#حجاب
دزدان عفاف از دیوار کوتاه بد حجابی و بی حجابی راحت تر به حریم کرامت زنان و دختران دستبرد میزنند
اما زنان با حجاب به خاطر آنکه در سنگر حفاظتی عفاف و پوشش اند از اینگونه تعرض ها و وسوسه های شیطانی مصون ترند.
خوشاآنانکه نگهبان مزرعه نجابت و باغ حیا و عفافند و با پوشش صحیح و کامل محیط را هم برای خودشان ایمن و سالم می سازند هم وسیله هوسبازی و به گناه افتادن دیگران نمیشوند
آنانکه زیبایی های خود را در معرض دید و تماشای عموم میگذارند بیمار دلان و هوسبازان را به وسوسه گناه و شعله فساد می اندازند و در آلودگی آنان شریک اند
خودشان نیز از دستبرد اهل طمع مصون نمی مانند
آنانکه از بی حجابی و برهنگی و خودنمایی لذت می برند
شاید فراموش کرده اند که دستگاه های دقیق خدا این صحنه ها را ضبط می کند و فردای قیامت مورد سوال قرار خواهد داد.
برای لذت دیگران عذاب الهی را برای خود خریدن عاقلانه نیست عاقل آن است که اندیشه کند پایان را خواهرم
✨🌸الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج🌸✨
@dokhtaranchadorii
وقتی مشکی مد باشه : خوبه
وقتی رنگ مانتو شلوار باشه :خوبه
وقتی رنگ عشقه :خوبه!
وقتی رنگ کت و شلوار باشه: با کلاسه!
وقتی لباس های شب تو مهمونی ها مشکی باشه باکلاسه!
اما
وقتی رنگ چادر من مشکی شد
بد شد!
افسردگی می آورد!
دنبال حدیث و روایت می گردند
که رنگ مشکی مکروهه!
مشکی تا جایی که برای لباس های شما بود خوب بود و باکلاس به ما که رسید بد شد
من و متهم می کنید به افسردگی به دل مردگی
و من توی زندگی دنباله لحظه ای هستم که افسردگی گرفتم به حکم شما!
چرا حجاب را مساوی با افسردگی می دانید!
دوست دارم چادر مد شود
مشکی رنگ عشق باشد
عشق به خدا بدون افسردگی!قشنگه
@dokhtaranchadorii
🌹🕊🌹🕊
🕊🌹🕊
🌹🕊
#دلنوشتہ 📝
دقت کردے؟! 🔻
بعضے وقتآ شیطونــہ کنارِ
گوشت زمزمـہ میــکنہ:
تآ جوونے از زندگیــــت لذت ببـر❗️
هر جور کہ میشہ خوش بـگذرون
امـآ تُ حواســِ🔔ـــت بآشہ،
نکنہ خوش گذرونیت بہ قیمتِ
شکســ💔ـــتنِ دل امآم زمآنمون بآشہ...
مبادآ بآ خوش گذرونیاے آمیختہ بہ گنآهـــ، ظہورشون رو عقب بنــدازے...
♥️🕊 الـلہم عجـل لـولیـک الـفرج 🕊♥️
@dokhtaranchadorii 🌸🍃
♥️دختران حاج قاسم♥️
✨اللهم عجل لولیک الفرج✨
بيست و سه روز از رمضان بی تو
سپر شد آقا
عمر ما بود که دور از تو هدر شد
آقا
@dokhtaranchadorii
✍ نکاتی برای هفته پایانی ماه رمضان
💠 شروع سال جدید به معنای واقعی کلمه، ۲۴ ماه رمضان است. مقدراتمان تغییر کرده و در مرحلۀ جدیدی قرار گرفتهایم.
💠 ۲۴ رمضان بهترین وقت برای تنظیم و شروع برنامههای یکساله است.
💠 بعد از شبهای قدر باید بیشتر از قبل عبادت کنیم. برخی از مقدرات ما مشروط به عبادت و توبه است.
💠 یکهفتۀ پایانی ماه مبارک رمضان بهترین هفتۀ عمرتان است؛
🔅اولاً پاک شدهاید،
🔅ثانیاً مقدرات خوبی برایتان نوشته شده،
🔅ثالثا برکات ماه رمضان هنوز ادامه دارد.
