🔻جامعهشناسی نمایشی
❓یا جامعهشناسی ایرانی قربانی خودنمایی رسانهای شده است؟
▪️ما نیازمند بازنگری در مسائل جامعهی ایران، باتوجهبه تحولات داخلی و خارجی هستیم. جامعهی امروزین ایران، جامعهای متکثّر از هر نظر است و باید به این مسئله توجه دقیق شود.
▪️رسوب بیش از یک قرنِ رویکردها و نظریات غربی در جهان اسلام و از جمله ایران، یکی از موانع اصلی تولید علم بومی است.
▪️نظریات و رویکردهای غربی از منظر فلسفی و معرفتی بهشدت در دانشگاهها و مراکز علمی ما تسلط دارند و گفتمان اصلی را در این زمینه میسازند.
▪️در ایران شاهد هر دو مصداق از روزنامهها و نشریات زرد و جامعهشناسی زرد هستیم. البته دومی عمدتاً با نوعی از «روشنفکری عاریهای» همراه است که به دنبال ایجاد جایگاه اجتماعی، بیش از حل مسئله و توجه به عمق مشکلات جامعه و تلاش برای سروسامان دادن آنها، حداقل از نظر علمی است.
📝 قسمتی از گفتگو با دکتر حسن بشیر، استاد تمام جامعهشناسی ارتباطات بین الملل و میان فرهنگی دانشگاه امام صادق (ع)
➕ جهت خرید مجله خردورزی با ارسال رایگان، به ادمین پیام دهید:
@ErfanKhalilifar
📍مجله خردورزی:
@kheradvarzi_com
مطالعه مطلب تفصیلی مصاحبه فوق در لینک:
https://bashirwebnama.ir
حسن بشیر، استاد دانشگاه در گفتوگو با آنا تشریح کرد نقش جامعه علمی دانشگاهی در بازسازی اعتماد اجتماعی در شرایط جنگ
کد خبر : ۹۹۰۰۱۵ تاریخ 20/5/1404
بحرانهای نظامی مانند جنگ علاوه بر تاثیرات میدانی، ساختارهای اجتماعی را نیز دستخوش تغییرات عمیقی میکند. استاد دانشگاه امام صادق(ع) در توضیح نقش جامعه علمی دانشگاهی در بازسازی اعتماد اجتماعی در شرایط جنگ گفت: جنگ میتواند انسجام ملی را افزایش دهد یا شکافهای اجتماعی را عمیقتر کند و این وابسته به ویژگیهای تاریخی و اجتماعی هر جامعه است.
بقیه خبر در لینک زیر:
https://bashirwebnama.ir
در گفتوگو با آنا مطرح شد:
بشیر: احیای کرسیهای آزاداندیشی برای ثبت روایت واقعی جنگ ضروری است.
استاد دانشگاه امام صادق(ع) با تاکید بر اینکه دانشگاه در شرایط جنگی باید به عنوان «سازه مقاومتی» عمل کند، گفت: بیطرفی علمی، ثبت دقیق وقایع، احیای کرسیهای نقد، از الزامات روایتگری واقعی جنگ است؛ رویکردی که میتواند انسجام ملی را تقویت کند.
بقیه گفتگو در لینک زیر:
https://bashirwebnama.ir
الشهيدان رجائي وباهنر.. قيم إنسانية وثورية تتجلى من خلال عدسة الإبداع – الوفاق https://share.google/7zIJB6X0AXE7MthNt
روز تلخی بود، آن روز
روز 8 شهریور 1360، روز تلخ و غم انگیزی بود. در آن روز دو شخصیت بزرگ و ارزشمند انقلاب اسلامی یعنی شهید رجایی و شهید باهنر توسط منافقین سیه روی به شهادت رسیدند.
آن روزها تازه از آمریکا با جمعی از انقلابیون برگشته بودم و با اینکه مدتی به پایان تحصیلی بنده در دکتری فیزیولوژی به عنوان دانشجوی بورسیه باقی نمانده نبود، همه چیز را رها کردم و به انقلاب پیوستم و در نخست وزیری در زمان آن دو بزرگوار مشغول فعالیت شدم.
