هدایت شده از تبلیغات دل دیوانه❤️🔥❤️🔥❤️🔥
🔴خونه ی همیشه شلخته 😵💫👆
اگه تو ام همیشه خونه ت کثیف و نامرتبه و هیچ برنامه ای برای مرتبی نداری...
بیا تو کانال مامان راضیه کارهای خونت رو با برنامه هاش پیش ببر👌
https://eitaa.com/joinchat/3673555559Caa1e923baf
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تــَقــصــیــرِ دِلــَم نــیــســت تــَمــاشــای تــو زیــبــآســتــ🤵💞
✧・゚ پـنــاهمــ… باش ・゚✧
@panah728
تمـام آغوشـــم را
برایــت باز می کنم❤️
قلــب مــــن وقتی در
مجــاورت قلــب توســت ❤️
"آرامـــ میگـیرد💋
✧・゚ پـنــاهمــ… باش ・゚✧
@panah728
﷽
نمی خواهی با پول پیتزا ، طلا 💍 بخری ⁉️
دلت نمی خواد شَرایطی طلا 💍 😱 بخری ؟
اینجا با ماهی ۵۰۰ هزار تومن از یک طلافروشی معتبر با سابقه ۲۱ ساله طلا میخری😍
با طلای طاها⚱️ پولاتو هر لحظه بخوای تبدیل به طلا میکنی💰☺️
بیا ببین😎👇
https://eitaa.com/joinchat/1827275803C1587a59a96
♨️کمترین اجرت ها
♨️ همه ی طلاها بدون مالیات و ارزش افزوده
هدایت شده از تبلیغات دل دیوانه❤️🔥❤️🔥❤️🔥
🚨درمان پروستات ومسائل آقایان رسید🚨
🛑مشکل پروستات داری از بس ادرارت به مشکل خورده و نگرانی اتفاقی بیوفته پس نگران نباش
✅خداحافظ 👋
تکرر ادرار ، سوزش ادرار ،شب بخاطر ادرار پاشدن ،قطره قطره دفع شدن ادرار
تامسولوسین ،پروستاتان و...
🔷 اگه درگیر پروستات ومسائل آقایان شدی و واقعا میخوای درمان بشی ، همین الان اقدام کن
👇👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3427074782C073d54780b
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🖲با پرکردن فرم ویزیت زیر میتوانید درعرض 24 ساعت مشکل خود را مطرح نمایید👇
https://app.epoll.pro/e/سلامت-پزشکی/MDc4MzM2
دلآشــوب 🌷افسونگر❤️🔥😉
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🍃🍃🍃🍃🍃 🍃🍃🍃🍃 🍃🍃🍃 🍃🍃 🍃 #رمانسجادههایعشق #پارتسیصدشانزدهم پگاه که به عصب
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃🍃
🍃🍃🍃
🍃🍃
🍃
#رمانسجادههایعشق
#پارتسیصدهفدهم
حرفی که شنیده بود را باور نمیکرد!
تمام بدنش سِر شده بود.
مثل کسی که روحش از کالبدش جدا شده. مثل کسی که زندگیش را در لحظه باخته!
نگاه گنگ و بیچارهاش را به لبهای مرد دوخت:
- بگید که شوخی میکنید!
مرد جوان مقابل برکه ایستاد:
- شما از خیلی چیزا خبر ندارید! پس لطفا همرام بیاد .. خواهش میکنم!
برکه پلکهایش را محکم بست.
چرا فکر میکرد همه چیز تمام شده؟!
قدرت ایستادن نداشت که روی مبل پشت سرش آوار شد:
- از کجا بدونم راست میگید! فاطمه که با مسیح ازدواج کرده بود.این چطور ممکنه که ..
- حرفتون درسته! ولی ..
برکه سرش بالا کشید و چشمانش را به نگاه آشفته مرد دوخت
- بذارید خود فاطمه همه چیز رو بهتون بگه.. بهم اعتماد کنید!
برکه چشمان بی فروغ خسته مرد مقابلش را از نظر گذراند و شیقشه هایش را فشار داد.
لحن و چشمانش دروغ نمیگفت؛ ولی عقل حکم میکرد به زنی که یکبار زندگیش را سیاه کرده اعتماد نکند!
ته دلش را انگار ناخن میکشیدند.
تا میآمد روی زخم های قبلیش مرهم بذار که التیام پیدا کند باز موضوعی جدید، روح و روانش را درگیر میکرد.
