eitaa logo
اِنسان_یّات
125 دنبال‌کننده
0 عکس
2 ویدیو
0 فایل
یادداشتهای دکتر محسن زندی کمی روانشناس اندکی مثنوی‌پژوه کانال اصلی نوشته‌ها را در تلگرام، با این آیدی دنبال کنید: https://t.me/DrMohsenZandi
مشاهده در ایتا
دانلود
ناپرهیزی می‌کنم و به‌عنوان پیرمرد دهه شصتی، گاه چرخی میان نسل تازه در فضای حقیقی و مجازی‌ می‌زنم. می‌خواهم ببینم چه خبر است؛ و هم به قول شهریار: پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می‌کند/ بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می‌کند. به بیانِ اهل حالی، نگذار تستسترون روحت، دچار رکود شود؛ وگرنه زود می‌میری. برفرض بتوانم بر این شکاف عمیق نسلی غلبه کنم و روانشناسی آنان را از عینکِ رنگیِ پدیدارشناسانه‌ی مشاهداتم بنویسم؛ مثنوی صد مَن کاغذ می‌شود. عجالتاً سه برداشت شخصی را سرسری می‌گویم، که پشتوانه‌ی هیچ تحقیق تجربی و آماری ندارند: ۱. تقدس‌شکنی تقدس از بی‌پرسشیِ ذهن، یقین‌، و بدیهی دانستن‌های بی‌تردید بر‌می‌خیزد. تقدس، نوعی زیست عملی است که در بیشتر آدمیان، محصول ذهنِ بی‌کنش، محیط، تربیت و عادت است. البته، تقدس نوعِ باشکوهِ متعالی‌تری نیز دارد که همچون دکارت و غزالی، پس از عبور از گردنه‌ی شک و سلوک سخت ذهنی و روانی پدید می‌آید، و خاص انسان‌های والا است. نسل من، نسل پرسش نکردن و در عادت و سنت زیستن بود؛ و نسل تازه، نسلِ پرسش و تردید در هر چیز. هنگامی که تردید و پرسش، به میان آید؛ نخستین چیزی که رخت می‌بندد، مقدس شمردنِ ناشی از رازآلود بودن است. ازین‌روست که نسل امروز، بیشتر به جستجوی "حقوق طبیعی فردی" هستند، تا تکالیف اجتماعی و آسمانی. ۲. بداهت‌شکنی عصر اطلاعات، از تقدس‌شکنی ماکس وبری هم عبور کرده و اینک زمانه‌ی انحلالِ بداهت‌هاست. انحلالِ بداهتِ هر آنچه "بدیهی" می‌انگاشتیم و می‌انگاریم؛ حتی چه بسا بداهه‌های علمی، که برای مدرنیته حکم تقدس داشت. هرگاه "بدیهی‌ها" در حال انحلال باشند، بقول هانس بلومنبرگ، در آستانه‌ی یک تحول‌ دورانی قرار می‌گیریم. اگر این تحولات فراگیر و عمیق شوند، آنگاه دست به دست هم داده و جامعه و تاریخ و زمانه و مکان را تغییر خواهند داد. نخست هم با عبور از مرجعیت‌های فکری سنتی، و اقتدارزدایی از آنها آغاز می‌کنند. کافی‌ست به هر دلیلی آن تردیدها و تحولات درونی پیوستگی یابند و بین الاذهانی شود. آنگاه به تحول عمیق اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و دیگر وجوه زیست اجتماعی ما، و حتی چه بسا شکل خانواده، خواهد انجامید. مثل رنسانس و عصر روشنگری در اروپا، و مثل "تجددِ" منتهی به انقلاب مشروطه. ۳. فحش زیستن در تقدس و بداهت، در این دنیای بی‌نهایت، همواره بد نیست. یقین‌های بی‌دلیل در این‌دنیای پیچیده و عمر محدود ما و مرگِ پیشِ رو اگر نباشند، نابود می‌شویم. به قول مولانا؛ اُستُن این عالم ای جان، غفلت است. لذا، اصلاح می‌کنم: بشر هیچگاه تهی از تقدسات و بدیهیات و ایدئولوژی نخواهد شد. تنها شکل آن در هر روزگار فرق می‌کند. دنیای سایبرنتیک ما، دنیای اضطراب‌ها و افسردگی‌های ناشی از کثرت آرزوها و آرزوسازی‌ها، نرسیدن‌ها، دروغ‌ها و جعل‌ها، نمایش‌ها، و از همه بدتر، گسترش مقایسه‌ها، به دلیل امکان خبرگیری از همه‌جا است. گذشتگان ما خودشان بودند و اهل روستا و شهر کوچکشان؛ و لذت و نئشگیِ بی‌خبری. بی‌خبر از همه‌جایم؛ چه خبر بهتر ازین؟ نسل امروز، نسل فحش است. چه در دیالوگهای دنیای واقعی، و چه در دنیای مجازی، فحش را پررنگ‌تر از هرچیز می‌بینیم. در همه هم کمابیش به شکلی هست. با هر گرایش مذهبی و سیاسی. البته در میان اهالی مدعی روشن_فکری بیشتر (جدا نوشتم، که با روشنفکران اهل علم قاطی نشود). گوییا، فحش خودش تبدیل به یک تقدس و فضیلت مدرن و از ارکان سخن شده است. فحش دادن و فحش خوردن، و بی‌حسی به آن، گوییا پذیرفته شده. فحش‌هایی که عموماً جنسی است. جنسیتی که عموماً نرینه است. و عجیب‌تر آنکه در دوران فمینیست‌زده‌ی ما، حتی مونث‌ها هم از فحش‌های نرینه استفاده می‌کند. در روزگار ما که امکانِ امرِ جنسی، بسیار فراهم‌تر از تمام نسل‌های چندصدسال گذشته است؛ تحلیل چنین وضعیتی، فراتر از روانکاوی جنسی فروید و عقده‌ی ادیپش، یا عقده‌ی حقارت آدلر در تحلیل فحش‌گراییِ زنان و مردان می‌طلبد. فحش نیز چون تمام رذایل اخلاقی دیگر، کارکرد روانی اجتماعی در تاریخ تکاملی داشته‌؛ مانند بُرون‌ریزی، احساس کنترل، حفظ عزت نفس، غلبه بر ناتوانی و ... ایرانیان نیز چون دیگر مردم جهان فحش می‌دهند. تاورنيه که در دوره صفویه به ایران آمده می‌نويسد: «ايرانيها در اداء الفاظ ركيك و فحشهاى قبيح مهارت عجیبی دارند». حتی استوانه‌های ادب فارسی نیز پر از فحش هستند. هدایت می‌گوید: "اگر فحش وجود نداشته باشد، آدمی دق می‌کند... زبان فارسی اگر هیچ نداشته باشد، «فحش آبدار» زیاد دارد. ما که بر سر این ثروت عظیم نشسته‌ایم، چرا ولخرجی نکنیم؟" این ولخرجی‌ها، در حوادث سیاسی معاصر مانند مشروطه، کودتای ۲۸مرداد، انقلاب ۵۷، و جریانات چندسال گذشته فراز می‌گیرند ... اما به گمانم، این ویژگی تکاملی روان بشر، اینک در نسل جدید ما از تعادل خارج شده. شاید به دلیل همان اضطراب و افسردگی و سرخوردگی مدرن که گفتم. ✍ زندی @DrMohsenZandi
تراستی یک کتاب کهنه‌ی اقتصادی در کتاب‌خانه‌ دارم که هم جلد خوش‌رنگی دارد و هم خیلی کت و کلفت است. داشتنِ این‌جور کتاب‌ها برای هر کتابخانه‌ای واجب است؛ و برای کتاب‌خانه‌ی مسئولین، واجب‌تر. هرچند که هوش مصنوعی روزگاری قبرِ اکثر کتاب‌ها و مدارس و دانشگاه را خواهد کند؛ اما آدم حتی اگر کتاب هم نمی‌خواند باید چهارتا کتاب درشت و کلفت در کتابخانه‌اش داشته باشد که بتواند با آنها چشم همه را درآورد. مجموعه‌های انگلیسی باشند که دیگر فبها؛ هم شما را فرهیخته‌تر نشان می‌دهد، هم چشم حریفان را کور می‌کند. با اینکه ابزارهای فخرفروشی در زمان ما فرق کرده‌اند؛ اما کتاب هنوز هم در بخشی از جامعه کاربرد فخرفروشانه‌اش را دارد. هرچند؛ که در ابَر تورمِ دولت‌ساخته و بانک‌ساخته‌ی موجود، کتاب هم دیگر یک کالای اشرافی و لاکچری به حساب می‌آید که تنها طبقات خاصی می‌توانند بخرند. این دُهلی که حضرات می‌زنند؛ چندسال بعد صدایش درخواهد آمد. سالها با خودم درگیر بودم بخوانمش یا نه. بالاخره تستسترونِ دانستن چیره شد و شروع کردم به خواندن. حقیقتاً خوب بود. جدا از دلتنگی روان‌رنجورانه‌ی ما برای قدیم و مرضِ لاعلاجِ نوستالژی، به گمانم گاهی قدیمی‌ها دقیق‌تر از جدیدی‌ها می‌نوشتند. شاید چون اشتغالاتشان کمتر بود، و روی کاری که می‌کردند متمرکزتر بودند. مثلاً عالم رمان را ببینید. چرا هنوز کسی نتوانسته در سطح داستایوفسکی و همینگوی بنویسد؟ ده دوازده جلد کتاب ایرانی و خارجی در کلیات اقتصاد خرد و کلان خوانده‌ام که این متن قدیمی بهترینش بود. القصه؛ در اقتصاد سه پرسش کلی و سرنوشت‌ساز داریم: ۱.چه چیزی و به چه مقدار تولید شود؟ ۲. چگونه تولید شود؟ ۳. کالاها و خدمات تولیدشده، چگونه توزیع شوند؟ شیوه‌ی پاسخ به این سه، باعث ایجاد مکتبهای مختلفی مانند اقتصاد باز (سرمایه‌داری)، بسته (سوسیالیستی)، و مختلط می‌شود که هر کدام کارکردهای منفی و مثبت خود را دارند. کتابِ کت و کلفتِ من، در فصلِ اقتصاد بسته، به یک بحث تاریخی بسیار شیرین درباره‌ی شوروی سابق می‌پردازد؛ که مدتی رشد اقتصادی عجیبی می‌یابد و سپس با کلّه سقوط می‌کند، و به قول اسلاونکا دراکولیچ در کتاب «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم»: فضاپیما داشتیم، اما داخل مغازه‌هامان نوار بهداشتی نبود. نویسندگان چند عامل را برای شکست شوروی، با وجود آن همه پیشرفت اعجاب‌آورِ علمی و نظامی و حتی اقتصادی نخستین برمی‌شمارند که شاید بعداً خلاصه‌اش را بنویسم. یکی از این عواملِ چندگانه، شکلی از نظام مدیریتی است به نام معیارِ "وفاداری، به جای خلاقیت، کارآمدی و بازدهی". یعنی، معیارِ اصلی سنجش، گزینش