eitaa logo
دیمزن
4.9هزار دنبال‌کننده
4.5هزار عکس
908 ویدیو
28 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
دلنوشته دختر شهید حاجی زاده «یک سال؛ به همین کوتاهی و به همین جانکاهی» یک سال گذشت. سیصد و چندین روز است که سکوت، جایگزینِ آخرین صدای پدرانه شده است. آخرین تماس، آخرین گفت‌وگوی پدری و دختری که هنوز هم در گوشم طنین‌انداز است. آن شب، ساعت یازده، وقتی گوشی تلفن زنگ خورد و علی با صدایی که حکایت از حضورِ «بابا جون» داشت، مرا به پای گوشی فرا خواند، در دلم تردیدی از جنسِ تعجب جوانه زد. آن ساعت از شب، هیچ‌گاه زمانِ تکراریِ تماس‌هایت نبود؛ اگر در خانه بودی یا در آغوشِ خواب بودید و یا در تدارکِ استراحتی آرام پس از یک روزِ پُرکار. اما آن شب، برخلافِ عادتِ همیشگی، آن‌سوی خط، صدایی سرحال و لبریز از نشاط می‌آمد؛ گویی خستگیِ سفرِ قم و دوندگی‌های تهران، پشتِ درِ خانه جا مانده بود. قرارِ فردا شب، مهمانیِ غدیرِ ما بود؛ عیدی که سال‌هاست سنتِ ماست. با چه ذوقی از جشنِ غدیر می‌گفتی، از اینکه چقدر به دلت نشسته و چقدر حظ برده‌ای. خبرِ آمدنِ مامان بزرگ را دادی و از علی و زینب پرسیدی. آن‌قدر طولانی و شیرین با هم حرف زدیم که گویی هر دو می‌دانستیم این آخرین فرصتِ کلام است. افسوس که نمی‌دانستیم سقفِ زمان، این‌قدر کوتاه است... وگرنه ساعت‌ها بر این کلمات بوسه می‌زدم تا رشته‌ی سخن گسسته نشود. آن شب، تا ساعت ۲:۳۰ بامداد، با زینب مشغولِ تدارکِ ضیافت بودیم. برای هر دسر و سالادی که آماده می‌کردیم، قند در دلمان آب می‌شد که «بابا جون این مدلی دوست داره، این مخصوصِ بابا جونه». باقلوا را هم برای صبحِ فردا کنار گذاشتیم؛ همان صبحی که بویِ عیدش، در هیاهویِ آوارِ مصیبت، رنگِ خون و خاک گرفت. ساعت ۳:۳۰ بود؛ در حالِ وضو، صدایی شنیدم. لرزشی در هوا بود که نامش را نمی‌دانستم؛ رعد بود یا آتش؟ میانِ نماز، صدای دومین انفجار آمد. وقتی محمدآقا سلامِ نماز را داد، بی‌قرار بود. گفت: «صدای انفجار را شنیدی؟» و من، که بی‌خبر از دهانِ بازِ مرگ بودم، گیج ماندم. وقتی از پشت‌بام برگشت و از هدف قرار گرفتنِ منطقه‌ای نظامی گفت، انگار دلم فرو ریخت. بی‌اختیار بر زبان آوردم: «خونه مامان منو زدن...» دقایقی بعد، قامتِ خاکیِ مامان و رضوانه و خانم باقری، خبر از فاجعه داد. تا ظهرِ آن روز، دلخوش به یک باورِ کاذب بودم: «بابا خانه نبوده». اما وقتی خبرِ شهادتت آمد، دنیا بر سرم آوار شد. در سردخانه، وقتی برای آخرین بار دیدمت، چنان آرام و رها خفته بودی که انگار خستگیِ تمامِ دوندگی‌های یک عمر را به دستِ فرشتگان سپرده بودی. دستِ راستت مشت شده بود. در همان نگاهِ اول، پیشِ خودم اندیشیدم: «در لحظاتِ آخر، چه خشمی از دشمن در دل داشتی که این‌گونه مشت گره کرده‌ای؟» اما بعدها که شنیدم شهید همت نیز هنگامِ شهادت، دست‌شان را مشت کرده بودند و وقتی زمزمه‌ی گره شدنِ دستانِ حضرت آقا را در لحظه‌ی پرواز شنیدم، دریافتم که این تنها یک اتفاق نیست؛ رازی در این مشت‌های گره‌کرده نهفته است. رازی میانِ حیاتِ مجاهدانه و مرگِ سرافرازانه؛ همان‌گونه که شصت و سه سالگی و تقارن‌های آسمانی‌اش، رازی میانِ شهیدان است. انگار این مشت‌ها، گواهیِ ایستادگی تا آخرین تپشِ قلب بودند این یک سال، برای ما ماراتنی از دلتنگی بود. همیشه امیدم به نگاهِ آرام‌بخشِ حضرت آقا بود؛ تا اینکه در نهم اسفند، وقتی خبرِ شهادتِ ایشان در آسمان‌ها پیچید، دوباره یتیم شدم. در کمتر از نه ماه، هر دو پناهم را از دست دادم. امشب، در ایامِ غدیر، دوباره به یک سال پیش پرتاب می‌شوم. به همان تلفنِ آخر... من هنوز زنده‌ام. نفسی می‌کشم که نه از سرِ عادت، که از سرِ «تقدیر» است. خدایا! تو مرا نگه‌داشتی تا برای روزی خاص، برای کاری بزرگ در مسیرِ آرمانِ پدرانم باقی بمانم. من به امیدِ آن «رسالت»، زنده مانده‌ام؛ سرپا، استوار و چشم انتظار. دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
