eitaa logo
" دل ــنامه "
49 دنبال‌کننده
263 عکس
70 ویدیو
11 فایل
سلام🌱 دل ـنامه رو ساختم، تا مهمون اکتشافات روحمون بشیم که به این منِ مبتلا به جبر یاداوری کنم که یه روز قراره اسم کتابت بشه، که تو مقدمش بخونید: "خدا رفیقِ دلایِ هِلهِل شده هم هست..."
مشاهده در ایتا
دانلود
" دل ــنامه "
▫️میبینم و میخوانم وعشق می فرستم... ▫️کاش توفیق حضور در جمع باصفایشان را داشتم. تک تک دست اندر کارا
به لحاظ تاریخچه ای، من با ترسیم شور انگیز همان نگاه، به چهره ی حقیقی زندگی رسیده بودم.
" دل ــنامه "
به لحاظ تاریخچه ای، من با ترسیم شور انگیز همان نگاه، به چهره ی حقیقی زندگی رسیده بودم.
زیبا و زودگذر و شورانگیز... مثل قدرت یک لیوان آب تصفیه شده ی خنک در ظل گرمای آبکی خرداد.
" دل ــنامه "
زیبا و زودگذر و شورانگیز... مثل قدرت یک لیوان آب تصفیه شده ی خنک در ظل گرمای آبکی خرداد.
بی پروا بودنم اسباب کلافگی شده بود... اگر چیزی نمی گفتم، می مردم. اگر چیزی نمی گفت، همه می مردند.
" دل ــنامه "
بی پروا بودنم اسباب کلافگی شده بود... اگر چیزی نمی گفتم، می مردم. اگر چیزی نمی گفت، همه می مردند.
سرشت برخی بندگان خداوند این گونه است که، متوجه یک راز مهم مهروموم شده، در دو کیلومتری جاده خاکی قلبشان، نرسیده به ورودی آن دهلیز بیچاره ی چپ، نمی شوند.
" دل ــنامه "
چه بیست وهشت مرداد حسرت باری..
عده ای درهیئت روستای زمان اباد سینه می زنند. عده ای زیارت حضرت زهرا (س) می خوانند و اشک میریزند. عده ای مشغول گشت و گذار خودشان. عده ای مثل نویسنده ی دل نامه دقیق مشخص نیست چه می کنند و چه می نویسند، شاید هم مشخص است ولی یک شبی مثل الان مشخص نیست دارند از چه چیزی حرف می زنند...
" دل ــنامه "
عده ای درهیئت روستای زمان اباد سینه می زنند. عده ای زیارت حضرت زهرا (س) می خوانند و اشک میریزند. ع
بگذریم... بیایید به صفحه ی بیست وهشتم دل نامه برویم.تمام این حرفهای گنگ مرا به حساب صفحه ی بیست وهشتم بگذارید..
" دل ــنامه "
بگذریم... بیایید به صفحه ی بیست وهشتم دل نامه برویم.تمام این حرفهای گنگ مرا به حساب صفحه ی بیست وهش
نمی دانم در این صفحه، می خواهم پای سوم شخصی که الگوی دل می شود را به ماجرا باز کنم یا ازخودِ خودِ الگوی سوم قلم تیز کنم...
میانِ استخوان های خُرد شده ایم؛ اما "امید" تقلا میکند برای روییدن🌱
" دل ــنامه "
این روضه ی آسمانی💔 هنزفری دستمال یه لیوان آب نوشته یا پروژه ای هم که روبروی چشمتون یه مشکلی دار
_ما در هور و کمیل و علقمه و اروند به اشک مادران شهدا قسم خورده بودیم... _در طلائیه با خود واقعی این من، تنها شدیم و به آفتاب هر روزه ای که روی آن گنبد طلایی می نشست غبطه می خوردیم، ان افتاب می گفت، با نسیم های مسافری که از فکه ی آوینی و باقری می وزند، رفیق صمیمی است. _گاهی پیشانی ام، برای سجده ی آن نماز دو رکعتی روی خاک های نزدیک مقتل شهدا در طلائیه، تنگ می شود. گاهی آن قدر دلتنگ، که حسرت و شورش، بافت های سلولی روی پوست پیشانی ام،قابل کنترل نیست،چراکه سراسیمه به طبقه ی پایین رفته و به در مخزن اشک متصل به چشم هایم می تازند ومخزن بیچاره ی اشک، سرریز متلاطم پشت سد چشم هارا، به بیرون می فرستد. _ٱه.. چرا انقدر فلسفه و ادبیات فیزیکی بهم می بافم، یک کلام، در طلائیه آدم دیگری شده بودم، انگار روح تازه پالایش شده و تازه تسفیه شده ای از این من، به نبض سر پنجه های انگشتانم برگشته بود.آن روز به دست هایم نگاه کردم و گفتم، مگر تو بیست سال پیش بدنیا نیامده بودی؟ _ ان روز در غروب طلائیه یا شایدکانال کلنگ زده ی رهاشده ای در دوردست شلمچه، به ماجرای هر خطی از چین وچروک صورت مادران و پدران شهدا، فکر می کردم. به این که آیا کسی می اندیشد که، پشت هر چین و چروک چه بغضی راه گلویشان را سد کرده است؟ _نوای زخمی آهنگران،پخش شده بود. ما هرکداممان غرق در اندیشه ای، به رفت و امد زائران در آن دور دست ها چشم دوخته بودیم.