eitaa logo
دیمزن
4.8هزار دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
932 ویدیو
28 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
روزنوشت های پیچائیل هفتِ هفتِ سه من هنوز توی آسمان لبنانم. چند روز پیش که از فرشته های عبوری شنیدم چند معدنچی در اعماق زمینهای ایران راهی به سمت آسمان پیدا کرده اند، به فرشته ی مقسم گفتم:‌ «برگردم روی زخمهایشان بال بکشم؟» گفت: «لازم نکرده. آنجا به اندازه کافی فرشته داریم.» حتما فهمیده بود می خواهم اینجا را بپیچانم. بودن توی آسمان لبنان یعنی یک لحظه بیکار ننشستن! روزی چندبار ویییییزهایی که دیگر اسمشان را یاد گرفته ام از طرف اسرائیل می آید و می خورد توی ضاحیه. ضاحیه را قبلا از تراکم خانه هایی که از شدت نور برق می زدند می شناختم. بچه که بودم یک بار از فرشته ی مربی علت نورانی به نظر رسیدن بعضی خانه ها را پرسیده بودم. گفته بود هر خانه ای که در آن روزی بیشتر از پنجاه آیه قران خوانده شود نورانی می شود. هر بار که موشک می خورد توی یکی از این ساختمان های روشن، نور می پاشد سمت عرش و همه فرشته های آن حوالی می آیند به تماشا. مردم ضاحیه انفجار می بینند و دود سیاه و خرابی و فرشته ها آتش بازی و رقص نور و رفت و آمد ائمه را. چه تکاپویی راه می افتد. صدای استغاثه و تسبیح و حمد مجروحان پر می کند آسمان را و فرشته ها گروه گروه مامور می شوند به رسیدگی. گروهی باید به حضرت عزرائیل کمک کند در ستاندن لطیف جان شهدا. گروهی می روند بال روی زخم مجروحینی که نام خدا و ائمه را می برند بکشد. گروهی محافظت می کنند از آنها که وضعیت خطرناکی دارند ولی هنوز اجلشان نرسیده. ولو زیر شدیدترین آوارها باشند و امیدی به نجاتشان نباشد. ولی انفجارهای مهیب جمعه شب و روز شنبه چیز دیگری بودند. گوش مان کر شد. نه از صدای موشک که از صدای قهقهه شیطان. انگار که تک تک موشک های سنگرشکن آن دو روز را با دست های خودش فرستاده بود و هدایتشان هم با خودش بود. از خوشحالی روی پا بند نبود. نوچه هایش هم جشن گرفته بودند و می رقصیدند. چشم هایمان ولی نور تماشا می کرد. چنان نوری که من به عمرم ندیده بودم. سنگر شکن زمین را شکافته بود و گودالی ساخته بود عمیق. به همان نسبت ارتفاع نورهایی که شرحه شرحه از آن گودال پرتاب می شد سمت آسمان هم بلند بود. طوری که فرشته ها زیرش دوش می گرفتند و نورانی می شدند. حدس زدم باز هم کس مهمی شهید شده باشد که این طور صدای خنده ی شیطان را درآورده. اما هر چه صبر کردم هیات تشریفات نیامد برای بردن کس خاصی. از فضولی رفتم پایین و سر و گوشی به آب دادم. وای خدای من! باورم نمی شد. آنجا مقر نصرالله بود. همان که آوازه شجاعت و عبادت و صلابت و اخلاصش در عرش پیچیده بود و خیلی از فرشته ها آرزو داشتند از نزدیک ببینندش. شایع شده بود هر کس بالهایش را به نصرالله بمالد تا چند وقت می تواند ماموریت تادیب شیطانچه ها را بدون نوبت به عهده بگیرد. بعید هم نبود. کسی که از رهبران مبارزه با ابلیس باشد باید هم چنین خصوصیتی ازش ساطع شود. نزدیک تر رفتم و از دیوار های بتنی زیرزمین گذشتم. نصرالله و همراهانش هنوز زنده بودند. اما راه خروجشان بسته شده بود. فرشته ها گروه گروه می آمدند و هر کدام وظیفه ای داشتند. فقط من بودم که سرخود آمده بودم. برای اینکه