پارت ۴
آیین
نگاهم سمت آمیتیست رفت خواب بود
دلم داشت براش کباب میشد من چه قلطی کردم
چرا به برادرزادم تجاوز کردم
چرا یه دختر از دختر بودن در اوردم
من یه آدم آشغالم درست اما چطور بخودم اجازه داد بهش تجاوز کنم
از این همه حرف بی جواب خسته شده بودم
دندونام روی هم سابیدم
که آمیتیست بلند شد گفت
+بس کن دیگه هعی حرف میزنی دلم درد میکنه
دستم بردم که ماساژش بدم اما گفت
+بهم دست نزن
_ببخشید
کم کم داشتیم میرسیدیم که گوشیم زنگ خورد جواب دادم
_بله آریا
+سلا داداش میگم یه زنگ نزنی ها میمیری
_حوصله ندارم حرفت بزن
+داداش میگم که حامد گفته بیا شرکت
_پوف این شریک من مارو زنده زنده با حرفاش میخوره
+اره میگم
_چی بگو
+دختره که گفتی دیشب
_خوب ادامش
+میخوای چیکارش کنی
_فعلا فکری ندارم
+باشه داداش فعلا خدافظ
_باشه خدافظ
گوشی رو قطع کردم که آمی گفت
+کی میرسیم پس
_صبر کن
+نمیتونم
غریدم
_پس خفه خون بگیر
ساکت شد و لبش گاز گرفت
دست خودم نبود نمیدونستم قراره چجوری درستش کنم...
به قلم:ملینا
کپی ممنوع
رمان|بانوی عمارت
پارت ۴ آیین نگاهم سمت آمیتیست رفت خواب بود دلم داشت براش کباب میشد من چه قلطی کردم چرا به برادرزادم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمان|بانوی عمارت
رمان بانوی عمارت درباره دختری به اسم آمیتیست ست که توست عموش بهش... رمانی از دل گناه و پایانی خوش
ببین پارت ندی پارتت میکنم
...
علییییی😂
رمان|بانوی عمارت
ببین پارت ندی پارتت میکنم ... علییییی😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت ۵
وقتی رسیدیم بی حرف آمیتیست کیفش برداشت
گفتم
_وایسا منم بیام
بی حرف سرش تکون داد و از ماشین پیاده شد
منم از ماشین پیاده شدم
دستش گرفتم که نگاه خشنی بهم کرد بی محل ادامه دادم
_بزن بریم جوجه
اوفی کشیدم و رفتیم داخل دپارتمان فوق لوکس برادر ناتنیم
وارد که شدیم زن داداش اومد دست آمیتیست رو گرفت گفت
+کجا بودی دختر دیشب نیومدی
آمیتیست من منی کرد گفت
+ببخشید مامان جون عمو رو دیدم رفتیم برام بستنی گرفت بعد تو ماشین خوابم برد
زن داداش نگاهم کرد لبخند زد گفت
+خوبه که عموت شناختی آیین جان بفرما داخل
لبخندی زدم گفتم
_مزاحم نمیشم زن داداش
زن داداش نگاه پر مهری کرد که دلم کباب شد
میدونستم این نگاه ها ادامه نداره
گفتم
_زن داداش داداش خونس
+اره عزیزم خونس بفرما تو
_ممنون
رفتم داخل
رفتم سمت اتاق کار برادر ناتنیم
آمیتیست آروم داشت نگاهم میکرد
نفس عمیقی کشیدم در اتاق کارش باز کردم
آمیتیست
نفس نفس میزدم که صدای داد بابا باعث شد ترسم بیشتر بشه
در اتاق کار بابا رو باز کردم دیدم
آیین با پیشونی پر از خون داره تلو تلو میخوره
بابا دستش شیشه عرق نعنا دستش بود😂
ترسیده خودم به آیین رسوندم که بابا سیلی محکمی بهم زد گفت
+هر دوتا تون گم شید بیرون تو دیگه دختر من نیستی
با حرف بابا عصبی شدم اون باید بهم روحیه میداد نه اینکه پرتم کنه بیرون
با پرویی گفتم
_میرم بابا جون...
به قلم:ملینا
کپی ممنوع
رمان|بانوی عمارت
پارت ۵ وقتی رسیدیم بی حرف آمیتیست کیفش برداشت گفتم _وایسا منم بیام بی حرف سرش تکون داد و از ماشین پی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ه͚֨֗م͚֗֨֗֨֨֗سایه میخ͚᩹֨֗وام
چ͚֨֗نل֨֗ت ح͚֗֨دا֗֨֗ق͚֨֗ل ۵۰ ͚֨֗֨֗باش͚֨֗֨ه
امارم:۵۱۰
پ՞ᝳ֗یوی͚֨م
@Mkosvo
کانᝳ͚֨֗՞ال
https://eitaa.com/dkcxkdk
رمان|بانوی عمارت
ه͚֨֗م͚֗֨֗֨֨֗سایه میخ͚᩹֨֗وام چ͚֨֗نل֨֗ت ح͚֗֨دا֗֨֗ق͚֨֗ل ۵۰ ͚֨֗֨֗باش͚֨֗֨ه امارم:۵۱۰ پ՞ᝳ֗یوی͚֨م @Mkosvo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عااام من میگم که
یه چنل دارم توش پره از انیمه ۱۲ کی هم ممبر دارم اگه دوست دارید لینکش بدم تو ناشناس . بدید