▫️نامه فرزند شهید سلیمانی به رهبر معظم انقلاب:
▪️نسل ما از شما آموخت چگونه میتوان با پایداری و نظر به قلهها، در دل بحران فرصت آفرید و قدرت خلق کرد.
✍بسم الله الرحمن الرحیم
محضر مبارک پدر حکیم و عزیزم
حضرت آیتالله العظمی خامنهای
با سلام و تحیت
ضمن آرزوی صحت و سلامتی برای آن وجود نازنین و عرض تسلیت به مناسبت شهادت مجاهد بزرگ امت اسلام، جناب حجتالاسلام والمسلمین سید حسن نصرالله به ذهنم رسید در میان طوفان حوادث و ابتلائات این روزها، سخنانی را با جنابعالی از باب همدردی و همدلی در میان بگذارم.
ولی عزیز و رهبر مقتدر!
گرچه ما همچنان داغدار حادثهٔ بزرگ شهادت حاج قاسم هستیم و آن فراق و مصیبت همواره برایمان سوزناک است و حوادث نیز، بر آتش آن میدمد، اما شهادت یار و مونس پدر عزیزم جناب سید حسن نصرالله جام غم را پر خون کرد.
ما با شهادت ایشان یکبار دیگر حاج قاسم را از دست دادیم؛ یکبار دیگر مصیبتزده شدیم و داغدار. چه اینکه هرکس محبت، الفت و دوستی آن دو را بداند، امروز حس و حالی مشابه دارد؛ مگر نه اینکه شهید ما او را «آیتی الهی» میدانست و حاضر بود جان را فدایش کند و مگر نه اینکه سید عزیزمان حاضر بود خود را فدا کند تا حاج قاسم بماند. آه و افسوس بر این فراق و جدایی. آری به تعبیر زیبای مولوی:
جان گرگان و سگان هر یک جداست
متحد جانهای شیران خداست
با همه این تفاسیر وقتی این داغ با حوادث تاریخ اسلام و مصائب اهل بیت، دوران پیروزی انقلاب اسلامی، دفاعمقدس، رحلت امام و ابتلائات پس از آن و به ویژه دورهٔ پر التهاب یکسالۀ اخیر در کنار هم قرار میگیرند، درسآموز و تأملبرانگیز میشوند و داغ مصیبت تبدیل به حماسه میشود و طرحی نو برای زیستن، زندگی، ادامه مسیر و طی طریق پیشنهاد میدهد.
شهید سلیمانی در یکی از مهمترین سخنرانیهای اواخر عمر با برکت خود، دو عنصر مهم را سرچشمۀ پیشرفت یک کشور و ملت تعریف کرد. دو عامل اساسی و سرنوشتساز؛ «رهبری و انسانهای فداکار». تاریخ و اوضاع امروز کشور و منطقه، به خصوص حوادث یکسال گذشته، یکبار دیگر اهمیت این دو عامل را پیشروی همهٔ مردم قرار داد.
الحق و الانصاف رفتار، کنش و مدیریت جنابعالی به عنوان رهبری آگاه و زمانشناس بزرگترین معلم و الگوی این دوران پر التهاب است و برای نسل ما که عموماً با دیدی تاریخی به حوادث نگاه نمیکنیم، کلاسی بصیرتزاست.
نسل ما از شما آموخت چگونه میتوان با صبر، توکل و استعانت از خدای متعال در دل همهٔ مصائب، مقاومت و ایستادگی کرد.
نسل ما از شما آموخت چگونه میتوان با پایداری و نظر به قلهها، در دل بحران فرصت آفرید و قدرت خلق کرد.
نسل ما از شما آموخت چگونه میتوان با تکیه بر قدرت ایمان، انتقامی سخت از جانیان تروریست گرفت و بهرغم تهدید، هیمنهٔ پوشالی آنان را فروریخت.
نسل ما از شما آموخت چگونه میتوان با تکیه بر قدرت مردم و پس از حادثۀ دردناک بالگرد رئیسجمهور شهید، انتخاباتی پرشور و سرمایهآفرین برگزار کرد.
نسل ما از شما آموخت چگونه میتوان در میان تهدید رژیم کودککش و تروریست، با دلی آرام و مطمئن نماز جمعۀ تهران را اقامه کرد؛ از قرآن گفت و در قنوت برای نصرت مسلمین دعا کرد.
حکیم مظلوم و وارسته!
