#طهران_کربلاء
نه
به صف شدیم برای نماز.
پشت سر طلبهای که ازش دلخور بودم!
چون سرشب با ماشین چند باری از کنار ما رد شد و گفت:
دیوارها خالیه! پوسترها رو خوب نمیچسبونین!
دلم میخواست یهکم از درد دستی که از نگه داشتن تلِ برگه بود رو میفهمید!
دلم میخواست متوجه بشه اگر وجب به وجب شهر هم پر از پوستر کنیم باز هم در اونی که بغض جمهوریاسلامی داره تغییری ایجاد نمیکنه!
و از همه مهمتر میخواستم قبول کنه که روی دیوار مردم نباید پوستر زد!
ولی من تمام شب به حرفش گوش کردم و هیچی نگفتم.
نزدیکهای سحر که میخواستم برگردم محل اسکان، دیدم حاجی وایساده داره پوستر میچسبونه!
حتی یک ساعت بعد رفتن من هم نیومد.
با خودم گفتم چقدر خوب که دلخوریامو زود بهش نگفتم!
نمازمونو خوندیم.
صدا زدن هر کی ماشین داره چهار نفر رو برسونه، اونایی هم که ندارن اسنپ بگیرن زودتر بریم خوابگاه.
به حاجی گفتم: میشه من اینجا بخوابم؟
گفت: اینجا خطرناکه.
گفتم: فقط دو سه ساعت. بعدش میرم بیمارستان
گفت: باشه از نظر من مشکلی نیست راحت باش.
پُلیورم رو در آوردم. پتوی تازدهای رو گذاشتم روی زمین که جای بالشتم باشه.
صدای مهیبی تمام همهمه بچهها را قورت داد!
بوووووم!
و پشت هم بیوقفه ادامه پیدا کرد: بوم!بووم! بووووووم!
سرم را میان دستهایم گرفتم.
منتظر بودم ساختمان روی سرم بریزد.
یکی از روی پلهها داد زد:
فوراً خارج بشین!
فقط گوشیام را برداشتم و دوان دوان بین جمعیتِ روی پله جا گرفتم.
قلبم گرومپ و گرومپ میزد.
دوباره صدای انفجار بعدی آمد: بووووم!
یکی دیگر نهیب زد:
آروم باشین! به صف شین و تک تک خارج شین.
پایم رسید به حیاط. نیم خیز مثل همه در تاریکی رفتم.
گفتند: به شکم بخوابین!
صدا دقیقا بالای سرمان بود.
گفتند: همه گوشیا رو خاموش کنین یا حالت پرواز! دستهاتون رو روی گوشهاتون بذارین و دهانتون رو باز کنین!
کف زمین چسبیده بودم و آن صدای وحشتاکِ ممتد دقیقا بالای سرمان بود.
هر کدامش چیزی مثل انفجار همزمان صدتا ترقه بود.
همان بو را هم میداد.
بوی باروت!
🆔 @dr_Varragh
#جنگ_نوشت
امشب با یکی از دوستان قدیمی همصحبت شدیم. نگاهش با من متفاوت هست. من هم همیشه سعی میکنم زیاد حرف نزنیم و هر وقت هم حرف میزنیم از روزمرههای زندگی فراتر نرویم.
از اینجا شروع کرد: حالا که آتشبس شد امیدوارم حکومت یک بار هم که شده حق حاکمیت فردی را بپذیره!
لبخند زدم. فکر کردم بابت حق نشر و اینها کلافه شده.
آخر همیشه از جان و دل به حقالناس اهمیت میدهد حتی اپلیکیشنهای خارجی را هم پولی میخرد.
ادامه داد: امیدوارم حکومت یادش بمونه اگه هنوز سرپا هست به خاطر مردمه. چون مردم خیابون رو نگه داشتن وگرنه اگه میخواستن این حکومت نباشه با کدوم موشک میتونست مقاومت کنه؟ میخواست رو سر مردم خودش بمب بریزه تا بمونه؟
ادامه داد: من مطمئنم انرژی هستهای پروژه اسرائیل بود. میخواست بهونه داشته باشه به ایران حمله کنه.
هستهای ما نه در انرژی به کار رفت، نه درمان، نه بمب شد! فقط هزینه دادیم.
گفتم: فکر نمیکنی یه بهونه بود؟ یه زمان بهونه حقوق بشر بود، یه زمان موشک، یه زمان هستهای!
