eitaa logo
🇮🇷دانلودکده🛰امیران🎭
276 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
1.9هزار ویدیو
24 فایل
◉✿اگـہ وجود خدا باورت بشه خدا یــہ نقطـہ میـذاره زیـرباورت “یـاورت“ مےشه✿◉ درایـتا☆سروش☆آپارات بالیـنک زیـرهمراه باشید😌 @downloadamiran قسمتهاے قبلے رمانهایـمان روهم مے توانیـد در #رمانکده_امیـران دنبال کنیـد♡ @downloadamiran_r ارتباط باما: @amiran313
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌼دعای فرج🌼🍃 🌼🍃💛🍃🌼 🍃🌸إِلَهِي عَظُمَ الْبَلاءُ، وَ بَرِحَ الْخَفَاءُ، وَ انْكَشَفَ الْغِطَاءُ، وَ انْقَطَعَ الرَّجَاءُ، وَ ضَاقَتِ الْأَرْضُ وَ مُنِعَتِ السَّمَاءُ، وَ أَنْتَ الْمُسْتَعَانُ وَ إِلَيْكَ الْمُشْتَكَى، وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ وَ الرَّخَاءِ، اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، أُولِي الْأَمْرِ الَّذِينَ فَرَضْتَ عَلَيْنَا طَاعَتَهُمْ، وَ عَرَّفْتَنَا بِذَلِكَ مَنْزِلَتَهُمْ، فَفَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عَاجِلاً قَرِيباً، كَلَمْحِ الْبَصَرِ، أَوْ هُوَ أَقْرَبُ، يَا مُحَمَّدُ يَا عَلِيُّ، يَا عَلِيُّ يَا مُحَمَّدُ، اكْفِيَانِي فَإِنَّكُمَا كَافِيَانِ، وَ انْصُرَانِي فَإِنَّكُمَا نَاصِرَانِ، يَا مَوْلانَا يَا صَاحِبَ الزَّمَانِ، الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ، أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي أَدْرِكْنِي، السَّاعَةَ السَّاعَةَ السَّاعَةَ، الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ، يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ، بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِينَ 🍃 🌸 🍃 @downloadamiran 🍃 🌸🍃
حدیث روز ✨✨✨✨✨ امام علی(ع): «إِنَّما اَخْشی عَلَیْکُمْ إِثْنَیْنِ: طُولَ الاَْمَلِ وَ اتِّباعَ الْهَوی، اَمّا طُولُ الاَْمَلِ فَیُنْسِی الاْخِرَهَ وَ اَمّا إِتِّباعُ الْهَوی فَإِنَّهُ یَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ.» همانا بر شما از دو چیز میترسم: درازی آرزو و پیروی هوای نفس. امّا درازی آرزو سبب فراموشی آخرت شود، و امّا پیروی از هوای نفس، آدمی را از حقّ باز دارد. 🌸 @downloadamiran 🌸
📢 ⇦✨امواج ناشی از دستگاههای وایفای پتانسیل سرطانزایی دارند ✍کسانیکه وایفای آنها24ساعته روشن است فرزندان آنها درمعرض خطرعقیم شدن هستند وسبب سردرد،خستگی واختلال خواب میشود 🍃 طــب سنتــی 🍃 ╭━━⊰🌺🌸🌸🌺⊱━━╮ @downloadamiran
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
به سه شنبه خوش آمدید روزتون پراز نور خدا لحظه هاتون پراز آرامش اوقاتتون پراز شادى و لبخند زندگیتون پراز عشق و نشاط 🌸 در پناه خدای ارحم الراحمین در کنار عزیزان سه شنبه تون عالی ꔷꔷꔷꔷꔷꔷ❥Join👇🏻 ┅═✧ ✿✿✿✧═┅ 🦋@downloadamiran🦋
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
| روز سه‌شنبه، صدمرتبه ⚜ یا ارحم الراحمین ⚜ ꔷꔷꔷꔷꔷꔷ❥Join👇🏻 ┅═✧ ✿✿✿✧═┅ 🦋@downloadamiran🦋
