مردم تبریز در بیستونهم بهمن، قیام قم را دیده بودند؛
خب در قم کشتار شد، مردم قم سرکوب شدند؛ این را مردم خبر داشتند،
مردم تبریز میدانستند ایستادگی در مقابل دستگاه، کشته شدن دارد، جان دادن دارد،
امّا ایستادند، استقامت به خرج دادند، خدا برکت داد.
اینکه میگوییم تاریخ ورق خورد در روز بیستونهم بهمن به برکت حرکت مردم تبریز، این برکتی که خدا به این کار داد، به خاطر همین بود که استقامت به خرج دادند:
وَ اَن لَوِ استَقاموا عَلَى الطَّریقَةِ لَاَسقَیناهُم ماءً غَدَقًا؛
بیانات در دیدار مردم آذربایجان شرقی۱۴۰۱/۱۱/۲۶
#آیه_نوش
#سخن_بزرگان_طورش
عیدقربان نزدیکه
شما هم که تازه حقوق گرفتین😁
قربانی هم که قضا بلا رو می بره
ببعی هم که گرون شده
خانواده های تحت پوشش خیریه بابااینا هم هرسال عیدقربان سهمیه گوشت می گرفتن.
حیفه امسال چشم انتظار بمونن و چیزی نرسه بهشون.
فلذا:
خانواده یکی از شهدای رمضان موقعی که داشتند می رفتند سر مزار شهیدشون تصادف میکنند و همسر شهید و سه فرزند شهید صدمه شدید دیده اند و توی بیمارستانند.😭😭😭 تقاضای حمد شفا داشتند از شما.
مدرسهی میناب: 168 داستان کوتاه ناتمام...
همینگوی با شش کلمه یک عمر حسرت را روایت کرد: «برای فروش: کفش کودک، هرگز پوشیدهنشده.» اما این قصه برای ما، در نیمکتهای سوختهی مدرسهی میناب، ۱۶۸ بار تکرار شد. ۱۶۸ جفت کفشی که دیگر دویدن را ندیدند و ۱۶۸ لبخندی که در هیاهوی بمباران، برای همیشه در تاریخ قاب شدند.
«جایزه بینالمللی داستان ششکلمهای میناب»، فراتر از یک رقابت، قراری است برای بغضهای کوتاهی که در گلو ماندهاند.
دریافت آثار:
https://ble.ir/Minab168prize
بنویسید تا صدای کسانی باشیم که مجالِ گفتنِ قصههایشان را پیدا نکردند...
🎒 https://ble.ir/168untoldstory
دیمزن
و هر کس تا صبح یک گوشه به عبادت بود سه شنبه ۶ تیر ۱۴۰۲ https://eitaa.com/dimzan
و هرکس تا صبح یک گوشه به عبادت بود....😭😭
شب عرفه ای که در عرفات گذروندم واقعا برام تجسم بهشت بود...😍
میوه شیرینی و نهر شیرعسل و اینا مگه چقدر می تونه به آدم لذت بده؟🤪
اوج لذت تو حمد و تسبیح صاحب بهشته... 🥹
شب عرفه در عرفات هیچ فرقی بین ملیت ها و جنسیت ها وجود نداشت
همه بنده بودن و هر جا رو نگاه می کردی بنده هایی گروهی و تک تک داشتند با صاحب شون مناجات می کردند. (همون گپ و گفت خودمون.)
بساط چای هم بود.
و چای دغدغه عاشقانه خوبی است برای با تو نشستن بهانه خوبی است
#بهشتعرفات
#یکفنجانچایباخدا
#خوشبهحالحاجیها
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄اخدايا از دشمني كه مسیریابم را از کار می اندازد و از شيطاني كه گولم می زند به تو شكايت مي كنم إِلَهِي أَشْكُو إِلَيْكَ عَدُوّاً يُضِلُّنِي وَ شَيْطَاناً يُغْوِينِي #مناجاتالشاکین #باکلمههایکسیکهزینالعابدینبود ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
دیمزن
خانم ایزدی کتوم بود. بیست سال با هیچ رسانه و نویسندهای مصاحبه نکرده بود. میگفت احمد این طور دوست داشت که گمنام باشد. میگفت نکند از سختیهایی که کشیدهام بگویم و اجرش را از بین ببرم. به سختی راضیاش کرده بودم به مصاحبه. با توسل و نذر و نامهای که برایش نوشتم و واسطهای که فرستادم. جلسات صحبت با او قبل از سفر حج من شروع شده بود. کلماتش گرم و گیرا بودند. خاطراتش زنده و درگیرکننده. تصاویر را طوری تعریف میکرد که انگار همین لحظه زندگیاش کرده بود. بیست سال برای خانم ایزدی حتی به اندازه بیست روز هم فاصله نینداخته بود بین خودش و خاطرات زندگی با احمدش. حالا حساب کنید من همین خاطرات نصفهی گرم و زندهای که هنوز نبض داشت را با خودم برده بودم مکه و میشد روز عرفه که روز شهادت حاج احمد است یادش نکرده باشم و برای پیشرفت کتابش دعا نکرده باشم؟
یکسال بعد از آن روز مصاحبهها را تمام کرده بودم و کم کم میخواستم نوشتن کتاب را شروع کنم. این بار روز عرفه کربلا بودم. زیر قبه از امام شهیدان خواستم کمکم کند زندگی شهیدی را بنویسم که روز عرفه شبیه حاجیها سفیدپوش شده بود و هیچ وقت کربلا نیامده بود.