لو نروم سریع برگشتم. فرشته مقسم دنبالم می گشت تا من را دید سراسیمه گفت: پیچائیل الان است که خبر انفجار بپیچد. برو دعاها و تضرعات مردم را جمع کن. فکر می کنم خدا با نتیجه تضرعات مردم کار داشته باشد. سریع بال زدم و دور شدم. پیام داشت پخش می شد. این را از زیاد شدن صدای دعاها و صلوات ها می فهمیدم. صداها بالای آسمان لبنان زیاد بود. حالا که تاکید نکرده بود کجا باشم می توانستم لبنان را بپیچانم و بروم از ایران دعا جمع کنم. امیدوار بودم که آنجا کار کمتر باشد. حدسم درست بود. ایرانی ها بیشتر توی گوشی و جلوی تلویزیون بودند. آن جمع کمی هم که صلوات و ذکر می فرستادند یکی یکی خوابیدند و عده ی کمی تا صبح به عبادت و استغفار گذراندند. از یکی شان شنیدم که می گفت:‌ خدایا نکند ما قدر نصرالله را ندانستیم و تو با گرفتنش می خواهی عذابمان کنی؟ و بعد های های گریه کرد و از خدا خواست که نصرالله زنده باشد. دور از چشم فرشته ی مقسم رفتم جلو و اشک هایش را تبرک کردم. نورانی و معطر بودند. نزدیک سحر روی ابرهای کلفتی که از دیشبش توی تهران می باریدند دراز کشیدم و استراحت کردم. ظهر که بیدار شدم کار از کار گذشته بود. این را از صدای گریه های مردم فهمیدم و خوشحالی عده ای دیگر. باورم نمی شد که نصرالله هم شهید شده باشد. پس آن صدای خنده های شیطان بیخود نبوده. یعنی حجم دعاها برای گرداندن بلا کافی نبوده یا شهادت نصرالله در هر صورت اتفاق می افتاده و خدا آن زمان را گذاشته بود که او خودش فرصت داشته باشد نمازی بخواند و دعایی بکند؟ مثل سیدالشهدا که شب آخر را فرصت خواست. فقط حیف لحظه شهادت آنجا نبودم که خود سیدالشهدا را هم ملاقات کنم. دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan
کافی است که اراده ی خدا بر چیزی قرار گرفته باشد. دیگر کسی حریفش نمی شود دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
فکر کنم قلب ایتا ضعیفه یه کم. تو ناراحتی ها و خوشحالی ها یه سکته ی ریز می کنه😄
صبح رفته بودم لوازم التحریری اینا رو پرینت کنم بزنم دم درمون و پشت ماشین مون، آقاهه گفت الکی می گن می زنیم می زنیم. جراتشو ندارن. الکی بهش گفتم: نه ان شالله امشب می زنیم!😅 الان فکر می کنه من به جایی وصلم😂😂 دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
ولی از اونجایی که ما وصل بودیم چیپس و تخمه داشتیم. نشستیم دور هم قشنگ ترین فیلم جنگی زنده ی دنیا رو تماشا کردیم! ممنون از سپاه که موشکاشو تو گل آنتن زد تماشگراش خواب نباشن! دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الان سید خوشحاله. نه؟😢
این تابلو خیلی وقته روی میز کنار دستمه. الان دیدم انگار امشبه! دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
روزنوشت های پیچائیل دهِ هفتِ سه تنبیه شده بودم. چون آن شب قبل از اینکه تضرعات مردم را برسانم خوابم برده بود. دیگر حق نداشتم از ابرها بالاتر بروم و نهایت کاری که بهم می دادند محافظت از تخم کبوترها روی لانه های کج و بدجا و گذراندن عابران پیاده ایرانی از خیابان های شلوغ شان بود. روی سرم شاخ درآمده بود از تنوع و عجیبی حرفهایشان. از خوشحالی عده ای برای چیزی و ناراحتی عده ی دیگری برای همان چیز! از صبوری و انتظارشان در گرفتن انتقام خون نصرالله تا ناامیدی از زدن و ملامت های عجیبی که به صدر تا ذیل نظامشان نثار می کردند. از تحلیل های عجیبشان نسبت به همه چیز و تصمیم های تازه شان. تازه دو ساعت از شب گذشته بود که دیدم ولوله ای در شهر افتاده. بعضی ماشین ها صدای ضبطشان را بلند کرده بودند و شادی می کردند. صدای حریفت منم... حریفت منم...