eitaa logo
💕دلبرونگی💕
110.6هزار دنبال‌کننده
32.8هزار عکس
673 ویدیو
10 فایل
کانال دلبرونگی همسرداری، سیاست زنانه، تجربیات زنانه...💕🌸 ارسال تجربیات 👇🏻 @FATEMEBANOOO لینک کانال جهت ارسال https://eitaa.com/joinchat/2468610190C52cfd5dbe9 تبلیغات ما👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3365863583C9d1f0a5b90
مشاهده در ایتا
دانلود
💕دلبرونگی💕
سلام فاطمه بانو با خوندن چند سرنوشت از مادرایی که بچه رو برکت زندگی میدونن تصمیم گرفتم قصه زندگی خود
🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 من بچه سوم یک خانواده شش نفره هستم . یک خواهر و برادر بزرگتر از خودم و یک برادر کوچکتر از خودم دارم. پدر و مادرم زیبایی زندگی عاشقانه شون زبون زد فامیل بود اما این همه ظاهر ماجرا نبود . پدر من جانباز اعصاب و روان بود . گاهی میشد که یک تا دو ماه تو بیمارستان بستری بود و مادر من مجبور بود با وجود چهار بچه قد و نیم قد مدام بین بیمارستان و خونه در رفت و آمد باشه . مادر من از یک خانواده مذهبی و بشدت سنتی بود . تا قبل از ازدواج پدر و برادراش همه کارهای خواهرا رو میکردن تا خواهرها مجبور نباشن حتی برای خرید تنهایی به بازار برن . حالا مادر من با وجود همچین تربیتی مجبور بود یک تنه بار یک زندگی رو بدش بکشه . خانواده پدری چندان حمایتی از ما نمی کردن و گاهی حتی زخم زبان هم میزدن . این بین تنها پدربزرگ و مادربزرگ مادریم حتی اگر کاری ازشون برنمیومد از لحاظ روحی ما رو حمایت میکردن . تو خونه ما جنگ هنوز ادامه داشت . از سختی ها و عذاب دیدن هر بار موج گرفتگی بابا نمیگم . کودکی و نوجوونی ما اینجوری سپری شد . اما باز هم کانون گرم خانواده رو داشتیم . بازی ها و دعواهای کوتاه کودکانه. برادرم طلبه بود . همسرم که قصد ازدواج داشتن از طریق یکی از دوستان مشترکشون متوجه شده بودن که برادرم خواهر دارند . وقتی برای خواستگاری زنگ زده بودن مادرم گفته بودن سنش کمه و تا خواهرش ازدواج نکنه عروسش نمی کنم. دوست دیگه برادرم از طریق همسرم به خواستگاری خواهرم اومدن و با خواهرم ازدواج کردن. بعد از ازدواج ، خواهرم مدام واسطه میشد تا خانواده اجازه بدن همسرم به خواستگاری بیاد اما من قبول نمیکردم . یکبار سر همین جریان با خواهرم دعوای شدیدی کردم که تو باعث میشی که مامان خواستگار راه بدن من نمی خوام ازدواج کنم . اصرارهای خواهرم پای خواستگارها رو به خونه باز کرده بود در این بین مادر همسرم هم یکی از همین خواستگارها بود . با رفت و آمدها ی زیاد دل من هم بند این طلبه محجوب و سر به زیر شد و با هم سال ۸۸ ازدواج کردیم 👇🏻 💕 @delbarongi💕
بعد از ازدواج کم کم از بین رفتارها متوجه شدم که بغیر از مادرشوهرم بقیه خانواده خیلی علاقه ای به این ازدواج نداشتن اما در برابر خواست و علاقه برادرشون کوتاه اومده بودن .🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹 🍃
