#PART_4
بله داشتم میگفتم داییم که زنگ زد.
بهش گفتیم که توراهیم و هنوز نرسیدیم
غروب شد و ما هنوز تو راه بودیم
یعنی از خوزستان اهواز بخواییم تا قم بریم یه دوازده ساعتی هست
و ما کم کم داشتیم خسته و خسته تر میشدیم
تا اینکه شب شد داییم همیشه میگفت اگه میخواستین بایستید همیشه پیش یه ایستگاه یا بنزین خونه بایستید
چون اونجا امنه
خلاصه شب شد و ما پیش یه مائمور خونه استادیم
تا بخوابیم و صبح حرکت کنیم
با گشنگی زیاد و بی حوصله گی و بی خوابی همه پشت وانت نشستیم
مادرم یه پلاستیک در اورد که نون خشک داشت و گوجه و خیار هم داشتیم
یعنی چندتا دونه گوجه و خیار
با نون خشک گذروندیم وقت خواب که شد
مادرم دو تا پاهاشو دراز کرد تا هر چهار تامون بتونیم رو پاهاش بخوابیم
یه قسمتی من و یه قسمتی سوگند و یه قسمتی سهیل و سامان هم تو بغلش
مادرم تا خود صبح تکون نخورد که ما راحت بخوابیم و جا داشته باشیم
پدرم رفت جلو خوابید
چون اون رانندگی میکردم مادرم بهش گفت برو بخواب صبح بیدارت میکنم و حرکت میکنیم