eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
5هزار دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
1.8هزار ویدیو
51 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه ناگفته ی انسان های نام آشنای غریب را ------------------ ادمین: @Jahanimoghadam @defae_moghadas2 (کانال‌دوم (شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است.
مشاهده در ایتا
دانلود
بالاخره مرا هم بلند کردند و در عقب وانت قرار دادند. در بین راه کاملاً از هوش رفتم و بعد از سی ساعت چشمم را در بیمارستان آبادان باز نمودم. بجز من و نعمت الله بخشیان، همه به شهادت رسیده بودند. نعمت هم به بیمارستان منتقل شده بود که او هم در همان شب به دیگر همسنگرانش پیوست. و آن سنگر تبرک شده به خون مطهر شهدا، در شب های بعد به عنوان عبادتگاه و محل راز و نیاز رزمندگان گردان بلالی قرار گرفته بود و چه اشک هایی که بعد از آن حادثه در این سنگر ریخته نشد. ابوالقاسم صداقت گردان بلالی اهواز حماسه جنوب، خاطرات @defae_moghadas 🌷☘🌷🍀🌷🍀🌷🍀🌷🍀🌷🍀
ابوالقاسم صداقت ،( نفر اول از راست) اربعین، مسجد کوفه
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بهمن سال 64 - چند روز پس از تصرف فاو - نیروهای گردان جعفر طیار اهواز - از چپ : جاسم علی اصل،علی عیناوی،محسن صیادیان ، ؟ @defae_moghadas
کادر گردان جعفر طیار اهواز در سفر به مشهد مقدس سال 63 یا 62 ازچپ: نفر سوم شهید حمید محرابی @defae_moghadas
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 6⃣1⃣ 📝 خاطرات ارسالی رزمندگان یک شب که گشت را از بالای ارتفاعات شروع کردیم. از ابتداء شیار، بنده با شهید احمدی پور ارتفاع سمت راست را شروع کردیم و برادر مالمیر هم در وسط شیار، در کمین ماندند. مسئول تیم مان برادر مفرد و شهید فضل الهی و برادر رفیعی هم، ارتفاع سمت چپ را رفتند. شهید احمدی پور که دوربین دید در شب داشت جلو افتادند و بنده هم پشت سر ایشان قدم شماری کردم. وقتی به خودمان آمدیم که تا زیر سنگر نگهبانی عراقیها رفته بودیم، طوری که سرخی آتش سیگار نگهبان عراقی را میدیدیم.🚬 شهید احمدی پور با علامت دست مرا به نشستن راهنمایی کرد و خودش شروع به دیدن اطراف با دوربین دید در شب شد، که صدایی توجّه هر دومان را به خود جلب کرد. صدای سگ بود.🐕 این اوّلین باری بود که در گشت هایمان با چنین موردی مواجه میشدیم. ولی چون خبرش را از قبل می دانستیم، زیاد تعّجب نکردیم.😒 بله دیگر سرباز عراقی از وجود موجود زنده در اطراف خود مطّلع شده بود و با صدای بلند عربی، پشت سر هم کلمه "قف" را تکرار می کرد. در همین حین شهید احمدی پور عقب گرد کردند و با صدای آهسته به من گفتند: بلند شو فرار کنیم وگرنه باید اسیر بشیم. شهید احمدی پور دوربین دید درشب را محکم دور گردنش انداخته بود و هر دومان، با سرعت شروع به دویدن کردیم.🏃سرباز عراقی و سگ هم دنبالمان بودند. بعد از مسافتی خستگی توان دویدن را کم کم از ما گرفت، برادر احمدی پور گفت: بنشینیم چون سگ و سرباز را از سنگرش دور کردیم و شانس زنده ماندن مان ۵۰..۵۰ هست. توکّل بخدا کردیم و نشستیم. در آن لحظه اسلحه ما جز لطف الهی و یک سرنیزه چیز دیگری نبود.🗡 شانس آورده بودیم که تاریکی هم به کمک ما آمده بود. فاصله سگ و سرباز آنچنان نزدیک بود که احتمال درگیری با آنها بسیار زیاد بود. همه سکوت شب را صدای سگ و سرباز عراقی پُرکرده بودند.