eitaa logo
دوشکاچی
143 دنبال‌کننده
256 عکس
71 ویدیو
0 فایل
📘کتاب #دوشکاچی 🎙خاطرات #علی_حسن_احمدی 📖چاپ اول : سال۹۸ 📚ناشر : #سوره_مهر 📍موضوع : #دفاع_مقدس ╭━═━⊰❀❀⊱━═━╮ 🇮🇷 @dooshkachi 💻 dooshkachi.blog.ir ╰━═━⊰❀❀⊱━═━╯ 🌍اخبار رسمی ما را فقط از این کانال پیگیری بفرمائید.
مشاهده در ایتا
دانلود
📍سیصد و هفتاد و پنجمین محفل شب خاطره با محوریت روایت از شهید حاج قاسم سلیمانی و جبهه مقاومت، با حضور علی‌حسن احمدی راوی کتاب دوشکاچی در تاریخ ۴ دی‌ماه ۱۴۰۴ در سالن سوره حوزه هنری تهران برگزار گردید. در این دیدار علاوه بر سایر همرزمان حاج قاسم سلیمانی در جبهه مقاومت، آقای احمدی نیز علاوه بر بیان خاطراتی از دفاع مقدس، به بیان خاطراتی از حضورش در دفاع از حریم اهل‌بیت(ع) در سوریه پرداخت. 📸در حاشیه این جلسه هم دیداری با آقای محمود عبدالحسینی عکاس و خالق تصویر معروف دوشکاچی صورت گرفت. 🔗 🇮🇷 @dooshkachi
49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📺گزارش خبری شبکه خبر از ۳۷۵امین «شب خاطره» حوزه هنری انقلاب اسلامی با یاد شهید حاج قاسم سلیمانی و خاطرات رزمندگان جبهه مقاومت در تالار سوره حوزه هنری تهران. 🎤در این دیدار آقایان «عنایت‌الله گودینی»، «محمدرضا جعفری» و «علی‌حسن احمدی» از همرزمان حاج قاسم به خاطره‌گویی پرداختند. 📆 ۴ دی‌ماه ۱۴۰۴ 📍 🇮🇷 @dooshkachi
این بیشه خالی از شیر نخواهد ماند 🔸عنایت‌الله گودینی در ۳۷۵امین «شب خاطره» که با یاد شهید حاج و خاطرات رزمندگان جبهه مقاومت برگزار شد از ارادتی که حاج قاسم به خانواده شهدا داشت اینطور سخن گفت: در حالیکه حاج قاسم سلیمانی بخاطر چند عملیات بسیار خسته بود، آقای مالمیر چند انگشتر از جیبش درآورد و گفت «حاج آقا خانواده شهدای چند انگشتر داده‌اند که تبرک کنید و من آنها را به مردم کرمانشاه برگردانم». یکباره خواب از چشم حاج قاسم پرید و گفت «یعنی چی؟ این چه حرفی بود زدی؟ این منم که باید تبرک کنم.» حاج قاسم انگشترها را روی چشم و صورت خود می‌گذاشت. 🔹 علی‌اصغر احمدی دیگر راوی این محفل با اشاره به بیانات رهبر معظم انقلاب مبنی بر ضرورت بازگو کردن خاطرات جنگ آغاز کرد و گفت: سال ۶۵ در جزیره مجنون دانشجویی از دانشگاه کرمانشاه به سنگرم آمده بود که هر روز خاطره می‌نوشت. به او گفتم «چه می‌نویسی؟ با این دو ماه آمدن به جزیره میخواهی جنگ را به نام خود تمام کنی؟» گفت «روزی برسد کسانی بیایند بگویند جزیره‌ای وجود نداشته. جنگ را در حد یک درگیری کوچک قلمدار کنند، جای دزد و صاحبخونه را عوض کنند، ایثار و شهادت او را خودکشی قلمداد کنند و تسلیم شدن در برابر دشمن مایه پیشرفت شود.» گفتم «بسیجی‌ها شیر هستن نمی‌ذارن» گفت «اما آنها روباه‌اند. صبر کن صدای طبل جنگ بخوابه از هر سوراخی روباهی بیرون بیاد تا آنچه شیران شکار کردند صاحب شود». 📌 مشروح خبر 🆔 @hozehonari_ir
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📍این بیشه خالی از شیر نخواهد ماند ❤️در بودیم که سردار سردار دلها آمد یکی از نیروها خودش را روی پای سردار انداخت و گفت «من لیاقت ندارم دست و پای شما را ببوسم. اجازه بدید کفشتون رو ببوسم» حاج قاسم سلیمانی گفت «نکن. منم مثل توام، اگر از تو کمتر نباشم بیشتر نیستم» رزمنده جوان گفت «سردار دعا کن شهید بشم» گفت «من دعا نمی‌کنم شهید شوی خودت هم دعا نکن چون رهبر به یار نیاز داره». 🗣او کجا را می‌دید؟! باید جنگ ۱۲ روزه پیش بیاید تا دنیا ببیند این سربازان ولایت چطور پوزه این رژیم کودک‌کش را به خاک می‌مالند. باید جنگ رخ دهد تا خائنان و فروختگان ببینند که این بیشه خالی از شیر نخواهد ماند. 📹بخشی از خاطره‌گویی آقای در محفل «شب خاطره» تهران 📆 ۴ دی‌ماه ۱۴۰۴ 📍 🇮🇷 @dooshkachi
31.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📍گفتم حلالم کن! گفت بابت چی؟ ... 🌹گریزی به خاطره ساخت یک پل چوبی بر روی رودخانه‌ای پرآب در شرق «حلب» سوریه و برخورد و رفتار بزرگ‌منشانه فرمانده مهندسی زرهی، یکی از شاگردان مکتب حاج قاسم سلیمانی، در مقابل برخورد تندی که با او کردم. 📹بخشی از خاطره‌گویی آقای در محفل «شب خاطره» تهران 📆 ۴ دی‌ماه ۱۴۰۴ 📍 🇮🇷 @dooshkachi
🌷وقتی حاج قاسم گفت: «هنوز وقت شهادت نیست» 📍علی حسن احمدی، از رزمندگانی است که در جبهه مقاومت حضور داشته و آنچه می‌گوید، نه شنیده‌ها، بلکه دیده‌ها و زیسته‌های اوست؛ خاطراتی که هنوز با گذشت سال‌ها، سنگینی آن از صدایش پیداست. 🎤گفتگوی خبرگزاری فارس با راوی کتاب «دوشکاچی» در رابطه با حاج قاسم سلیمانی و جبهه مقاومت را در نشانی زیر دنبال نمائید👇 👉 https://farsnews.ir/Parasto/1767172527294542434 📍 🇮🇷 @dooshkachi
✅ انتشار برای نخستین‌بار 🔹  اگر این سد بشکند… 🔺شهید حاج‌قاسم سلیمانی در اوج جنگ با داعش و جریان‌های تکفیری در سوریه و عراق در اواسط دهه ۹۰، در نامه‌ای مفصل خطاب به دخترشان خانم زینب سلیمانی، منطق حضور نیروی قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در خارج از مرزهای کشور و مقابله با دشمنان مردم ایران را تشریح کرده‌اند. این دستنوشته، گزیده‌ای کوتاه از همان نامه مهم و راهبردی است؛ 🔺 اگر این سد شکست، همه این سرزمین‌ها، همه این انسان‌ها به مصیبتی دچار می‌شوند که تاریخ گذشته مغول‌ها در مقابل آن هیچ خواهد بود. 🔺 اما چه کنم که برخی روشنفکرنماها می‌خندند فکر می‌کنند ما برای بقاء يك شخص بشار می‌جنگيم، نمی‌دانند اين جبهه‌ی دفاع از انسانيت است نه فقط دفاع از اسلام، اين جبهه‌ی دفاع از اسلام است نه فقط از شيعه. 🔺 اين جبهه‌ی دفاع از ايران است نه فقط شيعه، اين جبهه دفاع از همه انسان‌های بی‌خبر در خانه‌ها و خيابان‌ها و تجارتخانه هاست... 🔸 @Soleimany_ir
هدایت شده از دوشکاچی
🌷به یاد حماسه نبرد تن با تانک 📖... در ورودی مزار توقف کردیم. تابلویی در آنجا به چشم می‌خورد که رویش نوشته شده بود: «هویزه، کربلای شهیدان مظلوم و بی‌غسل و کفن.» همانجا فاتحه‌ای خواندیم و بعد هم قدم‌زنان به طرف مزار شهدا رفتیم. سکوت خاص و فضای سنگینی در مزار شهدا حاکم بود. آن چیزی که تقریباً در میان 70 مزار شهیدی که در آنجا آرمیده بودند برایم جلب نظر می‌کرد، این بود که روی همه آنها سه عبارت یکسان نقش بسته بود: «شهید»، «محل شهادت: هویزه» و «تاریخ شهادت: 1359/10/16». بیشتر شهدا جوان بودند و شاید کمتر از 22 سال سن داشتند. باور مبارزه تن به تانک و ایستادن در مقابل آهن‌پاره‌های غول‌پیکر دشمن، آن هم با سلاح‌های سبک اولیه و قدیمی آن‌قدر سنگین بود که تن هر انسان دردمندی را به لرزه می‌انداخت ... 👈تکمیلی این خاطره در کتاب 📚خاطرات 📒 (ص) 🌐 خرید اینترنتی کتاب👇 https://sooremehr.ir/book/3321 🇮🇷 @dooshkachi
هدایت شده از دوشکاچی
🌴خوزستان با وفا 📖از ماشین پیاده شدم و به طرف مغازه رفتم. با خودم گفتم: «همان‌طوری که رادیوهای بیگانه تبلیغ می‌کنند، این مردم عرب‌زبان خودشان رو از سایر مردم ایران جدا می‌دانند یا نه؟!» وارد مغازه که شدم، سلام کردم. مغازه‌دار که فردی سیه‌چرده بود و لباس عربی به تن داشت، با لهجه عربی غلیظی جواب سلامم را به گرمی داد و با دستش به صندلی چوبی کوچکی که داخل مغازه‌اش بود اشاره‌ای کرد و گفت: «اهلاً و سهلاً. بفرما بنشین» ... نگاهی به من کرد و چند لحظه بعد به طرف کُلمن آبی که داخل مغازه‌اش بود رفت و یک لیوان آب خنک توی لیوان ریخت و برایم آورد و گفت: «بفرما، گلویی تازه کن.» لیوان آب را از او گرفتم و تشکر کردم ... نگاهی به اجناس داخل مغازه‌اش کردم و قیمت برخی از آنها را پرسیدم ... به من گفت: «به قیمت‌ها چه کار داری؟ هر چه می‌خواهی بردار.» مقداری بیسکویت و تنقلات برداشتم و گفتم: «اینها چند میشه؟» گویا با این حرفم کمی ناراحت شد و گفت: «هیچی!» خیلی اصرار کردم، ولی از گرفتن پول امتناع کرد و گفت: «اینها که چیزی نیست. تمام اموالم به شماها تعلق داره» ... 👈ادامه این خاطره در کتاب 🎙خاطرات 📒انتشارات 📍 🌐 لینک خرید اینترنتی کتاب👇 https://sooremehr.ir/book/3321 🇮🇷 @dooshkachi