پس از همهٔ این آزمونها و سختیها، امروز ملت ایران بیش از گذشته دل درگرو آرمانها، اهداف عالی و تدابیر رهبر آگاه خود دارند. این را میتوان به روشنی در گفتوگو با آحاد مردم به چشم دید. آنچه در «نماز جمعهٔ نصر» نیز رخ داد دلالتی بر عزم استوار و ارادهٔ قوی مردم بود؛ همان مردمی که شهید سلیمانی حاضر بود با افتخار دست آنان را ببوسد و جان خود را هزاران بار فدای آنان کند. او حقیقتاً ملت ایران را واجد همان دو عنصر مهم میدانست. معتقد بود مردم ایران مردمی فداکار و ایثارگرند و رهبر آن نیز رهبری حکیم، مدبر و وارسته.
شهید عزیزمان پیوسته تا آخرین روزهای حیات شهیدانهٔ خود، ما را به تأمل و تدبر در بیانات و اعتماد به تصمیمها و دستورات جنابعالی توصیه کردند. پدر مجاهدم این توصیهٔ عاقلانه را با زبانی پر از مهر و عاطفه در وصیتنامهٔ پر مغز خود، برای تاریخ به یادگار گذاشتند و توصیه کردند همگان، شما را «عزیز جان» بدانند و «دور این رهبر حکیم و مظلوم» بگردند.
حقیر به عنوان فرزند کوچک شما و قطرۀ کوچکی از مردم ایران، در میان این دنیای پرآشوب و پرحادثه، پند و وصیت پدر را فراموش نخواهم کرد؛ انشاءالله. و از خدای متعال میخواهم این جان ناقابل را به جان گرانمایهٔ پدر شهیدم، عموی مجاهدم سید مقاومت و شهیدان طریق قدس ملحق کند. بمنه و جوده و کرمه.
فرزند کوچک شما
زینب سلیمانی
۲۲ مهر ۱۴٠۳
📱 بله | ایکس | اینستاگرام | @resane_negar
✅ تهیه و ارسال ۱۰۱۴ تخته پتو به مردم جنگ زده لبنان توسط بنیاد بین المللی خیریه آبشار عاطفه ها - شعبه تبریز ، ۲۴ مهر ماه ۱۴۰۳
@abshart1395
بابا بی مقدمه گفت: مسجد امام رضا را هم زده اند، فکر کردم توی ایران اتفاقی افتاده. گفتم کدام مسجد امام رضا؟ گفت همانی که توی ضاحیه می رفتیم نماز. وااایی گفتم و اسرائیل را لعنت کردم. همزمان یاد لطیفه افتادم. زن جوانی که فروشنده لباس بود در مغازه های اطراف مسجد. آمدم "الی" را برداشتم. ورق زدم و تا به روایت لطیفه برسم بیشتر از نصف کتاب را خواندم. خاطرات جاهایی که دیگر وجود ندارند.😭 آدمهایی که معلوم نیست حالا آواره ی کدام کشور و اردوگاه شده اند، و سفری که تکرار نمی شود.
آه لطیفه...لرزش دستهایت هنوز هم جلوی چشم هایم هست.
تو کجایی حالا؟ باورم نمی شود همان اتفاقی افتاده که از فکر و خیالش سیگار پشت سیگار می کشیدی؟ یعنی آن پیراهن های حریر خوش رنگت حالا خاکی و یکدست شده اند؟
#شهر_به_مغازه_هایش_زنده_است
#ضاحیه
#لبنان
#بمباران
#شهرکشی
#حالا_یعنی_لطیفه_نه_درآمد_دارد_نه_خانه_نه_شهر؟
#هزاران_لطیفه_داشت_ضاحیه
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیشب که داشتم همین متن لطیفه را می نوشتم نرگس اتفاقی برایم فیلمی فرستاد.
تماشا کردم و پرسیدم: "کجاست؟ چیه؟"
گفت: "بادقت تر نگاه کن."
خدای من! همان خیابانی بود که داشتم ازش می نوشتم. همان جا که بوتیک لطیفه بود و البته کتابفروشی فارسی یار!🥺🥺 همان که فیلم لحظات آخر رویش مکث می کند!