و انتخاب افراد در هر سطحی، یا تشویق و تنبیه دست‌اندرکاران، یا ماندگاری و پیشرفت و حذف آنها در عرصه‌ی کاری و مدیریتی، و میزان دسترسی به امکانات مادی و معنوی و حمایتی، و چشم‌پوشی‌های قانونی و قضایی، به میزانِ توانایی یا کارآمدیِ آنها در رشدِ تولیدِ فقرزدا؛ و حتی معیارِ بی‌ربطی در مدیریتِ سیستمیِ نوین، به نام "تعهد به اصولِ اخلاقی و انسانیِ پایه" نبود؛ بلکه، معیارِ اصلی، "میزانِ وفاداریِ آدم‌ها به ایدئولوژی و خواسته‌های نظام حاکم" بود. به دیگر سخن، معیار گزینش، پذیرش و پیشرفت نیروی کار (از پایین‌ترین سطح تا بالاترین سطح)، میزان توانایی آنها در مدیریت بهینه‌ی منابع، یعنی ایجاد کمترین هزینه و بالاترین بهره‌دهی و ارزش افزوده نبود؛ بلکه، توانایی آنها در تثبیت و گسترشِ ساختار قدرت حاکم، و حتی توان نمایشِ آن در اِبرازِ ظاهرگرایانه‌ی وفاداری بود. وقتی معیارِ وفاداری، به جای کارآمدی نشست، پنج مشکل اصلی در نظام مدیریتی شوروی پدید آمد: ۱. بسته شدن فکرها و خلاقیت‌ها و رشد بله قربان‌گویی‌ها ۲. رشد چشمگیر نفاق، و ازدیادِ افرادی بود که توانایی نمایشگری در وفاداری داشتند (حالا یا از روی ترس، یا طمع)؛ و نشستنِ رفاقت و نوبت، به جای رشد و عدالت ۳. گسترش عجیبِ رانت و فساد در طبقهِ بله قربان‌گو یا نمایشگر بود که از قضا به‌خاطر همان وفاداری لاپوشانی می‌شد ۴. حذف افراد دارای تخصص که توانایی تولید بهینه و ایجاد ارزش افزوده داشتند ۵. همنوا شدنِ تدریجی افراد متخصص با الیگارشیِ جریان حاکم، پشت پا به تخصص خود، و پیوستن به جرگه‌ی وفاداری، برای ماندگاری. البته، معیار وفاداری گرچه در شرایطی باعث انسجام و سرعت عمل می‌شد، و ممکن بود در ابتدا مزایایی نیز داشته باشد؛ اما مشکل اصلی زمانی خودش را نشان می‌دهد که منابع پولی تمام می‌شود. آنگاه، مدیری که تا حالا دستش در جیب بودجه بوده و تنها نقشِ خرج‌کننده و پخش‌کننده‌ی پول را داشته، حالا حتی تواناییِ تولید یک دلار ارزش افزوده را هم ندارد. اصولاً چنین کاری را بلد نیست. در هیچ‌جا آموزشش را ندیده. حتی در مدرسه و دانشگاه نیز برای بله قربان‌گویی و پاچه‌خواری تربیت شده؛ نه اینکه ده دلار را بکند بیست دلار. ✍️ محسن زندی 🆔 @DrMohsenZandi
● جمله‌ی معروفی به ارسطو منسوب است که در یک تناقض آشکار می‌گوید: Ὦ φίλοι, οὐδεὶς φίλος یعنی: "ای دوستان، در حقیقت هیچ دوستی وجود ندارد". ● پارادوکس عجیبی است، که شاید ناشی از تجربه‌ی ناکام ارسطو در دوستی باشد. نظرات همه‌ی انسان‌ها، بدون استثنا از تجربیات شخصی‌شان تاثیر می‌پذیرد. چه‌بسا برخی دوستان خوبی داشته‌اند، و این نظر ارسطو را قبول ندارند. احتمالاً ارسطو بدترین ضربه‌های زندگی‌اش را از دوستان خورده باشد. مثلاً اول معتقد بوده که: دوستِ آن باشد که گیرد دستِ دوست در پریشان‌حالی و درماندگی و بعداً دیده که با کمترین احساس خطر یا سودی، اولین کسانی که زیرپایی کشیده و او را با مغز به زمین زده، همان دوستان گرمابه و گلستان بوده‌اند. محصولِ تکرار و رسوبِ این تجربه‌های تلخ، همان حرف مولانا شده: آدمی‌خوارند اغلب مردمان از سلام علیکشان کم جو اَمان ● "دوستان، در حقیقت هیچ دوستی وجود ندارد". عالمِ روان ازین پارادوکس‌ها و تناقض‌ها پُر است. مولانا در دفتر اول مثنوی به سه تناقض جالب اشاره می‌کند: ۱. مردها با تمام اِهن و تولوپ ظاهری، و غلبه‌ای که در ظاهر بر زنان دارند و اصولاً تاریخ را مردانه نوشته‌اند؛ روان‌شان اسیر و عبید و گدای زنان است؛ حتی اگر رستم باشند. ۲. هر صیّاد و شکارچی‌ای در ابتدا اسیر صید خود است و باید دنبال او بدود و جای پای او پا بگذارد. لذا حتی قوی‌تری حاکمان و مدیران و زورداران نیز محتاج و گدای توجه و تایید و زنده‌باد مردمان و زیردستانند؛ وگرنه می‌ترکند. کم ندیده‌ایم مثلاً غرب‌ستیزانی که در ابتدا شکارچی اندیشه‌های غربی بودند، و در پایان غربی‌تر از غربیان در فکر و رفتار شدند. ۳. اینکه از کسی بدت می‌آید و چِندشت می‌شود، بخاطر آن است که ناخودآگاه خودت، صفات و ویژگی‌هایت را در آیینه‌ی وجود او می‌بیند. درست مثل اینکه از کسی خوشت می‌آید، چون آرزوها و خواسته‌هایت را در او می‌بینی: "گفت «پیلی را آوردند بر سرِ چشمه‌ای که آب خورد، خود را در آب می‌دید و می‌رمید او می‌پنداشت که از دیگری می‌رمد نمی‌دانست که از خود می‌رمد». همه اخلاق بد از ظلم و کین و حسد و حرص و بی‌رحمی و کبر چون در توست نمی‌رنجی چون آن را در دیگری می‌بینی می‌رمی و می‌رنجی" ● ارسطو معتقد بود که بیشتر روابط انسانیِ بر پایه‌ی سود یا لذت‌ شخصی هستند. کافی‌ست کمترین تعارضِ منافعی پیش بیاید تا به تعبیر قرآن برای قیامت: لَا یَسْأَلُ حَمِیمٌ حَمِیمًا؛ هیچ دوست صمیمى از دوست صمیمى حال نپرسد (معارج، آیه ۱۰). همان دوستان گرمابه و گلستان، چنان زخمی می‌زنند که هزار دشمن نتواند، و به قول مولانا در دفتر دوم مثنوی. چنان پوستت را می‌کَنند که قصاب از گوسفند. و تو بهت زده می‌شوی که چنین معجون‌هایی از کثافت را چرا و چگونه دوست داشتی: صد هزار ابلیس لا حول آر بین آدما ابلیس را در مار بین دم دهد گوید تُرا ای جان و دوست تا چو قصابی کشد از دوست پوست ● این قاعده هم مثل تمام مسائل انسانی استثناهایی دارد. دوستانی واقعی هم گاه پیدا می‌شود. ازین‌رو ارسطو در اخلاق نیکوماخوس توضیح می‌دهد که "تنها، دوستیِ مبتنی بر فضیلت، دوستی واقعی است؛ آنچه معمولاً دوستی می‌نامیم، به‌ندرت دوستی حقیقی است". ● باید راه میانه را در روابط گرفت. آدمی باید همیشه چند تا دایره‌ی تو در تو، مثل سیبل تیراندازی بکشد، و برای هر دایره اسمی بگذارد: دایره‌ی صمیمت و یکرنگی کامل (مثل پدر مادری)؛ دایره‌ی زناشویی؛ دایره‌ی روابط تفریحی؛ دایره‌ی روابط عاشقانه؛ دایره‌ی روابط تحصیلی؛ دایره‌ی روابط کاری؛ دایره‌ی روابط همسایگی؛ دایره‌ی سلام علیک معمولی؛ ... یا هر دایره‌ و حلقه‌ی دیگری که دوست دارید. چارچوب و لوازم هر کدام را هم بشناسد، در عمل به آن‌ها پایبند باشد و قاطی‌شان نکند. اگر چنین نکردی، یا به لوازم هر رابطه پایبند نبودی و مرزشکنی کردی؛ مثلاً همکاران کاری یا شرکای مالی خود را بردی در حلقه‌ی اول (صمیمیت کامل)، یا همسر خود را بردی در سلام علیک معمولی، و بعدش ضربه خوردی، کسی جز خودت را ملامت نکن. ● القصه؛ ابن عربی، پدر عرفان اسلامی، دائره المعارف بزرگی دارد به نام فتوحات مکیه که شرحی از مکاشفات عرفانی اوست. نکته جالبی در جلد نخست آن درباره دوستی دیدم که چقدر نایاب است. او دوستی داشته به نام عبدالعزیز مهدوی که بینشان دلگیری پدید آمده بوده. ابن‌عربی نامه‌ای می‌نویسد برای دلجویی از او. برای آنکه بفهماند چقدر به او محبت دارد، دوستی و محبت را به دو دسته تقسیم می‌کند: محبت ذاتی (قلبی) و محبت عرَضی (نفسی). سپس می‌گوید که ای یار شفیقِ قدیمی، من تو را از عمق قلبم دوست دارم (وِداد). نه حساب و کتابی در کار است؛ نه عقده و کمبود و نیازی؛ و نه ترس و بیم و طمع و امیدی. ● آیا در روزگار مدرن که مهم‌ترین شاخصه‌اش عقلانیت ابزاری و محاسبه‌ای، فردگرایی و شخصی‌نگری است، ازین‌جور دوستی‌ها پیدا می‌شود؟ ✍️ محسن زندی @DrMohsenZandi
پیامبر ص آمده است چگونه انسانی درست کند؟ 🔸 عده‌ای مانند می‌گفتند دین آمده تا آدم‌هایی مثل و تا حدی عمّار بسازد؛ یعنی، یک سری آدم‌های پرشور که مهم‌ترین دغدغه‌شان مبارزه (تحت رهبری یک پیشوا) با وضعیت نامطلوبِ موجود است، که عموماً نیز توسط به‌وجود آمده‌ است. از این‌رو، وی با علوم اسلامی رایج در حوزه‌ها مخالف بود. اعتقاد داشت اینکه هفتاد سال لابلای کتاب و الفاظ قرآن و حدیث استخوان خُرد کنی؛ بعد از هفتاد سال دیگر شور و حالی نداری که مانند ابوذر باشی. اسلام شریعتی یک هیجانی بود؛ همانند تُنِ صدایش. 🔸 عده‌ای دیگر مثل به تبعیت از مولوی می‌گفتند اسلام آمده است آدم‌هایی مثل درست کند. یعنی، آدم‌هایی که می‌خواهند گوهرِ دیانت را، یعنی سفرِ معنوی پیامبر به معراج را تکرار کنند؛ چه او را ببینند و چه نبینند. سروش همانند غزالی اعتقاد دارد که عالم ملکوت همانند خورشید است که تشعشاتش همیشگی است و همه‌‌کس می‌توانند این امواج و تشعشات را دریافت کنند. فقط به‌شرطی که برای دریافت این امواج، ریسیوِر (گیرنده) خوب داشته باشند. انبیا کسانی هستند که قوی‌ترین ریسیورها را داشته‌اند. لذا وحی یعنی گرفتن امواجی که هرکس می‌تواند آنها را بگیرد؛ یکجور، سفرِ پایین به بالاست؛ نه پیام‌رسانیِ بالا به پایین. هرکس می‌خواهد ریسیورش را روشن کند و آن پیام‌ها را بگیرد می‌تواند کارهای یک پیامبر را تکرار کند (فرقی هم ندارد کدام پیامبر)، تا همان او برایش تکرار شود؛ درست مانند عارفان. نسخه‌ی سکولار این انسان معنوی از سوی ارائه می‌شود؛ یعنی دین تنها یکی از ابزارهایی است که در شرایطی خاص به بازتولید معنویت (که فراتر از دینداری است و برخلاف دین سنتی، با عقلانیت جدید هم سازگار است) کمک کند. 🔸 عده‌ای مثل آیت‌الله و آیت‌الله اعتقاد دارند اسلام آمده است که و تا حدی بوعلی‌سینا درست کند. آنها اعتقاد دارند دیانت و عقلانیت دورویِ یک سکه‌اند. یعنی آدمی که عقلش را درست به‌کار بگیرد قطعا به دین می‌رسد و دیندار واقعی هم کسی است که عقل در او شکوفا شده است. انبیا هم آمده‌اند تا گرد و غبار از چهره‌ی عقل بردارند و امثال سلمان و بوعلی تولید نمایند؛ و چه‌بسا اگر همه‌ی انسان‌ها مثل سلمان و بوعلی بودند، به پیامبری هم نیاز نبود. 🔸 عده‌ای مانند و برخی روشنفکران دیگر می‌گویند که هدف دین تولید است. دین و اخلاق دو روی یک سکه‌اند. دین، تنها وقتی دین است که به اخلاق بینجامد. کسی که اخلاق ندارد، دین هم ندارد. البته، در اینکه اخلاق چیست؟ توافقی ندارند. در این میان، برخی مثل ، اخلاق را همان تولیدات عقل مستقل (سکولار) می‌داند که در کشورهای مدرن امروزی حاکم است. 🔸 عده‌ی بسیاری نیز بر این باورند که دین می‌خواهد انسان‌های بسازد. یعنی خداوند به عنوان ، بر اساس حکمت‌هایی که دارد و ما خیلی از آنها را نمی‌دانیم، یک‌سلسله دستورات از طریق پیامبرش برای ما فرستاده (شریعت) که ما در مقام ، بدون چون‌وچرا باید آنها را تا ابد رعایت کنیم. حال که پیامبر بین ما نیست؛ باید متخصصانی باشند که گفته‌های پیامبر را از لابلای تاریخ به‌دست آورند و دستورات خداوند را از آن کشف کنند. این متخصصان، هستند که جایگاه ویژه‌ای دارند؛ یعنی واسطه‌های بین خدا و بنده. آنها نیز به‌طور کلی دو دسته‌اند: عده‌ای که به قایل‌اند و می‌گویند که فعلاً نمی‌شود همه‌ی دستورات پیامبر را فهمید. لذا فقه را تنها به حوزه‌های خاصی محدود می‌کنند (). و عده‌ای می‌گویند هر چیزی که فرد و جامعه نیاز دارد در فقه وجود دارد؛ کافیست روش‌های سنتی را درست به‌کار بگیریم. در فقه چیزی به نام وجود ندارد. البته کسانی چون اعتقاد داشتند که فقهِ سنتی، تنها به درد زندگی فردی می‌خورد، و ما نیازمند بناگذاری یک فقه نظام‌نگر داریم که نظریه‌ی سیاسی و اقتصادی کلان داشته باشد. از این دسته، قایل به بازگشت به دوران سَلَف و بازتولیدِ دورانِ آرمانیِ پیامبر و یارانش هستند. 🔹 گرچه تقسیم‌بندیِ بالا دقیق و جامع و کامل نیست، و تنها یک ابَرروایت کلی و ناقص از کسانی است که به نحوی دین باورند؛ اما شما در هر دسته‌ای که قرار بگیرید، تصویرتان از خدا، پیامبر، هدفِ دین، انتظارتان از دین، محدوده‌ی دین، جایگاه و اهمیت فقه، جایگاه و اهمیت عقل، تاریخ، قرآن، روایات، دنیا، سیاست، هدف و معنای زندگی، خودی‌ها و غیرخودی‌ها، و ... با دسته‌های دیگر متفاوت می‌شود. ایماژهای شما حتی در تُن صدای شما و طرز نگاهتان نیز تأثیر می‌گذارد. ⭕️ خدایِ شما چه شکلی است؟ در کجای زندگی‌تان است؟ از دین چه می‌‌خواهید و در کجای زندگی‌تان قرار دارد؟ محسن زندی 🆔 @DrMohsenZandi
