زیارت #اربعین: فریاد حسین در خون شهدای امروز
🔺ای حسین!
ای آقای من، ای که خونت هنوز جوشان است در رگهای تاریخ، ای که کربلا را با نامت زنده کردی و عاشورا را با فریادت ابدی ساختی...
و ما در زیارتاربعین، دوستی تو و یارانت و نیز دشمنی با دشمنانت را آموختیم که:
«السَّلامُ عَلَى وَلِيِّ اللَّهِ وَ حَبِيبِهِ»
سلام بر تو ای ولی خدا و محبوب او، ای که «محمدباقری»ها در راهت جان دادند، با الهام از عشقی که تو به خدا داشتی، ایستادند تا ولایت بماند، تا پرچم حق برافراشته شود در برابر طوفانهای کفر.
🔺ای حسین!
«السَّلامُ عَلَى خَلِيلِ اللَّهِ وَ نَجِيبِهِ»
سلام بر دوست خدا و برگزیدهاش، همان دوستی که «حسینسلامی»ها از تو آموختند و تکرارش کردند، با ایثار جانشان در میدانهای جهاد، جایی که دوستی با خدا یعنی جنگ با شیطان، یعنی شهادت در راهی که تو پیمودی.
🔺ای حسین مظلوم!
« السَّلامُ عَلَى صَفِيِّ اللَّهِ وَ ابْنِ صَفِيِّهِ»
سلام بر خالص خدا و فرزند خالص او، ای که «غلامعلیرشید»ها و فرزندانشان به عشق تو و پدر مظلومت، سوختند و خالص شدند برای خدا.
ای که «امیرعلیحاجیزاده»ها در آسمانهای دفاع، پرواز کردند به یاد مظلومیتت،
🔺ای شهید کربلا
«السَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ الْمَظْلُومِ الشَّهِيدِ»
ای که خونت هنوز فریاد میزند علیه ظلم، از یزید دیروز تا شمر امروز
«و بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيْرَةِ الضَّلالَةِ»
جانت را فدا کردی تا بندگان خدا را از جهالت و گمراهی نجات دهی، همان کاری که سربازانِ امروزت مانند «محمدمهدیطهرانچی»ها و «سیدمصطفیساداتی»ها با دانش و ایمانشان و با فداکاریشان نور هدایت را برافروختند در تاریکیهای زمانه، خانوادگی شهید شدند تا جهل را بشکافند.
🔺و دشمنان تو ای حسین!
«وَ بَاعَ حَظَّهُ بِالْأَرْذَلِ الْأَدْنَى وَ شَرَى آخِرَتَهُ بِالثَّمَنِ الْأَوْكَسِ»
سهم دنیایشان را به پستترین بها فروختند و آخرت را به گرانترین قیمت خریدند، صهیونیستها هم امروز همین۷ کردند و در مقابل، حبیببنمظاهرهای امروزت مانند «سعیدایزدی»ها دنیا را رها کردند و با خونشان بهای بهشت را پرداختند،
«اللَّهُمَّ فَالْعَنْهُمْ لَعْناً وَبِيلاً وَ عَذِّبْهُمْ عَذَاباً أَلِيماً»
خدایا لعنت شدید بر دشمنانت؛ بر آنهایی که رسوا شدند توسط «حسنمحقق»ها؛ و شهید شدند «محمدکاظمی»ها، تا عذاب الهی اینبار با سجیل بر سر سپاه ابرهه فرود آید.
🔺ای حسین!
« أَشْهَدُ أَنَّكَ وَفَيْتَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ جَاهَدْتَ فِي سَبِيلِهِ حَتَّى أَتَاكَ الْيَقِينُ»
شهادت میدهم که به عهد خدا وفا کردی، جهاد کردی تا شهادت به سراغت آمد، و جهاد تو شد الگوی جهاد «علیشادمانی»ها، و دانش الهیِ تو شد منشاء حرکت «فریدونعباسی»ها که حتی بعد از ترور هم نهراسیدند و در نهایت با شهادتشان فریاد زدند
«فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ لا مَعَ عَدُوِّكُمْ»
با شماییم، با شماییم، نه با دشمنانتان؛ همیشه با ولی، هرگز با یزید.
🔺ای حسین!
این شهدا، این محمد باقریها، حسین سلامیها، غلامعلی رشیدها، امیرعلی حاجیزادهها، علی شادمانیها، سعید ایزدیها، حسن محققها، محمد کاظمیها ، محمد مهدی طهرانچیها، فریدون عباسیها، سید مصطفی ساداتیها و همه شهدای نبرد با رژیم صهیونیستی و بلکه ملتعزیزایران؛ همه سرباز مکتب تو هستند، خونشان با خون تو آمیخته، فریادشان طنین کربلا، «ما هم در راهیم، تا آخرین نفس، تا ظهور منتقم خونت» خوشا به حال شهدا، خوشا به حال آنها که با تو ماندند!
