" دل ــنامه "
از لحاظ روحی نیاز دارم گلزار اصفهانو ببینم
زهرا عظیمی بیایم پیشت بریم؟
حاج مهدی رسولیharame-to-doortarin-noghte-donya-bashe.mp3
زمان:
حجم:
6.6M
مامان من مامان من مامان من
کجایی؟
برخلاف برخی لیبرال ها و لاکچری ها،
در ستاد اقای جلیلی خبری از پول پاشی و منصب پس از تبلیغ نیست. فیک نیوز ندارد و هرانکه جمع شده حقیقی است و با دست خالی اش حمایت می کند...
امروز و این ساعت ، ستاد جلیلی، ستاد انتخاباتی مستضعفان است. اصلی ترین دلیل رای بنده به ایشان، مستضعفان واقشار ضعیف جامعه که صاحبان اصیل انقلابند می باشد و در این صفحه ی کوچک، با کمال افتخار، رسانه ی بی چشمداشت این اقشار و تبیینگر چهره ی انهاکه دل درگرو خدمت به انها بسته اند،خواهم بود.
اهتزاز چند بنر ساده که جمعی از جوانان شهرها بدون چشمداشت و با جیب نابه سامان خود برای جلیلی چاپ کرده اند را ببینید...
من برای بار اول است که در تمام طول زندگی ام، می بینم که روابط طیف گسترده ای از جوانان با جلیلی
مثل روابط با کارگزاران و مسئولان دیگر نیست و یک مفاهمه ی دو طرفه ی تمدنی بین انان وجود دارد که از قِبل ان چیزهای زیادی از این کارگزار جمهوری اسلامی می توانی یاد بگیری...
جلیلی می تواند ثابت کند که در امتداد راه سیاستمداران درست تاریخ وشهدای خدمت و...، می شود که در جمهوری اسلامی عزیزمان ،حس مثبت وقابل اعتمادی به یک مسئول داشت، بی انکه بعدها بفهمی که اشتباه نکرده ای و بله درست فکر میکردی.
لذا انچه امروز از جلیلی می بینم ، یک سیاستمدار کاردرست و ادم حسابی و صبور و صادق است.
#سعید_جلیلی
#ستاد_انتخاباتی_مستضعفان🇮🇷
خدایا منو شهیدم کن.
دلم شهادتو دوس داره
من اصلا نمیخوام نسبتی با یک شهید داشته باشم چون شدیدا اذیت میشم
میخوام خودم برم تو معرکه و شهیدبشم و
شهید بودنو احساس کنم.
چیه این شهادت ک کلی ادم تو نخشن و
ارزو به دل موندن...
خدایا چجوری باشم میخری؟
چیکار کنم که به چشمت بیام؟
#بسیجیِ_جیگر_سوخته
@gitarist_bashdeep _alarminsta .mp3
زمان:
حجم:
2.4M
خدایا چیکار کنم باید؟ بایدچجوری باشم؟
#بسیجیِ_جیگر_سوخته
dar kelas asheghi - جناب موزیکdar kelas asheghi (1).mp3
زمان:
حجم:
290.8K
یا حضرت عباس، شماکه قسم راست مایی، پادرمیونی کن بگو قروقاطی امضا بزنن شهادتنامه هارو💔
#بسیجیِ_دلتنگ
Garsha RezaeiGarsha Rezaei - Delam Gerefte Ey Rafigh (320).mp3
زمان:
حجم:
8.7M
مورد اول:
دختر بانمکی بود،
مثل من باهمه ی دوستامون تو جمع هامون میگفت و می خندید...
کم کم فهمیدیم چقدر گذشته ها و دغدغه های مشترکی باهمدیگه داریم، وچقدر میفهمیم که داریم چی تعریف می کنیم و بیشتر رفیق شدیم...
اون برای من مثل آیینه بود.
همدم تمام روزهایی که با نفرت، برهه ای از زندگیمو می گذروندم...
اولین باری که باهم اشنا شده بودیم برمی گشت به روزهای اول دانشگاه...
اون برای من کلکسیونی از بهترین رفتارهایی بودکه یه دختر محجوب و با اعتماد به نفس میتونست داشته باشه...
اما حالا، چند سالیه که نیست... که حضورش در هیچ کجای زندگیم حس نمیشه.
" دل ــنامه "
مورد اول: دختر بانمکی بود، مثل من باهمه ی دوستامون تو جمع هامون میگفت و می خندید... کم کم فهمیدیم
دوم:
اون مثل من نبود، سر خیلی چیزا، ما انگار از دوجهان متفاوت روی اون نیمکت ها می نشستیم...
بعضی از کله خرابی هاش کپ خودم بود،
نباید مارو در یک گروه قرار میدادن، حجم شیطنت و اتیش سوزوندن وغیبت و روایت هامون به حد اعلا می رسید، وتهش با کلی گیس و گیس کشی فکری به ایده ی جدیدی می رسیدیم...
اون پایه ی تمام ایده های خلافکارانه ی من بود، بی چون و چرا...
شاید چون من فقط پنج روز ازش بزرگتر بودم...
یک روز تصمیم گرفتیم میز چقر و بد ریخت مدرسه رو بتراشیم تا سطح صاف و جدیدی کسب کنه، با خط کش فلزی، با نیت سمباده کشی، پروژه رو شروع کردیم...
سطح میز کچل و جدید شده بوداما دوستی ما پرپشت و قدیمی...
حالا سالهاست که من نمیدونم اگه کدوم شماره رو بگیرم میتونم مستقیم با خودش حرف بزنم، سالهاست که خاطراتم با از دست داده ها زیاد شدن...