eitaa logo
دلتیر ( رسانه رسمی شهید محمد ثقفی)
1.7هزار دنبال‌کننده
384 عکس
141 ویدیو
15 فایل
اللهم عجل لولیک الفرج🌱 دلتیر:"دل"+"تیر"برای دردی که مثل تیرِخاموش فرومیرود ماومجنون‌همسفربودیم‌دردشت‌جنون اوبه‌منزل‌هارسیدوماهنوزآواره‌ایم شهیدمحمدثقفی ولادت:١٨بهمن١٣٧٧ مجروحیت:٣١خرداد١۴٠۴توسط اسرائیل شهادت:١۴شهریور١۴٠۴ ادمین: @Fatemehsadat_Hosseini
مشاهده در ایتا
دانلود
پس از چهل روز... حکم بر آن نهاده‌ام که این قبای نیمه شب گون، این لباس سوگ که بر اندام روح و تنم تعلّق گرفته، تا واپسین دم حیات، از من جدا نگردد. نه رغبتی به رنگ‌های دنیوی دارم و نه طالب قبولی چشمۀ رنگ‌آمیزی خلایقم. همّت من بر آن است که نخستین تعلّق رنگین به کالبد خاکی‌ام، پس از این ظلمت دیرپا، حُلّل سپید سفر باشد؛ تا عبور از این وادی ظلمانی به نور مطلق، بی‌هیچ حجاب و واسطه‌ای، در پوششی از بی‌رنگیِ محض، به کمال رسد. https://eitaa.com/deltir
وفای ناکرده و من که در آن واحد، دو غم دارم: اول، فراغی به سبب داغ از دست دادنِ ظاهری‌ات. و دوم، آنکه جاماندم. هرگاه بحثمان به این می‌رسید که کداممان زودتر دنیا را ترک می‌کند، می‌گفتی: «من نمی‌توانم نبود تو را تحمل کنم؛ باید زودتر بروم.» و من ملتمسانه می‌گفتم: «من همه‌ی امیدم تویی، نگو این حرف‌ها را. الهی که نبینم داغت را.» و بعد میگفتم : «الهی با هم بریم، محمد. آنگاه درون قبر دوطبقه‌ای خاکمان کنند.» اما تو وفا نکردی و زودتر رفتی. و مرا با غمی بزرگ‌تر از فراغت، تنها گذاشتی. جاماندم. و این درد، مرا می‌سوزاند، آب می‌کند. مگر نه این که دل تنها رفتن به هیچ جا را نداشتی؟ چه شد؟ چه شد که جایم گذاشتی؟ مرا ببین! دلتنگم. سوخته‌ام. چاره چیست؟ تو چه کردی که خدا عاشقت شد؟ من چه کنم؟ سفارشی بکن از من پیش خدا از دلتنگی هایم بگو بگو مرا هرچند به بهای اندک اما، بخرد ❤️‍🩹 … و من عشقنی، قتلنی.... https://eitaa.com/deltir
کاش شنبه از راه نرسد خدارا چه دیدی... شاید اصلاً شنبه را ندیدم. یادت که نرفته؟ سوم آبان. تولد دردانه کوچکمان. سال گذشته گمانم این بود که دردی که یک مادر برای بارداری و زایمان متحمل می‌شود، سخت‌ترین درد دنیاست. اما گذشت و به من ثابت شد که آن درد، حتی سر سوزنی هم به تلخی و دردناکی فراق تو نیست. آن دردها در کنار تو حس نمی‌شد. الحق که چه شیرین بود، روزهایی که تازه پسرکمان به دنیا آمده بود. من و تو، چقدر به اولین تولدش فکر کرده بودیم که چطور برگزارش کنیم. اینک باید بگویم که شوقی در من نیست. فقط بغض است. تولد تک‌پسرمان از راه می‌رسد و تو و من، دیگر در جهانی واحد نیستیم. برایش تولد می‌گیرم. با آه‌هایم بادکنک هارا باد می‌کنم و با چشمانی اشک‌بار، تفنگی را که دوست داشتی برایش بخری، می‌خرم. قول نمی‌دهم، اما سعی می‌کنم بغضم را پشت چهره‌ای خندان پنهان کنم و چند ساعتی گریه نکنم. شاید عکسی از او گرفتم و در کنارش نشستم و طرف دیگرش را خالی گذاشتم و بعد ساعتی تلاش کردم عکس تو را به هر نحوی، با هر ابزاری، کنارش ویرایش کنم و آرزوی یک عکس سه‌نفره را به کمک تکنولوژی بسازم. خلاصه که این روزها را دوست ندارم. میل دارم عقربه‌های ساعت را بگیرم و از حرکت بازدارم، اما زمان قدرتمندتر از من است. شاید هم تو نگذاشتی در این غم بمانم. به رویایم آمدی و ما در جهان خواب، این کابوس تلخ را به شیرینی بی‌بدیلی تبدیل کردیم: تولدی با حضور تو و من و علیرضا و خنده‌هایمان و دنیایی که هنوز سه نفریم... ولی پسرکم، مطمئنم که تو روزی این متن را می‌خوانی. مرا ببخش که در این ایام نتوانستم برایت شادی تام فراهم کنم. کاش روزی که این جملات را—که از اشکم سرچشمه گرفته‌اند—می‌خوانی، در هیچ نقطه‌ای از دنیا، نام منحوس اسرائیل نباشد. و این حرامی‌ها آنقدر زود نابود شوند که آن روز در کتاب‌های تاریخ‌تان، جنایاتشان را بخوانی و بدانی چندین کودک مثل تو بودند و چند زن، مثل من. مادر جان، بدان که تا دنیا دنیاست، همین است؛ مگر روزی که صاحبمان بیاید. عزیزقلبم، از خدا می‌خواهم که آن روز که این متن را می‌خوانی، با خودت بگویی و بخندی: «مادرم چقدر بی‌جا ناراحت بود و چقدر زود، زندگی‌اش با وجود صاحبمان شیرین گشت.» اما باز هم می‌گویم: کاش شنبه از راه نرسد... اللَّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِيِّكَ الْفَرَجَ، وَاخْتَصِمِ الدَّهْرَ بِظُهُورِهِ، وَأَنْهِ الْجَرَائِمَ وَالظُّلْمَ بِقُدُومِهِ. https://eitaa.com/deltir