بعضیا طوری خودجوش و تنهایی ترویج کتاب و کار فرهنگی می کنن که آدم غبطه می خوره.
یکی شون خانومیه که تنهایی یه موکب داره تو مسیر شب چهارشنبه های حرم تا جمکران قم. و کتاب معرفی می کنه و هدیه می ده به بچه ها.
شما هم می تونید تو این کار باهدشون شریک بشین
بنام خدا
کمی راحت حرف بزنیم!
به جرات میتونم بگم تمام تصورات من از هشت سال دفاع مقدس به قبل و بعد از خوندن کتاب "خط مقدم" تقسیم میشه.
با این که راجع به خود شهدا، خانواده شهدا و اسارت رزمنده ها کم کتاب نخوندم ولی با تمام باورم میگم اگر کسی خط مقدم رو نخونه، نه عظمت موشکی ایران رو متوجه میشه و نه اهمیت موشکی رو.
با عملیات صبح صادق یک و دو گوشهی چشمم تر شد و اولین کسی که به یادم افتاد حاج حسن تهرانی مقدم بود.
پدر موشکی ایران؛
خدای اراده؛
خدای نبوغ؛
خدای پشتکار؛
خدای توکل.
افسوس میخورم که ایشون رو خیلی دیر و خیلی کم شناختم.
تلاشم اینه تا جایی که میتونم این اسطوره رو به همه معرفی کنم.
کتاب خط مقدم اولین پیشنهاد من برای آشنایی شما با این ابرمرد هست.
ولی بخاطر کمبود بودجه و حجم کمتر کتاب "مردی با آرزوهای دوربرد" این کتاب رو برای معرفی توی موکب انتخاب کردم.
دوست دارم اهمیت و عظمت کار تهرانی مقدم رو تا جایی که میتونم فریاد بزنم تا به گوش همه عالم برسه.
پ.ن: این کتابها برای معرفی و هدیه تو موکب کتابنوشان تهیه شده. ولی تعدادی رو هم میبرم تو مدارس و معرفی میکنم.
پ.ن: همراه هر کتاب یک ماکت چوبی موشک هم هدیه میشه و اگر کسی بتونه موشک رو درست کنه و یا به پرواز دربیاره (با ترقه، بادکنک یا هر روش خلاقانه دیگه) و عکس و فیلمش رو بفرسته آدرس پایین، توی قرعه کشی انواع جوایز شرکت داده میشه.
📚نوشکا؛ نوشیدنیهای کاغذی
https://eitaa.com/joinchat/982844187C5b0c4369bd
#کتاب_خوب_بخوانیم
#کتابنوشان
✅️ به کتابنوشان ملحق شو👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3931898051C0efc288f32
باز من پیچائیل رو نشوندم روزنوشت شو بنویسه دید چقدر عقبه! یعنی سرعت تحولات خیلی سریعه🤦♀️🫠
یه روزنوشت کامل رفت ولی به دیشب نرسید🤭😐
روزنوشت های پیچائیل
سه هشتِ سه
چند روز پیش فرشته ماسائیل (یا همان مقسم امورات سماوی ایران) توی رفح نازل شد و گفت: «حالا که کمک به سنوار نجاتت داد و توبیخت بخشیده شده زود برگرد ایران که خیلی کار داریم.» گفتم چشم. ولی پیچاندم و برنگشتم. فرشته های لبنان به هم گوریده بودند. کلی کار توی آسمان لبنان ریخته بود و هیچ فرشته ای حتی وقت پیچاندن نداشت. با خودم گفتم می مانم و امورات ایرانیان در لبنان را سامان می دهم. شروع به کار کردم. از محکم کردن تصمیم و اراده آنهایی که با اینکه می توانستند برگردند ولی همراه مردم لبنان مانده بودند تا بالا بردن سرعت اینترنت خبرنگارانی که از ایران برای روایت جنگ آمده و هر روز وسط معرکه بودند. هروقت هم قیافه جدی ماسائیل می آمد توی ذهنم، این بیت را باخودم تکرار می کردم: « مرزها سهم زمیناند و تو اهل آسمان/ آسمان شام یا ایران چه فرقی میکند» روز دوم یک پهپاد شناسایی اسرائیلی دیدم که به سمت شمال بیروت حرکت می کرد. مشکوک شدم و دنبالش کردم. شهرک های شمال بیروت مسیحی نشین بودند. پهپاد اسرائیلی کی را می خواست بزند؟ به جونیه که رسیدیم، فهمیدم ماجرا چیست. ماشینی توی جاده بود که برای آسمانیان می درخشید. احتمال شهادتش را آن لحظه می پرسیدند می گفتم بالای نود درصد! پایین تر رفتم و زنی ایرانی را دیدم که دارد با همسر لبنانی اش درباره حمله هکری به رادارهای اسرائیل حرف می زند. همان لحظه پهپاد چند راکت پرتاب کرد. فرمان را پیچاندم و ماشین جاخالی داد به موشک. رضا عواضه ماشین را نگه داشت و به همسرش معصومه کرباسی در پیاده شدن کمک کرد و رفتند سمت فضای خالی. جلوتر مردم ایستاده بودند. ترجیح دادند همانجا دست در دست هم بایستند تا کسی آسیب نبیند. راکت چهارم درست روی شان منفجر شد. اجزای تن شان به هم آمیخت و یکی شدند و با هم سوختند. فرشته ها آمدند به تماشا. چه توحید زیبایی بود. دو عاشق که زندگی شان بر مدار عشق خدا می چرخید، داشتند به هم و به خدا می پیوستند. فرشته ها روی سرشان نور می پاشیدند. انگار که شب عروسی شان بود و آنها مسئول ریختن شاباش های کلان. زیر لب خواندم: « شعله در شعله تن ققنوس میسوزد ولی/ لحظۀ آغاز با پایان چه فرقی میکند» دوست داشتم روح شان را تا عرش همراهی می کردم. اما ترجیح دادم بروم هتل و دور و بر پنج فرزندشان باشم. پدر و مادر و خواهر رضا هم بودند. خانواده ای پزشک و استاد دانشگاه و متمول که وقتی شهرشان نبطیه در جنوب لبنان به خاطر بمباران تخلیه می شد آمده بودند در شهرک توریستی و مسیحی نشین جونیه و دو اتاق از یک هتل را گرفته بودند. اتاق هایشان بین همه اتاق های هتل نورانی بود و حتی در روز می درخشید. کمی کنارشان ماندم و از بیکاری حوصله ام سر رفت. بچه ها که هنوز نمی دانستند چه شده و برای خودشان خوش بودند. بقیه هم که شنیده بودند آن قدر محکم و آرام بودند که به کمک من احتیاجی نبود. برای همین وقتی چند روز بعد همان پهپادها آمبولانس دکتر علی حیدری را ترکاندند و او را همراه مریض توی آمبولانسش شهید کردند، انگیزه ای نداشتم بروم و به پنج فرزندش سر بزنم. آنها هم لابد مثل بچه های معصومه مقاوم بودند. به خصوص که مادر لبنانی شان کنارشان بود. ماسائیل بالاخره پیدایم کرد و آمد سراغم. «زود برگرد ایران پیچائیل! این آخرین اخطاره وگرنه....» نگذاشتم جمله اش تمام شود و راه افتادم. صدایش بلند شد که «کجا دست خالی؟» برگشتم و با تعجب نگاهش کردم. «می خواین بمبی چیزی با خودم ببرم سوغاتی؟» بال زد و همان طور که از من دور می شد گفت: «پیکر معصومه را هم بیاور. خودش می رود طواف دور امام رضا و خانواده اش هم دیدار آقا. یک لحظه تنهایشان نگذار تا من ماموریت بعدی ات را بدهم.» داد زدم: «خب خانواده اش کجا هستند؟» صدایش به سختی رسید بهم. «توی همان هواپیمایی که پیکرش هست.» رفتم و بالهایم را دور هواپیمای پیکر حلقه کردم. فکر کنم آهن پاره ها هم بغض کرده بودند. فاطمه ی سه ساله توی بغل برادر هفده ساله اش نشسته بود و از دیدن ابرها ذوق می کرد. زیر لب گفتم: «کاش حداقل مادرش شهید نشده بود.» فرشته نگهبانِ فاطمه انگار صدایم را شنید. برایم خواند: «هر که را صبح شهادت نیست شام مرگ هست/ بیشهادت، مرگ با خسران چه فرقی میکند» فکر می کردم فقط منم که شعرهای فارسی حفظ می کنم و بیت هایش می افتند توی مغزم و هی چرخ می خورند. فرشته ی نگهبان فاطمه چرا شعر بلد بود؟ هواپیما را آرام روی باند فرودگاه تهران نشاندم. دلم برای تهران تنگ شده بود. با این حال خواندم: « مرز ما عشق است، هرجا اوست آنجا خاک ماست/ سامرا، غزّه، حلب، تهران چه فرقی میکند.» فاطمه موقع پیاده شدن باهام بای بای کرد. نکند من را می بیند؟ باید بیشتر احتیاط کنم!
#روزنوشت_های_پیچائیل
#قسمت_بیست_و_پنجم
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
سه نفر بودند که زمین براشون تنگ شده بود.
حتی حوصله ی خودشون رو هم نداشتن.
آخرش فهمیدن که در برابر خدا جز خودش ملجا و پناهگاهی ندارند. همین که اینو فهمیدن خدا بغلشو براشون باز کرد. اونا هم پریدن تو بغل خدا
دلشون باز شد. خیلی مهربونه خدا.
#آیه_نوش
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
دیروز یه تعدادی از خانوم های لبنانی که همسراشون تو جنایت انفجار پیجرها مجروح و برای درمان به ایران منتقل شده بودند، مهمان حسینیه شهید طهرانی مقدم بودند. این پول و طلاها رو حاضرین برای نشون دادن همدلی و ارادت شون به اونها آورده بودند. طلا زبان مشترک خیلی از زن هاست. سرمایه روز مباداشون. زینت و دلخوشی انگشت و دست و گوش و گردنشون. وقتی زنی طلاشو می ده زن های دیگه می فهمن که چقدر دغدغه ش ارزشمنده. ارزشمندتر از طلا.
#همدلی_طلایی
#آیه_نوش
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
📣#منتشر_شد
فروش ویژه کتاب #یحیی_السنوار آغاز شد
🔻 قهرمانی که ۲۲ سال از عمر ۶۳ سالهاش رو
توی زندانهای #اسرائیل گذراند و در تاریکی زندانهای رژیم صهیونیستی رمان #خار_و_میخک را نوشت...
✅ این رمان روایتی دردناک و امیدوارانه از مبارزات مردم فلسطین است که به تازگی ترجمه و منتشر شده است
🔸این کتاب در سایت #آمازون در دسترس همه مردم دنیا قرار داشت؛ ولی با لابی و فشار صهیونیستها از روی سایت حذف شد!!!
📍ویژگیهای کتاب:
👈🏼 536صفحه | 200 هزار تومان
👈🏼 ترجمه با کیفیت|دارای پانوشت|همراه با وصیت شهیدسنوار
👈🏼 ترجمه با مجوز قانونی از دفتر #حماس در #بیروت
🔸خواندن این کتاب ویژه را از دست ندین🔸
📚 جهت سفارش این کتاب با #ارسال_رایگان به سراسر کشور، به کانال زیر مراجعه کنید👇 https://eitaa.com/nashreshahidkazemi/12232
https://eitaa.com/nashreshahidkazemi/12232
هدایت شده از نوشکا
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😍امروز زادروز کسی هست
که میخواست #اسرائیل رو نابود کنه:
شهید حسن #طهرانی_مقدم
پدر موشکی ایران.
💯کسی که تا حد زیادی
اقتدار کشورمون رو به تلاشهای خودش و تیمش
که در گمنامی تمام بودن و هستن مدیونیم.
📘پویش کتاب #مردی_با_آرزوهای_دوربرد رو
به یاد این دانشمند شهید راه انداختیم.
🚀این کتاب رو همراه با یه موشک دوستداشتنی میتونید از لینک زیر تهیه کنید:👇👇
https://manvaketab.com/author/196496/
🛒و یا میتونید از فروشگاهمون تهیه کنید:
قم خیابان معلم مجتمع ناشران طبقه همکف پلاک ۳۶ فروشگاه انتشارات شهید کاظمی
📚نوشکا؛ نوشیدنیهای کاغذی
https://eitaa.com/joinchat/982844187C5b0c4369bd