با اینکه پس از چند ماه مجدداً چند دانشجو از جمله بنده مورد تایید قرار گرفتند و برای ادامه تحصیل در استرالیا همه چیز مهیا شده بود، ولی دوستان نخست وزیری اعلام کردند که به فعالیت بنده نیاز هست و جایگزین در آن شرایط وجود نداشت. همین. و باقی ماندم.
مدتی قبل از آن حادثه تلخ در مشهد ازدواج کرده بودم و اتفاقا در آن روزها در ساختمان نخست وزیری نبودم و توفیق شهادت نبود. حتما حکمتی در این مساله وجود داشت. نصف اتاق بنده در آن روز حادثه سوخت.
سالها بعد همه زندگی محقرانه ای که داشتم را فروختم و برای ادامه تحصیل به لندن رفتم و به دلیل اینکه خیلی به جامعه شناسی و موضوع رسانه و ارتباطات علاقمند بودم، و بعد از شهادت آن دو بزرگوار در نخست وزیری نمانده و به عنوان رایزن فرهنگی به دو کشور رفته بودم، در دانشگاه های انگلستان کارشناسی ارشد و دکتری جامعه شناسی ارتباطات بین الملل و میان فرهنگی را به اتمام رساندم و اکنون آنچه که به آن افتخار می کنم حضور در میان فرزندان خودم در کلاس های درسی است که اگر چه شاهد مهربانی های زیاد بودم، ولی نامهربانی های برخی از آنان نیز گاهی مرا دل آزرده می کند. اما هرگز پشیمان نیستم که در میان آنان هستم.
به یاد آن دو شهید بزرگوار که روزی روزگاری در کنار آنان نفس می کشیدم، صلوات.
حسن بشیر
8 شهریور 1404
(شاید سکوت، شیوه گفتار ما شود)
هر شب هزار دفعه، تو را می زنم صدا
اما سکوت توست، جوابم، چرا؟ چرا؟
مردم گناه خویش به من هدیه می کنند
گویی که اجر ماست، گناهی که بر ملا
گاهی زکار نیک، گناهی به پا شود
گاهی ز هر گناه، رهی خوب هم به پا
گاهی به کار خیر، ثوابی نمی دهند
گاهی که هر گناه، سزاوار هر بها
دنیا عجیب خسته ز ما، ما ز دست آن
گویی که راه بسته، ز هر سو، به هر کجا
مردم سزای خوبی خود را گرفته اند
ما را که نیست خوبی هر کار را سزا
هرگز ندان که مزد خوبی تو، خوب می دهند
گاهی که نیست پاسخ خوبی، بجز بلا
شاید سکوت، شیوه گفتار ما شود
آن جا که هست جای صدا، هر چه بیصدا
حسن بشیر
8 شهریور 1404
(شاهد خاموش)
مدعی تقوای خود را از زر و دینار کرد
ننگ بر تقوای او، کاین عار، در بازار کرد
هر چه تقوا در نهان باشد، نشانش عاشقی است
آنکه عاشق نیست، نامی بر در و دیوار کرد
خوش به حال آنکه خود را باز پیدا کرده است
لحظه ی بد حالیش، با خویشتن دیدار کرد
گر که تقوا گشت ارزان، در نگاه مدعی
خود بدان دنیا و دین را، معبر خمار کرد
شاهد خاموش، در وجدان اگر بیدار بود
هر دل خوابیده را با چشم خود بیدار کرد
باز خواهم گفت از اخلاق نحس مدعی
گر چه شعرم معنی هر رمز، در اسرار کرد
حسن بشیر
۱۰ شهریور ۱۴۰۴
(ایام ربیع است)
ایام ربیع است و لب یار به جام است
این باده حلال است و گهی نیز حرام است
در خطه ی ما درس سراسر همه عشق است
هر حرف از آن درس، بدان، خیر کلام است
هر کس که در این خطه شود خواب ندارد
خرخوانی او بر سر هر درس به کام است