💕دلبرونگی💕
بعد از ازدواج کم کم از بین رفتارها متوجه شدم که بغیر از مادرشوهرم بقیه خانواده خیلی علاقه ای به ای
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 حتی یکبار خواهرشوهر کوچکترم علنا تو روم این جریان رو گفت . خواست خدا و آرامشی که به دلم داده بود که اون دختر سرکش سرخ زبون یک دختر آروم جایگزین شده بود که میتونست زبونش رو کنترل و در عین حال از حق خودش دفاع کنه . وقتی خواهرشوهرم این حرف رو بهم زد یک لبخند زدم و گفتم : اگر به برادرتون اعتماد دارید به انتخابش هم اعتماد کنید . گذشته رو بزارید تو گذشته بمونه. خواست و اراده خدا بود که این حرف بزبونم بیاد و باعث بشه خیلی از حرف و بحثها جمع بشه . یکسال از ازدواجمون میگذشت که من بیمارشدم و با تشخیص دکتر مبنی بر کیست تخمدان تحت عمل جراحی قرار بگیرم . دکتر بعد از دوران نقاهت توصیه کرد تا زودتر برای بارداری اقدام کنیم . هشت ماه بعد من برای بار اول باردار شدم . ما اون موقع تو خونه ای مستاجر بودیم که طبقه اول بود اما سرویس بهداشتی تو حیاط قرار داشت . بارداری من راحت نبود من بشدت ویار داشتم . به تمام بوها حساس بودم بخصوص بوی خونمون . این قضیه انقدر شدید بود که یکبار وقتی همسرم خونه نبود من بخاطر ضعف و بد شدن حالم مداوم . دچار کاهش سطح هوشیاری شدم . مادرم همون زمان با خونه ام تماس میگیرن و چون من جوابگو نبودم نگران میشن با همسرم تماس میگیرن وقتی میفهمن من خونه تنها بودم با خواهرم به خونه من میان و همزمان با همسرم میرسند و من رو بیهوش تو خونه پیدا میکنن . این ماجرا باعث شد دکتر برای من تشخیص بارداری پرخطر بده و من استراحت مطلق بده . همسرم خونه رو عوض کردن و با این حال من رو تنها نمیذاشتن تو خونه بمونم . شش ماهه بودم که استاد همسرم که فصد تاسیس حوزه علمیه رو داشتن از همسرم می خواهند که مسئولیت معاونت آموزشی حوزه رو بعهده بگیرند . همسرم جریان رو با من در میان گذاشت و من با علم به اینکه مسئولیت سنگینی هست و حتی ممکنه سفرها و تنهایی های زیادی برای من داره اما ایشون رو تشویق کردم به پذیرش این درخواست چون مطمئن بودم این یک موهبت الهی و این خدمت نظر لطف امام زمان رو به زندگی ما بیش از پیش میکنه . دوران سخت بارداری من در روز ولادت امام رضا علیه السلام به پایان رسید و زهرا خانم با زایمان طبیعی به زندگی ما نور و برکت فراوان داد . زهرا تا حدود پنج ماهگی کولیک داشت و شبها بی قراربود اما به مرور درمان شد . زهرا بچه آرومی بود و آنقدر شیرین بود که همه فامیل دوستش داشتن . این آرامش زهرا به من که علاقه زیادی به درس داشتم و بخاطر مشکلات زندگی سه سالی از درس خوندن فاصله گرفته بودم این فرصت رو داد تا حداقل بتونم این خلا رو با یک دوره مطالعاتی پر کنم . اما یک امتحان بزرگ روبروم بود 👇🏻👇🏻 💕 @delbarongi💕