گفت: بهونه که همیشه میارن ولی هستهای توجیه محکمی بود. اونایی تو ایران به هستهای پر و بال دادن باید بیان بگن غلط کردیم و از مردم عذرخواهی کنن!
گفت: حالا بعد سالها هزینه دادن بالاخره راضی شدن اورانیوم رو بدن و هستهای رو یه نحوی تعطیل کنن.
گفت: آیا جون انسان، دین و حتی مسلمون و شیعه برای اینا اهمیت نداره که اینقدر دارن کشته میدن؟
در دنیا اندک چیزهایی هست که باید براش مُرد. اینها مگر آرمانشون چیه که به خاطرش آدمها رو به کشتن میدن؟
برای اورانیوم باید خودمون رو به کشتن بدیم؟
گفت: اونکه امام حسین بود در برابر یزید قیام نکرد! هر جور بود از جنگ فرار کرد. از مکه رفت کربلا که درگیر نشه.
اونجا هم هر کاری کرد درگیری نشه و گفت رهامون کنین بریم.
حتی موقع سربریدن به شمر گفت این کار رو نکن!
گفتم: امام حسین(علیهالسلام) قیام نکرد؟!!
گفت: به اون معنی که حرکت کنه برای مبارزه با یزید نه! ابتداعاً این نبود!
گفت: امثال پایدارچیها خصوصا از زمان احمدینژاد یکسره وحدت مردم رو خدشهدار کردن.
اینا احمقهای بزرگی هستن!
گفت: جمهوری اسلامی آخرش حرف ظریف رو اجرا کرد تا نجات پیدا کنه!
گفتم: اگر پایدارچیها وحدت رو بهم زدن، قطعا امثال ظریف هم به شدت در بهم زدن اتحاد مردم نقش داشتن! با این مقاله و حرفاشون!
گفت: برو بخون ببین برجام رو کی باعث اجرا نشدنش شد؟ همه چی نزدیک بود حل شه آقای خامنهای سخنرانی کرد و بازی رو بهم ریخت.
گفتم: آقای خامنهای قطعا از ظریف_ ایراندوستتره و درستتر فکر میکنه.
گفت: تو فکر میکنی ظریف بدون هماهنگی نظام اون مقاله رو برای نشریه فرستاده؟
گفتم: ظریف اصلا چکاره هست توی دولت؟ عراقچی و پزشکیان رو قبول دارم هماهنگه ولی ظریف چرا؟
گفت: ظریف از خیلیها انقلابیتره!
گفتم: انقلابی شاید ولی انقلاب به منظور جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی قطعا نه!
🆔 @dr_Varragh
وَرّاق || نوشتههای یک پزشک
#جنگ_نوشت امشب با یکی از دوستان قدیمی همصحبت شدیم. نگاهش با من متفاوت هست. من هم همیشه سعی میکنم
این متن رو گذاشتم که نمایی از دو تا تفکر مخالفی که امروزه بازار داغی دارن به دستمون بیاد!
سعی کردم فقط روایت کنم و هیچ تحلیلی از خودم وارد متن نکنم!
بابت صراحتهای سیاسیاش هم عذر میخوام🥲
🆔 @dr_Varragh
#دیوانه_نوشت
اوایل دانشجوییام قم اومدن برام هیجان خاصی داشت.
یه ((راورِ)) جدید پیدا کرده بودم.
به اندازه محله خودمون آشنا داشتم.
توی جمع یه خانواده جا میگرفتم.
خلاصه قم غربت نبود، رفاقت بود و قربت.
جلوتر که رفت، درگیریهای زندگی که بیشتر شد،
روزهایی رسید که هییچکس ازم احوال نگرفت!
اما بازم طبق عادتم بلیط گرفتم و رفتم قم.
اومدم چند ساعتی از پسکوچههای کنار راهآهن، خونهی شما یه سر زدم و برگشتم تهران!
رفتم و برگشتم
رفتم و برگشتم
یکدفعه دیدم جذابیت قم برام عوض شده!
دیدم دارم یه جای دیگه دعوت میشم!
یکی دیگه داره تحویلم میگیره!
خانم!
خودتون میدونین از من بیهمهچیزتر دور و برتون نبوده.
ولی به این پسرِ شهرستانیِ هیچچیز ندار، چقدررر محل گذاشتی!
