همان لحظه خانم رادرفورد جلو آمد و لبخندی زد:« و البته چیزی که مهمه اینه که از لاک خودت در بیای و چندتا دوست پیدا کنی. باید تا جایی که میتونی لذت ببری، باشه دخترم.»
سرم را تکان دادم و سوار ماشینی شدم که مرا به مدرسه میبرد. در کلاس برخلاف همه که سر و صدا میکردند، دختری با لباسی اشرافی کنار پنجره در سکوت نشسته بود. منهم کنار او نشستم. و به آرامی گفتم :«سلام.» پاسخی نداد« هی، سلااام. من دایان رادرفوردم.»
این دفعه دخترک به آرامی کاغذی را برداشت و رویش نوشت:« سلام دایان. من نمیتونم حرف بزنم.»
ناگهان بدنم یخ زد با لحنی که به نظرم مصنوعی بود گفتم:« متاسفم.» اما او روی کاغذش نامش را نوشت و ادعا کرد که مشکلی نیست و ناراحت نمیشود.
کم کم به زندگی جدیدم عادت کردم، خاصیت انسان بودن همین است. به همه چیز عادت میکند، با خانم رادرفورد صحبت میکردم، با دکتر رادرفورد به پزشکی قانونی میرفتم و به صحبتهای پرشوق و شورش دربارهٔ سمها گوش میدادم و همراه دوست جدیدم درس میخواندم و خوش میگذراندم؛ کاری که همهٔ نوجوانان میکنند. اما زنده زنده سوختن امیلی در پس ذهنم جا خوش کرده بود.
بالاخره بزرگ شدم و به زودی باید در آزمون های ورودی دانشگاه شرکت میکردم. هنگام شام بود و با پدر و مادر خواندهام سر میز نشسته بودم. دکتر نگاهی به انداخت و گفت:« بالاخره انتخاب کردی که میخوای چه رشتهای بخونی؟»
با لبخندی گفتم:« با این همه توضیحاتتون راجعبه سمها بدیهیه که انتخابم سم شناسیه.»
و شد. توانستم وارد رشته سم شناسی بشوم و دوست عزیزم در همان دانشگاه وارد رشته مهندسی شد. سال اول دانشگاه بودم که به مهمانی بزرگی دعوت شدم. لیست مهمان ها را که خواندم، همه از افراد مشهور شهر و دانشگاه بودند که ناگهان چشمم روی یک نام ماند. فامیلی را شناختم، فامیلی مردی بود که زندگیام را نابود کرد و امیلی را از من گرفت. به خاطر آوردم که آن مرد یک دختر هم داشت. انگار از همان روز بود که این فکر در ناخودآگاهم جا خوش کرده بود، اما خودم روز قبل از مهمانی متوجه شدم.
نمیدانم چه در مغزم گذشت که آن تصمیمم را گرفتم و بدتر از آن، تصمیم گرفتم به دوستم بگویم. در کمال تعجبم او مرا سرزنش نکرد بلکه به من اطمینان داد که همراهم هست، هر اتفاقی هم که بیفتد. نقشه را با او کامل مرور کردم و بالاخره آن روز نحس، روزمهمانی، رسید. به دفتر دکتر رادرفورد در زیرزمین رفتم. این بخش الزامی بود، شاید هم به نظرم یک خداحافظی بود، نمیدانم. دکتر پشت میزش نشسته بود و روی مایعی ازمایش میکرد. پرسیدم:« این چیه؟»
«یه قهوه است که انگار مسموم بوده، داشتم روش آزمایش میکنم. تاکسین توشه،. یه سمه بسیار کشنده که مدت اثرش یکم طول میکشه.» همان لحظه فکری به سرم زد.
وقتی دکتر حواسش به میکروسکوپ بود چاقو و شیشه کوچکی که رویش برچسب تاکسین داشت را برداشتم و خارج شدم:« خداحافظ دایی.»
دکتر به سمت من برگشت:« باورم نمیشه تو الان منو دایی صدا کردی»
بلند شد و مرا در آغوش گرفت و عذاب وجدانم را بیشتر کرد. اما صدای جیغهای امیلی، مادرم، مانع متوقف شدنم میشد.
هنگام رفتن به میهمانی شد و من همراه با دوستم رفتم. به او گفتم:« اگه اتفاقی افتاد، به داییم و زنداییم بگو، بگو که دوستشون داشتم و متاسفم. بگو که بابت همهچیز ممنونم.»
فهمیدم که او متوجه است در چه راهی قدم گذاشتهام، چون مثل همیشه راجعبه لال بودنش شوخی نکرد و فقط با زبان اشاره تایید کرد که خواهشم را انجام میدهد. زبان اشاره علاوه بر راه ارتباطیمان کد نقشه بود. نگاهی به او انداختم:« مطمئنی میتونی برقو به موقع قطع کنی؟ میدونم که نمرههات عالینا، ولی این کار..»
دستم را گرفت و لبخندی زد که مرا مطمئن کرد. همان موقع با خود فکر کردم چرا این کار را برایم میکند اما انقدر درگیر بودم که این فکر را سریع فراموش کردم.
بالاخره وقت مهمانی شد. وقتی همه مشغول بودند چاقو آغشته با تاکسین را پرت کردم، اینگونه حتی اگر بر اثر ضربه چاقو نمیمرد، تاکسین او را میکشت و داغش بر روی دل پدرش میماند، مثل داغ امیلی که بر دلم ماند. اما پسرک احمق چاقو را برداشت. مرا که ندید، دید؟ مهم هم نیست اینجا آخر خط بود. پلیس آمد و برقها قطع شدند، طبق نقشه.
الان همه چیز یادم افتاد. من چه کار کردم؟ من آدم کشتم. اما امیلی همیشه میگفت که باید ادم خوبی باشم. مرا ببخش امیلی. نه نه تو هم مرا ببخشی خودم، خودم را نمیتوانم ببخشم. من دختری بیگناه را قربانی انتقام کردم. راهی نمانده. پاهایم سست شدند و میلرزند. به هر حال قبل از همه چیز خودم باقی مانده تاکسین را خوردم، باید الان اثر کند و جانم را بگیرد. سردم است. متاسفم امیـ
پایان
اژدها سواران کتابخوان🏴
خب لیست افراد قاتل اصلی:کرم کتاب✅ مظنون اصلی (پسره که تو متن بهش اشاره کردم):نایریکا✅ مقتول: ویدار ✅
خب فکر کنم همه بتونن بنویسن دیگه
به قدر کافی اطلاعات دارید شروع کنید ببینم چه در چنته دارین
اژدها سواران کتابخوان🏴
خب فکر کنم همه بتونن بنویسن دیگه به قدر کافی اطلاعات دارید شروع کنید ببینم چه در چنته دارین
البته اگه فکر میکنید اطلاعات بیشتر نیاز دارین صبر کنید
هدایت شده از بهشت کتاب خون ها
وقت بخیر✨️
به تقدیمی بهشت کتابخون ها خوش اومدید🌷
شما این پیام رو شوت کنید توی چنل تون و شات عضویت+تگ تون رو برای من بفرستید تا.. ......................
من هم وایبی که از چنل تون میگیرم+معرفی کتاب بر اساس وایبتون تقدیمتون کنم🩷
⭐️⭐️ممبر ها هم با ارسال شات عضویت میتونن شرکت کنن🩷
توجه:ظرفیت محدود نیست
زمان:حالا حالا ها وقت داره💫
جهت ارسال شات و تگ✨
@Herminy_grenjer
@Lost_in_a_dream
https://punz.ir/message/03eTkcL
فریاد زدم:《من به اون دانشگاه میرم چه تو بخوای و چه نخوای.》
و در اتاقم را پشت سرم کوبیدم. ازش متنفر بودم، از آدمی که بود و کارهایی که میکرد، از چیزی که مجبور بودم به خاطرش بشم.
رو به قاب عکس مادرم میگویم:《وقتی داشتی باهاش ازدواج میکردی چی تو سرت بود؟ میدونستی چه هیولاییه؟》
معلوم است که نمیدانست.
چرا باید میدانست که همسرش قرار است قاتلش شود؟
پدرم مرد بدی بود، البته بد برایش کافی نیست، او یک حیوانصفت وحشتناک بود.
آن روز را به خاطر دارم، پدر و مادرم زیاد دعوا میکردند، اما آنروز از همیشه بدتر بود. مادرم فریاد زد:《اون زن بچه داشت.》
چیزی شکست و پدرم نیز فریاد زد:《اگه کاری نمیکردم همهی تلاشهام بر باد میرفت.》
مادرم با گریه گفت:《به درک. همهی اون چیزایی که داری با خون شکل گرفتن و برای حفظشون هم از خون استفاده میکنی. تو یه وحشی عوضیای. ازت متنفرم، ولم کن... ولم ک...》
و صدایش قطع شد.
قلبم داشت به حلقم میآمد، وقتی یکم بعد صدای در را شنیدم و مطمئن شدم پدرم رفته از پلهها پایین آمدم و مادرم را دیدم که غرق در خون افتاده.
چاقویی در قلبش فرو رفته و چشمانش بازند.
برای دختری به آن سن این کابوس دیوانهام کرد، هرگاه چشمانم را میبستم مادرم را میدیدم، اگر به موسیقی گوش نمیکردم صدای حرفها و گریههایش را میشنیدم.
نمیتوانستم به کسی بگویم چون پدرم ممکن بود همان بلا را نیز سر من بیاورد.
پس در سایهها فرو رفتم، شدم دختر خجالتی که برای کسی اهمیت ندارد. همیشه آهنگ گوش میدادم، سر کلاس، توی خانه، توی خیابان، حتی وقت خواب. بارها خواستم خودم را بکُشم اما جرئتش را نداشتم، من یک دختر ترسوی بیپناه بودم.
تا آنکه او را دیدم، جیسون اسمیتزن.
پسری که سال آخر دبیرستان بود و به خاطر دوستش تا مرز اخراج شدن رفت. زیبا بود، ترسناک بود،
هم خودش و هم عشقش.
اما من عاشقش شدم و گویی روی چاقو میرقصم، اما این کار را انجام دادم و او پس از موسیقی، نجات دهنده من شد.
برایم با گیتارش آهنگ میزد، وقتی در کنارش بودم قلبم با ترس به سینهام نمیکوبید، وقتی کنارش بودم کابوس نمیدیدم.
تا وقتی صدای او بود موسیقی نمیخواستم.
همه چیز خوب پیش میرفت ما فارغالتحصیل شدیم و قرار شد به یک دانشگاه برویم، او آدم خیلی خوبی نبود، گاهی دعوا میکرد، گاهی نوشیدنی میفروخت، گاهی حتی مواد.
اما هیچگاه کسی را نمیکشت.
هیچگاه خودش نوشیدنی نمینوشید یا مواد مصرف نمیکرد.
تازه او پنهان کار وحشتناکی هم بود، از سوتیهای خودش و حرفهای دوستش فهمیدم که در مهمانی پیشرویمان میخواهد ازم خواستگاری کند. اما چیزی لو ندادم، فقط با هیجان زمان را گذراندم و با ذوق منتظر ماندم.
مهمانی یکی از خریدارهایش بود، میگفت نوشیدنی رایگان بهش میدهد اما باید میگذاشت ما هم به مهمانی او برویم.
آنشب بهترین لباسهایم را پوشیدم، با خودم زیرلب آهنگ زمزمه کردم و دربارهاش خبالپردازی کردم.
و بالاخره وقتش شد، آدرس را به تاکسی دادم و سوار شدم. مهمانی در یک خانهی بزرگ برگزار میشد. وقتی رسیدیم پول را به راننده دادم و در خانه را زدم.
کسی در را باز کرد، متعادل نبود. وارد خانه شدم و کس دیگری سراغم آمد و ازم پرسید کی هستم. با خجالت کمی تتهپته کردم که جیسون نجاتم داد. ما را به گوشهای برد و با هم درباره همهچیز حرف زدیم. او درباره فیلم جدیدی که دیده بود گفت و منم گوش کردم.
مثل همیشه.
خدایا چقدر در کت و شلوار زیبا بود.
کمی گذشت و او به سرویس بهداشتی رفت، فهمیدم که میرود تا خودش را برای خاستگاری آماده کند.
من هم بلند شدم تا کمی در خانه گشت بزنم، همان لحظه دیدم که چیزی به سویم پرتاب میشود. چاقو بود.
جنازه مادرم جلوی چشمانم آمد و یک لحظه بعد روی زمین بودم، با دردی طاقتفرسا در بدنم و چاقویی در شکمم.
خون فواره میکرد و درد در سراسر بدنم پخش میشد. صدای جیغ در گوشم بود،
جیغ اطرافیان، جیغ مادرم.
مادرم گفته بود:《اون زن بچه داشت.》
و من در سرم میگفتم:《جیسون هم بچه میخواست. سه تا.》
افکار خودم، حرفهای مادرم و رویاهای جیسون در سرم میپیچید، تا آنکه همه چیز خاموش شد.
سیاهی مطلق و پس از آن هیچی.
مرگ.
باورم نمیشد،نه نه نه این من نبودم که این کار را کرده باشم؛بزارید همه چیزی را از قبل توضیح بدهم، از همان اول از همان روزی که برای اولین بار نازلی را دیدم،سال اول دانشگاه بود و من نیز برای ادامه تحصیل به این کشور آمده بودم و زبانشان را خوب بلد نبودم،نازلی،همان دختر ریزه میزه با چشمان درشت قهوه ای و موهایی به رنگ شب به سمت من آمد و سعی کرد که با من ارتباط برقرار کند؛خب من متوجه منظورش نمیشدم و حتی نمی توانستم به او بگویم که متوجه حرف هایش نمی شوم ، دیگر کلافه شده بودم و با صدای نسبتا بلندی به او گفتم که متوجه حرف هایش نمی شوم،و در جواب با اوج خونسردی به زبان خودم شروع به صحبت کرد و خود را معرفی کرد. گفت که اسمش نازلی است و به اجبار خانواده اش به این رشته آمده و خودش به هنر علاقه بیشتری داشته،گفت که بابت قدش احساس خجالت میکند که من در جوابش گفتم اما خیلی بامزه هستی! و او خیلی آرام خندید
گفت که اگر دوست داشته باشم میتوانم در کلاس کنار او بنشینم،برایم عجیب بود که آنقدر سریع با من صمیمی شده بود
اما از طرفی احساس میکردم که سالهاست او را میشناسم و با او آشنا هستم. پس من هم به او گفتم که من جیسون اسمیتزن لبخندی به نشانه موافقت به او نشان دادم و راه افتادم .... آه ، چقدر لحظات زیبایی را با هم پشت سر گذاشته بودیم چند ماه بعد از آن اتفاق بود که احساس کردم دارم به نازلی علاقه مند میشوم ،به همان دختر ریزه میزه.
یک روز که در حال برگشتن از دانشگاه بودیم در راهرو او را متوقف کردم و به او همه چیز را گفتم ،گفتم که چقدر به او علاقه مند هستم؛ وقتی که صحبت هایم تمام شد نگاهی به او انداختم و دیدم که از شوق دارد گریه میکند البته این را هم بگویم که در لحظه اول متوجه نشدم که گریه اش از روی شوق است اما وقتی محکم مرا در آغوش کشید کاملا مطمئن شدم...
چقدر مضحکه انگیز است که دارم این خاطرات را در حالی تعریف میکنم که همین چند لحظه پیش جنازه آن دختر رو به رویم بود. باید برایتان از یک هفته پیش بگویم که تصمیم گرفتیم به آن مهمانی نحس برویم که ای کاش هرگز نمی رفتیم،
ای کاش همانجا مخالفت خود را اعلام میکرد
هر روز با هیجان راجع به لباسی که میخواست در مهمانی بپوشد صحبت میکرد یا نظرم را راجع به مدل موهایش می پرسید ، بالاخره روز مهمانی فرا رسید،
یعنی همین امروز صبح ؛البته باید اضافه کنم که هیچکس به غیر از دوستان صمیمی ما از رابطه ما خبر نداشت و امروز ،همان روزی بود که قرار بود این موضوع را علنی کنیم.
پیراهنی به رنگ آبی آسمانی به تن کرده بود که با پوست سفیدش همخوانی داشت ،اما هرچند که هیجان زده نشان میداد،می توانستم استرس را آشکارا در صورتش ببینم. به سویش رفتم و به او اطمینان دادم که همه چیز خوب پیش خواهد رفت.
بالاخره به مهمانی رسیدیم همین چند ساعت پیش بود،در حال صحبت کردن بودیم، تصمیم گرفته بود که خودش همه چیز را اعلام کند؛دستانش را محکم در دستانم گرفتم و او را چرخاندم تا به سمت جمعیت برود،اما...اما...اما ناگهان چاقویی که از برق تصنعی تیغه اش معلوم بود به سم آغشته شده است، به سمت او پرتاب شد ، سعی کردم قهرمان زندگی نازلی ، عشق زندگی ام باش و چاقو را محکم در هوا گرفتم ،اما ظاهراً به اندازه کافی محکم نبود و با بدن نازلی برخورد کرد و باعث شد هاله سرخی روی لباسش پدیدار شود،