#PART_2
#سوگل.
من فقط هشت سالم بود و سهیل ده سال و سامان داداش بزرگم 15 سال و خواهرم 2 سال
یه روز صبح که همه خواب بودن ما هم راهی شدیم
همسایه ها مون از اینکه این بلا سرمون امد ما رو دلداری میدادن و گریه می کردن
دوتا رفیق داشتم دو قلو بودن خیلی دوسشون دارم حتی دوست دارم الان هم ببینموشن
ولی الان خیلی بزرگ تر از اون چیزی هستن که فکرشو میکنم
منو و برادرام پشت اون وانت بودیم و مادر و پدرم و خواهر کوچیکم هم جلو
من خودمو دختر بزرگه حساب کردم که باید مراقب برادرام باشم با اینکه برادرام از من بزرگترن 😅
ولی خب سهیل یه جا بند نبود و
خیلی باهم دعوا میکردیم
ولی اون روز اصلا با هم دعوا نکریدم و خیلی مهربانه در کنار هم اون روز رو گذروندیم
برادرم سامان خیلی لاغر بود اون به چیزای مقوی و غذاهای خوشمزه و داروی سر وقت لازم داشت چون مریض بود
سامان پاره ی تن منه اون خیلی مهربونه با اینکه نمیتونست حرف بزنه
ولی با خنده های مهربونه اش به ما می فهموند که حالش خوبه
خواهرم سوگند چون کوچیک بود مادرم همیشه اون رو جلو پیش خودشون می برد
ولی از ما هم چشم پوشی نمی کرد پدرم بهمون گفت:
اگه چیزی لازم داشتین کافیه فقط پنجره ی عقب رو بزنید من زود می ایستم
#PART_3
خلاصه ظهر شد و هوا به شدت گرم بود
افتاب به صورت داداش سامانم میخورد و به هم همین خاطر گرما زده شد و حالش کمی بد شد
پدرم ایستاد تا مادرم ما رو ببینه شاید کم و کسری داشته باشیم.
مادرم که حال داداش سامانم رو دید
زود بابام رو صدا زد و گفت برا سامان ابمیوه بیار تا حالش جا بیوفته
از پول وساید یه مقدار برامون موند به خاطر همین پدرم تونست ابمیوه برا داداشم بیاره
مادرم ابمیوه رو به داداشم داد و حالش کمی خوب شد
نشستیم تو پارک تا هوا بخوریم و حالمون که اوکی شد دوباره راهی بشیم
خلاصه راه افتادیم ...
غروب شد و داییم زنگ زد که کجایین چرا کم پیدایین نیستین و از این حرفا
ما به داییم و فامیلامون گفته بودیم که میخواییم بریم عسلویه نگفته بودیم که میخواییم بریم سمت قم.
خلاصه دلتنگی و خداحافظي مادرم از خانواده اش خیلی سخت بود
ولی به خاطر ما و بابام خانواده شو ول کرد و با بابام موند
از خانواده ی پدریم بخوام بگم
از پدر بزرگم که من هنوز به دنیا نیوده بودم فوت کرده بود بعد چند سال عمه ام با یه تصادف خودشو دخترش فوت میکنن
و بعد چند ماه مادربزرگم و بعد چند سال سه تا از عمو هام فوت کردن
و در حال حاضر بابام سه تا خواهر داره و عمه های منن عمه هام اون زمان زیاد حال بابام رو نمیپرسیدن
#PART_4
بله داشتم میگفتم داییم که زنگ زد.
بهش گفتیم که توراهیم و هنوز نرسیدیم
غروب شد و ما هنوز تو راه بودیم
یعنی از خوزستان اهواز بخواییم تا قم بریم یه دوازده ساعتی هست
و ما کم کم داشتیم خسته و خسته تر میشدیم
تا اینکه شب شد داییم همیشه میگفت اگه میخواستین بایستید همیشه پیش یه ایستگاه یا بنزین خونه بایستید
چون اونجا امنه
خلاصه شب شد و ما پیش یه مائمور خونه استادیم
تا بخوابیم و صبح حرکت کنیم
با گشنگی زیاد و بی حوصله گی و بی خوابی همه پشت وانت نشستیم
مادرم یه پلاستیک در اورد که نون خشک داشت و گوجه و خیار هم داشتیم
یعنی چندتا دونه گوجه و خیار
با نون خشک گذروندیم وقت خواب که شد
مادرم دو تا پاهاشو دراز کرد تا هر چهار تامون بتونیم رو پاهاش بخوابیم
یه قسمتی من و یه قسمتی سوگند و یه قسمتی سهیل و سامان هم تو بغلش
مادرم تا خود صبح تکون نخورد که ما راحت بخوابیم و جا داشته باشیم
پدرم رفت جلو خوابید
چون اون رانندگی میکردم مادرم بهش گفت برو بخواب صبح بیدارت میکنم و حرکت میکنیم