🐕 درست در۳ قدمی ما بودند. ما نشسته بودیم و آماده برای درگیری که یکباره تمام هیاهو و صدای پارس سگ و سرباز عراقی در۲ قدمی ما به سکوت مبدّل شد. ایستادند و سرباز عراقی با نگاه خود به چپ و راست، با سگ که بدون هیچ صدایی نشسته بود از جلو ما که بهت و ترس از درگیری و اسارت تمام وجودمان را فراگرفته بود، راه آمده خود را برگشته و رفتند. نمی دانم در آن لحظه چه شد، امّا سراسر لطف و امداد الهی بود به کمک ما آمد. وقتی که از دور شدن آنها مطمئن شدیم، با شهید احمدی پور به سمت بچّه ها شروع به دویدن کردیم. درسمت دیگر برادر مفرد مسئول تیم مان و شهید امیر حسین فضل الهی و حاج حسین رفیعی تا از سمت ما سر و صدا می شنوند، از ادامه گشت خود منصرف می شوند و به سمت برادر مالمیر برمی گردند. وقتی ما رسیدیم، آقای مفرد به اتفاق برادران منتظر ما بودند که با دیدن ما، بدون توقف به سمت عقب برگشتیم، که ناگهان صدای افتادن اسلحه کلاش شهید فضل الهی همه را در جای خود میخکوب کرد و همگی بدنبال اسلحه امیر حسین بودیم، تا پیدا شدنش باز حرکت را در تیم به جریان انداخت. همگی به خروج از منطقه فکر می گردیم و نفهمیدیم چطور شیار بالا آمده را پایین رفتیم. موانع و تله های مین چهل تکّه و سیم خاردارهای حلقوی را که ابتدا کار، با آن همه حسّاسیّت از آنها گذشته بودیم، حاج حسین رفیعی بدون برداشتن خراشی، مانند لودر شخم کرده بود!😳 وقتی تا پشت سیم خاردار حلقوی رسیدیم که از آنجا تا دیدگاه گرگی راهی نبود و تازه دشمن شروع به، زدن منور و گلوله های فسفری کرد. وقتی که پشت گرگی رسیدیم، عرق تمام سر و صورتمان را در برگرفته بود.😞😥 @defae_moghadas 🍂
#مولاجانــ❣ این #جمعه هم گذشت، ولیكن نیامدی آیات غربتم همه تفسیر شد بـیـــــــــا😔 گفتی كه پاك كن دلتــ❤️ ازهرچه غیر ماست قلبم به احترام تو #تطهیر شد بـیــــــــا 🌹🍃🌹🍃
#صبح یعنی طلعت رخسار تو بـار دیگــر فرصت #دیـدار تــو ای که هستی شوکت شمس الضحی روز و شب یعنی فقط #تکرار تو #سلام_صبحتون_متبرک_به_نگاه_شهدا🌹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 7⃣1⃣ 📝 خاطرات ارسالی رزمندگان پشت دیدگاه گرگی توقّف نکردیم، فقط قوطی کنسرو های مصرف شده را ریختیم داخل کوله پشتی وسریع به راه افتادیم. در راه برگشت، فکر یک ساعت قبل بودم که چطور خدا ما دو نفر را نجات داد و خدا را شکر می کردم. از خطّ اوّل دشمن تا ابتدای شیار فصلیهایی که رودخانه فصلی تَقی مَردِه را تغذیه میکرد راه زیادی آمده بودیم و از دید دشمن هم خارج شده بودیم. هوا داشت روشن میشد و باید نماز صبح را تا قضا نشده بود می خواندیم. تمام قمقمه ها خالی بود .سریع با خاک تیمّم کردیم و نماز صبح را خواندیم.🌄 روی برگ بوته های کوچک،☘ بر اثر تغییرات دما، شبنم هایی بصورت قطره نمایان بود💦 و ما آنها را در قمقمه ام جمع میکردیم تا رفع عطشی بکنیم. یک برکه کوچک آت طرف تر بود که کنار جلبک هایی سبزرنگش چند تا قورباغه دیده میشد.