صبح رفته بودم لوازم التحریری اینا رو پرینت کنم بزنم دم درمون و پشت ماشین مون،
آقاهه گفت الکی می گن می زنیم می زنیم. جراتشو ندارن.
الکی بهش گفتم: نه ان شالله امشب می زنیم!😅
الان فکر می کنه من به جایی وصلم😂😂
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
ولی از اونجایی که ما وصل بودیم چیپس و تخمه داشتیم.
نشستیم دور هم قشنگ ترین فیلم جنگی زنده ی دنیا رو تماشا کردیم!
ممنون از سپاه که موشکاشو تو گل آنتن زد تماشگراش خواب نباشن!
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
این تابلو خیلی وقته روی میز کنار دستمه.
الان دیدم انگار امشبه!
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
روزنوشت های پیچائیل
دهِ هفتِ سه
تنبیه شده بودم. چون آن شب قبل از اینکه تضرعات مردم را برسانم خوابم برده بود. دیگر حق نداشتم از ابرها بالاتر بروم و نهایت کاری که بهم می دادند محافظت از تخم کبوترها روی لانه های کج و بدجا و گذراندن عابران پیاده ایرانی از خیابان های شلوغ شان بود. روی سرم شاخ درآمده بود از تنوع و عجیبی حرفهایشان. از خوشحالی عده ای برای چیزی و ناراحتی عده ی دیگری برای همان چیز! از صبوری و انتظارشان در گرفتن انتقام خون نصرالله تا ناامیدی از زدن و ملامت های عجیبی که به صدر تا ذیل نظامشان نثار می کردند. از تحلیل های عجیبشان نسبت به همه چیز و تصمیم های تازه شان. تازه دو ساعت از شب گذشته بود که دیدم ولوله ای در شهر افتاده. بعضی ماشین ها صدای ضبطشان را بلند کرده بودند و شادی می کردند. صدای حریفت منم... حریفت منم...ها می ریخت در خیابان. یواشکی رفتم توی یکی شان که پر از جوان های مسجدی بود و از حرفهایشان فهمیدم که ایران دارد از آن ویییییییزها می زند به اسرائیل. چه خبر خوبی! باید می رفتم بالا و با چشم های خودم تماشا می کردم. یکی از جوان ها گفت سیل صلوات راه بیندازید و بقیه بلند صلوات فرستادند. نیرویش انگار بلندم کرد و پرتاب شدم سمت آسمان. خودم هم صلوات ها را پی گرفتم و با هرکدامشان بالاتر رفتم. از ابرها هم بالاتر. فرشته مقسم عصبانی ایستاده بود و نگاهم می کرد. یک وییییییز از بین مان رد شد. سریع خواندم: و الکاظمین الغیظ والعافین عن الناس! گفت: «باز تو دو روز رفتی پایین خودتو قاطی آدما کردی؟» منظورش را نفهمیدم. ادامه داد: «کجای قران گفته والعافین عن الملائکه؟» دوتایی خندیدیم و فهمیدم که بخشیده. گفت: «شانس آوردی که خیلی کار داریم. زودی بپر روی یکی از موشک هایی که نورانی تره و سالم برسونشون اونجایی که باید بره.» جای هیچ پیچاندنی نبود. چند تا ویییییز معمولی آمدند و از کنارم گذشتند. به گمانم نورانی ها آنهایی بودند که پرتاب کننده هایشان از ته دل و با صداقت «و ما رمیت اذ رمیت» را خوانده بودند. به اولین ویییییز نورانی وصل شدم و بالهایم را دورش پیچاندم. خیلی حال می داد. دیگر لازم نبود خودم زحمتی برای پرواز کردن بکشم. ده دقیقه بعد به آسمان تلاویو رسیدیم. توی راه صدای خنده بچه های غزه و ذکر سجده های شکر مردم لبنان را شنیدم و خوشحال شدم. ماموریت های ایران هر چند برایم پر از اضافه کاری و چیزهای غریب بوده اما دوستش دارم. همین که می تواند خنده بیاورد روی لب این بچه ها کافی است. به گنبد آهنین رسیدیم. هاله استحکامی بال های من نگذاشت موشکی به ما بخورد. حالا مانده بود نقطه اصابت. چرا فرشته مقسم چیزی از محل اصابت نگفت؟ کجا را باید منفجر می کردم؟ دایره ای نورانی را روی زمین دیدم و توجهم جلب شد. چند دایره دیگر هم این طرف و آن طرف بودند. بالای سر هر دایره ای شهیدی ایستاده بود. طهرانی مقدم و سلیمانی و حاج عماد و احمد کاظمی و علی زاهدی و سیدرضی و بقیه. ایستاده بودند و موشک ها را به نقطه اصابت درست راهنمایی می کردند. چند متر مانده به مقر موساد موشک را رها کردم و خودم بالا رفتم. انفجار بزرگ تر از تصورم بود. حتما پناه گاه شان را هم سوراخ می کند. نگفتم؟ جناب عزرائیل با چند فرشته عذاب نازل شد و روح های سیاه و کدری را با خودش برد. نه من و نه هیچ فرشته دیگری جلوتر نرفتیم. ترسیدیم بارقه هایی از آتش شان به لباس مان یا گوشه بالمان بگیرد و ما هم کدر بشویم. اصلا روح کثیف که تماشا کردن نداشت. عوضش شادی همه مستضعفان عالم و همه مجاهدان فی سبیل الله و از همه مهم تر لبخند روی لب نصرالله که هنوز مهمان شهدا بود و نگذاشته بودند کاری بکند، خیلی دیدنی بود. ماموریت بعدی ام را پیچاندم و رفتم تماشا.
#روزنوشت_های_پیچائیل
#قسمت_بیست_و_یکم
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
خدا می توانست بدون دخالت ما هم دشمن را ادب کند. اما آن وقت کمتر دلمان خنک می شد!
خداجانم! ممنونم که تا این حد به فکر مایی!😍
#آیه_نوش
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
آیا وقت آن فرا نرسیده که این کتاب را بخوانید تا این جور وقت ها بیشتر احساس خوشحالی و غرور کنید؟😅
لینک خرید:
https://manvaketab.com/book/247770/
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan