eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
376 دنبال‌کننده
7هزار عکس
557 ویدیو
115 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : (برید توی بیوی انباری ابزارک هست فقط اونجا پیام بدین-) @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/dragonbook/2901 هیق🥲🥲✨✨✨ اینقد خوب بود نتونستم دیگه جلو خودمو بگیرم ک خیال نپردازم... پردازیدم😂 ———— 😭😂✨
https://eitaa.com/dragonbook/2904 نمیدونم والا گفتم شاید😭😂 ———— اون شاید که منم دارم داداش سخت نگیر😂
هدایت شده از بدرود My library 📚 | 🌕 کافه کتاب
اگه داری یه بازی جادویی میکنی و یهو ببینی واردش شدی چه حسی داره؟ ... اولش فکر کردم فقط تو خیالاتمه میتونستم بوی خزه و رطوبت رو حس کنم، میتونستم انگشتام‌ که با برخورد به سبزه ها قلقلک میومدنو‌ حس کنم میتونستم بوی درخت های فرسوده رو حس کنم. اگه گوشم رو تیز میکردم شاید حتی صدای الف ها و پری های جنگلی رو میشنیدم که دم گوش هم صحبت میکردن و ریز ریز میخندیدن. شاید اگه چشمامو هم تیز میکردم یه کوتوله ی جنگلی رو می دیدم که یواشکی داره از زیر کنده ی خالی یه درخت با خونواده‌ ش فرار میکنه. اولش همه چی مسخره بود، به نظرم یه بازی اومد، یه بازی ذهن، میدونستم همش تخیلات خودمه. اما کم کم جدی شدم، وقتی دیگه بوی خزه از بین نرفت، صدای پری ها خاموش نشد، و پاهام همچنان علف‌ ها رو لمس میکرد. شک کردم که شاید تو سرزمین میانه(جنگل هابیت) باشم، ولی میدونستم اون یه سرزمین افسانه ایه‌. و بعد، ترسیدم. فهمیدم یه اتفاقی افتاده، فهمیدم یه چیزی شده. من، نباید، اینجا، باشم. یه چیزی شده بود، شایدم هنوز داشتم خواب می دیدم ولی این خزه ها رویا نبودن. هر چی جلو تر میرفتم، کلبه های چوبی، و به نظر خالی از سکنه، پدیدار میشدن. گویا همه چی یه توهم بود. وهم انگیز؟ خیالات؟ مگه میشه کسی همچین چیزی رو تو خواب ببینه؟ و بعد ناگهان... یادم اومد. یادم اومد که یه بازی تخته ای بود، با تاس و صفحه و شخصیت های خیالی. و بعد، یهو ناپدید شدم. و فهمیدم، فهمیدم چی شد. من وسط یه بازی بودم، یه جنگل، یه ماز پیچ در پیچ، یه هزار توی بی پایان که جز با قدرت هام نمی تونستم ازش خارج شم. دوستا و هم تیمی هام باید همین نزدیکی ها باشن، باید پیداشون کنم. ولی اگه... ولی اگه قوانین بازی رو خودمون طراحی کردیم، خودمون شخصیت های فرعی و دشمنامون رو ساختیم... تا اعماق وجودم از ترس یخ زد... پس جادوگر های بد ذات و شیطان صفت هم باید همین نزدیکی ها باشن! و بعد، چیزی به ذهنم رسید. ترسی که بعد از اون حس کردم قابل توصیف نیست. بازی میتونه تا ابد ادامه داشته باشه!
خب خب بچه ها شاید با خودتون بگید یا خدااا چقدر پیاممم باید بگم چیزی نیست چیزی نیست نترسید ما میخوایم یه بازی به اسم ، (Dungeons & Dragons (سیاهچال‌ها و اژدهایان) یک بازی تخته‌ای فانتزی هستش، راستش بزرگترین بازی فانتزی در ژانر نقش آفرینی (RPG). در این بازی حداقل به دونفر احتیاجه، یک‌نفر که قوانین رو خونده باشه، و به‌عنوان راوی (که Dungeon Master یا به اختصار DM شناخته میشه) یک داستان فانتزی روایت می‌کنه و دیگر بازیکنا شخصیت‌های خودشون رو می‌سازن، وارد داستان می‌کنن، و داستان رو جزوی از زندگی و ماجراجویی کاراکترشون قرار می‌دن. بازی فوق‌العاده‌ایه‌ اگه یادش بگیرین، می‌تونین تقرییا هر کاراکتری برای خودتون بسازید.) انجام بدیم و برای این کار میخوایم یه سری کاراکتر برای خودمون درست کنیم میخوایم اینجا رو تبدیل کنیم به یه بیشه پر از موجودات جادویی و اتفاقات جالب و توی این گروه که الان لینکشو میزارم بازی می‌کنیم و اگه بخواید بیشتر توضیح میدیم خیلی خوشحال میشیم بیاید😭✨ https://eitaa.com/joinchat/2131887226C0a503df8fd
هدایت شده از - زیرشیروانیِ اخگر -
در قلمرویی که میان دو دریا قرار داشت، اژدهایی به نام «لوما» زندگی می‌کرد. لوما یک اژدهای نوری بود، موجودی که با طلوع خورشید از خواب بیدار می‌شد و از قدرتش برای کنترل نور و سایه در سرزمین استفاده می‌کرد. مردم می‌گفتند که لوما می‌تواند نور را به شکل‌های عجیب و حیرت‌انگیز درآورد و حتی داستان‌هایی از گذشته را با سایه‌هایش بازگو کند. روزی، دختری نابینا به نام «سِیرا» که آرزوی دیدن نور را در دل داشت، تصمیم گرفت تا لوما را پیدا کند. او باور داشت که لوما می‌تواند با جادویش به او اجازه دهد تا یک بار، حتی برای لحظه‌ای کوتاه، نور جهان را احساس کند. سِیرا پس از سفری پر از چالش، سرانجام به قله‌ای رسید که لوما در آن زندگی می‌کرد. او با صدای بلند گفت: «ای اژدهای نور! من آمده‌ام تا درکی از زیبایی جهان پیدا کنم. کمکم می‌کنی؟» لوما با صدای گرم و دلنشین گفت: «دیدن تنها با چشم نیست، بلکه با قلب است.» سپس، نور خیره‌کننده‌ای ایجاد کرد که به جای چشم‌های سِیرا، قلب او را لمس کرد. سِیرا ناگهان حس کرد که گرمای نور به شکل تصاویری در ذهنش ظاهر شد: آسمانی آبی، دریایی بی‌پایان و گل‌هایی که با باد می‌رقصیدند. با این هدیه، سِیرا فهمید که زیبایی تنها در دیدن نیست، بلکه در احساس کردن است. او به دهکده برگشت و شروع به تعریف داستان‌های نور کرد که قلب همه را روشن می‌کرد. لوما، در قله‌ی خود باقی ماند، اما افسانه‌ی او و نوری که تنها با قلب دیده می‌شد، برای همیشه در میان مردم ماندگار شد.