#کتابفروشی_ای_که_چندهفته_پیش_زنده_بود
#حالا_انگار_هزار_سال_است_متروکه_شده
#شهرکشی
#اسرائیل_باید_به_جز_نسل_کشی_بابت_شهرکشی_هم_مجازات_شود
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
#قسمت_چهل_و_نهم
برداشت های ذوقی از شباهت های غیراتفاقی
به مسجد می رسیم. ولی خبری از کتابفروشی نیست. از لوازم التحریری سراغش را می گیریم. نمی شناسد. عکسش را برایش می آورم. آها یی می گوید و با دست آن را نشان می دهد! دو تا مغازه بعد از مسجد است. عجیب تر از آنکه چرا مغازه داری، همسایه اش را به اسم نمی شناخت، این است که خودمان چرا نمی دیدیمش! تم سبزآبی بیرون مغازه و تابلوی قشنگ «مکتبه یار الفارسیه» و چینش خاص ویترین نشان می دهد که با آدم باسلیقه ای طرف هستیم. مسئول کتابفروشی در گزارش تلویزیون، دختر جوانی به نام زین الدین بود که ادبیات فارسی خوانده بود. وارد مغازه می شویم. کس دیگری پشت صندوق نشسته. سلام می کنیم و با ولع ردیف کتابها و محصولات جانبی شان را بررسی می کنیم. اکثر کتابهای شهدایی و سبک زندگی و رمان های مهم را از انتشارات معروف دارد. تابلوها و پیکسل ها و انارها و کیف هایی هم که چیده در نهایت زیبایی و سلیقه انتخاب شده اند. طوری که دوست داریم از همه شان بخریم. چندتایی هم از کتابهای من بین قفسه ها هست. یکی را برداشته ام و دنبالم ببینم قیمتش در لبنان چقدر است که خود زین الدین از پستو بیرون می آید و می خواهد کمکمان کند. نرگس لو می دهد که من نویسنده کتابی هستم که مثل ندید بدید ها دست گرفته ام و دارم قیمت می گیرم! خیلی خوشحال می شود و گزارشی درباره بقیه کتابهای من می دهد که «خط مقدم از همه پرفروش تر است و همین الان هم تمام کرده ایم.» بعد هم برایمان در یکی سینی قشنگ که آن هم از صنایع دستی ایران است، چای می آورد و می نشینیم به صحبت. از مشتریان مغازه که اکثرا دانشجویان زبان فارسی هستند و ایرانیان مقیم بیروت و مشتریانی از جنوب لبنان که برایشان با پست کتاب می فرستد تا انگیزه اش برای زدن چنین کتابفروشی ای که به خاطر کتابهای بدی بوده که در دانشگاه تدریس می شده و بچه ها آشنایی با کتابهای خوب ایرانی نداشته اند. از گرانی هزینه حمل کتابها هم می گوید که مجبور است قیمت پشت جلد کتابها را بالاتر ببرد و اینکه مصاحبه دیروز در حاشیه بازدید رایزن فرهنگی ایران از کتابفروشی بوده که قول داده کتابها را از کانال های خودشان بیاورند که هزینه بار نخورند و بشود به قیمت پشت جلد فروختشان. دوست دارد من چند روز دیگر هم بمانم و مهمان نشست کتابی شان باشم که می گویم مقدور نیست. حرف از کتابها که تمام می شود، می رسیم به حرفهای خودمانی تر. اسمش زینب است. خیلی دوست دارد امسال در مراسم اربعین شرکت کند ولی مقاومت گفته که اوضاع لبنان حساس است و بهتر است کسی امسال اربعین نرود. حرفمان با زینب به درازا می کشد. انگار سالهاست همدیگر را می شناسیم. می توانیم از عمیق ترین احساسات و درونی ترین اعتقاداتمان با هم حرف بزنیم بدون اینکه واهمه ای از مسخره شدن یا فهمیده نشدن داشته باشیم. به معجزه دین و مکتب فکر می کنم که می تواند دو نفر را در دو جغرافیا و دو زبان و دو فرهنگ متفاوت، این قدر شبیه هم بار بیاورد. فقط صدای اذان ظهر است که می تواند گعده دوستانه و شیرین مان را به هم بزند. قبل از خروج با هم عکس می گیریم. حتی توی عکس معلوم نیست کداممان ایرانی هستیم و کداممان لبنانی. زینب به اصرار از نشانگرها و پیکسل ها و مدادهایش به ما هدیه می دهد و ما را تا در مسجد مشایعت می کند. به نرگس می گویم: چقدر شبیه هم بودیم. می گوید: «شاید چون گِلِمان را از یک جا برداشته اند!» گیج و ویج نگاهش می کنم. ادامه می دهد: مگر در زیارت جامعه نیست که گِل همه شیعیان را از باقی مانده گل اهل بیت برداشته اند؟!
#کتاب_الی
#صفحه_۱۶۷
#مکتبه_یار_الفارسیه
#زین_الدین_تو_کجایی_دختر؟
#اگه_این_پیام_بهت_رسید_از_خودت_یه_خبری_بده_بهم
#من_حتما_یه_نشست_کتابی_می_آم_اونجا_بعد_از_افتتاح_دوباره_ش
#که_تو_توی_سینی_قشنگ_برام_چای_بیاری
#بشینیم_بعدش_کلی_حرف_بزنیم
#گفته_بودم_عاشق_فارسی_حرف_زدنت_شدم؟
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan