eitaa logo
اژدها سواران کتابخوان🏴
382 دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
472 ویدیو
42 فایل
https://daigo.ir/secret/5952857640 اگه دایگو براتون نیاورد: https://harfeto.timefriend.net/17498898695442 پیامای ناشناس اینجا قرار میگیره : @anbaryyy_e
مشاهده در ایتا
دانلود
در آینهٔ زمان، تصویری غبارگرفته می‌بینم، نقشی پریشان که از کمال، گویی جامانده است. در باغِ پرگلِ هستی، گمانم گُلی هستم که شکفتن را از یاد برده، عطری که در هوایِ سردِ نادیده شدن، تبخیر می‌شود. دلم چون قایقی سرگشته بر دریایِ بیکرانِ نداشته‌ها، در پیِ ساحلی می‌گردد که شاید لنگرِ لیاقت بر آن نهم. آه، که گویی این سرنوشتِ من است؛ همواره در طلبِ آن باشم که نیست، و در حسرتِ آن بسوزم که در دست ندارم
او، چون کتابی با زبانی بیگانه، در برابرم ایستاده است. هر چه تلاش می‌کنم تا کلماتش را ترجمه کنم، گویی الفبایِ عشق را از یاد برده‌ام. او، چون رویایی شیرین در دلِ شب، با طلوعِ خورشید محو می‌شود. نمی‌دانم آیا او نیز در پیِ شناختِ من است، یا من، تنها در این آرزویِ محال، دست و پا می‌زنم
https://eitaa.com/dragonbook/8531 اره خب راجع به طراحی جلد قبلا ازش کمک خواسته بودم ولی خب بعد گمش کردم . # سباستین مک کویین ———— پیویشو بدم؟ https://eitaa.com/dragonbook/8532 عه . # سباستین مک کویین ———— https://eitaa.com/dragonbook/8533 چشماتو از کاسه ... آبگوشت # سباستین مک کویین ———— عجب… ببین اگه نگاه هم نکنی تا صبح بهت پیام میدم . من توقف ناپذیرم . ( عه صبح شد. ) # سباستین مک کویین ———— وای عاشقتم تو دیگه از منم بیشتر حرف میزنی خیلی باحاله😭🤣 https://eitaa.com/dragonbook/8534 همین که از تنهایی درم آوردی یه دنیا ارزش داره واسم . ( میتونی کتابم رو با امضا خودم بگیری . 👍😜) # سباستین مک کویین ————- الان کتابتو دادی به انتشاراتی؟ یا فقط نوشتی؟
قلبم دارد تیر می کشد حتی یا اینکه وجود خارجی ندارد. او به من گفت مردم ساده لوح اما من دوست دارم برای او ساده لوح باشم چون ارزشش بیشتر از افعی هایی ست که از پشت خنجر می زنند ‌. هر چند حالا دگر قلبم هم بیرون از بدنم جایی افتاده که خیال ندارد برگردد . نه خیال برگشتن و نه رها کردن . # سباستین مک کویین
https://eitaa.com/dragonbook/8515 من برم ذوق بمیرمممم🤩 مرسیییی😭😭🤩 ———- 😭✨✨
https://eitaa.com/dragonbook/8516 عه تو، من تو رو همه جا میبینم، تو انجمن فرا زمینی ها بودی، تو مالیسم بود، یه چند تا جای دیگه ام بودی🤨 پ.ن: فکر می کردم پسری حقیقتا😑 پ.ن۲: الان من دژاوو شدم😶‍🌫️ ———- عه واقعا؟ چرا من اولین باره دارم میبینمش..
https://eitaa.com/dragonbook/8486 او دور بود خیلی دور مثلا آنطرف خیابان قدمی برداشتم که به سمتش بروم، که ناگهان او را بقل کرد. درست است؛ حتی اگه کنارم باشد باز هم آن قدر دور است که حضورم را احساس نمیکند . قلبش متعلق به دیگریست، راه میرفتم و با خود میگفتم : فعلا سرش شلوغ است؛ این فعلا ها آخر مرا خواهند کشت. وقتی در بغل او است، تمام حرف هایش که میگفت از بغل متنفر است از جلوی چشمانم رد میشود.میدانستم آدم ها عوض میشوند، ولی نه آنقدر زود. همانطور که در سیاه چال افکارم گیر افتاده بودم ناگهان نوری در چشمانم میخورد، صدای بوق های فراوان، مردمی که داد میزدند برو آن ور، و در نهایت،جنازه دختر ناامیدی که در آغوش خیابان افتاد.
اژدها سواران کتابخوان🏴
https://eitaa.com/dragonbook/8486 او دور بود خیلی دور مثلا آنطرف خیابان قدمی برداشتم که به سمتش بروم
کشتیششش دختره رو کشتیی نباید اینکارو میکردیی ناراحت شدم….. (دارم زر میزنم… خیلی خوب بود😭✨✨)
او دور بود خیلی دور، مثلاً آن طرف خیابان... اما این فقط یک بُعد از فاصله‌ی بین ما بود. فاصله‌ای که نه با متر و کیلومتر، بلکه با حسرت‌ها، تردیدها و زخم‌های التیام نیافته سنجیده می‌شد. هر بار که سعی می‌کردم به او نزدیک شوم، گویی نیرویی نامرئی مرا به عقب می‌کشید، زنجیرهایی از جنس خاطرات تلخ و انتظارات برآورده نشده. آن طرف خیابان، دنیایی بود که او برای خود ساخته بود، قلعه‌ای از سکوت و انزوا که هیچ‌کس را یارای ورود به آن نبود. من اما، هنوز هم کورسوی امیدی در دلم داشتم، خیال می‌کردم شاید بتوانم با کلامی، نگاهی، یا حتی سکوتی مشترک، این دیوار را فرو بریزم. اما هر چه بیشتر تلاش می‌کردم، بیشتر متوجه می‌شدم که این فاصله، تصادفی نیست. او خود خواسته بود که دور باشد، خود خواسته بود که در این انزوا پناه بگیرد. شاید او از صمیمیت می‌ترسید، از اینکه دوباره آسیب ببیند، از اینکه دوباره دلش بشکند. شاید هم من مقصر بودم، شاید من نتوانسته بودم آن‌طور که باید و شاید، دوستش داشته باشم، درکش کنم، یا به او ثابت کنم که می‌توانم تکیه‌گاه امنی برایش باشم. هر چه بود، واقعیت این بود که او دور بود، خیلی دور. آن‌قدر دور که حتی اگر تمام خیابان‌ها و کوچه‌های شهر را هم به دنبالش می‌گشتم، باز هم نمی‌توانستم او را پیدا کنم. چون او نه فقط از من، بلکه از خودش هم فرار می‌کرد. و من، تنها کاری که از دستم برمی‌آمد، این بود که بایستم و رفتنش را تماشا کنم، در حالی که می‌دانستم این دوری، تا ابد ادامه خواهد داشت.
https://eitaa.com/dragonbook/8538 اگه ناراحت نمیشه بده پیو ش رو . خب قولش رو به یه انتشاراتی دادم که گفته احتمالا تا آذر چاپ شه. # سباستین مک کویین ———— چه انتشاراتی؟ عزیزم چاپ که شد بگو آدرس بدم برام با امضای خودت میفرستی راجب قیمتشم باید بگم من خسیسم خیلی پول نمیدما.. (بزار برم بپرسم..)