مادرم به بیمارس سختی مبتلا شد جوری که مدتی زمین گیر شد🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃🌹 🍃
هفته ای سه بار آمپول میزدم و به ضرب دارو و سرم سر میکردم . همسرم مثل بارداری قبلی کمک حال من بودن و عصر که از محل کار برمیگشتن کارهای خونه رو انجام میدادن .🍃🍃🍃🍃🌹 🍃🌹
💕دلبرونگی💕
هفته ای سه بار آمپول میزدم و به ضرب دارو و سرم سر میکردم . همسرم مثل بارداری قبلی کمک حال من بودن و
🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 مادرم سعی میکرد کارها رو بکنه اما خودش هنوز کامل خوب نشده بود و ضعف بعد از اون بیماری تو بدنش بود . همسرم هم ازشون مدام میخواست تنها تغذیه من و مراقبت از زهرا رو تا اومدنش به عهده بگیرن و خودش کارها رو بر میگشت انجام میداد و من از روی تخت می گفتم چکار کنند . بارداری من تو هفته ۳۹ به پایان رسید اما این بار قرار نبود من زایمان راحتی داشته باشم . شرایط جسمی خودم و چرخش بد وگیر کردن نوزاد دست به دست هم داد تا من با وجود تحمل دردهای زایمان طبیعی ، سزارین بشم . شرایط انقدر حاد شده بود که دکتر به همسرم اخطار داده بود که امکان داره یا مادر یا بچه رو از دست بدیم . همسرم گفته بود فقط همسرم همسرم آشفته حال به حرم پناه میبرن و مادرم قرآن به دست پشت اتاق عمل دست به دعا میشن . خبر بین فامیل پخش میشه همه نگران دست بدعا میشن . یک ساعت بعد همسرم که به بیمارستان برمیگردن دکتر همون موقع خبر زایمان و خوب بودن حال من و دختر کوچولوم رو میده . همسرم همونجا نذر میکنه که به برکت این خبر اسم زینب رو روی دختر کوچولومون بزاره. بارداری سخت و زایمان سخت باعث شد دوران نقاهت من طولانی بشه . هنوز تازه دوران نقاهت رو پشت سر گذاشته بودم که خبر فوت یکی از دوستانم که با چهل روز اختلاف بعد از من زایمان کرده بود به حال بد من دامن بزنه و دچار افسردگی حاد بشم . کارم شده بود گریه و حتی میترسیدم زینب کوچولوم رو بغل کنم . با وجود تلاشهای همسرم هیچ چیز حال من رو خوب نمیکرد . یکبار چشم باز کردم دیدم بچه هام دارن پژمرده میشن . توکل بخدا کردم پناه بردم به امام رضا علیه السلام تا کمکم کنن . باید زندگیم رو جمع میکردم . من دختر فعالی بودم و قطعا این راه حل خوبی بود برای در اومدن از اون حال و هوا بخاطر یکسری مشکلات جسمی نمی تونستم پیگیر درسم بشم . ضمن اینکه اوج فشار کاری همسرم بود و مسئولیت سنگینی رو دوشش بود . برای همین تصمیم گرفتم اندکی از فشار روی دوش همسرم رو با راحت کردن خیالش از جانب خودم و بچه ها و همراهی باهاش کم کنم . از طریق یکی از اقوام تو کلاس قلاب بافی و نقاشی که از بچگی علاقه داشتم ثبت نام کردم . زینب نوزاد بود و زهرا چهار ساله ساعت کلاس بچه ها یک گوشه تو کلاس با هم بازی میکردن و من سر کلاس بودم . اساتید هم با هام همکاری میکردن و وجود بچه ها کنار من تو