#اربعین
#عمار_جهادتبیین
#استاد_راجی
سلام دوست نوجوان من 🌟
یک اتفاق ویژه در راه است…
ما تو را دعوت میکنیم به «اولین رویداد دانشآموزمحور مکث»؛ جایی که بهترین نوجوانان شهر، در کنار هم جمع میشوند تا لحظاتی پر از شور، انگیزه و تجربههای ناب را بسازند.
📍 این رویداد در بهترین سالن همایش شهر برگزار میشود و قرار است چندین نوجوان ، روی صحنه بیایند و با انرژی، خلاقیت و ایمانشان، تو را به سفری متفاوت ببرند.
(موضوع ارائهها را فعلاً نمیگوییم، چون میخواهیم غافلگیر شوی 😉)
📲 برای شرکت در برنامه، فقط کافی است به آیدی زیر پیام بدهی و کد شرکت دریافت کنی.
اسم
فامیل
پایه تحصیلی
ذکر شود
@asila63
محل برگزاری و زمان آن در کانال های زیر اعلام میشود
( دختران اصیلا و فادیا)
https://eitaa.com/joinchat/1506411491C0c7942264b
( ستاد امر به معروف)
https://eitaa.com/abm_khshomali
( اداره امور و زنان و خانواده)
https://eitaa.com/abm_omorekhanevade
(بنیاد علمی فرهنگی مسجد جامع)
https://eitaa.com/joinchat/2601189703C577ede79b8
🎁 جوایز ویژه:
هندزفری 🎧
ساعت هوشمند ⌚
و سورپرایزهای دیگر!
⛔ توجه: این رویداد فقط مخصوص نوجوانان مقطع متوسطه است و از حضور سایر دوستان معذوریم.
🔹دست نوشته بسیار زیبا توسط مادر عزیز دانش آموز رایحه حسن زاده
در خصوص اسارت پدر و بازگشت به میهن اسلامی
پدرم خانه تهرانسر را فروخت تا بجنورد خانه ای بگیرد،آخَر وقتِ رفتن به منطقه دلشوره یِ مادر ،خواهرها و برادرم را داشت.
پول را داد به دستِ عموی بزرگم،و رفت جبهه تا وقتِ برگشت ، سر فرصت ،خانه ای بخرند.
مادرم به همراه بچه ها و کلی اسباب و اثاثیه بطور موقت در خانه مادربزرگم که پای توپ بود ساکن شدند تا پدرم برگردد.
یک هفته ای گذشته بود از رفتن پدرم،اما خبری از ایشان نبود.نه تلفنی،نه پیغامی.
دلشوره به جان مادرم افتاد.به هر کس که میدانست سپرد تا شاید خبری از پدر داشته باشد.به همراه دایی به تهران میرفتند،و بیمارستانها را میگشتند.ارتش هم خبری نداشت.کسی نمیدانست او زخمی شده،اسیر است یا شهید ...
هفته ها میگذشت و داغی بر جان خانواده نشسته بود که با گریه ها و بیتابی های خواهرانم هر روز تازه تر میشد.
مدتی مادرم همان پای توپ ماند اما اینطور که نمیشد،آخر عمو یک خانه گرفت،بقول خودشان کنار ثبت احوال.و مادر و بچه ها به آنجا اسباب کشیدن.اما چه خانه ای.صبح تا شب در خانه مادربزرگ به گریه میگذشت و شب تا صبح در خانه ثبت احوال به فکر و خیال.
آن زمان که بچه ها سر بر بالشت میگذاشتند تا ساعاتی درد بی پدری را فراموش کنند مادر تازه فرصت پیدا میکرد بفهمد چه بلایی بر سرش آمده.
روزها ،هفته ها،ماه ها گذشت.
یک روز آمدند تلفن بکِشند برایشان،تا تلفن وصل شد و زنگ خورد برادرم که تازه به حرف آمده بود، با خوشحالی گفت : بابا و همین حرفش شد روضه ای و حتی اشک مامور مخابرات هم درآمد.