اگه ایرانی ها تو مدینه ی بعد پیامبر بودند می ریختن تو خیابون ها اون قدر غدیر غدیر می کردن که کسی نتونه بزنه زیرش!👍😁 درست کردن ۵۰۰ تا ساندویچ فلافل یک تجربه دلنشین و تا حدی سنگین بود.😉 پولش مشارکتی جمع شده بود و درست کردنش هم با همکاری حامیان مالی بود. خدا دیده بود تعدادمون برا اون همه ساندویچ کمه سه تا یار کمکی هم من حیث لا یحتسب برامون رسوند.😊 حالا درست کردنشون یه طرف، پخش کردنشون هم یه طرف🤪 الان آخرین کیسه‌ش خالی شد😬 ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
نه عزیزجان! فلافل ها رو خودمون درست نکرده بودیم! فقط شستن و خرد کردن کاهو و به فرمول درست سس رسیدن و پر کردن و پیچیدن ساندویچ ها هفت هشت ساعت زمان برد🤪 (با همکاری پنج شش تا مامان و پنج شش تا دختر نوجوان) فلافل ها رو از آشپزخانه مقاومت سفارش داده بودم. جایی که خانوم های یه محله هفته ای یه بار تو آشپزخانه مسجد جمع می شن غذاهایی که در طول هفته سفارش گرفته اند رو می پزن و می فروشن و سود این کار رو به نفع جبهه مقاومت خرج می کنند! من قبلا آشنایی نداشتم باهاشون. یکی از دوستام معرفی شون کرده بود. دیروز ظهر زنگ که زدم بگم سفارش ما رو فرستادین یا نه خانم مسئولش منو شناخت و از سنگ هایی که از صبح جلوی پاشون افتاده بود که سفارش ما دیرتر برسه تعریف کرد (البته مثل آقوی همساده تراژدی ترین اتفاق ها رو داشت با شوخی و خنده تعریف می کرد!) در حدیکه یه پراید رو به فنا داده بودند (طوری که دود از همه جاش بلند شده بود!😬) ولی سفارش رو به موقع رسونده بودن! 👇👇👇👇 «آشپزخانه مقاومت مامانهای شمس آباد » رهبر عزیزمون مژده دادن که فروپاشی رژیم منحوس صهیونیستی به حکم الهی نزدیک است همه باهم برای تحقق رویای حتمی شیرین مون تلاش می‌کنیم هریکشنبه غذا میفروشیم به نفع جبهه مقاومت هرروز هفته پذیرای سفارشات شما هستيم شماره تماس ثبت سفارش 09107586402 🆔 شناسه: https://ble.ir/ashpazkhaneshams
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قرآن گاهی یه تصویر خیالی می ده که حسابی عمق فاجعه رو متوجه بشیم! @ayenooshgah
. ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا امام بزرگوار با آن قدرتی که خدای متعال به او داده بود، به‌خاطر توکّل و تقوایی که داشت، به‌خاطر بصیرتی که داشت، به خاطر دلدادگی به هدف که در آن بزرگوار بارز و آشکار بود، خدای متعال در او هیبت قرار داد، به‌طوری‌که دیگران میترسیدند، دشمنان از امام به‌معنای واقعی کلمه مرعوب بودند؛ کَاَنَّهُم حُمُرٌ مُستَنفِرَةٌ فَرَّت مِن قَسوَرَةٍ؛ مثل فریاد شیری که میترسانَد حیوانها را، فریاد امام و نوای امام اینها را میترساند، مرعوب می شدند. بیانات در دیدار رئیس و اعضای مجلس خبرگان رهبری؛ ۱۳۹۵/۳/۶ 🥲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📝 اولین چهارده خردادی است که پدر مهربان امت، مهمان ضیافت الهی شده قرائت پیام رهبر انقلاب اسلامی به‌مناسبت سی و هفتمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) توسط حجت‌الاسلام و المسلمین حاج علی اکبری 📲 @rahbar_enghelab_ir
