مردادماه سال ۱۳۹۵ بود. یک مشکل در کارم ایجاد شده بود. خیلی ناراحت بودم. یک شب در عالم رویا دیدم در خانه نشستهام. یک جوان خوشسیما با لبخند به سمتم آمد. من بلند شدم و او را بغل کردم و با هم احوالپرسی کردیم. انگار همدیگر را میشناختیم. بستهای به من داد و گفت: «نزدیک ماه محرمه. اینو برای تو آوردم.» بسته را باز کردم دیدم داخلش دو تا پیراهن مشکی و یک شال سبز است. پیراهن را گرفتم تا ببینم اندازهام هست یا نه. دیدم پشت پیراهن نوشته شده:...
《ادامه دارد...》
#روایتی_از_شهدا
کربۅبَلـٰاخَـستِهاَماَزفِراقۅدۅرۍ
مَنصبرِاَیوبنَدارَمبَسِهصَبوری🙂💔
#کربلا
دعای عهد، اونجاش که میگه:
فَاِنَّكَ قُلْتَ وَقَوْلُكَ الْحَقُّ ظَهَرَ الْفَسادُ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ اَيْدِى النّاسِ ...
خدایا تو گفتیا درست هم گفتی ...
که آشکار شد تبهکارى در خشکى و دریا به خاطر کرده های مردم ...