ساعت کلاس رو پذیرفته بودن . نقاشی و قلاب بافی به برگشت آرامشم خیلی کمک کرد . در کنار این مطالعاتم رو از سر گرفتم . اما خدا یکبار دیگه قرار بود من رو مورد یک آزمایش سخت قرار بده . یک روز زینب دو سال و نیمه بی دلیل تب کرد و من با دارو تبش رو پایین آوردم . اما انقدر بیحال بود که ترسیدم . حتی نهار هم نخورد تو بغلم خوابید . روی تختش خوابوندم و به پذیرایی برگشتم تا با همسرم تماس بگیرم تا براش وقت دکتر بگیره . هنوز تماس وصل نشده بود که از صدای جیغ زینب از جا پریدم و به اتاق رفتم . زینب کبود شده بود و چشماش سفید شده بود و بدنش میلرزید . منی که از کودکی با این صحنه تشنج آشنا بودم هول شدم . تنهاکاری که تونستم بکنم این بود که به پهلو بخوابونمش و سعی کنم زبونش رو از لای دندونهای کوچیکش رها کنم . از در خونه بیرون زدم وگریه میکردم و داد میزدم از همسایه ها کمک میخواستم . زهرا بشدت ترسیده بود . وقتی دوباره بالای سرش برگشتم نفس نمی کشید همسایه ها دم خونه جمع شدن . یک لحظه گفتم اگر الان نتونم برای بچم کاری بکنم پیش حضرت زینب مسئولم زینب نذر عمه سادات بود . یادم از دوره هلال احمر افتاد و سعی کردم با تنفس و راه نفسش رو برگردونم با کمک خانم همسایه موفق شدم و نفس زینب برگشت . یکی از همسایه ها زینب رو بغل زد و سوار ماشین شد و من هم زهرا رو به خانم یکی از همسایه ها سپردم و سوار شدم . بچم بیحال تو بغلم افتاده بود بین راه همسرم که صداها رو از تلفن شنیده بود با مرد همسایه تماس گرفته بود به ما ملحق شد . زینب بیمارستان بستری شد . تشخیص دکتر وجود عفونت بالا در خون بود . ۷۲ ساعت بالای سر زینب پلک روی هم نگذاشتم تا تبش که مجدد بالا رفته بود به ۳۹ درجه برسه . هرچی مادر و اقوام اصرار میکردن که ما بیایم قبول نمیکردم . هر روز انواع و اقسام آزمایشها رو ازش میگرفتن و داروهای مختلف و قوی بهش تزریق میکردن اما سطح عفونت پایین نمیومد . روز هشتم دکتر بهمون گفت اگر تا ۴۸ ساعت دیگه کنترل نشه امکان آسیب مغزی هست . روز نهم بود که به مادرم زنگ زدم تا بیام بالای سر زینب می خواستم برم حرم و زینب رو دوباره ازشون طلب کنم 💕@delbarongi💕
دم در بیمارستان همسرم من رو دید و گفت خودش من رو میرسونه اما با تمام التماسم من رو به خونه برد . فهمیدم که مادرم بهشون خبر داده گفت تو سالم بمونی زینب هم خوب میشه تمام طول مسیر گریه کردم و حرف زدم و عقده دل وا کردم .🍃🍃🍃🌹🍃🌹 🍃
💕دلبرونگی💕
دم در بیمارستان همسرم من رو دید و گفت خودش من رو میرسونه اما با تمام التماسم من رو به خونه برد . فه
🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🍃🌹🍃 یک ساعت تو خونه با آرامبخش استراحت کردم مجدد برگشتم بیمارستان فردا تب زینب کامل قطع شد مجدد از زینب ازمایش گرفتن و در کمال تعجب سطح عفونت بشدت پایین اومده بود. زینب روز بعد ترخیص شد اما ما باید بشدت مراقبش میبودیم تا دوباره بیماری برگشت نکنه. بعد ترخیص زینب به طرز معجزه آسایی اسباب پیش خرید یک خونه برامون فراهم شد . قناعت میکردیم تاهر وقت موقع قسط ها میشد بتونیم پرداخت کنیم . تو این دوران تمام طلاها و پس اندازی که داشتیم بابت خرید خونه رفت . سال ۹۷ اسباب کشی کردیم به خونه خودمون . یک ماه بعد اربعین بود با لطف ارباب من و همسرم در کمال ناباوری راهی کربلا شدیم . بچه ها رو پیش مادرم گذاشتیم راهی سفر عشق شدیم . سفرمون حدود نه روز طول کشید . یک ماه بعد از بازگشتمون زینب مجدد علایم بیماری قدیمی خودش رو نشون داد . دوباره راهی دکتر و بیمارستان شدیم . اما این بار امتحان خیلی سخت بود . تشخیص دکترها وحشتناک بود . زینب مشکوک به سرطان خون بود . از تشخیص دکترها به کسی چیزی نگفتیم . فقط گفتیم براش دعا کنند. دوره های تکرار آزمایش و دریافت داروهای مختلف اما نتایج یکی بود . این ازمایش خیلی سخت بود . زینب شیرین زبون من مدام بی حال بود و اشتها نداشت . بهانه گیر شده بود و ضعیف تقریبا دو هفته مونده بود به عید نوروز و حال و هوای خونه ما علیرغم تلاشمون خیلی غمناک بود . روز قبل از ازمایش رفتم حرم گفتم آقا همیشه شکر کردم و نمک سفره ام رو هم از در خونه شما گرفتم . میدونم حتما در من این توان رو دیدین که این آزمایش رو برام مقدر شده اما دارم میبرم . می ترسم که ایمانم بره اگر اینجوریه من راضیم که زینب رو ازم بگیرین ولی اینجور پرپر شدنش رو نبینم . از حرم اومدم بیرون و فردا مجدد یک دوره آزمایش از زینب گرفتن . تموم اون چند روز تا جواب آزمایش ها آماده بشه مثل اسپند روی آتیش بودم . توی اون چهار ماه هم من هم همسرم در اثر این فشار روحی موی سفید کرده بودیم . اما تقدیر این بود تا امام رضا علیه السلام مجدد زینب رو به ما ببخشند. حال اون روزهام وقتی جواب آزمایش اومد وصف ناشدنیه . اگر جواب این دوره هم مثبت میبود برای درمان زینب باید به سراغ شیمی درمانی و ... میرفتیم اما معجزه شده بود و جواب ازمایشات منفی بود . دکترها باز هم اعتماد نکردن و مجدد آزمایشات رو تکرار کردن اما من به عنایت امام رضا علیه السلام مطمئن بودم. زینب به سرعت خوب شد و ما چهار چشمی از این امانت امام رضا علیه السلام مراقبت میکردیم . بعد خوب شدن زینب تصمیم گرفتیم تا دوباره یک کوچولو رو به جمع خونمون دعوت کنیم . اما من که این مدت انقدر درگیر زینب شده بودم از خودم فراموش کرده بودم . و به نازایی ثانویه مبتلا شده بودم . یک سال و نیم گذشت و من باردار نشدم و به دکتر مراجعه کردم تحت درمان قرار گرفتم حدود دو هفته از شروع درمان میگذشت که خبر شهادت سردار دلها اومد 💕@delbarongi💕
خبر سنگین بود انگار پدر از دست داده باشیم . روز تشییع شهدا در مشهد به همراه همسرم و دخترا به تشییع رفتیم🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 .