در زندگى ياد بگيريم: با احمق بحث نكنيم و بگذاريم در دنياى احمقانه خويش خوشبخت زندگى كند... با وقيح جدل نكنيم چون چيزى براى از دست دادن ندارد و روحمان را تباه ميكند... از حسود دورى كنيم چون اگر دنيا را هم به او تقديم كنيم باز از ما بيزار خواهد بود ꔷꔷꔷꔷꔷꔷ❥Join👇🏻 ┅═✧ ✿✿✿✧═┅ 🦋@downloadamiran🦋
[ 🕰⌛️] 🕰 اُسوه را داخل آمبولانس گذاشتند. عمه‌ی اُسوه هم سوار آمبولانس شد. نورا با اصرا از حنیف می‌خواست که او هم همراه آنها برود. ولی حنیف آرامش کرد و گفت: –ما خودمون با ماشین دنبالشون میریم. پیش خودم باشی بهتره، نمیشه تنها بری یه وقت حالت بد میشه. بعد از رفتن آمبولانس به حیاط برگشتیم. سرچرخاندم و همه جا را نگاه کردم. پری‌ناز را ندیدم. به داخل خانه رفتم و سرکی به همه‌‌جا کشیدم. اثری از او نبود. به حیاط برگشتم تا با او تماس بگیرم. نمی‌خواستم کسی صدایم را بشنود. شماره‌اش را گرفتم. با اولین بوق جواب داد. –الو... –تو کجایی پری‌ناز؟ یهو کجا غیبت زد؟ پری‌ناز گفت: –اون مرده راستین. اون مرده بود. پرستاره فهمید ولی خودش حرفی نزد. –چی میگی واسه خودت؟ کی گفته؟ اصلا تو کی رفتی که هیچ کس نفهمید؟ –دارم میرم خودم رو گم و گور کنم، اگه خانوادش از من شکایت کنن بدبخت میشم راستین. فریاد زدم. –باز واسه خودت می‌بافی. اولا این که، اون نمرده، تازه اگرم مرده باشه تو با رفتنت من رو به دردسر میندازی. چون من به همه گفتم اون خودش افتاده، وقتی معلوم بشه دروغ گفتم، پای من گیره، دوما تو نباید هولش می‌دادی، حالا که دادی بمون پای اشتباهی که کردی، منم کمکت می‌کنم. باز یه مشکلی پیش امد تو میدون رو خالی کردی. واسه یه بارم که شده پای کاری که کردی وایسا. –مکثی کرد و گفت: –باشه، باشه، فعلا بهم فرصت بده یه کم آروم بشم. الان حالم خیلی بده، فردا خودم باهات تماس می‌گیرم. بزار خودم رو پیدا کنم. بعد گوشی را قطع کرد. نورا چادر مشگی‌اش را سرش کرده بود و آماده‌ی رفتن بود. –نورا خانم آخه تو کجا میخوای بیای؟ اونجا کاری از دستت برنمیاد که، حالتم بدتر میشه. من و مامان میریم از حالش بهت خبر می‌دیم. با دلخوری نگاهم کرد. –نگران حالشم. من خودم رو مقصر می‌دونم، نباید تنهاش می‌ذاشتم. نمی‌تونم بشینم خونه، همین انتظار من رو می‌کشه. نفسم را عمیق بیرون دادم. –چیزی تقصیر تو نبود. مقصر اصلی گذاشته رفته. –رفته؟ راستی پری‌ناز کو؟ شرمنده گفتم: –ترسیده، البته من بهش حق میدم. امروز براش روز سختی بود. اون از اتفاقات موسسه اینم از اینجا. یه کم که آروم بشه خودش تماس می‌گیره. نورا دیگر نتوانست بایستد، به طرف تخت رفت و رویش نشست. –آره، وقتی ازش پرسیدم چرا اخمهاش تو همه گفت که یه نفر اونجا خودکشی کرده. –واقعا؟ پس خودش بهتون گفت؟ –آره، اُسوه هم بهش گفت بار کج هیچ وقت به مقصد نمیرسه، شما اون دخترای بدبخت رو از راه به در می‌کنید اگه اجازه بدید همون بدبختی خودشون رو داشته باشن عاقبت بخیر‌تر میشن. با کنجکاوی نگاهش کردم تا ادامه‌ی حرفهایش را بشنوم. ادامه داد: –پری‌نازم یه تیکه‌ی بدی به اُسوه انداخت که الان درست نیست پیش تو بگم. اُسوه سرخ و سفید شد ولی چیزی بهش نگفت، فقط به من گفت میخواد بره، منم تا اونجایی که میشد آرومشون کردم و گفتم الان براتون شیرینی میارم که دهنتون رو شیرین کنید و دیگه کدورتها رو دور بریزد. با عذاب وجدان دنباله‌ی حرفش را گرفت: –کاش اصلا میزاشتم بره، کاش تنهاش نمیزاشتم. نمی‌دونم شاید پری‌نازم اعصابش خرد بوده نتونسته خودش رو کنترل کنه. میگم آقا راستین تو برو دنبال پری‌ناز ما خودمون میریم بیمارستان. نمیخواد تو بیای. –نه، خودش گفت فردا زنگ میزنه. فکری کرد و پرسید: –راستی آقا راستین چرا نگفتی پری‌ناز اُسوه رو هول داده؟ سرم را پایین انداختم. –آخه دیدم مامان ازش دلخوشی نداره، نمی‌خواستم کار خرابتر بشه. اخم کرد. –یعنی حاضرید به خاطر این چیزا حقیقت رو زیر پا بزارید. اگه خدایی نکرده بلایی سر اُسوه بیاد چی؟ روی جدول بندی دور باغچه نشستم. –خدا نکنه، اگه کار به اونجاها بکشه چیزی رو مخفی نمی‌کنم. به گوشه‌ی تخت خیره شد و بغض کرد. –همین یک ساعت پیش اینجا نشسته بود و حرف میزد و من رو دلداری می‌داد...حالا خودش...هق هق گریه‌هایش اجازه ‌نداد بقیه‌ی حرفش را بزند. مستاصل نگاهش کردم. به طرفش رفتم و جلوی پایش زانو زدم. –تو رو خدا گریه نکن. من هر کاری می‌کنم که اون حالش خوب بشه. اصلا هر کاری تو بگی انجام میدم فقط گریه نکن. اشکهایش را پاک کرد. سرش را به علامت مثبت تکان داد و نگاهم کرد. –تو خیلی خوبی آقا راستین. مامان میگه یه مدته عوض شدی دیگه مثل قبل نیستی، ولی به نظر من ذات آدمها عوض نمیشه، تو ذاتت خوبه. چشمش به کیف اُسوه افتاد و حرفش را عوض کرد. –باید کیفشم ببریم بیمارستان. اونجا تحویل خانوادش بدیم. متفکر از حرفی که در مورد من زده بود، بلند شدم کیف را برداشتم و گفتم: ◀️ ادامه دارد... •────⋅ৎ୭⋅────• @downloadamiran •────⋅ৎ୭⋅────•
[ 🕰⌛️] 🕰 –به حنیف بگو من تو ماشین منتظرتونم. پشت فرمان نشستم و کیف را روی صندلی کناری انداختم و به حرفهای نورا فکر کردم. صدای زنگ موبایلی توجهم را جلب کرد. صدا از کیف اُسوه بود. زیپ کیفش را باز کردم و گوشی‌اش را بیرون کشیدم. اسم مادر روی صفحه‌ی گوشی‌اش روشن و خاموش میشد. یعنی عمه‌اش هنوز به خانواده‌‌ی اُسوه خبر نداده که مادرش نگران شده و زنگ زده است. گوشی را داخل کیف انداختم. باید زودتر به مادرم زنگ میزدم تا خانواده اُسوه را در جریان قرار دهد. کیف را روی صندلی عقب انداختم. چون فراموش کرده بودم زیپ کیف را ببندم محتویاتش روی صندلی پخش شد. خم شدم تا وسایل را جمع کنم. چشمم به قلب چوبی افتاد که برایم آشنا بود. قلب را دستم گرفتم و خوب نگاهش کردم. این غیر ممکن است. شبیه همان قلبی‌ است که خودم ساختمش. باورم نمیشد. این دست اُسوه چه کار می‌کرد. دستی به لبه‌های قلب چوبی کشیدم. یادم است موقع درست کردنش لبه‌های قلب را کلی سوهان کشیدم تا یک دست شود ولی باز هم خوب صیقلی نشده بود. خودش است. آنقدر برایم عجیب بود که باز هم باورم نشد. فوری از ماشین پیاده شدم و به سمت خانه رفتم. همین که مادر خواست در را ببندد گفتم: –نبندش مامان. حنیف پرسید: –مگه نگفتی تو ماشین منتظر ما هستی؟ پس کجا داری میری؟ –شما برید تو ماشین بشینید من الان میام. مادر کلید را دستم داد و رو به حنیف گفت: –حتما چیزی جا گذاشته، ما بریم اونم میاد. به زیر زمین رفتم. زیر و روی میز را گشتم. اثری از آن قلب چوبی‌ام نبود. تمام وسایل را زیرو رو کردم. تنها چیزی که توجهم را جلب کرد شعر تک مصرعی بود که روی یکی از برگه‌های کارم نوشته شده بود و سعی کردم بخوانمش. خطی که رویش را کشیده شده بود کار را سخت می‌‌کرد. "کدام سوی روم کز فراق امان یابم؟" چه شعر زیبایی. چندین بار زیر لبم زمزمه‌اش کردم. مطمئن بودم نوشتن این شعر کار حنیف یا مادر نیست. چون خط آنها را می‌شناختم. باید از نورا هم می‌پرسیدم. اصلا شاید امروز نورا خواسته اینجا را به اُسوه نشان دهد او هم از این قلب خوشش آمده و نورا هم از کیسه‌ی خلیفه بخشیده. این که این قلب همان قلب دست ساز خودم است دیگر شک نداشتم. برایم عجیب بود. قلب را در جیبم گذاشتم و راه افتادم. کمی بعد از این که وارد بیمارستان شدیم خانواده اُسوه هم آمدند. عمه‌ی اُسوه تقریبا همان حرفهایی که من تحویلش داده بودم را برای آنها توضیح داد. مادر اُسوا خیلی نگران به نظر می‌رسید. مادر و نورا کنارش ایستادند. مادر سعی می‌کرد آرامش کند و نورا آرام آرام اشک می‌ریخت. چند دقیقه‌ایی به سکوت گذشت. پدر اسوه برای صحبت با دکتر احضار شد. وقتی برگشت با چهره‌ی پر از غمی رو به همسرش کرد و گفت: –دکتر نوشته برای سی‌تی‌اسکن و ام‌آی‌آر. میگه فعلا نمیشه چیزی گفت. بعد رو به من و حنیف کرد و گفت: –شما هم افتادین تو زحمت. ممنون که امدید. دیگه تشریف ببرید خانواده اذیت میشن. مادر گفت: –این حرفها چیه حاج آقا، وظیفمونه. پدر اُسوه دوباره تشکر کرد و از ما خواهش کرد که به خانه برویم. بعد به نورا اشاره کرد و ادامه داد: –دخترم خیلی داره اذیت میشه، شما تشریف ببرید حالا جواب سی‌تی اسکنش امد بهتون خبر میدم. همه به صورت نورا نگاه کردیم. معلوم بود که اصلا نای ایستادن ندارد. مادر گفت: –نورا جان برو بشین. با ایستادن تو که کاری پیش نمیره. نورا روی صندلی نشست و دوباره اشکش روان شد. خواهر و مادر اُسوه هم با دیدن اوضاع اشکشان جاری شد. شماره‌ی پدر اُسوه را داشتم ولی برای این که بداند حال اُسوه برایمان مهم است گفتم: –پس حاج‌آقا شمارتون رو بدید من بهتون زنگ بزنم و خبر بگیرم. شما درست می‌گید ما اینجا بیشتر توی دست و پای شما هستیم. ◀️ ادامه دارد... •────⋅ৎ୭⋅────• @downloadamiran •────⋅ৎ୭⋅────
[ 🕰⌛️] 🕰 به خانه که برگشتیم پدر را پشت در منتظر دیدیم. در صورتش تلفیقی از عصبانیت و نگرانی موج میزد. حنیف پرسید: –مگه کلید نداشتی بابا جان. خیلی وقته پشت در موندید؟ پدر با دیدن حنیف کلا رنگ عوض کرد و مثل همیشه مهربان‌‌ شد و پرسید: –فراموش کردم صبح کلید رو بردارم. چی شده پسرم؟ همگی کجا رفته بودید. نورا حالش بد شده؟ حنیف همان طور که ماجرا را تعریف می کرد، وارد خانه شدیم. نزدیک تخت چوبی داخل حیاط که شدیم نورا کنارش ایستاد و دوباره بغض کرد. آنقدر ضعیف و نحیف شده بود که پدر با نگرانی رو به حنیف گفت: –بابا جان، کاش یه سرمی چیزی همونجا تو بیمارستان بهش وصل می‌کردید. حالش خوب نیستا. حنیف گفت: –بخاطر استرسه، آخه الان استرس براش خیلی خطرناکه. مادر دستهایش را بالا برد و گفت: –خدایا خودت بهمون رحم کن. حنیف نورا را به طبقه‌ی بالا برد تا استراحت کند. رو به مادر گفتم: –اصلا فکر نمی‌کردم نورا اینقدر حساس باشه. مادر گفت: –آخه خودش رو مقصر میدونه، من تو این مدت اصلا ندیدم به خاطر مریضی خودش گریه کنه. ناراحتی الانش به خاطر دوستشه. بالاخره اون به اصرار نورا امده بود اینجا. من توی بیمارستان ترسیدم گفتم الان خانوادش یقه‌ی ما رو می‌چسبن. ولی اونقدر نورا گریه و زاری کرد که کلا اونا رو شرمنده کرد. متوجه شدن که ما هم همدردشون هستیم. فردای آن روز آماده شدم تا به شرکت بروم. همین که پا به حیاط گذاشتم. دیدم نورا در حیاط روی تخت نشسته و به روبرو خیره شده. کنارش نشستم و گفتم: –چرا اینجا نشستی؟ بی‌اعتنا به سوالی که کردم گفت: –میشه به باباش زنگ بزنی حالش رو بپرسی؟ نگاهی به ساعت مچی‌ام انداختم. –راستش الان روم نمیشه. یه چند ساعتی صبر کن به محض اینکه خبری ازش بگیرم اول تو رو در جریان قرار میدم. ممکنه الان خواب باشه. آرام گفت: –باشه، ممنون. آهی کشیدم و گفتم: –نورا‌خانم منم خیلی ناراحتم ولی باید صبر کنیم چاره‌ایی نداریم، اگه اینجوری کنی حالت دوباره بد... حرفم را برید. –من نمی‌تونم مثل تو باشم. نمی‌تونم اینقدر خونسرد باشم. حنیف که اصلا اُسوه رو نمی‌شناخت و فقط یه بار، گذری، تو شرکت دیدتش دیشب تا دیروقبت براش دعا می‌کرد و ناراحتش بود. اونوقت تو... اخم کردم. حنیف وارد حیاط شد و با لبخند سلام کرد. –سلام داداش. اخمم برایش سوال شد و پرسید: –چی شده؟ بلند شدم یک قدم از تخت فاصله گرفتم و روبه نورا گفتم: –کی گفته من خونسردم. من بیشتر از تو ناراحتم. اون خیلی دختر خوبیه، اگه طوریش بشه خودم رو نمی‌بخشم. چون عامل همه‌ی این اتفاقها رو خودم می‌دونم. سرم را پایین انداختم و ادامه دادم: –دیشب تمام اتفاقهای این روزها رو مرور کردم. تنها چیزی که آخر همه‌ی این مرورها به یادم موند نگاه مظلومانش و صبوریش بود. دیشب خیلی بهش فکر کردم. تازه فهمیدم من چقدر در حقش ظلم کردم. من خیلی اذیتش کردم و گاهی حرفهایی بهش زدم که نباید میزدم. ولی رفتار اون رو وقتی زیر زربین میزارم می‌بینم که همش اغماض بود. حتی آخرین بار گفت میخواد از شرکت بره تا یه وقت من با پری‌ناز به مشکلی نخورم. به خاطر همه‌ی اینا حال من از همه بدتره. به خاطر اوضاع شرکت حتی حقوقشم تو این مدت بهش ندادم ولی اون حتی یکبار هم حرفی نزد. حنیف کنار نورا نشست و گفت: –من برادرم رو می‌شناسم، درست میگه به ظاهرش نگاه نکن. بعد لبخند پهنی به من زد و ادامه داد: –راستین مثل سازه‌های ماکارانی میمونه که خیلی خوب چیده شدن. لبخند زدم. – حالا چرا سازه؟ –چون توی مسابقه‌ی سازه‌ها شکل و ظاهر اونها باعث برنده شدنشون نمیشه، اون طرز چیدمانشون مهمه که چطور می‌تونن فشار بیشتری رو تحمل کنن و برنده بشن. سازه‌ایی برنده هست که فشار بیشتری رو تحمل کنه. نفسم را عمیق بیرون دادم و نگاهم را بین هردویشان چرخاندم. –فقط دعا کنید این موضوع به خیر بگذره، میخوام سازه‌ام رو بکوبم از اول بسازمش. حنیف گفت: –انشاالله درست میشه. به طرف در رفتم. نورا گفت: –آقا راستین معذرت میخوام. من منظوری نداشتم. لبخند زورکی زدم. –نه، توام حق داری، شاید همیشه محکم بودنم درست نیست. شاید سازه‌ها گاهی باید بشکنن، شکستن همیشه بد نیست. حنیف سرش را به علامت تایید حرفهایم تکان داد. ناگهان یاد قلب چوبی افتادم. پرسیدم: –راستی نورا خانم، دیروز با اُسوه خانم زیرزمین رفتید؟ –نه. –خودت چی؟ خودتم تنهایی نرفتی؟ –نه، چطور؟ –هیچی، وسایلم جابه‌جا شده بود واسه اون پرسیدم. چیزی به ظهر نمانده بود که به پدر اُسوه زنگ زدم. گفت که سی‌تی‌اسکن انجام شده. دکتر گفته لخته‌ خونی در سرش وجود دارد که احتمالا باید جراحی شود. با شنیدن این حرف قلبم فرو ریخت و تمام انرژی‌ام تحلیل رفت. حالا چطور به نورا بگویم؟ دیگر حال و حوصله‌ی کار نداشتم. به صندلی تکیه دادم و به اتفاقهایی که در این مدت افتاده بود فکر کردم. چرا باید این اتفاق برای اُسوه بیفتد. تنها کسی که در این شرکت صادقانه کار کرد
[ 🕰⌛️] 🕰 با آمدن خانم ولدی داخل اتاق، آهی کشیدم و به سینی دستش زل زدم. فنجان چای داخل سینی را روی میز گذاشت و نگران پرسید: –ببخشید آقا، شما از خانم مزینی خبر ندارید؟ هر چی به موبایلش زنگ میزنم خاموشه. با دستهایم حصاری دور فنجان درست کردم و گفتم: –بیمارستانه، زمین خورده، حالش خوب نیست. هین بلندی کشید و گفت؛ –خاک بر سرم، چرا؟ از کجا افتاده؟ صاف نشستم. –چه فرقی داره، تو فقط دعا کن براش مشکلی پیش نیاد. ولی او تا اسم بیمارستان و تشخیص دکتر را نپرسید و جواب درست نگرفت نرفت. یادم آمد که پری‌ناز دیروز گفت خودش با من تماس می‌گیرد. پس چرا تا به حال زنگ نزده. باید از حال اُسوه باخبر شود. چرا پیگیر نیست. شماره‌اش را گرفتم و منتظر ماندم. گوشی‌اش آنقدر زنگ خورد که صدای بوق ممتد در گوشم ضرب زد. با خودم گفتم شاید هنوز حالش خوب نیست. بالاخره مثل همیشه خودش زنگ میزند. انتظار داشتم از نگرانی لحظه به لحظه زنگ بزند و خبر بگیرد. یاد نورا افتادم. عجیب بود که او هم زنگ نزده. فوری شماره‌ی خانه را گرفتم. مادر گوشی را برداشت و گفت که نورا به همراه حنیف به بیمارستان رفته. طاقت این که در خانه بماند را نداشته. استرس داشتم. شاید رفتن به بیمارستان کمی حالم را بهتر می‌کرد. سوار ماشین شدم و راه افتادم.حال عجیبی داشتم، حالی شبیه کسی که هر آن انتظار شنیدن خبر بدی را دارد. شاید اگر بیمارستان می‌رفتم حالم بدتر میشد. به خانه رفتم. مادر از دیدنم تعجب کرد و پرسید: –چیزی شده زود امدی؟ –نه، دل و دماغ کار نداشتم. میخوام برم پایین خودم رو مشغول کنم. راستی مامان کی رفته پایین وسایلم رو به هم ریخته؟ مادر فکری کرد و گفت: –با وسایل تو کسی کاری نداره. اصلا به جز تو و حنیف کسی اونجا نمیره. –نه بابا، بیچاره حنیف که اونقدر درگیر زنشه که وقت نداره. لباسم را عوض کردم و به آشپزخانه رفتم. روبه‌مادر گفتم: –مامان یه چیزی بپرسم راستش رو میگی؟ مادر که در حال پاک کردن سبزی بود گفت: –بپرس، به صلاحت باشه که بشنوی میگم. با خودم گفتم شاید اگر یه دستی بزنم جواب بدهد. –اون روز اُسوه خانم رو توی زیرزمین قایم کرده بودی؟ مادر دست از سبزی‌پاک کردن کشید و گفت: –خب که چی؟ حالا انگار تو اون پایین چی داری؟ دیگه چهارتا تیرو تخته اینقدر زیرو رو کشیدن داره؟ چیه چیت گم شده که از این و اون سوال می‌پرسی؟ آخه چهار تا ورق ارزش داره از نورا و من سراغ میگیری؟ دستهایم را به علامت تسلیم بالا دادم. –ببخشید، ببخشید، بابا، ماشالا مثل تیر بار امان نمیدی‌ها. من فقط یه سوال کردم. جوابشم یه آره بود که گرفتم. بعد لبخند موزیانه‌ایی زدم و به طرف زیر زمین رفتم. "این نورا خانمم چه زود حرف صبحم رو آورده گذاشته کف دست مامان." قلب را از جیبم درآوردم. خوب نگاهش کردم. پس از این خوشش امده. ولی این که خامه، هنوز چیزی رویش ننوشتم. به فکرم رسید که چیزی روی قلب حک کنم و بعد از این که سلامتی‌اش را به دست آورد به او برگردانم. پشت میز کارم نشستم. چشمم دوباره به شعر خط کشیده افتاد. لبخند زدم. "پس اینم تو نوشتی اُسوه خانم." تصمیم گرفتم همان تک بیت، را هم روی تابلو کار کنم. حتما از دیدنش غافلگیر می‌شود. از تصمیمم انگیزه گرفتم و شروع به کار کردم. نام اسوه را ابتدا روی کاغذی نوشتم و بعد روی چوب منتقلش کردم. بعد از طریق اره مویی کار بریدنش را انجام دادم. چون حروفها در سایز کوچک بودند بریدنشان خیلی سخت بود و وقت زیادی برد تا بالاخره تمام شد. با صداهایی که از حیاط شنیدم سرم را بالا آوردم و ساعت مچی‌ام را نگاه کردم. زمان زیادی گذشته بود و من اصلا متوجه‌ی گذشت زمان نشده بودم. به حیاط رفتم. حنیف و نورا از بیمارستان آمده بودند. نورا گفت که فردا صبح قرار است اُسوه عمل بشود. از خانه بیرون زدم. نمی‌دانستم کجا بروم، کلافه بودم. دوباره به پری‌ناز زنگ زدم. خاموش بود. شماره‌ی دوستم رضا را گرفتم. وقتی حالم را برایش شرح دادم گفت که می‌آید دنبالم تا یک جای خوب برویم. طولی نکشید که به هم رسیدیم و سوار ماشینش شدم. لبخند گرمش دلم را گرم کرد. –نبینم دمغ باشی رفیق. با ناراحتی گفتم: –فقط دعا کن رضا که به خیر بگذره. انشا‌الله که می‌گذره، حالا چی شده؟ –یکی از کارمندام توی بیمارستانه، نگرانشم. –ای‌بابا، حالا کدومشون هست؟ به روبرو خیره شدم و گفتم: –یکیشون که از بقیه دلسوزتر و مهربون‌تر بود. پقی زد زیر خنده. –داداش من، پلنگم واسه آشناهای خودش مهربونه، آخه اینم شد نشونه؟ ضربه‌ایی به سرش زدم. –دوباره تو این حرفهات رو شروع کردی؟ پلنگ چه ربطی داره؟ خنده‌اش را جمع کرد و گفت: –آخه یه صفتی بگو که حیوونا نداشته باشن یه کم به آدمها احترام بزار. کمی فکر کردم. –خب خیلی بامعرف بود. جدی پرسید: ◀️ ادامه دارد... •────⋅ৎ୭⋅────• @downloadamiran •────⋅ৎ୭⋅────•