- همرام میاید؟!
از افکارش دست کشید.
میدانست اگر به سروش بگوید اجازه این ملاقات را به او نمیدهد پس ترجیح دانست دوباره با روزبه در میان بگذارد.
- باید قبلش با داداشم هماهنگ کنم!
مرد لبخند تلخی گوشهی لبش مزین شد و سری تکان داد.
#کپیحرام❌
#نویسندهســـایـــه
دلآشــوب 🌷افسونگر❤️🔥😉
🍊🍃🍊🍃🍊🍃 🍃🍊🍃🍊🍃 🍊🍃🍊🍃 🍃🍊🍃 🍊🍃 🍃 #رمانافسونگرزیبا #پارت98 -من یه دختر بی نوا هستم آقا...هیچ کسی رو ند
🍊🍃🍊🍃🍊🍃
🍃🍊🍃🍊🍃
🍊🍃🍊🍃
🍃🍊🍃
🍊🍃
🍃
#رمانافسونگرزیبا
#پارت99
-من برم دیگ ه آقا کاری داشتین صدا کنید
داشت میرفت که بازویش را گرفتم،باتعجب برگشت سمتم
-تو کی هستی،چرا باهات تله پاتی دارم
-آقا بزارید برم
-تا جوابم رو ندی نمیزارم بری...نکنه جادوگری؟
-این یه تهمتِ نارواست...من جادوگر نیستم
-چرا عصبی میشی من فقط سوال کردم،توهم...ذهنِمن رو میخونی؟
-بله
-خدای من...ذهن همه رو میخونی؟!
-نه
-برام بگو...ببین من...من دیشب خوابِ عجیبی دیدم از خواب که پریدم اومدم عمارتِ غربی تا ببینمت که ...متوجه شدم ذهنت
رو میخونم
-این یک ویژگیه منه ...نمیدونم چرا ولی...افرادی که...
حرفش را قورت دادو کالفه گفت
-بزارید برم
-گفتم تا نگی نمیزارم بری
-خواهش میکنم من نمیتونم بگم
-من رو نگاه کن
نگاهش را از من میدزدید
چانه اش را گرفتم و به چشمانش خیره شدم اوهم بهم خیره شد،صدای درونش را شنیدم
-من وقتی به یک شخص حسِ متقابل داشته باشم میتونم ذهنی باهاش صحبت کنم
#کپیممنوعحرام
دلآشــوب 🌷افسونگر❤️🔥😉
🍊🍃🍊🍃🍊🍃 🍃🍊🍃🍊🍃 🍊🍃🍊🍃 🍃🍊🍃 🍊🍃 🍃 #رمانافسونگرزیبا #پارت99 -من برم دیگ ه آقا کاری داشتین صدا کنید داش
🍊🍃🍊🍃🍊🍃
🍃🍊🍃🍊🍃
🍊🍃🍊🍃
🍃🍊🍃
🍊🍃
🍃
#رمانافسونگرزیبا
#پارت100
دستم شل شد و از بازویش افتاد...به هم خیره ماندیم،خجالت زده بود،گونه هایش سرخ شد و نگاهش را دزدید...با صدایی گرفته
گفتم
-میتونی بری به کارت برسی
اشکش که جاری شد را پاک کردو برگشت سمتم و گفت
- میدونم...میدونم نباید...میدونم نباید اینجوری بشه...قول میدم حسم رو کنترل کنم ...
اخمی رویِ ابرو هایم بود ...نمیدانم چرا اما بخاطر این حرفِ آخرش ازش دلگیر شدم،چرا باید حسش را کنترل میکرد،مسخره
است،خودِ من هم سعی در کنترل حسم داشتم اما اورا بخاطر همین کار سرزنش میکردم...
خورشید رفت،دستی میانِ موهایم بردم و رفتم از پنجره به بیرون خیره شدم...تمام افکارم بهم ریخته بود،آشفته بودم و سر درگم
،نمیدانستم خوشحالم یا ناراحت،حسِ غیرِقابلِ بیانی داشتم...دلشوره،غم،شادی،ترس،هیجان...همه و همه در هم آمیخته شده
بود،قلبم به شدت میتپید طوری که تپشش را از درون می شنیدم...نفس هایم به شماره افتاده بود...