مادرم هر ماه با اتوبوس میرفت تهران،تا حقوق را دستی دریافت کند.آن موقع که خبری از شبا و عابر بانک نبود.و هر بار در اتوبوس های قراضه و بدون سرمایش آن زمان،که روزها حرکت میکرد،جانش به لب میرسید و آنقدر بالا میاورد که نرسیده به تهران،دکتر لازم میشد.و مسیر برگشت هم شاید به آخرین سفر با پدر فکر میکرد که گمان میبرد آخرین باریست که تهران را به مقصد بجنورد ترک میکند.
.
سه سال شد.سه سال بدون کوچکترین خبر و نشانه.مرداد بود که حرف از ستاد تبادل اسرا به گوش رسید و از آنروز که اولین گروه آزادگان وارد خاک ایران شدند و فیلمهایشان را تلویزیون نشان میداد،تماشای تلویزیون در خانواده و فامیل به شغلی شریف و شیفتی تبدیل شد.هر کس نوبتش میشد باید به دقت نگاه میکرد تا بلکه پدرم را شناسایی کنند.
امان از دل زینب(س).زنگ تلفن به صدا درآمد،عمه زهرا بود که گریه میکرد و میان گریه میگفت بخدا که داداشم رو دیدم،بخدا که خودش بود.
و محشری به پا شد در خانه ی ما.شب که شد پسرخاله م مجید هم با صدای لرزان زنگ زد گفت خاله،خاله آقای نیری رو دیدم.لاغر بود.اما خودش بود.
اما چرا خبری از بابا نبود؟
یک روز یک جوانی زنگ زده بود خانه مادربزرگم و با بغض گفته بود:زنعمو،خوبی؟
بابابزرگم تک پسر بود و مادربزرگم زنعموی کسی نبود،بجز زنعموی بابا.آخر همیشه بابا به او میگفت زنعمو.گفته بود:"من زنده ام"،تازه وارد ایران شدم،و الان قرنطینه ایم.چند روز دیگر ما را می اورند مشهد زیارت و بعد هم میاییم بجنورد."
کل محله را آبپاشی و چراغانی کردن و هر کس هر چند تا گلدان داشت اطراف کوچه چیده بود.هر نفر از روستا میامد یک گوسفند هم زیر بغل زده بود برای قربانی کردن به پای قهرمان روستایشان.
میگویند وقت آمدنش،از آن هیکل و قد و بالا فقط یک جسم نحیف و فرسوده مانده بود که تنها ۳۵کیلو بود.
اما کسی نگفت از اولین دیدار مادر و پدر،از اولین نگاهشان که بهم گره خورد،از اولین جمله ای که به هم گفتند.
من هم نمیگویم.بگذارید رازی بماند در دل خودشان.
فاطمه نیری،۲۶مرداد۱۴۰۴،سالروز ورود آزادگان به میهن اسلامی
#مرداد_۱۴۰۴
#دبستان_غیر_دولتی_معراج_اندیشه
هدایت شده از •« بصــــــــــیرا »•
سالها چه زود از پی هم می گذرند انگار همین دیروز بود که دختران نوجوون محله در همسایگی مسجد دور هم جمع شدیم مسجدی که برایمان مثل خانه دوم بود
روزها و شب هایش پر شده بود از صدای زندگی
آغاز با هم بودنمون و شروع فعالیتهای فرهنگی هنریمون از روز میلاد بانوی صبر و استقامت ، حضرت زینب (سلام الله علیها)، شروع شد.
عجب روزهایی...😍
به یاد داریم اولین سرودی که در کنار هم خوندیم و در مسجد اجرا کردیم، آن روز باری دیگر دوستیامان عمیقتر شد. به هم قول دادیم که مثل خواهر در کنار هم در سایه مسجد بمانیم .
روزها و سالها به سرعت گذشت و ما بزرگتر شدیم. هر کدام از ما در مسیرهای مختلفی قدم گذاشتیم، اما همیشه با هم بودیم. هنگام موفقیتهایمان یکدیگر را تشویق میکردیم و در روزهای سختی که زندگی چالشهایی در پیش میآورد، کنار هم میایستادیم. قدرت دوستیامان به ما این امید و ایمان را میداد که میتوانیم هر مانعی را پشت سر بگذاریم.
یادآوری روزهایی که میخندیدیم و با هم چای مینوشیدیم، در کنار هم با صدای بلند دعا میکردیم و هر بار که یکدیگر را با قصههای جدید شگفتزده میکردیم، احساس گرم و آشنایی بود که در دلمان نشسته بود.