آن کس که خراب است سر درس به خواب است
با اینکه در آغاز و ختامش به قیام است
استاد ندانست چه گوید که پسندد
سامع که ندانست که این درس کدام است
آسوده بخوابید که در خطه ی ما خواب
در درس شود ماَمن هر صلح و سلام است
ای کاش که هر ترم به کوتاهی عمر است
تا اینکه بدانیم، سرآغاز، ختام است
حسن بشیر
در راه تهران قم
دوم مهر ۱۴۰۴
(طرفداری نبود)
چشمهایم شرم دارد، اشکها جاری نبود
خنجر مژگان من، در مردمک، کاری نبود
قلب چون شمعی درون آتش آن چشم سوخت
گر چه روح شعله ها در شمع تن، جاری نبود
در سحر گفتم که پا خیزم، درونم خسته بود
پای عزمم بود، اما قدرت کاری نبود
گل کنار خار می خواهم درون باغ خویش
گل چو پیدا گشت، همراهش ولی، خاری نبود
عاشقان در حسرت غم، خنده بر لب داشتند
گر چه در آغوش غم، با عشق، غمخواری نبود
عارفان از معرفت، علم عیان می خواستند
علم اما از دل پنهانیش عاری نبود
در تمام عمر خود، بودم پذیرا، با یقین
گر چه در اعماق وجدان، باز هم، آری نبود
حس ظن عالمی بر دوش من پیدا ولی
چشم خود چون باز می کردم، طرفداری نبود
حسن بشیر
10 مهر 1404
(چه سود؟)
گوش خر را چون کشیدم. عوعو سگ شد بلند
موی خرسی را بکندم، فُک دهانش را گشود
پای موری را شکستم، کفتری از جا پرید
اشک های گربه ها، از غصه ها، گردید رود
بوسه بر فیلی زدم، شیری زبانش را برید
گوسفندی را بغل کردم، دل من را ربود
شب نخوابیدم ز دعواهای مرغان حیات
صبح آواز خروس آمد، ولی آشفته بود
جوجه تیغی داشت می خوارید خود را بی هدف
در عوض یک گورخر، می کرد اظهار وجود
جغدِ بیچاره، صدای خویش را آهسته کرد
تا بخوابد، مدعی، اندر قیام و در قعود
با غروری داشت طاووسی، قدم می زد ولی
کرد شاهینی برای خوردنش عزم فرود
روبه مکار، در سر داشت مکری می کشید
در خیالش، لاک پشتی، می فرستادش درود
هدهد هندی، زبانش را برید اما نگفت
علت آن را، که می ترسید از خشم عنود
آهوی دشت ندانم در کجا شاخش شکست
چون که باور داشت، از روباهیان، صدها وعود
لک لکی، پای خودش را می برید از فرط ترس
مار بی پا، گشت، از بی پائیش، کلی حسود
له نمودم بی غرض در زیر پا موری که بود
پر تلاش، اما، نمی دانست، می میرد چه زود
شیهه ی اسبی شنیدم، گربه ای ترسید و رفت
دیدم اما چون رسید، اینجا، صدایش گشت دود
دارکوبی داشت با منقار خود عکسی غریب
می کشید، اما ندانستم که باشد یادبود
آخرش گفتم که باداباد، جیبی را زدم
یک پشیزی داشت، اما آیفونش می سرود
آن طرف دیدم که استادی تکانی داد دست
ریشخندی زد به کارم، یعنی ای بابا چه سود؟
حسن بشیر
11 مهر 1404
(احقر است)
خواب خرگوش است، یا خواب خر است
هر کدام خوانی، همانا، بهتر است
ملتی بیدار، برخی نصف خواب
عده ای هم خوابشان، زیباتر است
قدرتی داریم، بعضی منکر اند
قدرت از ما بهترآنها، برتر است
بوی عطر گل نمی خواهند لیک
عطر برتر پیش آنها عنبر است
نام حیوانات را گر بشمری
نام اینان، بی تأمل، احقر است
حسن بشیر
17 مهر 1404