🐸 رفتم از آب آن بردارم که آقای مفرد گفت: پسرالآن می رسیم رودخونه، تأمّل کن. همگی خسته شده بودیم و دلیلش بیشتر به این خاطر بود که؛ خاک های چنگوله رمل بود و وقتی با پوتین پا بر زمین میگذاشتی نیم متری فرو می رفتی و بیرون کشیدن آن در حالت خشک زحمت داشت، حالا چه برسد به مرطوبت بودنش. مثل گلی که ظروف سفالی با آن درست میکنند چسب ناک بود. حدود ساعت ۱۰صبح بود که به نقطه رهایی رسیدی. درکناررودخونه چنگوله، مرحوم محمد آقا بابا زاده منتظرمان بود. عادتش بود وقتی ناراحت ومنتظر میشد، دست به کمر میگذاشت و به چپ و راست راه میرفت. تا رسیدیم آقا مفرد مسئول تیم مون را بغل کرد و گفت: اتّفاقی که الحمدالله نیافتاده؟ چون از قضیه شهادت هانی ۲ ماهی یبشتر نمی گذشت، به من نگاهی انداخت وگفت: جواب باباتو چطور بدم؟ همه بچّه ها را بغل می کرد و می بوسید. بعد هم با یک ۲۰ لیتری آبی که عقب ماشین آورد، تمام بچّه ها را سیراب کرد. بعد رو به من کرد و گفت: پسر مشهدی اصغر این جبهه آمدن شما ها ثوابش از حج هم بالا تره. @defae_moghadas 🍂
🍂 🔻 8⃣1⃣ 📝 خاطرات ارسالی رزمندگان بعد از ظهر همان روز ازدیدگاه خبر دادند که عراقیها کلّ موانع راهکار ما را که دیشب حاج حسین رفیعی با پا شخمش کرده بود، همه را به روز و جدید عوض کرده اند. عراق مهندسی خیلی قوی و کارآمدی داشت، ۳ ساعته همه موانعی را که در راهکار ما بود را در روز روشن تعویض کرده بودند. فرداشب یک تیم گشت رزمی آماده، وارد راهکار شدیم. می خواستیم که عکس العمل عراقیها را در مورد دیشب بدانیم. و اینکه عراقیها راهکار را با گذاشتن کمین و یا موانعی غیر از موانع قبلی نبسته باشند. امّا از شانس خوب ما، عراقیها به درست کردن موانع قبلی بسنده کرده بودند. امّا داستان آن شب با لطف و نظر الهی و کمک حضرت بقیّة الله اعظم عج ا.. به خوبی تمام شد. و عملیات ولفجر ۵ با مدّاحی که برادر آهنگران دراردوگاه لشگر در شب عملیات انجام داد، آنچنان روحیه ای به نیروهای عمل کننده داد که عملیات به نحو احسن و با دستیابی به اهداف تعیین شده پایان پذیرفت. ماجرای آنشب که همچنان سوألی در ذهنم مانده بود، با شهادت شهید منصور احمدی پور روشن شد .ایشان در جایی که با یکی از دوستان بودند ماجرا را اینگونه تعریف میکند. که لحظه ای را که ما شروع به فرارکردین، ایشان شروع به خواندن آیة الکرسی میشود و... شهید احمدی پور واقعاً یک انسان وارسته و مخلص بود. دل پاک ومومنی داشتند. انشاءالله با مولا و سرورمان اباعبدالله محشور شود. پایان. @dafae_moghadas 🍂
میگویند "آرزوهای بزرگ داشته باشید" قد و قواره شهدا نیستم اما خدا خودش می دونه که بزرگترین آرزومون بعداز آرزوی فرج مولا صاحب الزمان عج است.. .. 🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔴 عطر وصال عمود 300 / ساعت 20 / چهارم آبان 97 امروز را در مینی بوسی صبح کردیم. صبحی که با گرفتگی آسمان خدا و هوای دم کرده، خبر از آرامش قبل از توفان می داد. بارندگی از دیشب شروع شده بود و در صبح بر شدتش افزوده شد و وضعیتی درست کرد. عجب جمعی در مینی بوس دور هم جمع شده بودند. چند جوان خوش تیپ و مذهبی شیرازی که در نوحه خوانی و قاری قرآن بودن، هر کدام خبره کار بودند و در کنار آن، از شوخی و خنده چیزی کم نگذاشتند. گوشه ای بچه های اهواز و در وسط جوان های بسیار ناب و مذهبی پاکستانی که با صرف هزینه زیادی خود را به مرز شلمچه رسانده بودند. خستگی و طولانی بودن مسیر و گرمای زیاد خودرو باعث شده بود تا با اعتراض به راننده، او را متقاعد کنیم تا پانزده کیلومتری نجف کناری بزند تا با نوشیدن چای جان تازه