سلام خواستم تشکر کنم از خواهر خوبم که درباره برکت حفظ قرآن گفتن🍃🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃 وبرنامه حفظی شونو توضیح دادند راستش منم دارم به امید خدا قرآن رو حفظ میکنم خیلی دلم میخواست برنامه حفظی یه حافظ رو بدونم که تو کانال چشمم خورد به نوشته این خواهر عزیزم خواهرم خدا روهزااار بار شکر که توفیق حافظ قرآن شدن به شما داده شد ان شاءالله که عامل به قرآن کریم باشیم ، تو رو خدا برای منم دعا کنید که با وجود سه فرزند خدا بهم توفیق حافظ وعامل قرآن شدن رو بده برای ظهور امام زمان عج و عامل به حرف های خدا شدن همگی دوستان ، از همه شما خواهر های خوبم میخواهم با نفس های پاکتون🤲🤲 ۳ صلوات بفرستید🤲 💕 @delbarongi💕
ساده اما صمیمی... 🍃🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃 قدیمی ترها یادشونه زمستون های سرد و بخاری های نفتی پِت پِتی رو!! برفهای سفید و چکمه های رنگی کفش ملی رو. از اول مهر هوا رو به خنکی میرفت، آبان دیگه سرد بود. مدرسه ها بخشنامه داشتند، از وسط آذر بخاری روشن می‌کردند، قبلش باید می لرزیدی تو کلاس. از همون اول پاییز  لباس کاموایی ها از تو بقچه در میومد، کی با یه تا پیرهن میگشت تو خونه؟ دو لا، سه لا لباس میپوشیدی یه بافتنی مامان دوز هم روش، جوراب از پامون کنده نمیشد. اوایل آبان بخاری های نفتی و علاالدین های سبز و کرمی رنگ از تو انباری ها در میومد. بخاری نفتی ها اکثرا یا ارج بودند یا آزمایش، همشون هم سبز و سیاه. ملت یا بشکه دویست و بیست لیتری نفتی تو حیاط داشتند یا مثل ما اگه باکلاس بودند، یه تانکر بزرگ ته حیاطشون!  نفت آوردن نوبتی بود، پسر و دختر هم نداشت، اگه زرنگ بودی و یادت بود تا قبل از غروب بری و سهمت رو بیاری که هیچ، وگرنه تاریک و ظلمات باید میرفتی ته حیاط بشکه به دست، عینهو کوزت. برف که اکثراً بود رو زمین، شده دو سانت. برف هم اگه نبود، یخ زده بود زمین، باید تاتی تاتی میرفتی تا دم تانکر، گاهی مجبور بودی از تو بشکه های بیست و دو لیتری نفت رو منتقل کنی به بشکه های کوچولو، اون موقع یه وسیله ی کارآمد ی بود که هیچ اسم خاصی هم نداشت از قضای روزگار. یه لوله کرم رنگ با یه چی آکاردئون مانند نارنجی به سرش و شیلنگی که عین خرطوم فیل آویزون بود، خدایی اسم نداشت ولی کار راه بنداز بود. بخاری رو میذاشتن تو هال و بسته به شرایط جوی و گذر فصل، دکوراسیون خونه رو هی تغییر میدادند، یعنی سرد و سردتر که میشد، در اتاق ها یکی یکی بسته میشد و محترمانه منتقل میشدی به وسط هال، دی و بهمن عملا خونه یه هال داشت با دمای قابل تحمل و یه آشپزخونه ی گرم. اتاق ها در حد سیبری سرد بودند و اگه یه وقت قصد میکردی بری تو اتاقت و یه چیزی برداری باید یه نفس عمیق میکشیدی، درو باز میکردی، به دو میرفتی و به دو برمیگشتی. تو همون زمان، حداقل چهار نفر با هم داد میزدند... درو ببند!!  