638.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسن آقا ایام غدیر شهید شد. چهارده سال بعد رفقای باوفایش آقای حاجی زاده و محمود باقری هم ایام غدیر بهش پیوستند. می دونستید حسن آقا هر پایگاه و ساختمونی رو که افتتاح می کرد اسمش رو می ذاشت "الغدیر"؟ اون قدر این موضوع پررنگ بود که هنوز هم تو هوافضا به موشکی می‌گن "الغدیر"! بچه ها ما هرچی داریم از اینه ها (فیلم رو ببینید) ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
✨️✨️✨️ می گویند آرزوهای حسن طهرانی مقدم از برد موشک‌هایی که می‌ساخت هم بلندتر بود. «مردی با آرزوهای دوربرد» (شاید هم هایپرسونیک!) اما شاید مهم ترین خصلت حسن آقا واگیردار بودن خصوصیاتش بود! هر کس که چند سال در کنار حسن آقا کار می کرد، شبیه او می شد.😉 حاجی زاده هم استثنا نبود. انگار حسن آقا در همان سالهای آغازین آشنایی شان دوربین ذهنش را گرفته و بزرگنمایی اش را روی «خیلی دور» تنظیم کرده و بهش برگردانده بود. وقایع را پیش از آن که اتفاق بیفتد پیش بینی می کرد. آن قدر دقیق که گویا از آینده آمده. آن روزها که هنوز روی دیوارها می‌نوشتند: «موشک ها خدایگان جنگند!» حاجی افق‌های دورتر را دید و گفت: «یه روزی می‌یاد که پهپاد از موشک مهم تر می‌شه» برای این آینده نگری‌اش برنامه هم ریخت و حوصله هم به خرج داد. چقدر زمان گذاشت و چقدر حمایت کرد تا پهپاد‌ها ارتقا پیدا کردند و تکمیل شدند. خیلی‌ها فقط بعد از اینکه پهپادها وارد اوکراین شدند و بازی جنگ اوکراین- روسیه را تغییر دادند به این حرفش رسیدند. هدف هایی که حاجی برای مجموعه‌اش می‌گذاشت همیشه مثل شاخه‌های درختی خودرو از سرش بیرون می‌زدند و در چهارچوب‌هایی که بقیه داشتند جا نمی‌شدند. گاهی آن قدر دست نیافتنی بودند که حتی فرماندهان رده بالایش هم درکش نمی‌کردند. ایده این که «کاری کنیم موشک ها در رزمایشی که داریم شبیه آرم جمهوری اسلامی پرتاب شن!» اگر از کسی صادر شده بود که فرق موشک و هواپیما را نمی‌دانست می شد بهش خندید و دستش انداخت. اما حاجی خودش موشکی بود. با موشک ها موسپید کرده بود. وقتی چیزی می‌گفت لابد فکر همه جایش را کرده بود. ولو اینکه فکرش را بقیه نتوانند بفهمند. اما حاجی با همین فکرهایش که بالاخره یک جوری اجرایی شان می‌کرد بزرگنمایی دوربین ذهن نیروهایش را هم روی آرزوهای دوربرد تنظیم می کرد. آرزوهایی که شاید ما مردم عادی هم داشته باشیم. اما آن قدر دست نیافتنی که انگار بگوییم «آرزو دارم فضاپیمای خودمو داشته باشم و باهاش برم تو فضا دور دور کنم!» اما حاجی وقتی می گفت:‌«تنها آرزوم حذف اسرائیله!» برای رسیدن به آرزویش زحمت می کشید. وسایل و ابزارش را فراهم می کرد. بلندپروازانه به سمتش می‌دوید و عاقبت دست یافتنی‌اش می‌کرد... ✨️✨️✨️ چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://eitaa.com/chamrosh_iran https://ble.ir/chamrosh_iran
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه رخ ۳۶۰ ببینین از مهمونی باباعلی جان.😍 پر وسایل بازی شده مهمونی.😊 جشن باباعلی برا بچه ها شیرین تره ای کاش این شیرینی به دل شون بمونه. حب علی ته نشین بشه تو سوراخ سمبه های قلب شون. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan