"من به تنهایی معتاد شده بودم.
اگر تنهایی را از من می گرفتند، عین آدمی می شدم که آب و خوراکش را ازش گرفته باشند.
اگر هر روز یک کمی با خودم خلوت نمی کردم، مثل این بود که ضعیف تر می شدم.
چیزی نبود که فکر کنید بهش افتخار می کردم اما بدجوری وابسته اش شده بودم. تاریکی توی اتاق، برایم مثل نور آفتاب بود."
من این پارگراف چارلز بوکفسکی و سالهاست دارم زندگی می کنم.
من از صداها فراریم ولی حاضرم انقدر با هندزفری به ویسات گوش بدم که از گوشام خون بزنه بیرون، از درد و غم بدم میآد ولی اگه از طرف تو باشه بازم برام زیباست، از بیرون و شلوغی بیزارم ولی اگه تو باهام باشی چرا که نه؟ هرروز میریم. دوست ندارم زیاد با کسی حرف بزنم یا پی ام بدم ولی برای تو تا همیشه وقت دارم. من از خیلی چیزا متنفرم ولی وقتی تو با منی دقیقاً همون چیزا برام جذاب و قشنگ میشن. میبینی؟ در واقع تو تنها کسی هستی تو یک چشم بهم زدن کل قانونای منو زیر سوال میبره.
اگر مشکلاتتون رو از راهی غیر از صحبت کردن (مثل قهر کردن، قیافه گرفتن، کنایه زدن، هوایی زدن و استوری گذاشتن و هر راه غیر مستقیمی) حل میکنید، تبریک میگم. شما یک انسان نابالغ و نادان هستید و هیچوقت تو روابطهتون (با هر کسی اعم از پارتنر و دوست و غیره) آرامش و ثبات رو تجربه نخواهید کرد.
هدایت شده از - آسِماٰنشَب -
نمیگم ای کاش نمی شناختمت
ولی ای کاش اونطوری که شناخته بودمت می موندی...
امروز بعد از چندین ماه دوباره اون حس قشنگ رو تجربه کردم،
حسی مثل خواب در اوج بیداری،درست نقطه اوج ناباوری که یه اتفاقی میوفته ولی تو انگار فقط داری تو لحظه عمل میکنی و هر لحظه منتظری یکی صدات کنه و تو خونه رو مبل به خودت بیای،ذهنت هیچ پردازشی نمیکنه و هیچ ایده ای در مورد مکان یا موقعیتی که توشی نداره،و تو حتی فکر نمیکنی که یه تایمی بتونی اون لحظه هارو باور کنی،همونجایی که میگی این واقعا همونه؟میشه بهش دست بزنم؟یکی بزنین تو گوشم شاید بیدار شم،
من هیچ وقت امشب و باور نمیکنم،هر چند زود تموم شد،ولی بلاخره اتفاق افتاد
هدایت شده از |•نــْــآمْــــٓــــیٓرّآ :) _
بهمن شد ولی هنوز امتحانات دی ماه تموم نشده