دستانم سردِسرد بود و حس کردم دارم عرق میکنم...چهره او از جلوی چشمانم پاک نمیشد،نگاهش،موهایش،آاااه خدای من...حس کردم که،عاشقش شده ام،عشق،من و عشق؟!مگر میشود؟!مگر میشود که من عاشق شده باشم؟!از اتاق زدم بیرون
#کپیممنوعحرام
دلآشــوب 🌷افسونگر❤️🔥😉
🍊🍃🍊🍃🍊🍃 🍃🍊🍃🍊🍃 🍊🍃🍊🍃 🍃🍊🍃 🍊🍃 🍃 #رمانافسونگرزیبا #پارت100 دستم شل شد و از بازویش افتاد...به هم خیره
🍊🍃🍊🍃🍊🍃
🍃🍊🍃🍊🍃
🍊🍃🍊🍃
🍃🍊🍃
🍊🍃
🍃
#رمانافسونگرزیبا
#پارت101
رفتم این ساعت باید توی آشپز خانه میبود،رفتم به آشپز خانه،از بختِ خوبم آنجا بود،تنهاو داشت دستمالِ گرد گیری اش را
میشست...رفتم و بازویش را گرفتم و برگرداندم سمتِ خودم،شوکه شده بود،بهم خیره ماند،حرفم را به زبون آوردم
-عاشقتم
چشمانش را به پایین دوخت و آرام و مأیوسانه گفت
-نباید باشید...
-الان فهمیدم که هستم
-نباید باشید
-منو نگاه کن چرا انقدر چشمات رو ازم میدزدی
نگاهِ خیسش را به صورتِ نگران و پر حرارتم پاشید...
در ذهنش گفت
-منم عاشقتم جهان...
اما لب هایش گفت
-نباید باشیم
-انقدر نگو نباید...من...منِ سنگ دلِ زن گریز،به دامت افتادم،به دامِ عشقت،عشقی که ذره ذره شکل گرفت و اما یک دفعه
خودش رو به من نشون داد...خورشید،تو خیلی زیبایی...
نگاهم را درصورت میچرخواندم،بدنش داشت میلرزید و عرق کرده بود،صورتش سرخ سرخ بود ،بالکنت گفت؛
#کپیممنوعحرام
#سهم_دل
دختر آرام از جایش بلند شد. در میانه اتاق ایستاد و برای چند ثانیه با دقت به اطراف گوش داد.
شب از نیمه گذشته بود و جز سکوت، صدای دیگری به گوش نمیرسید. نفس عمیقی کشید و پاورچین به سمت کمد چوبی گوشه اتاق رفت و با سرانگشتانش در کمد را به سمت خودش کشید. صدای قیژ مانند در، نفس را در سینه اش حبس کرد و ترس را در دلش نشاند.
با قلبی که ضربانش به شدت بالا رفته بود بی حرکت به انتظار شنیدن صدایی از بیرون ایستاد. وقتی مطمئن شد کسی از خواب بیدار نشده، نفس حبس شده اش را رها کرد و با احتیاط لباس هایش را از داخل کمد بیرون آورد به تن کرد. روسری مشکی بزرگش را سر کرد. کیف کوچکی که مدارکش در آن بود را روی دوشش انداخت.
در آخر ساک سیاه رنگی که با چند دست لباس پر شده بود را از زیر تختش بیرون کشید و با ذهنی مغشوش از اتاق خارج شد.
دختر در حالی که روی پنجه های پا راه میرفت خودش را به مادرش که گوشه هال خوابیده بود رساند. به آرامی کاغذ تا شده ای را که از قبل داخل جیب مانتویش پنهان کرده بود درآورد و زیر بالش مادرش گذاشت.
زیر لب زمزمه کرد:
- مامان معذرت میخوام. کاش مجبور نبودم این کار رو انجام بدم. تو خودت شاهد بودی که من تمام راه ها رو امتحان کردم تا کار به اینجا نکشه ولی نشد یعنی نذاشتن که بشه
اشک روان شده روی صورتش را پاک کرد و با عزمی جزم تر به راه افتاد.
قد راست کرد و برای آخرین بار نگاهی به خانه انداخت. دیگر راه برگشتی وجود نداشت. همه پل های پشت سرش را خراب کرده بود و حالا دیگر چاره ای جز ادامه دادن نداشت.
نفسی گرفت و با قدمهای بلند به سمت خیابان به راه افتاد.