چقدر تحویل گرفتی!
اصلا روزایی اومد که میاومدم حرمت و همون غذایی که دوست داشتم رو خادمت میداد به دستم!
بیاونکه بخوام و بگم...
معصومه بانوی ایران!
من اگه پدر و مادر،
رفیق و خواهر و برادر،
و هر چیز دیگهای دارم فداتون کنم،
چیزی از محبتاتون به من جبران نمیشه!
بخدا جبران نمیشه!
اینو فقط من میدونم و شما میدونی و خدا...❤️
🆔 @dr_Varragh
#طهران_کربلاء
دَه
از سرما میلرزیدم. حالا فقط یک پیراهن و زیرپیراهنی داشتم.
فکر میکردم آخرین لحظات زندگی است.
پشت هم آیهالکرسی میخواندم.
البته کمی هم به خودم فحش دادم که حالا مرد حسابی! تهران برگشتنت دیگر چه بود؟! چه کمکی کردی که حالا پودر هم بشوی و تمام!
سر و صدا که کمی کمتر شد گفتند: متفرق شوید!
مثل لشکر زخمخورده همانطور نیم خیز هر کدام گوشهای از کوچهها پناه گرفتیم.
کنار جدولهای وسط یک خیابان فرعی بودم که همان انفجارهای مهیب بالای سرم شروع شد.
خودم را روی زمین انداختم و گوشهایم را گرفتم.
دندانهایم روی هم میخورد و خیلی شدید میلرزیدم.
یک زن میانسالی پنجره خانهاش را باز کرد: بیاییم پایین؟!
یکی از بچهها داد زد: نههه! برو کنار الان شیشه میریزه روی صورتت!
صدا قطع شد.
لرزش من نه!
توی یک کوچه دور هم جمع شدیم.
چند تا از بسیجیها تند و تند به سمتی دویدند!
یکی از بچههایی که با هم پوستر زدیم را پیدا کردم.
بغلم کرد!
شاید بیشترین بغلی بود که در تمام زندگیام نیاز داشتم.
او هم لباس گرمی نداشت.
دستهای من را در دستهایش گرفت.
گرم بودند! کمی سردی انگشتهایم را کمتر کرد!
موتوری که یک مرد و زنی که پرچم سه رنگ سبز و سفید و قرمز به مانتویش آویزان کرده بود از جلویمان رد شدند!
نگاه زن به ما خیره ماند و روی شانه شوهرش زد: وایسا! وایسا!!
از موتور پیاده شد و جلو آمد.
هر کدام گوشهای منتظر وایساده بودیم.
زن به ما خیره ماند.
لبهایش را از هم باز کرد: ای خدا!!! چرا اینجا جمع شدین؟
سر جایم خشکم زد!
گفت: با شماهام! غلط کردین که اومدین توی محل ما!
یکی از بسیجیها جلویش وایساد و گفت: برو پی کارت! برو.
زن دستهایش را توی سرش کوبید و شروع کرد به هوار کردن:
میخوای بزنی؟ بزن! بکش!
مگه کم آدم کشتین شما؟
زندگی برامون نذاشتین! آرامش نذاشتین.
ولمون کنین!
به خاطر شما داشتن محل ما رو میزدن.
چرا اینجا پناه گرفتین که خونههای ما رو هم بزنن؟
برین گمشین!
او بیحال به دیوار خانه روبرو تکیه زد و بلند بلند گریه کرد.
شوهرش آمد سرش را روی شانهاش گذاشت و نوازشش کرد.
همان رفیقی که بغلم کرده بود با دو سهتای دیگر از بچهها رفتند با زن حرف بزنند تا آرام شود.
دلم گرفت و بغض کردم.
میخواستم بگویم من عضو هیچ بسیجی نیستم.
میخواستم بگویم این بچهها هیچکدام تهرانی نیستند. یکی از تبریز، یکی اصفهان و یکی گیلان، بلند شدند و آمدند تهران کمک بدهند!
میخواستم حتی کارت دانشجوییام را نشانش بدهم!
ولی چیزی نگفتم.
بچههایی که از روز اول جنگ آنجا بودند بجای گلایه رفتند او را دلداری دادند!
من آن میان دیگر چه حرفی داشتیم؟!
دود غلیظ و بوی باروت هر لحظه بیشتر هوا را پر میکرد!
یکی یکی به حیاطِ محل اسکان برگشتیم.
🆔 @dr_Varragh
وَرّاق || نوشتههای یک پزشک
#طِب_زا نکتههای وضعیت جنگ 🔥 سوختگی چند نوع سوختگی داریم؟ 1⃣ حرارتی: مثل آتش، آبجوش یا فلز داغ
#طِب_زا
نکتههای وضعیت جنگ
🔥سوختگی
این دو تا ویدیو کوتاه هر چند برای موقعیت جنگ نیست و خیلی نکات ابتدایی رو داره میگه،اما در موقعیت بحران انجام همین موارد ساده به دردمون میخوره🚀💯
سوختگی
https://ble.ir/tdmmo_ir/2630346075370736934/1752255994413
روش برخورد در آتش سوزی
https://ble.ir/tdmmo_ir/-5473597783655298919/1758040489205
🆔 @dr_Varragh
وَرّاق || نوشتههای یک پزشک
#طِب_زا نکتههای وضعیت جنگ 🔥 سوختگی چند نوع سوختگی داریم؟ 1⃣ حرارتی: مثل آتش، آبجوش یا فلز داغ
#طِب_زا
🔥 سوختگی
👨⚕ نکتههای بیمارستانی
ما به عنوان کادر درمان در برخورد با بیماری که دچار سوختگی شده چه مراحلی رو طی کنیم؟
1⃣ طبق معمول مراحل بررسی گردش خون و تنفس و عملیات ABCD رو انجام میدیم.
2⃣ اگر دودههایی روی بینی و داخل دهان و حلق بیمار دیدیم،یا خشونت صدا مشاهده کردیم 👈 یعنی تورم راه هوایی داره و باید لولهگذاری مسیر تنفسی انجام بشه!
3⃣ اندازهگیری گاز خون شریانی (ABG) ، درصد اشباع اکسیژن(پالس اکسیمتر)، کراس مچ، BUN، Cr , NA, K و موارد دیگه رو درخواست میدیم.
4⃣ همیشه مسمومیت با گاز CO رو مدنظر داریم.
در موارد خفیف با اکسیژنتراپی و مسکن قابل کنترل هست.
⚠️ در مواردی که کاهش هوشیاری و تشنج رخ داده ممکنه نیاز به ICU و اکسیژن هایپرباریک هم باشه!
5⃣ کارگذاری سوند فولی:
برای بررسی کارکرد کلیه، مقدار دهیدراتاسیون و موثر بودن مایع درمانی!
6⃣ مقدار مایع مورد نیاز برای فرد:
وزن بدن(به کیلوگرم) * ۰/۴ لیتر * درصد سوختگی
✅ مثال:
مثلا فرد ۶۰ کیلویی با سوختگی ۵۰ درصد:
60*0/4* 0/5 = 12 لیتر
این دوازده لیتر مایع رو به سه بخش تقسیم میکنیم:
🅰 ۸ ساعت اول نیمی از حجم(۶ لیتر)
🅱 در ۸ ساعت دوم یک چهارم حجم(۳ لیتر)
🆎 در ۸ ساعت سوم هم یکچهارم کل حجم (۳ لیتر)
به فرد تزریق میکنیم.
🔞 نحوه محاسبه درصد سوختگی:
بزرگسالان:
سر= ۹ درصد
هر دست = ۹ درصد
هر پا= ۱۸ درصد
سینه و شکم = ۱۸ درصد
پشت و کمر= ۱۸ درصد
ناحیه ادراری تناسلی= ۱ درصد
در کودکان یه مقدار متفاوته مثلا:
سر= ۱۸ درصد
هر پا= ۱۴ درصد
🖤 اگه نکتهای در مورد این مطالب داشتین، حتما بهم اطلاع بدین🙏
🆔 @dr_Varragh
#رَه_بَر
تندرو و میانهرو یعنی چه⁉️
نکتهی دیگر این است که ما از ادبیّات سیاسی دشمن استفاده نکنیم؛ من این مسئله را، بخصوص به دوستان و برادران محترم خودمان در مشاغل گوناگون سیاسی و دولتی و غیر دولتی و مانند اینها تأکید میکنم؛ از ادبیّات دشمن استفاده نکنید.
دشمنان انقلاب از روز اوّل آمدند تعبیر ادبیّات تندرو و میانهرو را مطرح کردند؛ فلانی تندرو است، فلان جریان تندرو است، فلان جریان میانهرو است.
