه، هزاران بار ذکر اهل بیت برپا کرد، دم آخرش دم عالی بود. خانمش بالای سرش آمد و همان طور که آرزو داشت تا لحظه آخر بین رزمنده ها بود.
رفقا و رزمنده ها آمدند.
همدردی کردند و تا وقتی آنها دور و برم بودند مثل آدمی که تاز ترکش خورده هیچی نمی فهمیدم. داغ داغ بودم. بعد از مراسم وقتی همه رفتند، سرد شدم و تازه فهمیدم چه بر سرم آمده. تازه خودم را تک و تنها دیدم. جنگ، بین من و فاطمه فاصله انداخته بود؛ اما دلمان به هم نزدیک بود و تازه بعد از رفتنش فهمیدم چقدر به او وابسته بودم.
بعد از مراسم هفتم، دیروقت به خانه آمدم. بچه ها کنار حیاط خوابیده بودند و مادرم بالای سرشان نشسته و خیلی غصه دار بود.
- ابوالفضل چطوری مادر؟
- نمیدونم چی بگم؟
- این بچه ها رو میخوای چه کار کنی؟
- قصه بابا دوباره تکرار شده من کسی رو جز شما ندارم.
- یک رباعی هست نمیدونم مال کیه؛ اما میگه:
اگر در خواب میدیدم غم روز جدایی را
به دل هرگز نمیدادم خیال آشنایی را
جدایی چون بیفتد دوست قدر دوست بشناسد
شکسته استخوان داند بهای مومیایی را
من می دونم تو و فاطمه چه عالمی با هم داشتید. قصه شما با بقیه فرق داشت. اما اگر میخوای من بچه هات رو نگه دارم یک شرط داره
- چه شرطی؟
- فردا صبح بری رضایت بدی و راننده رو آزاد کنی.
- باشه، چشم.
فردا به دادگاه رفتم و گفتم آمدهام رضایت بدهم.
قاضی چیزی روی کاغذ نوشت و به دست مأمور داد. مأمور هم بی معطلی دستبند به دستم زد و انداختم زندان.
گفتم: «چرا؟»
گفت: ممکنه با قاتل یعنی راننده تریلی گاوبندی کرده باشی و زنت رو کشته باشی.
دست روزگار یک شب در زندان قصر مهمان رفقا بودم. صبح فامیل و دوست و آشنا جمع شدند و مرا بیرون آوردند.
به قاضی گفتم بابا این چه کاریه؟ خوبی هم نمیشه کرد؟
-- ناراحت نشو... آخه تو سر یک هفته آمدهای رضایت داده ای یک خرده مشکوک بود.
- این خواسته مادرم بود. زندان برای این آدم فایده نداره سه تا بچه داره زنش هر روز می آد گریه می کنه...
القصه، از آن به بعد هر هفته پنجشنبه ها تنها و بدون بچه ها به بهشت زهرا می رفتم.
قطعه شهدا و خاک فاطمه یادگار یاران از دست رفته ام بود و روح و جان خسته ام را تسلی میداد. این غم انگار مونس
همیشگی ام شد و با آن انس گرفتم. هر وقت عکس رفقا را در قاب ها می بینم، یاد آن روزهای پر حادثه اما باصفا و آن صمیمیت ها و دوستی های ریشهدار می افتم. صفای جبهه و سنگر را دیگر در هیچ جا و زمان زندگی ام احساس نکردم. واقعاً یادشان به خیر! با چه کسانی بودم و چه سیرهایی با هم داشتیم. حالا فقط یادی و خاطره ای از آنها مانده. جنگ
آدم را عوض میکند. بعضی ها را کم صبر و تحمل و بی طاقت می کند و بعضی ها را صبور و بردبار بار می آورد. جنگ برای خیلی ها محل امتحان الهی بود. محلی بود تا خود را محک بزنند. به هر حال هر کس شجاعت بودن در میدان جنگ را داشته، چه شهید شده باشد و چه حاضر، پیروز آن کارزار است.
سرنوشت این طور برایم رقم زد که بچه ها در سایه مادربزرگ، بزرگ شدند.
سال ۱۳۷۸ بار دیگر ازدواج کردم؛ اما عشق و هدفم را فراموش نکردم.
حفظ حلقه رزمندگان، برپایی هیئت محبان الولایت که یادگار پیر و مرادم حاج قاسم است دلجویی از خانواده شهدا و دستگیری و محبت به رفقای قدیمی عشق و هدف من است و تا این نفس در سینه ام هست این بزم و رزم ادامه خواهد داشت؛ آنقدر که در پیشگاه حضرت حق شرمنده نباشم.
این مرام، مسلکی است که از مرحوم آقام یاد گرفتم؛ آن وقت که بچه بودم و دست در دست او به کاروانسرا می رفتم.
پایان
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