و اما امروز، با هم در مسیر سرزمین نور قلبهایمان پر از هیجان و عشق است. این سفر نه تنها سفری به سمت مکانی مقدس است، بلکه نمادی از اثرات دوستی و ارتباط عمیقمان با هم است.که اینبار سلطان علی بن موسی الرضا (ع)، ما را در کنار هم به پابوسش دعوت کرده است🥺🫀
https://eitaa.com/Heyet_BASIRA
«شنیدی؟ 👂🏻🗣️🤭
قرارگاه نوجوانی بازم تو روزای آخر صفر، موکبی تو مشهد راه انداخت،
درست مثل سال پیش!🤗
👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
بنیاد ملی نوجوان استان خراسان شمالی💪🏻
«شنیدی؟ 👂🏻🗣️🤭 قرارگاه نوجوانی بازم تو روزای آخر صفر، موکبی تو مشهد راه انداخت، درست مثل سال پیش!🤗
#روایت_نویسی
امسال خدمتمون خیلی متفاوت بود!🤗
با کلی ذوق و برنامه ریزی، هماهنگ کردیم تا یه موکب فرهنگی با موضوع مقاومت راه بندازیم. 💪🏻✌🏻
دخترا از روی همون دغدغه هایی که تو دلشون بود، این موضوع رو انتخاب کردن و قرار بود همهی فعالیتهامون جزءبهجزء، در راستای حمایت از جریان مقاومت باشه.😉
تو کمتر از ۴۸ ساعت همهی وسایلو خریدیم و دخترا رو دعوت کردیم تا باهم یه خاطرهٔ قشنگ دیگه بسازیم.🥰
واقعاً این سفر همه چیزش متفاوت بود.
ظهر چهارشنبه وقت حرکت بود. قرار بود ساعت ۱۳ بریم،با بیست دقیقه تأخیر، ماشینا راه افتادن.
رفتیم و رسیدیم به محل اسکان.🏡
شب اول رفتیم حرم تا اذن بگیریم از آقامون و کارمونو با نام و یاد او شروع کنیم.♥️
اما انگار امسال قرار بود یه جور دیگه رشد کنیم، یه جور دیگه با زائرا ارتباط بگیریم و مهمتر از همه، امتحان صبر پس بدیم!✨
روز اول نتونستیم موکبی که به اسم ما بود رو تحویل بگیریم. به دخترا گفتم:
«ما امسال طلبیدهٔ آقاییم، مطمئن باشید دست خالی برنمیگردیم. برید از خود آقا بخواید گره کارمون رو باز کنه.»
روز بعد تصمیم گرفتیم دخترا دو گروه بشن و برن تو دل زائرا، تا بخشی از کارایی که قرار بود توی موکب انجام بشه رو شروع کنن.😊
و بعد… لطف امام رضا رسید! 😍
همون شب، یه موکب تو بهترین نقطهٔ مشهد — میدون شهدا— نصیبمون شد.😌
دیگه چیزی نمونده بود، جز اینکه بگیم: «آقا جان، ممنون! این فقط لطف تو بود.»♥️
روز سوم با یه انرژی مضاعف شروع کردیم. بعد از چند ساعت آمادهسازی بازیها، کارمون رو شروع کردیم.
استقبال واقعاً عااالی بود! هم ما جون گرفتیم، هم دخترایی که مهمون موکبمون شدن، کلی ذوق کردن.🤞🏻
قبل از هر چیزی باید بگم:
بااینکه کارا طبق برنامهریزی پیش نرفت، اما سعی کردیم تو کمترین زمان و با کوچکترین امکانات، بهترین خدمات رو ارائه بدیم.
تعداد بازیهامون کمتر شد، فضامون کوچیکتر از چیزی بود که تصور میکردیم و کلی اما و اگرِ دیگه... اما هیچکدوم از اینا باعث نشد دست از هدفمون بکشیم.
و در پایان… اینهمه حس خوب، این همه برکت، این همه انرژی — همه و همه رو مدیون لطف بیکران امام رضائیم.
آقا خودش کارمون رو درست کرد، راهمون داد و روشنایی بخشید.