ها می ریخت در خیابان. یواشکی رفتم توی یکی شان که پر از جوان های مسجدی بود و از حرفهایشان فهمیدم که ایران دارد از آن ویییییییزها می زند به اسرائیل. چه خبر خوبی! باید می رفتم بالا و با چشم های خودم تماشا می کردم. یکی از جوان ها گفت سیل صلوات راه بیندازید و بقیه بلند صلوات فرستادند. نیرویش انگار بلندم کرد و پرتاب شدم سمت آسمان. خودم هم صلوات ها را پی گرفتم و با هرکدامشان بالاتر رفتم. از ابرها هم بالاتر. فرشته مقسم عصبانی ایستاده بود و نگاهم می کرد. یک وییییییز از بین مان رد شد. سریع خواندم:‌ و الکاظمین الغیظ والعافین عن الناس! گفت: «باز تو دو روز رفتی پایین خودتو قاطی آدما کردی؟» منظورش را نفهمیدم. ادامه داد: «کجای قران گفته والعافین عن الملائکه؟» دوتایی خندیدیم و فهمیدم که بخشیده. گفت: «شانس آوردی که خیلی کار داریم. زودی بپر روی یکی از موشک هایی که نورانی تره و سالم برسونشون اونجایی که باید بره.» جای هیچ پیچاندنی نبود. چند تا ویییییز معمولی آمدند و از کنارم گذشتند. به گمانم نورانی ها آنهایی بودند که پرتاب کننده هایشان از ته دل و با صداقت «و ما رمیت اذ رمیت» را خوانده بودند. به اولین ویییییز نورانی وصل شدم و بالهایم را دورش پیچاندم. خیلی حال می داد. دیگر لازم نبود خودم زحمتی برای پرواز کردن بکشم. ده دقیقه بعد به آسمان تلاویو رسیدیم. توی راه صدای خنده بچه های غزه و ذکر سجده های شکر مردم لبنان را شنیدم و خوشحال شدم. ماموریت های ایران هر چند برایم پر از اضافه کاری و چیزهای غریب بوده اما دوستش دارم. همین که می تواند خنده بیاورد روی لب این بچه ها کافی است. به گنبد آهنین رسیدیم. هاله استحکامی بال های من نگذاشت موشکی به ما بخورد. حالا مانده بود نقطه اصابت. چرا فرشته مقسم چیزی از محل اصابت نگفت؟ کجا را باید منفجر می کردم؟ دایره ای نورانی را روی زمین دیدم و توجهم جلب شد. چند دایره دیگر هم این طرف و آن طرف بودند. بالای سر هر دایره ای شهیدی ایستاده بود. طهرانی مقدم و سلیمانی و حاج عماد و احمد کاظمی و علی زاهدی و سیدرضی و بقیه. ایستاده بودند و موشک ها را به نقطه اصابت درست راهنمایی می کردند. چند متر مانده به مقر موساد موشک را رها کردم و خودم بالا رفتم. انفجار بزرگ تر از تصورم بود. حتما پناه گاه شان را هم سوراخ می کند. نگفتم؟ جناب عزرائیل با چند فرشته عذاب نازل شد و روح های سیاه و کدری را با خودش برد. نه من و نه هیچ فرشته دیگری جلوتر نرفتیم. ترسیدیم بارقه هایی از آتش شان به لباس مان یا گوشه بالمان بگیرد و ما هم کدر بشویم. اصلا روح کثیف که تماشا کردن نداشت. عوضش شادی همه مستضعفان عالم و همه مجاهدان فی سبیل الله و از همه مهم تر لبخند روی لب نصرالله که هنوز مهمان شهدا بود و نگذاشته بودند کاری بکند، خیلی دیدنی بود. ماموریت بعدی ام را پیچاندم و رفتم تماشا. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
خیلی جالب نیست که دقیقا امروز رسیده باشه به این آیه؟🥹😳😲🥹