eitaa logo
دُخٺــࢪاݩ‌‌فـٰاطـمـے❤️💫
3.4هزار دنبال‌کننده
6هزار عکس
2.3هزار ویدیو
25 فایل
📣 بࢪا؎ عضویٺ دࢪ گࢪوه به عنوان مࢪبے یا دختࢪان فاطمے و یا اطݪا؏ از بࢪنامهـ ها با ادمین کاناݪ، دࢪ اࢪتباط باشید 📲 «گروه تبلیغی جهادی رشد🌱» ارسال تصاویر و ویدئوها: @aghayari12 ادمین: @Mirzaei1369 @SarbazAmad
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🍀🌺🌿 🍀🌺🌿 🌺🌿 🌿 🌷﷽🌷 🌸 شانه هایم را بالا انداختم و بی اراده لب هایم آویزان شد. بدون اینکه جوابی بدهم. صمد گفت: «نمی توانی هم خانه را تمیز کنی و هم به بچه ها برسی.» کتش را درآورد و گفت: «من بچه ها را نگه می دارم، تو برو اتاق ها را تمیز کن. کارت که تمام شد، من می روم.» با خودم فکر کردم تا صبح زود است و بچه ها خوابند. بهتر است بروم اتاق ها را تمیز کنم. صمد هم ماند اتاق خودمان تا مواظب بچه ها باشد. پنجره های اتاق دم دستی را باز گذاشتم. لحاف کرسی را از چهار طرف بالا دادم روی کرسی. تشک ها را برداشتم و گذاشتم روی لحاف های تازده. همین که جارو را دست گرفتم تا اتاق را جارو کنم، صدای گریه دوقلوها درآمد. اول اهمیتی ندادم. فکر کردم صمد آن ها را آرام می کند. اما کمی بعد، صدای صمد هم بلند شد. ـ قدم! قدم! بیا ببین این بچه ها چه می خواهند؟! جارو را انداختم توی اتاق و دویدم طرف اتاق خودمان که آن طرف حیاط بود. دوقلوها بیدار شده بودند و شیر می خواستند. یکی از آن ها را دادم بغل صمد و آن یکی را خودم برداشتم و بچه به بغل مشغول آماده کردن شیرها شدم. صمد به بچه ای که بغلش بود، شیر داد و من هم به آن یکی بچه. بچه ها شیرشان را خوردند و ساکت شدند. @dokhtaran313
ــــــــــــــــــ🌱❣🌱ـــــــــــــــــ (..♡..) 🍃 . . 🏝 . . نگاهم را از سنگ‌های سفید کف صحن ساکت و صبور و خلوت می‌کشانم تا گنبد آبی بلند مسجدی که نه تا به حال صاحبش را دیده‌ام و نه تا به حال با دل آرام از آن بیرون رفته‌ام. هر بار که آمده‌ام دل گرفته از نبودن صاحب و آقایم، چنان به تنگی افتاده که تا چند روز حال آوارگی داشته است. اما امروز آمده‌ام تا آقا بر دلم بخواند این مسئولیت جدید را تا بدانم باید چه‌گونه به سرانجام برسانم. من می‌شوم سرپرست زنی که خدا او را رحمت خودش می‌داند! این کار من را سخت می‌کند و باید بلد باشم طوری با رحمت الهی پر محبت برخورد کنم که خدا من را به دیدۀ محبت نگاه کند و غرق رحمتم کند. یادم می‌آید که یکبار استادی می‌گفت مردها همین که می‌شنوند ولایت دارند به زن خودشان را گم می‌کنند و اولین گزینه‌شان زورگویی می‌شود. در حالی‌که، ولی یعنی کسی که حامی می‌شود، یاور می‌شود، پناه و راهنما می‌شود، سرپرستی که اولین کارش رحم است به زیردستان! خدا پدر مردی را که به همسرش ظلم کند درمی‌آورد. پشیمان می‌شوم از این که بخواهم ولایت را بر دوش بکشم. آدمش نیستم! تا غروب می‌مانم و تا برسم خانه یک شب است و من جز سه ساعتی که خواب بودم. بقیه راه مغزم هنگ کرد از تجزیه و تحلیل‌ها و البته بازسازی آینده‌ای که در خیال هست و در واقعیت نزدیک است و از حقیقت نمی‌شود فرار کرد. یا صاحب‌الزمان ادرکنی! ... 🖤@dokhtaran313🖤
از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو مطب یه راست رفتیم تو اتاق دکتر.چون واقعا من تو شرایط سختی بودم حتی نیم ساعتم برام پر ارزش بود.برای همین مامان از قبل هماهنگ کرد واسم که معطل نشم.نشستم رو به رو دکتر.چونمو چسبوندم به دستگاهش و اونم مشغول معاینه شد.مامانم کنارش وایستاده بود.از دکترای بیمارستانی بود که مامان توش کار میکرد. برا همین میشناختتش. بعد چند دقیقه معاینه اومد کنار و رو به مامان گف +خانم مظاهری مث اینکه این دخترتون زیادی درس میخونه نه؟ مامان پوفی کشید و _این جور که معلومه..ینی ظاهرا که اره ولی باطنا و خدا میدونه. چشامو بستم و سعی کردم مث همیشه آرامشمو حفظ کنم.با دست بهم اشاره زد برم بشینم رو صندلی و علامتا رو بهش بگم.