ما فقط دل دادیم و او برد… 🤲🏻
#بنیاد_ملی_نوجوان
#دختران_حاج_قاسم
@dhgh313
36.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
1️⃣
✨ "یه انتخاب ساده، یه تأثیر بزرگ!"✨
اینبار نه با شعار، با سبک زندگیمون حرف میزنیم! ✌🏻
از یه خرید کوچیک تا یه مسئولیت بزرگ! 🤗
ما تو این ویدیو از دخترانی پرسیدیم که آگاهانه انتخاب میکنن و با تحریم، سلاحِ آرومِ خودشون رو دارن!✊🏻🧕🏻
پول ما = قدرت ما 💰💪🏻
بیایم با هم همدست نباشیم... همقدم باشیم! 🤝🏻
--------------------------------------------------------
📍پ.ن : بریم ببینیم ویدیوی تولیدی دخترامونُ تو روز دوم این سفر😉👀
#بنیاد_ملی_نوجوان
#دختران_حاج_قاسم
#خراسانشمالی
#تحریم_هوشمند #لحظه_قدرت_ما
#مسئولیت_شخصی #دختران_آگاه
@dhgh313
42.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
2️⃣
✨ گلدونِ وجودت رو با خوبی ها آبیاری کن! ✨
خب قشنگای من!💖
یه پروژهٔ خودسازی رو راه انداختیم بنام:
گلدون رضوی! 🪴
تو این ویدیو، با چندتا از دخترای نازنین گپ زدیم و راجب این موضوعات حرف زدیم:
🌿 ایدهٔ اصلی کار:
ما به مردم یه «گلدون کوچیک+خاک+بذر» میدیم که نمادِ "آیینهٔ رضوی" هست.☺️
یعنی هرچی بکاری، همون رو برداشت میکنی! با هر بار آب دادن و رسیدگی به این گلدون، یادت میافته که باید مراقب حرفات، رفتارت و انرژیهایی که به دنیا میدی باشی! 🥰
این گلدون فقط یه گلدون نیست...
یه یادآورِ قشنگه برای خودت رو بهتر کردن! 😎🤞🏻
بیا با هم دنیامون رو قشنگتر کنیم... از خودمون شروع کنیم! 🧕🏻💪🏻
یادمون نره: هرچی بکاریم، همون رو درو میکنیم! 🌱
📸 دومین ویدیو دخترامونُ رو ببین تا با ایدهمون بیشتر آشنا بشی! 👀✌🏻
#بنیاد_ملی_نوجوان
#دختران_حاج_قاسم
#خراسانشمالی #مهارت_زندگی
#پروژه_گلدون_رضوی
#رشد_شخصی #ایده_خلاق
@dhgh313
17.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
3️⃣
✨«شورِ ما، شعورِ ما، بازیِ ما، حماسهی ما»✨
در گوشهی دلگیرِ دنیا، ما در موکبمان قصهی دیگری نوشتیم:
قصهی «عشق» و «مقاومت» را با نوای شادی و شعور به تصویر کشیدیم. 🕊️
این بار، نه فقط با دل و دعا، که با بازی و هیجان، از غزه گفتیم و از قهرمانیهایی که تاریخ هیچگاه فراموش نخواهد کرد.🇵🇸♥️
هر توپ که پرتاب شد⚽، هر کلمه که خوانده شد📖، هر بادکنکی که در هوا ماند🎈،
یادآور استواری مردان و زنان غزه بود که در آسمان پراز دود، امید را زنده نگه داشتهاند.🇮🇷🤝🏻🇵🇸
ما ایستادهایم؛ در سایهی حرم رضا(ع)، با دستهای کوچک و ارادههای بزرگ.
برای ما، «مقاومت» یک شعار نیست؛ یک سبک زندگی است.✌🏻💪🏻
از مشهد تا غزه؛ فاصلهها را با عشق پر کردهایم. ♥️
ما بازی میکنیم، اما فراموش نمیکنیم.
ما میخندیم، اما پشت هر خنده، یک دعاست برای آزادی قدس. 🤲🏻
به دنیا نشان دادیم که میشود هم پر از شورِ زندگی بود، هم پر از شعورِ مقاومت. ✌🏻
ما دختران حاج قاسم؛ هم در سایهی حرم درنگ میکنیم، هم در قلب میدان روایتگری.🧕🏻
#بنیاد_ملی_نوجوان
#خراسانشمالی #دختران_حاج_قاسم
#موکب_دخترانه_مشهد
#غزه_در_دل_ما
#مقاومت_تا_آزادی
#دختران_انقلابی
@dhgh313
هدایت شده از بانوی بانوری
🌸 بانوری روایتگر 🌸
از میان ۱۲۰ روایت ناب، حالا ۱۲ اثر برگزیده پیش روی شماست.
این بار، نوبت نگاه و انتخاب شماست تا با رأی ارزشمندتون، ۳ روایت برتر رو مشخص کنید.
💌 هر روایت، تصویری از ایثار بیمنت و صدایی از عشق و شجاعت زینبی است.
بیاییم با انتخابهامون، این چراغهای روشن رو پرنورتر کنیم ✨
🌟 هر رأی شما، ستارهای است برای آسمان این روایتها 🌟
https://EitaaBot.ir/poll/uncb
۞شبکه مـلـی بـانـور۞