مدیریتِ زمان سخنی از امام هشتم شیعیان، علی بن موسی الرضا ع، درباره‌ی بودجه‌بندی زمان و اوقات زندگی وجود دارد که جالب توجه است: "بكوشيد تا زمانتان را به چهار بخش تقسيم كنيد: ۱. زمانى را براى مناجات با خدا، و تعالی و تقویتِ روحی و معنوی ۲. زمانى را براى کار و درآمد و تأمين معاش و تولید ثروت ۳. زمانى را براى ارتباطات انسانی، و همنشینی و گفتگو با آشنایان و دوستان و افراد امین و معتمدی كه عيب‌هايتان را به شما مى‌شناسانند و در دل شما را دوست دارند؛ و در نتیجه باعث رشد و ارتقای شخصیتی شما می‌شوند. ۴. و زمانی را براى لذت بردن از لذّت‌هاى مشروع و اخلاقی. با بخش چهارم، یعنی لذتهای حلال است که انرژی و انگیزه و توانِ انجام دادن سه بخش ديگر را به دست مى‌آوريد". إجتَهِدوا أن يَكونَ زَمانُكُم أربَعَ ساعاتٍ: ۱. ساعَةً مِنهُ لِمُناجاةِ اللّه ۲. و ساعَةً لِأمر المَعاشِ ۳. و ساعةً لِمُعاشَرَةِ الإخوانِ و الثِّقاتِ و الَّذينَ يُعَرِّفُونَ عُيُوبَكُم و يَخلِصونَ لَكُم فِي الباطِنِ ۴. و ساعَةً تَخلُونَ فِيها لِلَذّاتِكُم و بِهذِهِ السّاعَةِ تَقدِروُن عَلَى الثَّلاثِ ساعاتٍ. [ فقه الرّضا، ص ۳۳۷]. ✍ محسن زندی 🆔 @DrMohsenZandi
مولانا و مساله‌ی اجبار در حجاب بخش قابل‌توجهی از عارفان مسلمان، به دلیل تعریفی که از ماهیت دین و دینداری، و رویکرد باطن‌گرایانه و تجربه‌ورزانه دارند؛ با اجبار و اکراه در آن مخالفند. البته این باطن‌گرایی، به معنای شریعت‌گریزی نیست. (تفصیل این مساله را در نوشته‌های تخصصی ببینید یا از هوش مصنوعی بپرسید). آنها نه تنها اجبار و اکراه در دین را مخالف روح تجربه‌ورزی آزادانه و انتخابی در ایمان و معنویت می‌دانند؛ برخی‌شان به فرضیات و ظنیات جامعه‌شناختی نیز استناد می‌کنند، که اجبار شدید می‌تواند به دین‌گریزی و بی‌مبالاتی در آینده، و حتی دین‌ستیزی منجر شود. البته همه‌ی این فرضیات نیازمند تحقیق و سنجش تاریخی و تجربی هستند. ازین‌رو، برخی گرایشات آنان، با هر شکلی از اسلام سیاسی نیز میانه‌ی خوبی نداشته و بر اسلام فرهنگی، مانند آنچه در تاریخ کشورهایی چون مالزی و اندونزی رخ داد، تاکید می‌ورزند. این نگرش ریشه‌دارِ تاریخی، در دوره معاصر بیشترین تجلی خود را در میان صوفیان سنیِ معروف به "جماعت التبلیغ" پیدا کرده است، که با تاکید بر اسلام معنوی و غیرسیاسی، میلیون‌ها مُبلّغ فعال در ۱۶۰ کشور جهان دارند. عارفِ شهیر، مولانا جلال الدین، صاحب کتاب شریف و جهان‌گیرِ مثنویِ معنوی، یک فقیه حَنَفی است، که آشنایی و تسلطی کامل بر قرآن و حدیث، و دیگر علومِ اسلامیِ برآمده از آنها دارد. آثار او نیز عمدتاً ترجمه یا شرحی از آیه‌ای یا حدیثی است. در زندگی فردی نیز فردی به شدت متعبّد و متشرّع بوده است. اما با وجود این، به بحث پوشش که می‌رسد، (به برداشت شخصی من از متن کتابش)، فراتر از مباحث فقهی را می‌نگرد و بر اساس یک مبنای روانشناسانه درباره منابع انگیزش‌های انسان، نتیجه‌ای جامعه‌شناختی می‌گیرد که پیامد درازمدتِ اجبارِ بدون اقناع در این مقوله، احتمالاً برهنگی و رهاشدگی باشد. همان‌طور که در دیگر مقوله‌‌های دینی نیز همین‌گونه خواهد بود. مقصود او از اجبار، انجام یک رفتار، بدون پذیرش فردی بر اساس دلایل موجه و مقبول است. یعنی، تحمیل بیرونی، بدون پذیرش و اقناع درونی. اجبار در برابر دو چیز است: اضطرار و انتخاب آزادانه‌ی فردی. باید متذکر شوم که مولانا، به معنای امروزی درباره «حجاب اجباری» بحث نمی‌کند. اما می‌توان سخن او را به‌عنوان یک فرضیه‌ی روان‌شناختی ـ اجتماعی بازخوانی کرد: "آیا تحمیل بیرونی یک رفتار، بدون شکل‌گیری پذیرش و اقناع درونی، می‌تواند به جای کاهش میل، برجستگی و جذابیت امر ممنوع را افزایش دهد؟" او در فصل ۱۹ فیه مافیه بحثی درباره نحوه معاشرت با زنان دارد. در آنجا درباره یکی از سازوکارهای روان‌شناختیِ انسان سخن می‌گوید که منطق آن می‌تواند در بحث معاصر درباره اجبار در پوشش مورد استفاده قرار گیرد. سخن او صرفاً یک برداشت شخصی است که می‌تواند فرضیه‌ای برای پژوهش محققان باشد و مانند سخن هیچ انسان دیگری قطعیت ندارد. او