💠 رسول خدا(ص) ده روز آخر رمضان عبادت بیشتری میکرد.
💠 من که شب قدر را پشت سر گذاشتهام، اگر در این شبهای بعد از شب قدر، دلم برای عبادت تنگ نشود، خیلی جای تعجب دارد!
💠 بعد از شبهای قدر، برای عبادت سنگتمام بگذارید.
🔺 حجةالاسلام پناهیان
@dokhtaranchadorii
🔼🔼🔼
آخرین جمعه ماه رمضان (11 مرداد 1392) روز قدس بود که رضا شهید شد .
وقتی خبر شهادتش را شنیدم خودم را به سرعت به بیمارستانی که در حلب بود رساندم ، اسمش را نمی شد گذاشت بیمارستان ، چون از تجهیزات اصلی محروم بود .
اون روز ما دو شهید داشتیم و چند شهید سوری هم بودند. وقتی به سمت تابوتی که رضا را در آن قرار داده بودند رفتم ، روی تابوت پرچم سوریه کشیده شده بود و به عربی نام جهادی رضا را نوشته بودند « محمدمهدی مهدوی »
پرچم سوریه را برداشتم و پرچم ایران را روی تابوت کشیدم. بعد روی آن درشت و بزرگ نوشتم:
🌷« شهیدمهندس رضاکارگربرزی که در روز جمعه ، روز قدس که متعلق است به امام زمان (عج) در راه خدا و دفاع از اهل بیت رسول الله به شهادت رسیده است »
💢شهید مهندس رضا کارگربرزی
راوی: ب- ر همرزم شهید در سوریه
شـهـــــــــ به یاد ـــــــــدا ️
@dokhtaranchadorii
✿❀ ﴾﷽﴿ ❀✿
#رمان_قبله_من
#قسمت_سی_و_یکم
#بخش_اول
❀✿
روے چمدانش میشینم ،چشم راستم را مے بندم و از شڪاف باریڪ در بیرون رانگاه میڪنم... خدا ڪند سراغ ڪمدش نیاید...سعی میڪنم ارام تر نفس بڪشم. دستم راروے سینہ ام میگذارم و اب دهانم رابہ سختے فرومیبرم. بااسترس یڪبار دیگر بیرون را نگاه میڪنم. صداے جیر باز شدن در اتاقش دلم را خالے میڪند! از شڪاف در دست و پشت سرش را میبینم ڪہ بہ سمت تختش میرود ، ساعتش را از مچ دستش باز میڪند و روے بالشتش میندازد. دڪمہ ے اول ودوم پیرهنش راباز میڪند...سرم راعقب میاورم و چشمانم را مے بندم!!... میخواهد لباسش را عوض ڪند... پلڪ هایم راروے هم محڪم فشار میدهم.... اگر لباسش درڪمد باشد.... نورے ڪہ ازشڪاف در داخل میدود بہ تاریڪے مے شیند. حضورش راپشت در احساس میڪنم. عرق روے پیشانیث ام مے نشیند...درڪشیده و بہ اندازہ ے چندبند انگشت باز میشود...دستم راروے دهانم میگذارم و بغضم راقورت میدهم...همان لحظہ نواے دلنشینے درفضا پخش میشود
_ میاد خاطراتم جلوے چشام
من اون خستگے تو راهو میخوام
...
تلفن همراهش است!در را مے بندد و چند لحظہ بعد صداے بم و گرفتہ اش را میث شنوم
_ جانم رسول؟
...
هوفے میڪنم و لبم را بہ دندان می گیرم.
اخرچہ؟! میخواهد مرا ببیند... چہ چیزے باید بگویم... چہ عڪس العملے نشان میدهد؟ دست میندازم ،ڪت سفیدش را اهستہ از روے اویز برمیدارم و تنم میڪنم. پیراهنش راهم روے سرم جاے روسرے میندازم و منتظر میمانم... شمارش معڪوس.. یڪ .. دو... سہ... باز ڪن درو... چهار...پنج...الان...شیش...هفت ...هشت... با.. درباز مے شودو قلبم از شدت هیجان و استرس میترڪد!