آن روز، از همه تندروتر هم از نظر آنها امام بزرگوار بود؛ امروز هم از همه تندروتر، به نظر آنها این بندهی حقیر هستم.
میانهرو حرف قشنگی است امّا اسلام اینجوری حرف نمیزند؛ بفهمیم معارف اسلامی را.
اسلام، طرفدار میانه و طرفدار «وسط» است: وَ کَذلِکَ جَعَلنٰکُم اُمَّةً وَسَطًا. امّا «وسط» در اسلام چیست؟ در مقابل تندرو است؟ نه، «وسط» در مقابل منحرف است: اَلیَمینُ وَ الشِّمالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّریقُ الوُسطیٰ هِیَ الجادَّة؛ این نهجالبلاغه است. راه میانه یعنی راه مستقیم، راه جادّه. اگر از این راه مستقیم منحرف شدید -چه به این طرف و چه به آن طرف- این غیر میانه است. پس در مقابل میانهرو تندرو نیست؛ در مقابل میانهرو منحرف است. آن کسی میانهرو نیست که منحرف از راه و منحرف از جادّه است؛ امّا در جادّه، بعضیها تندتر میروند و بعضیها کندتر میروند. تند رفتن در صراط مستقیم چیز بدی نیست؛ سابِقوا اِلی مَغفِرَةٍ مِن رَبِّکُم؛ جلوتر بروید. آنهایی که امروز در بیرون از مرزهای کشور میگویند تندرو، مقصودی دارند و معنایی مورد نظرشان است. دوستان ما و برادران ما در داخل مراقب باشند آنچه مقصود او است تکرار نکنند.
آنهایی که میگویند تندرو، منظورشان کسانی است که در راه انقلاب مصمّمتر و پایدارترند؛ حزباللّهیها را میگویند تندرو.
میانهرو [هم] کسی است که در مقابل آنها تسلیم باشد. در ادبیّات سیاسی آمریکا و انگلیس و امثال اینها، معنای تندرو و میانهرو این است: تندرو کسی است که پایبند انقلاب است، میانهرو کسی است که در مقابل خواستههای آنها تسلیم است. حالا چه کسی در مقابل آنها تسلیم است؟ خوشبختانه خودشان هم اعتراف دارند و میگویند در ایران میانهرو نداریم، همه تندروند. این حرف حرف درستی است؛ در ملّت ایران هیچکس طرفدار وابستگی به اینها نیست.
گاهی غفلت میشود، لغزش بهوجود میآید و بعضی اشتباه میکنند، امّا قاطبهی ملّت ایران طرفدار انقلابند، دنبالهروِ انقلابند و پافشاری بر انقلاب میکنند؛ آنها به این میگویند تندرو. چرا ما تکرار کنیم حرف آنها را؟ به داعش هم میگویند تندرو؛ داعش تندرو است؟
داعش منحرف است؛ منحرف از اسلام است، منحرف از قرآن است، منحرف از صراط مستقیم است. ما به این معنا تندرو نداریم. توجّه کنند ادبیّاتی که دشمن به کار میبرد و معنای خاصّی را که در نظر دارد ما تکرار نکنیم.
🎙 بیانات رهبر شهید در دیدار با مردم نجفآباد
۱۳۹۴/۱۲/۰۵
وَرّاق || نوشتههای یک پزشک
#طهران_کربلاء دَه از سرما میلرزیدم. حالا فقط یک پیراهن و زیرپیراهنی داشتم. فکر میکردم آخرین لحظا
#طهران_کربلاء
یازده
هنوز خورشید بالا نیامده بود، یعنی اگر هم آمده بود پشت کلونی دودهای بالای سرمان، دیده نمیشد.
انگار یک کلانتری را همان نزدیکی زده بودند!
رفتم پلیور و کولهام را از زیرزمین برداشتم و روی لبه جدولی در محوطه حیاط نشستم.
بچهها چند نفر چند نفر، گوشهای نشسته بودند و با هم حرف میزدند.
یکی که قد بلند و صورت کشیدهای داشت، و چند ردیف ریش هم درآورده بود، صدایم زد: احمد بیا!
رفتم جلو.
گفت: تو دیگه نمیتونی با ما باشی!
گفتم: چطور؟!