چندتایی و درست گفتم ولی به پاییناش که رسید دیگه سرم درد گرفت و دوباره حس سرگیجه بهم دست داد. چشمامو باز و بسته کردمو _نمیتونم واقعا نمیبینم. نزدیکم شد چندتا دونه شیشه گذاشت تو عینکِ گنده ای که رو چشام بود.دونه دونه سوال میپرسید که چجوری میبینم باهاش.به یکیش رسید که باهاش خوب میدیدم. زود گفتم: _عه عه این خوبه ها. دکتر با دقت نگاه کرد +مطمئنی؟ _بله +شماره چشات یکه دخترجون چرا زودتر نیومدی!؟ سرمو به معنای چ میدونم تکون دادم.اعصابم خورد شد ازینکه مجبور بودم از این ب بعد عینک بزنم. برخلاف همه من از عینک متنفر بودم و همیشه واهمه ی اینو داشتم که یه روزی عینکی شم. مامان خیلی بد نگاهم کرد و روشو برگردوند سمت دکتر. _الان باید عینک بزنه؟ +بله دیگه‌ _عینکشو بدین همین بغل بسازن براتون. یه چیزایی رو کاغذ نوشت و داد دست مامان. از جام پاشدم و کنارش ایستادم. بعد تموم شدن کارش از دکتر خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون.مامان قبضو حساب کرد و رفتیم همون جایی که دکتر گفته بود.سفارش عینکودادیم و گفتیم که عجله ایه که گفتن فردا حاضر میشه.چندتا قاب عینک زدم به چشم که ببینم کدوم بیشتر بهم میاد.آخر سرم یه عینک ساده مشکی که اطراف فلز چارگوشش شبیه ساختارِ ژن بود و رنگشم طلایی انتخاب کردم. مامان بیعانه رو حساب کرد و من رفتم تو ماشین تا بیاد.به ریحانه اس ام اس دادم که خونه هست یا نه.تا مامان بیاد و تو ماشین بشینه جواب داد +اره. مامانو ملتمسانه نگاه کردم و بهش گفتم: _میشه یه چند دقیقه بریم خونه ریحانه اینا؟ مشکوک بهم زل زد +چرا انقدر تو اونجا میری بچه؟ _جزوه ام دستشه بابا!!! باید بگیرم ازش. +الان من حوصله ندارم _اهههه به خدا واجبه مامان. باید بخونم وگرنه کارم نصفه میمونه. کمربندشو بست و گف +باشه فقط زود برگردیاا.. _چشم.فقط در حد رد و بدل کردن جزوه. چون ادرس از دفعه قبل تو ذهنش مونده بود مستقیم حرکت کردیم سمت خونشون و زود رسیدیم با تاکید مامانم برای زود برگشتن از ماشین پایین اومدم تپش قلب گرفته بودم از هیجان. چند بار آیفون زدم که صداش در نیومد. حدس زدم شاید خراب باشه واسه همین دستم و محکم کوبیدم به در.چون حیاط داشتن و ممکن بود صدا بهشون نرسه؛تمام زورم و رو در بدبختشون خالی کردم.وقتی دیدم نتیجه نداد یه بار دیگه دستم و کوبیدم به در تا خواستم ضربه بعدی رو بزنم قیافه بهت زده محمد ب چشمم خورد.حقم داشت بیچاره درشونو کندم از جا‌. دستم و که تو هوا ثابت مونده بود پایین آوردم. تا نگاهم به نگاهش خورد احساس کردم دلم هُرّی ریخت انتظار نداشتم اینطوری غیر منتظره ببینمش.اولین باری بود که تونستم چشماشو واضح ببینم. سرش و انداخت پایین و گفت: +سلام. ببخشید پشت در موندین.صدای جاروبرقی باعث شد نشنوم صدای درو.با تمام وجود خداروشکر کردم.با ذوق تو ذهنم تعداد جملاتی که بهم گفته بود و شمردم. فکر کنم از همیشه بیشتر بود.یه چند لحظه سکوت کردم که باعث شد دوباره سرش و بیاره بالا.صدامو صاف کردم وسعی کردم حالت چهرم و تغییر بدم تا حسی که دارم از چهرم مشخص نباشه. حس کردم همه کلمه ها از لغت نامه ذهنم پاک شدن فقط تونستم آروم زمزمه کنم: _سلام فکر کنم به گوشش رسید ک اومد کنار تا برم داخل. رفتم تو حیاط. درو نیمه باز گذاشت و تند تر از من رفت داخل. صداش به گوشم رسید که گفت: +ریحانههه!!ریحانههه!! چن ثانیه بعد ریحانه اومد بیرون محمدم پشت سرش بود به ظاهر توجه ام به ریحانه بود اما تمام سلولای بدنم یه نفر و زیر نظر گرفته بود ریحانه بغلم کرد و من تمام حواسم به برادرش بود که رفت اون سمت حیاط وتو ماشینش نشست.ریحانه داشت حرف میزد و من داشتم به این فکر میکردم که چقدر رنگای تیره بهش میاد و چه همخونی جالبی با رنگ چشم و ابرو و مژه های پُرِش داره.ریحانه منتظر به من نگاه میکرد و من به این فکر میکردم چرا هر بار که محمدو دیدم پیراهن تنش بود. ادامه دارد... نویسندگان: و دختران فاطمی 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/662700063C6b3c7b3eca 🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