ای بگیریم. در کنار خوردن چای، دست میزبان در کارتن نان رفت و چند نان صمون به دستم داد. با دیدن نانهای صمون به یاد خاطرات دوستان آزاده افتادم که بارها از کمبود سهمیه غذا و نان های صمون حکایت ها داشتند. کمی به نان ها نگاه کردم و به یاد اسرا طعم آنرا در دهان احساس کردم. وضع ورودی نجف اسفبار بود و تا نبینید باورتان نمی شود که در چه فقر محیطی به سر می برند و شاید خود بر اثر عادت ندانند که دنیا تغییر کرده. البته از حق نگذریم وضع جاده ها و پل های هوایی غیر همسطح و صحن حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیه و پله نقاله با عظمت آن واقعاً تعریفی است و غیر منتظره. شلوغی جمعیت و ترافیک موجود باعث شد تا مسیر را به طرف حرم مولای عشق حضرت امیر علیه السلام پیاده طی کنیم و آماده نماز جماعت شویم. نمازی که بخاطر عدم نظم موجود بسیار آرامش را از انسان می گرفت که جای تدبیر و بهبود اوضاع از آن می رود. جمعیت بیشمار موجود در حرم، و رفت و آمدهای اطراف آن ناگفتنی است و از آن مهمتر حجم بالای پذیرایی از زوار که در صفوف منظم و طولانی غذا را به همه می رساندند و بخوبی توزیع می کنند. هر چند برای ما زدن به دریای بی کران جمعیت پیاده مسیر کربلا جذاب تر از وقت گذاشتن در این صفوف بود و لاجرم از آن گذشتیم و بین راه جبران کردیم.... سوار بر خودرویی سواری شدیم و خود را به عمود 150 رساندیم و اولین قدمها را با سیل عظیم جمعیت شروع کردیم.
🍂 🔴 باورکردنی نیست. خیل عظیم جمعیت از کوچک و بزرگ، کودکان سه چهارساله، پیرزن های ویلچری تا پیرمردهای هشتاد و چند ساله، همه در یک مسیر حرکت می کنند. آنهم نه در یک ستون یا چند ستون. جاده کربلا دارای سه باند بزرگ است. دو باند رفت و جاده کندرو در اختیار زائران و یک باند در اختیار خودروها که آنهم به قسمت رفت و برگشت خودروها تقسیم شده ولی با این حال همچنان ازدحام در راهپیمایان سنگین است و چاره ای جز پشت پا خوردن های مکرر و ایستادن های ناخواسته بخاطر خرابی ویلچرها و چرخ های دستی و کالسکه های کودکان و پذیرایی و.... نیست. چاره ای برای زائران نمانده جز رفتن به حاشیه مسیر خودروها. تصور کنید این حالت، از نجف تا کربلا و در روزها قبل از اربعین آغاز شده و همچنان ادامه دارد. چقدر صفا و چقدر وحدت و چقدر زحمت برای عاشقانه موکب دار که قابل وصف نیست و همچنان با هیجان و روی باز پذیرای مهمانان هستند. در مسیر راهپیمایی آنقدر صحنه های اشکی و سوژه های مختلف وجود دارد که نیازی برای گشتن و جستن آنها نیست. از همه جای دنیا آمده اند و اگر بگویم جاده بین المللی کربلا مملو از عشق و دلدادگی است بیراه نگفته ام. از فرانسه و آذربایجان و نیجریه گرفته تا پاکستان و افغانستان و هند و.... حسین جان با این دلها چه کرده ای که اینچنین عاشقانه بسمت تو می آیند.
من را زیارت کرده ام که به جِد و با صِدق دل می گفتند : اگر ما ده تا فرزند دیگر هم داشتیم، حاضر بودیم در راه خدا بدهیم @defae_moghadas
زندگي روزمره بي آلايش رزمندگان گردان كربلا در منطقه -شهيد ابراهيم چفقاني در حال اصلاح موي فرمانده شهيد عبدا... محمديان @defae_moghadas
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
خونِ غـزل ریزم بسوی بگریزم بسیــطِ آبـــیِ شب را چو با بر انگیزم... 🌹 دوستان تازه وارد خوش امدید