چشمهاے تیلہ اے یحیے بہ بزرگے دوفنجان میشود و روے چشمانم خشڪ مے شود. لبم راانقد محڪم با دندان فشار میدهم ڪہ زخم مے شود و دهانم طعم خون میگیرد.دستش را بہ سرعت روے دودڪمہ ے بازش میگذارد و درحالیڪہ ازشدت تعجب پلڪ هم نمیزند ، قدمے بہ عقب برمیدارد و بہ سرتا پایم دقیق نگاه میڪند.باخجالت سرم را پایین میندازم و پیراهنش راروے سرم جلو میڪشم تا خوب موهایم را بپوشانم.چانہ ام میلرزد و نوڪ بینے ام میخارد.
منتظر یڪ تنش هستم تا پقے زیر گریہ بزنم!! سڪوتش ڪلافہ ام میڪند...ڪوتاه بہ چهره ے مبهوتش نگاه و بغضم را رها میڪنم. بلند بلند و یڪ ریز اشڪ مے ریزم و پشت هم عذرخواهے میڪنم. او همچنان خیره مانده!!...باپشت دست اشڪم راپاڪ میڪنم و میگویم: بخدا..بخدا اصن... اصن توضیح میدم... بہ حرفم گوش ڪن... من... یحیے بخدا...هیچے ندیدم...من... اصن ...ینے...
بایڪ دست پیرهن رازیر گلویم چنگ میزنم تا یقہ ام را بپوشانم و بادست دیگر پلڪم راپاڪ میڪنم. قدمے جلو مے اید و دڪمہ اش را مے بندد..بغضم راقورت میدهم و بہ زمین زل مے زنم. ڪمے جلو تر مے اید..
_ هیچے نگید!..باشہ؟!
شوڪہ از لحن ارامش دوباره بہ گریہ مے افتم
_ من...اصلا نیومدم تا... فقط...اگر گوش ڪمے...
یڪ دفعہ داد میزند:محیا!
و بہ چشمانم خیره میشود.از برق نگاهش تا عمق قلبم تیر میڪشد... عصبانے است..سعے میڪند ڪنترلش ڪند!...لبهایم بے اراده بہ هم دوختہ میشود...دست دراز میڪند و دررا نگہ میدارد
_ بیاید بیرون!
مطیع و حرف شنو از ڪمد بیرون مے ایم و گوشہ ےاتاق مے ایستم. بہ موهایش چنگ میزند و لبش را میگزد.فڪش منقبض شده و تندنفس میڪشد...
_ حالا بگید توڪمد من چیڪار میڪردید...
_ من..
دست راستش را بالا مے اورد و بین حرفم میپرد
_ فقط راستشو بگید...النجاه فے الصدق...
سرم راتڪان میدهم و درحالیڪہ اشڪ ارام از گوشہ چشمم روے گونہ هایم مے غلتد، باصدایے خفہ میگویم: من... راستش...یبار...چندماه پیش...اومدم تو اتاقت... برا..برااینڪہ ببینم چجوریه..ببخشید...من اینجا یچیزے دیدم ڪہ موفق نشدم ڪامل بخونمش...
_ چے؟!
_ اونموقع نفهمیدم...یلدا اومد خونہ و نشد بخونمش...امروز...فتح خون تموم شد...ڪلے گریہ ڪردم...ڪلے سوال...ڪلے درد تو سینم اومد... ازاتاقم اومدم بیرون تا برم و صورتمو بشورم...دیدم دراتاقت بازه...یاداون برگہ افتادم..اومدم....ببخشید...ببخشید...
گریہ ام شدت میگیرد...
_ خوندمش...تانصفہ...فهمیدم وصیت نامہ است...یہ حالے شدم... قصدبدے نداشتم.... پسرعمو بخدا برام جاے سوال داشت...اون ڪتاب...وصیت نامہ ے تو... حس بدے دارم چون اجازه نگرفتم....اما دلم ارومہ... یہ چیز توے وجودم متولد شده...نمیدونم چیہ.... شاید توے اتاقت دنبال جواب میگشتم....بخدا... وقتے اومدی...هول شدم...رفتم توڪمد...
چشمهایش را مے بندد و انگشت اشاره اش راروےبینے اش میگذارد..
❀✿
💟 نویسنــــــده:
#میم_سادات_هاشمی
@dokhtaranchadorii