📸 دقایقی پیش؛
محل تدفین پیکر مطهر
سیدالشهدای جبهه مقاومت
#شهیدسیدحسننصرالله🌷
به دست جمعی از خادمان
حرم مطهر رضوی
متبرک به پرچم حرم مطهر
حضرت رضا علیهالسلام شد...
#لبنان
#اناعلیالعهد
🔻#امروز به نیابت هرکسی این مطلب رو ببینه در مسیر تشییع سید حسن قدم میزنم
به شرطی که مطالب کانال رو منتشر کنه و فضای مجازی رو یکپارچه ببره تو حال و هوای تشییع سید حسن
در حد خودمون هرکاری میتونیم انجام بدی
#انا_على_العهد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بارون اومده، سید از میدون غرق خون اومده
بارون اومده، حاج قاسم برات مهمون اومده
حاج مهدی رسولی
#انا_على_العهد
#حدیث_روزانهـ
#پیامبـرخـداﷺ میفرمایـد:
در راه خدا از سرزنش هيچ
سرزنش كننده اى پروا به دل راه مده . .❤️🩹✋🏻
📚ميزانالحكمهجلدسوّم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
لبخنـدتو
رویاےشیرینےست
ڪہ معجزه دیدن بهشت را
برایم ترسیم میڪند...🍃🥲
#شهیدبابڪنورے
برادر شهیدم🥺🥺
شهدایی🥹🥹
لبخنـدتو رویاےشیرینےست ڪہ معجزه دیدن بهشت را برایم ترسیم میڪند...🍃🥲
خاطــــره📚#رفیقشھید
بـــ❄️ـرف زیادی باریده بود...
با#بابک رفتیم یکمی جهت سرگرمی و
شوخی برف بازی کنیم ، یکمی گذشت
رسیدیم بالای یه ارتفاع که برف بیشتر باشد.
به اونجا که رسیدیم بابک گفت برگردیم !!!
هرچی پرسیدیم نگفت ، تا آخرش گفت که
نامحرم اینجاست..🙂❤️🩹!
بیایدمثلشهدابشیم..(:
#رفیقآسموننشینِمَندستموبگیر
5.39M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•°🌻°•
....انتظار یعنى....
بــــا شــــــهــــیـــــدان،
راه وصـــــال یــــار را
پـیـدا کـنـیم..🌱:)
#شهیدانه
💔
برای اینکه بتواند به سوریه اعزامـ شود، شناسنامه اش را دستکاری کرد
و تعداد بچه هایش را کم کرد ،
چون با وجود سه بچه، اجازه حضور
برای دفاع از حرم عمه سادات را نداشت...
جان من باهمه ی ایل و تبارم یک جا
به فدای نخی از معجر زینب بشود
#شهید_حجت_اسدی
سالروز شهادت
#شهید_مدافع_حرم
#شهدا
#انا_علی_العهد
#شعبان
#سید_حسن_نصرالله
┄┄┅┅┅❅شهدایی❅┅┅┅┄┄
💔
در وصیتنامهاش به همرزمان سپاهی خود اینگونه پیام داده بود:
سفارش به پاسداران، [اینکه] از مرگ نترسید!
مرگ در رختخواب هم یقۀ ما را میگیرد!
لذا سعی کنید طوری حرکت کنید، که مرگ شما با شهادت و همراه خوندادن باشد و خداوند به شما مباهات کند.
بخشهایی از وصیتنامه #شهید_جواد_محمدی دینانی
#شهدا
#انا_علی_العهد
#شعبان
#سید_حسن_نصرالله
┄┄┅┅┅❅شهدایی❅┅┅┅┄┄
شهدایی🥹🥹
#داستان_عاشقانه_مذهبی #چمران_از_زبان_غاده #قسمت_پنجم 🔰نه ماه، نه ماه زیبا داشتیم وبعد باهم ازدواج
#داستان_عاشقانه_مذهبی
#چمران_از_زبان_غاده
#قسمت_ششم
✅و بیشتر از همه همین مرا به مصطفی جلب کرد ، عشق او به ولایت ، من همیشه می نوشتم که هنوز دریای سرخ ، هر ذره از خاک جبل عامل صدای ابوذر را به من می رساند . این صدا در وجودم بود . حس می کردم باید بروم ، باید برسم آنجا ، ولی کسی نبود دستم را بگیرد ، مصطفی این دست بود . وقتی او آمد انگار سلمان آمد، سلمان منا اهل البیت . او می توانست ✋ دست مرا بگیرد و از این ظلمات ، از روزمرّگی بکشد بیرون ...
🔰قانع نمی شدم که مثل میلیون ها مردم ازدواج کنم زندگی کنم و ... دنبال مردی مثل مصطفی میگشتم ، یک روح بزرگ ، آزاد از دنیا و متعلقاتش . اما این چیزها به چشم فامیلم و پدر ومادرم نمی آمد. آنها در عالم دیگری بودند و حق داشتند بگویند نه ، ظاهر مصطفی را می دیدند و مصطفی از مال دنیا هیچ چیز نداشت .
👴مردی که پول ندارد ، خانه ندارد ، زندگی ... هیچ ! آنها این را می دیدند اصلاً جامعه لبنان اینطور بود و هنوز هم هست بدبختانه . ارزش آدم ها به ظاهرشان و پول شان هست به کسی احترام می گذراند که لباس شیک بپوشد و اگر دکتر است باید حتما ماشین مدل بالا زیر پایش باشد . روح انسان و این چیزها توجه کسی را جلب نمی کند. با همه اینها مصطفی از طریق سید غروی مرا از خانواده ام خواستگاری کرد .
♦️گفتند : نه.
❇️آقای صدر دخالت کرد و گفت: من ضامن ایشانم . اگر دخترم بزرگ بود دخترم را تقدیمش می کردم . این حرف البته آنهارا تحت تاثیر قرارداد، اما اختلاف به قوت خودش باقی بود . آنها همچنان حرف خودشان را می زدند و من هم حرف خودم را .
💖تصمیم گرفته بودم به هر قیمتی که شده با مصطفی ازدواج کنم . فکر کردم در نهایت با اجازه آقای صدر که حاکم شرع است عقد می کنیم ، اما مصطفی مخالف بود ، اصرار داشت با همه فشارها عقد با اجازه پدر و مادرم جاری شود .
🔹می گفت: سعی کنید با محبت و مهربانی آنها را راضی کنید . من دوست ندارم با شما ازدواج کنم و قلب پدر و مادرتان ناراحت باشد . با آن همه احساس و شخصیتی که داشت خیلی جلوی پدر و مادرم کوتاه می آمد . وسواس داشت که آنها هیچ جور در این قضیه آزار نبینند . اولین و شاید آخرین باری که مصطفی سرمن داد کشید به خاطر آنها بود ....
☄روزهایی بود که جنوب را دائم بمباران می کردند . همه آنجا را ترک کرده بودند. من هم بیروت بودم اما مصطفی جنوب مانده بود با بچه ها و من که به همه شان علاقمند شده بودم نتوانستم صبر کنم و رفتم مجلس شیعیان پیش امام موسی ، سراغ مصطفی و بچه هارا گرفتم ، آقای صدر نامه ای به من داد و گفت: باید هرچه سریعتر این را به دکتر برسانید. با استاد یوسف حسینی زیر توپ و خمپاره راه افتادیم رفتیم موسسه.
ادامه دارد...
┄┄┅┅┅❅شهدایی❅┅┅┅┄┄