یکسال بعد از آن باز هم روز عرفه کربلا بودم. (البته این جمله دقیق نیست! چون قرار بود عرفه کربلا باشم ولی عملا پارسال من روز عرفه نداشتم! بلیت را از قبل گرفته بودیم. یک روزه. با چند مامان که بچه کوچک داشتند و باید سریع برمی گشتند. آقای سیستانی هلال ذیحجه را در عراق ندید و عرفهی عراق یک روز دیرتر از عرفهی ایران و عربستان شد! در نتیجه روز عرفهی ایران ما در عراق بودیم و روز عرفهی عراق در ایران و عرفه را درک نکردیم! البته امیدمان این بود که همزمان با حضور حجاج در عرفات در کربلا هستیم و خدا قبل از آنها وقتی بخواهد به زائران کربلا نگاه کند، ما را آنجا میبیند. هرچند آن روز در کربلا عرفه نباشد! (میدونم پیچیده شد!)
کتاب تمام شده بود. روایت خانم ایزدی را با خوف و رجای کامل نوشته بودم. نمی دانستم بالاخره زیربار میرود روایتش در کتاب بیاید یا نه. این احتمال که قبول نکند حتی بالای پنجاه درصد بود. مخصوصا که یکی دو هفتهای از ارسال پرینت روایتها میگذشت و خبری از بازخورد و علائم حیاتیای از طرف او نبود و این سکوت خیلی ترسناک بود. میتوانست تپش قلب من را تندتر کند هر بار که بهش فکر میکردم. زیر قبه که ایستادم بی اختیار رو به ارباب گفتم: «آقا دیدی که تلاش خودم رو کردم. ولی دیگه بعضی چیزها دست من نیست. مثلا قلب خانواده شهید. خودت راضیشان کن.» و اشکم بی اختیار چکید. نیم ساعت بعد زیر سقف شیشهای قسمتی از صحن حضرت عباس نشسته بودم و دعای عرفه به افق ایران میخواندم که پیامی روی گوشیام گرفتم. باورم نمیشد. از طرف عروس حاج احمد بود. گزارش اینکه «مامان کتاب را با گریه میخواند و من فکر میکنم راضی میشود. نگران نباش.» اگر درخواست صادقانهام از امام حسین توانسته بود اشکم را دربیاورد، اجابت سریعش دیگر گریهام را درآورد.
عرفهی امسال کتاب چاپ شده. با روایت بکر و تازه و نبض دار همسر شهید. من توی خانه هستم. دلم پیش حاجیهای عرفات و زائران کربلا. زبانم به فاتحه خوانی برای شهید عرفه، حاج احمد کاظمی. بازخوردهای حوالی احمد می آید. هر کس از کتاب خوشش آمده و تشکر میکند، شانه بالا میاندازم و اصطلاح همیشگی پدرشوهرم را تکرار میکنم. «من هیچ کاره بودهام.» از خدا و بعدش سیدالشهدا تشکر کنید.
#شهیدعرفه
#حوالیسیدالشهدا
#منهیچکارهبودم
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
هدایت شده از انتشارات شهید کاظمی
🌷 صبح زود رفتیم فرودگاه. پیکرهای شهدا را آوردند. من دوباره از حال رفتم و با آمبولانس برم گرداندند. پیکرها را بردند برای مراسم دعای عرفه تهران. چه تناسب خوبی داشت آن مراسم. شهدایی که مثل حاجیها سفید پوشیده بودند و اربابشان صاحب کلمات دعای عرفه بود.
🤲 نمیدانم سال قبلش سر دعای عرفه چهطور از امام حسین شهادت خواسته بود که آن تصویر عجیب خلق شد. «شرکت در مراسم دعای عرفه با کفن در حالیکه شهید شده ای!» چه سعادتی پیدا کرد احمد.
📝 حوالی احمد| فائضه غفارحدادی
چند روایت از شهید احمد کاظمی
👈 ثبت سفارش از نمایشگاه مجازی
#شهید_عرفه
#شهید_احمد_کاظمی
📚 انتشاراتشهیدکاظمی
🆔https://eitaa.com/joinchat/1573650433C72276e8cc1