گفت: حاجی به من گفته بود فقط بهت اسکان بدیم!
گفتم: نه! گفته بود کاری هم باشه همراهتون بیام.
گفت: نه بچههای ما همه کار با اسلحه بلدن!
یک نگاهی به سر و وضع بچهها انداختم و دوباره به چشمانش خیره شدم!
گفت: حالا به هر حال تو دیگه نمیتونی با ما بیای! خداحافظ✋
گفتم: عیب نداره! من خودم باید برم بیمارستان و نمیتونستم بیشتر بمونم. خدانگهدار
یک دست برای همه تکان دادم و وارد خیابان شدم.
داشتم نقشه را بالا و پایین میکردم که بدانم الان کجا هستم و کدام خیابان به انقلاب منتهی میشود؟
یکدفعه یاد امیرحسین افتادم!
دوستم امیرحسین، که فرار کرده بود به تهران تا کمک بدهد، چند روزی گم و گور شده بود.
جواب زنگ و پیامک که هیچ، حتی وقتی با چهار واسطه شماره همراهیاش را پیدا کردم، او هم جواب سر بالا به من داد که: ((امیرحسین کنارم نیست و گوشیش هم گم شده!))
هر چه هم که گفتم چند لحظه بده صدایش را بشنوم، به بهانهای طفره رفت.
روزی که خودم تهران آمدم، امیرحسین زنگ زد.
گفت: زندهم. دارم برمیگردم شهرستان.
گفتم: راستشو بگو که چی شد چند روز نبودی!
گفت: با بچهها رفتیم بیت رو ببینیم و بعد اون چند روزی حال و حوصله هیچکس رو نداشتم.
گفتم: بیت! چطور بود؟
گفت: مقتل! مقتل!
حالا به دل خودم افتاد بروم آنجا را ببینم!
🆔 @dr_Varragh
#رَه_بر
دوّمین اثری که مایلم روی آن تکیه کنم، این است که مسئلهی عاشورا را، مسئلهی امام حسین را علیّبنموسی الرّضا در سطح دنیای اسلام منتشر کرد؛ یعنی خود حادثهی عاشورا در بین مردمِ پیرو مکتب اهلبیت موجب شده است که شیعه به عنوان پرچمدار مبارزهی با ظلم در طول تاریخ شناخته بشود. حادثهی کربلا، حادثهای بود که باید در دلهای مردم جا میگرفت؛ آن کسی که توانست این حرکت را با یک جهشی شروع کند، علیّبنموسی الرّضا (علیه الصّلاة و السّلام) بود. این روایت معروف ابنشبیب ــ ریّانبنشبیب ــ که [حضرت] فرمود: اِن کُنتَ باکیاً لِشَیءٍ فَابکِ لِلحُسَینِ (علیه السّلام) ــ که این، اوّل روایت است و روایت مفصّل است ــ خیلی مطلب مهمّی است؛ «بر هر چه خواستی اشک بریزی و گریه بکنی، بر حسین گریه کن». این اهمّیّت مسئلهی کربلا را نشان داد. بعد هم وعدههای بزرگ برای کسانی که به زیارت امام حسین میروند یا عزادارای برای امام حسین میکنند یا اشک میریزند: در قیامت با ما محشور میشوید؛ در کنار ما هستید و مانند اینها؛ اینها در این روایت هست.
خب وقتی که مسئلهی کربلا مطرح شد، حادثهی شهادت حسینبنعلی (سلام الله علیهما) مطرح شد، به طور طبیعی این سؤال پیش میآید که چرا این بزرگوار به شهادت رسید؟ این سؤال، کلید بسیاری از معارف اجتماعی اسلام است: «چرا به شهادت رسید؟».
این چه حادثهای بود که موجب شد حدود پنجاه سال بعد از رحلت پیغمبر یک چنین مصیبت بزرگی ایجاد بشود و شهادت فرزند پیغمبر به وقوع بپیوندد؛ حادثه چه بوده؟ این سؤال یک سؤال اساسی است. میتواند [نسبت] دلها را با حوادث طول تاریخ بشر و وظایف مسلمانها آشکار کند.
امام حسین با ظلم مبارزه میکرد، امام حسین بیعدالتی را برنمیتابید، امام حسین غلبهی فسّاق و فجّار بر جامعهی اسلامی را قبول نمیکرد، زیر بار نمیرفت؛ اینها مسائل بسیار مهمّی است که وقتی مسئلهی کربلا مطرح شد، این مسائل هم به طور طبیعی مطرح خواهد شد.