همین که از کوچه بیرون آمد پسر را دید که ساک به دست به انتظارش ایستاده. با دیدن پسر تمام ترس و اضطرابش از بین رفت و لبخند بر روی لب هایش نشست. رسیدن به او ارزش خطری را که به جان خریده بود
داشت. او عشقش، امیدش و تمام زندگیش بود. او راهی به سمت آینده روشنی بود که برای خودش تصور کرده بود. با او میتوانست به تمام آرزوهایش برسد.
پسر لبخند زنان دستش را برای دختر تکان داد. دختر قدم دیگری به سمت پسر برداشت ولی ناگهان دستی بزرگ روی دهانش را پوشاند و دستی دیگری دور بدنش حلقه زد و او را محکم گرفت. چشم هایش از ترس گشاد شد و نفسش به شماره افتاد. شروع به تقالا کرد تا شاید بتواند خودش را نجات دهد ولی صدایی آشنا درگوشش زمزمه کرد:
- اشتباه بزرگی کردی. خیلی بزرگ.
دختر با وحشت به پسر نگاه کرد که در دستان دو مرد سیاه پوش اسیر شده بود و دست و پا میزد.
مردی که دختر را اسیر خودش کرده بود با حرکت سر اشاره ای کرد که از دید دختر پنهان نماند.
یکی از مردان سیاه پوش چاقوی ضامن داری را از جیبش بیرون آورد. برق تیغه چاقو که بی محابا درون سینه پسر فرو رفت چشمان دختر را کور کرد.
صدای فریادش به واسطه دستی که روی دهنش بود خفه شد و بدنش محکمتر از قبل
اسیر دستان قدرتمند مرد شد. هر چی بیشتر تقلا میکرد فشار دستان مرد روی دهان و بدنش بیشتر میشد. تا جایی که نفسش بند آمد. بدنش شل شد و چشمانش روی هم افتاد.
https://eitaa.com/joinchat/3085305209C3d99b9e19a
#طاها، نوهی حاج فاخرِ ثروتمند است؛ #پسری_مذهبی، #بسیجی و #مقید که حاجی همهی اموالش را به نام او میزند و همین باعث میشود همه با طاها دشمن شوند.
در این میان #رز وارد میشود؛ نوهی دیگر حاج فاخر، #دختری_قرتی، آزاد و راحتپوش که سالها #خارج از #ایران بوده و حالا برای پیدا کردن خانوادهی مادریاش به ایران آمده و ساکن همان عمارت پدربزرگ میشود… درست جایی که طاها زندگی میکند.
تفاوت دنیای این دو آنقدر زیاد است که طاها از معذب بودن میخواهد عمارت را ترک کند. اما مادربزرگ که نمیخواهد طاها از کنارش برود، تصمیمی غیرمنتظره میگیرد:
محرم شدن طاها و رز
همهچیز ظاهراً برای آرامش است…
اما درست از همانجا، داستانی شروع میشود که هیچکدام انتظارش را نداشتند…
اما #محرمیت، جرقهای میشود که همهچیز را به آتش میکشد.
و از همان لحظه، داستانی شروع میشود که هیچکدام انتظارش را نداشتند…
https://eitaa.com/joinchat/3085305209C3d99b9e19a
#پسر_جذاب_غیرتی_بسیجی
#دختر_قرتی
هدایت شده از شیریـنعسـل🍯•
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🟥 قدمی برای عزیزِ فوت شده ات بردار🛤
عزیز از دست دادیُ نماز وروزه قضا داشته 😭
تنــها کاری که برای شـادیُ #آرامـش روحش از دسـتت برمیاد👇🏼👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/4154196290Cea0e771aec
قــبــــــول ســـــفــــــــارشـــــــات نــــــــماز و روزه امـــــــوات
دیــدار حضــــوری در #قــــــــم_مقدسه
🟡اقساط 20 ماهه، بدون نیاز به ضمانت
🟢نمــــــاز قضــاءِ 15 سالــــه فقط در 10 روز
🔴روزه قضـــــاءِ سه ماهــه فقـــط در 1 روز
✅ و ثبتنـــام در طـــــــرح رَه توشـــــــه آخــــــــرت
برای کسانی که نماز و روزه قضای زیادی دارند
۵ سال نماز و روزه #رایگــــان
ارائه خدمات رایگان و تلفنی 👇
استخـــــــاره و مشــــــــــــــاوره دینـــــــــــی
.