سوز اومد!!! باد بردمون!!! گاهی که خسته میشدی و دلت میخواست بری تو اتاقت یا امتحانی چیزی داشتی، یه بخاری برقی قرمز با دو تا لوله ی سفالی سیم پیچ شده میدادند زیر بغلت، بدیش به این بود که باید میرفتی تو بغلش مینشستی تا گرم بشی دو قدم دور میشدی نوک دماغت قندیل میبست. بخاری محل تجمع کل خانواده بود، موقع سریال همه از هم سبقت میگرفتند که نزدیکترین جا رو به بخاری پیدا کنند، حتی روایته شام هم نصفه ول میکردند از هول دور موندن از بخاری. پشت بخاری معمولاً مخفیگاه جورابهای شسته شده بود، که باید خشک میشد تا صبح به پا بکشی و بری مدرسه. و اما روی بخاری، آشپزخونه ی دوم مامان بود، همیشه یه چیزی بود برای خشک شدن. اگر هم نبود، پوست های پرتقالی بود که بابا شکل آدمک و ترازو و گربه ردیف میکرد رو بخاری تا بوی بد نفت زیر عطر پوست پرتقال های نیم سوز گم بشه. موقع خواب، دل شیر میخواست سرت رو بذاری رو بالش یخ  و بالش رو پهن میکردیم رو بخاری، بعد هم جلدی تاش میکردیم که گرمیش نره، سرت رو که میذاشتی رو بالش گرم، انگار گرمی آفتاب وسط تابستون که آروم، لابه لای موهات نفوذ میکرد. پتوهای ببر و طاووس نشان و لحاف های پنبه ای ساتن دوز رو تا زیر چونه بالا میکشیدیم. بیرون سرد بود، خیلی سرد!  ولی دلمون گرم بود. گرم به سادگی زندگیمون، به سادگی بچگیمون. دلمون گرم بود، به فرداهایی که میومد. فرداهایی که سردیش اثری نداشت تو شادیمون، شادی بچه هایی که با چکمه های رنگی کفش ملی، تو راه مدرسه، گوله برفی رو سمت هم پرتاب میکردند، بچه هایی که گرچه دست هاشون مثل لبو قرمزِ قرمز بود ولی دلهاشون گرمِ گرم بود. ✍ میرهاشمی 💕@delbarongi💕
💚 . حاجتم این است یک شب رو به روی گنبدش فاش گویم این عروست‌...پا گشایش کن حسین ❤ 🍃🌸 . میگفت که روز عقدشون، آقاسید بهش گفت: . ماه بانو خانم این خونه و زندگی و همه چیز من مال شماست... همه چیزش.. از کوچیک تا بزرگش.. اینکه چه شکلی باشه... چه رنگی باشه... اینکه چجوری بچینی.. چی بچینی...چی نچینی.. اینکه کیا بیان خونمون و کیا نیان... کِی مهمونی بدیم و کِی مهمونی ندیم.. . ولی یه شرطی دارم اونم اینه که دوازده ماه سال چیدمان خونه به انتخاب خودته ولی چند روز از سال خونمون باید برا عزای جدمون سیاه پوش بشه.. باید در و دیوارمون عطر و بوی حسینی بگیره... باید بچه هامون بفهمن یه چیزی فرق کرده تو این خونه... سیصد و شصت روز سال هر کسی بخوادبیاد خونمون قبلش باید اجازه از سمت شما صادر بشه اما پنج روز از سال خونمون وقف روضه سیدالشهداست..درش بازه...هرکسی بیاد و نیاد قدمش رو چشممونه.. . قبول داری این شرط ها رو؟ سرم رو پایین انداختم و گفتم میدونی آقا سید...خودت رو و اخلاقت رو و خانوادت رو خیلی دوست دارم اما اون چیزی که منو خیلی به شما جذب کرده همین عشق و علاقتون به امام حسینه و این که بچه هام قراره از نوادگان سیدالشهدا بشن... . یعنی اگه همه اون بالایی ها رو داشتین ولی عشق به امام حسین تو وجودتون نبود جوابم نه بود. . میگه یه لبخندی رو لبش نشست و گفت: . مطمئن بودم عروس حضرت زهرا رو خود خانم دستچین میکنه❤ و انتخابیِ مادر سادات اگه جز این باشه تعجب داره... . خانوم جان بهت قول میدم تو زندگیمون هیچوقت اشکتو درنیارم هیچوقت دلت رو نشکنم و دلیل گریه هات نباشم به جز یه جا... . با تعجب سرمو بالا آوردم و چیزی نگفتم اما خودش از حالت چشمهام فهمید که منظورم اینه کجاااا؟؟؟ . لبهاشو آورد بغل گوشم و با صدای مردونش که گرمی نفسهاش و تن صداش گوشم رو قلقلک میداد گفت جز وقتایی که برا امام حسین توی خونه برات شعر و روضه میخونم.. . سرمو پایین انداختم و گفتم رو این مستمعِ روضه هات بدجور حساب کن حاج آقای خونه ی من . تازه چایی روضه های دونفرمون هم با خودم :) . ✍ . 💕@delbarongi💕