این راجع به حضرت علیّبنموسیالرّضا (سلام الله علیهم) که شرح حادثهی کربلا و عاشورا به برکت بیان حضرت رضا (سلام الله علیه) اتّفاق افتاد و این بسیار مسئلهی مهمی است.
🎙بیانات در مراسم عزاداری شهادت امام رضا علیهالسلام
۱۴۰۴/۰۶/۰۲
🆔 @dr_Varragh
وَرّاق || نوشتههای یک پزشک
#رَه_بر دوّمین اثری که مایلم روی آن تکیه کنم، این است که مسئلهی عاشورا را، مسئلهی امام حسین را عل
گفتم برای ولادت امام رضا علیهالسلام،
صحبتهای رهبر شهید رو درباره ایشون بخونم.
این صحبت رو پیدا کردم از سال قبل.
سوالی که از خودم داره اینه:
چرا سیدعلی به شهادت رسید؟!
🆔 @dr_Varragh
وَرّاق || نوشتههای یک پزشک
#طهران_کربلاء یازده هنوز خورشید بالا نیامده بود، یعنی اگر هم آمده بود پشت کلونی دودهای بالای سرمان
#طهران_کربلاء
دوازده
از کنار میدان انقلاب رد شدم. یک تابلو در تقاطع انقلاب گذاشته بودند که رویش نوشته بود: معبر مسدود!
سمت راستم، به کارگر شمالی نگاه کردم.
اطراف یک ساختمان را پارچه کشیده بودند.
به آن سمت میدان رفتم و در ایستگاه اتوبوسِ روبروی لوازمالتحریری اندیشمند، ایستادم.
هیچ اتوبوس رد نمیشد.
هیچ خودرویی.
حتی هیچ عابری!
ساعت روی گوشی، حدوداً هشت را نشان میداد.
جلوی دانشگاه تهران، موکتهای لولهکرده و پهن شده افتاده بودند.
دو سه تا اسکلتِ آهنی ایستگاه صلواتی هم گوشه خیابان عَلَم شده بود.
هر چند متر گوشه خیابان، تصویر روحانیِ عمامهبهسری را کشیده بودند!
تصویر آشنایی که نگاه کردنش بغض میشد، چنگ میانداخت به گلو!
نگاهم به تابلوی خیابان دانشگاه افتاد!
یادم افتاد شب آخر موقع رفتن، یکی توی ماشین گفته بود: اینم تقاطعی هست که به بیت میرسه!
معبر مسدود بود.
از سمت پیادهرو به تقاطع پیچیدم.
یک تیوتا طرف دیگر خیابان پارک بود.
داخلش چند نفر با لباس خاکیرنگ نشسته بودند.
پایین تر چند نفر با لباس سبز رنگ، موتور سواری میکردند.
صدای هورتِ کشیدهی جنگنده از بالای سرم آمد و بعد بوووم.
زمین کمی لرزید.
گوشهایم را گرفتم و چند لحظه ایستادم.
فاصله نزدیک نبود.
جلوتر رفتم.
دوباره صدای هورت جنگنده بلند شد.
نمیدانم جنگنده یا موشک، ولی همان صدایی بلند شد که آدم را در انتظار اصابت میگذارد.
به خیابان جمهوری رسیدم.
ادامه دانشگاه را با دیوارههایی بسته بودند.
شلوغ بود.
چند نفر دور هم جمع شده بودند و نگاه بعضیهایشان به من بود.
یک پراید سفید رنگ جلوی پایم پیچید.
مردی با لباس خاکی و اسلحه پیاده شد و جلویم ایستاد:
کجا داری میری؟
میخواستم بگویم آمدهام بیت آقا را ببینم.
آمدهام تصویر روضهها را به ذهنم بسپارم.
زبانم لال شد.
گفتم: بیمارستان مصطفی از همین طرفه؟
مرد شانه من را گرفت و به سمت بالای خیابان چرخاند:
اون طرفه! بدو بدو برو! دیگه هم این طرفا پیدات نشه!
و با زور کمی هُلام داد.
قدمهایم همان مسیر آمده را برگشت.
توقعی جز این هم از پاها نمیرفت.
🆔 @dr_Varragh