در پایان نیز راه پرورش پوشش عفیفانه را نه اجبار، بلکه تربیت افراد بر اساس اقناع و پذیرش درونی، و در نتیجه، رشد و تقویت عزت نفس افراد می‌داند تا خودشان در هرجایی تصمیم درستِ مبتنی بر اخلاق و کرامت انسانی را بگیرند: ■ «‌اَلْاِنْسانُ حَرِیصٌ عَلی ما مُنِعَ‌». هر چند که زن را امر کنی که پنهان شو: ۱. وِرا دغدغهٔ خود را نمودن بیشتر شود؛ ۲. و خلق را از نهان شدن او، رغبت به آن زن بیش گردد. ■ پس تو نشسته‌ای و رغبت را از دو طرف زیادت می‌کنی، و می‌پنداری که اصلاح می‌کنی. آن خود عین فساد است: ۱. اگر او را گوهر‌ی باشد که نخواهد فعلِ بد کند؛ اگر منع کنی و نکنی، او بر آن طبع نیک خود و سرشت پاک خود خواهد رفتن. فارغ باش و تشویش مخور. ۲. و اگر به‌عکس این باشد، باز همچنان بر طریق خود خواهد رفتن‌‌. ■ منع جز رغبت را افزون نمی‌کند علی‌الحقیقه. 📚 مولانا؛ فیه ما فیه، فصل ۱۹ ✍ محسن زندی 🆔 @DrMohsenZandi
شهوت به مثابه‌ی گرسنگی یا آتش؟ در باب میل جنسی و شهوت، طیفی از نظریات وجود دارد. دو سرِ این طیف دو نظریه‌ی زیر هستند: ✅ ۱. سیراب کردن نظریه‌ی اول می‌گوید میل جنسی یا شهوت مانند گرسنگی و تشنگی است. همان‌طورکه وقتی گرسنه می‌شویم اگر خوب و مفصّل غذا بخوریم تا ساعتها گرسنه نخواهیم شد و میل به گرسنگی به‌طور موقت خاموش می‌شود؛ در صورت بروز میل و سایق شهوت نیز اگر غذای مناسب و کافی به آن دهیم تا ساعت‌ها خاموش می‌شود. آنقدر باید غذا خورد که دیگر میلی به غذا نداشته باشیم. البته مقدار در هر کسی متفاوت است. این را در جامعه‌ی خودمان زیاد شنیده‌ایم که امور جنسی به امر تخلیه تشبیه می‌شود، و بر این باورند که این انرژی نیز باید تخلیه شود و در شهرها نیز باید مراکزی برای تخلیه‌ی آن باشد. جمله‌ی مشهور قدیمی‌ش این است: همان‌طور که هر خانه‌ای مستراح دارد، هر شهری نیز نیاز به مستراح دارد. برتراند راسل در کتاب "جهانی که من می‌شناسم"، با مقایسه سرکوب جنسی در دوران ویکتوریا و آزادی کنونی، طرفدار نظریه نخست است. ✅ ۲. لگام زدن مدلِ نظریه‌ی دوم، شهوت مانند گرسنگی و تشنگی نیست که با دادن غذا و آب رفع شود؛ بلکه، مثل شعله‌ی آتش است که اگر زیر آن هیزم بگذاری شعله‌ورتر می‌شود و تو بیشتر و بیشتر می‌خواهی. از این‌رو، همان‌طور که راه جلوگیری از گُر گرفتن آتش کم کردنِ هیزمِ آن است؛ راه جلوگیری از گُر گرفتن شهوت نیز جلوگیری از چیزهایی است که آن را مشتعل می‌کنند. بر اساس این نظریه، شهوت، همانند خشم و پرخاشگری است که هرچه بیشتر رها شوند باعث اختلالات روانی و اخلاقی گسترده می‌شوند و کنترل آنها است که موجب کمال در یک فرد یا جامعه می‌گردد. مولانا از طرفداران نظریه‌ی دوم است. البته مانند بسیاری از سنت‌های اخلاقی و عرفانی دینی، متمایل به کنترل حداکثری، و استفاده از غریزه جنسی در راستای بقای نسل است، و نه سرکوب کامل مرتاضانه و راهبانه. او از سویی شهوت را باعث عدم کمال روحی و روانی و اخلاقی می‌شمارد: خشم و شهوت مرد را اَحول کند/ ز استقامت روح را مبدل کند چون غرض آمد هنر پوشیده شد/ صد حجاب از دل به سوی دیده شد در داستان کنیزک و خرِ خاتون شرح این نکته را به اوج می‌رساند که شهوت‌رانی نه تنها باعث جلوگیری از کمالات روحی و معنوی، بلکه موجب اعوجاجات شناختی و عاطفی در آدمی می‌شود: میل شهوت کر کند دل را و کور/ تا نماید خر چو یوسف نار نور و از سوی دیگر، شهوت را مانند آتش می‌شمارد که سیرایی ندارد و هرچه بیشتر زیر آن هیزم بگذاری بیشتر گُر می‌گیرد و بیشتر می‌خواهد و به شکل‌های گسترده‌ی تخلیه‌ی انرژی جنسی در دنیای امروز می‌انجامد که برخی از آنها چه‌بسا با انسانیت ناسازگار است: بعد از آن، این نار نارِ شهوتست/ کاندرو اصلِ گناه و زلّتست نار بیرونی به آبی بفسُرَد/ نار شهوت تا به دوزخ می‌برد نار شهوت می‌نیارامد به آب/ زانکِ دارد طبع دوزخ در عذاب شهوت ناری براندن کم نشد/ او بماندن کم شود بی هیچ بُد تا که هیزم می‌نهی بر آتشی/ کِی بمیرد آتش از هیزم‌کشی؟ چونکِ هیزم باز گیری، نار مُرد/ زانک تقوی آب سوی نار برد سپس یکی از این هیزم‌ها را نام می‌برد: شکم‌پرستی. شکم همانند ورودی، و شهوت همانند خروجی است: شهوت از خوردن بود کم کن ز خور/ یا نکاحی کن گریزان شو ز شر چون بخوردی می‌کشد سوی حرم/ دخل را خرجی بباید لاجرم پس نکاح آمد چو لاحول و لا/ تا که دیوَت نفکند اندر بلا از دیگرسو، مطابق با نگاهِ (عموماً مردانه‌ی) سنتی به شهوت می‌گوید که نباید آن را به‌طور کامل سرکوب کرد؛ بلکه، انرژیِ آن را به دو روش باید تنها در مسیر تولید نسل انداخت، و نه لذت‌طلبی: راه اول توجه به متافیزیک عالم: نار شهوت را چه چاره؟ نور دین/ نورکم اطفاء نار الکافرین چه کشد این نار را نور خدا/ نور ابراهیم را ساز اوستا تا ز نار نفس چون نمرود تو/ وا رهد این جسم همچون عود تو باد خشم و باد شهوت باد آز/ برد او را که نبود اهل نماز و راه دوم، ازدواج با ناهمجنس که تنها مسیر طبیعی هدایت انرژی شهوانی است: یا نکاحی کن گریزان شو ز شرّ عجیب آنکه، حتی فروید نیز بسیاری از شکل‌های امروز تخلیه‌ی شهوت را اموری مرَضی و از اختلال‌های جنسی می‌شمارد؛ راه‌هایی مانند: خودارضایی، آلات مصنوعی، و همجنس‌بازی. هرچند که باورهای او به مسیر تاریخی دیگری جز آنکه خودش راضی بود انجامید؛ درست مانند زهدگرایی کالوَن (بنیان‌گذار کالوَنیسم) که به تعبیر ماکس وبر در رساله‌ی «اخلاق پروتستانی و روحِ سرمایه‌داری»، به سرمایه‌داری مدرن انجامید؛ درحالی‌که خود کالوَن بدان تمایل نداشت. ✅ مدل شما چیست؟ شهوت مانند چیست؟ راهکار شما برای مدیریت آن که بتوان به کل جامعه (از فرزندانتان گرفته تا غریبه‌ترین افراد) سرایت داد چیست، که جامعه هم آسیب نبیند و هم رشد کند؟ اگر نگاه بلند مدت داشته باشید چه؟ نتیجه نظریه‌ی شما در صدسال آینده چه می‌شود؟ ✍ محسن زندی @DrMohsenZandi
نفرینِ آمون قدیم‌ها می‌گفتند مثلاً فلان کار را نکن، طبیعت قهرش می‌گیرد. وقتی هم طبیعت قهر می‌کرد، یک رقص بارانی، قربانی‌‌ای (از گندم و حیوان گرفته تا انسان)، کارِ خیری، خلاصه چیزی تقدیمش می‌کردند تا نازش را بخرند و از قهر بیرون آید. بعد یواش یواش خودِ این ناز خریدن به یک حرفه و آیین با رسم‌ و رسوم تخصصی تبدیل شد که در آن افرادی شغلشان این می‌شد که واسطه می‌شدند برای از قهر درآوردن طبیعت. این وسط هم یک گردش مالی خوبی صورت می‌گرفت. درست است که قدیمی‌ها تفکراتشان بیشتر اسطوره‌ای بود، نه علمی؛ اما نه اینکه کلاً چرند فکر می‌کردند. آنها چون طبیت و طرز کارش را نمی‌شناختند، به جای اینکه رفتار آن را با قواعد علمی «تبیین» کنند؛ آن را «معنا» می‌کردند. مثلاً می‌گفتند فلان اتفاق به این یا آن معناست. البته برخی مواقع، هم اتفاقی این دو با هم یکی درمی‌آمد، و هم مردم و هم آن واسطه‌ها (جادوگر و کاهن و راهب و کشیش و ...) همگی با هم بر طبل شادانه می‌کوبیدند. درست هم که درنمی‌آمد، کلی توجیه می‌کردند و باز یک سری قواعدِ دیگر برای آن می‌تراشیدند. سریال جمونگ را یادتان هست؟ یک قسمتی بود که خورشید بویو و گوگوریو گرفت. توی بویو همه گریه زاری می‌کردند که خورشید بویو گرفته است و این به پایانِ عمر بویو است. و همین واقعه در گوگوریو به این معنا گرفته شد که خورشیدی تازه به دنیا آمده است و این یعنی متولد شدن امپراطوری گوگوریو و عمر طولانی این کشورِ جوان. یک فرق مهم دنیای قدیم با دنیای جدید، یا همان سنت و مدرنیته، در همین داستان است. آنچه در دنیای قدیم اهمیت داشت برای پدیده‌ها بود. در آغازِ پیدایشِ خودآگاهی در انسان‌های نخستین، و مواجهه با پدیده‌های سهمگین طبیعی که علت آن را نمی‌دانستند، این معنایابی‌ها به‌شدت ساده و پراکنده و فردی بود. بعد، یواش یواش پیچیده‌تر شد و گرداگردِ آن نهادهایی برای و لوازماتِ این معنا، و انجام کارهایی برای پیش آمدنِ معنای موردنظر پدید آمد. این اسطوره‌بافی‌هایِ ناشی از ترس و جهل به عوامل طبیعی، یواش یواش به نظام‌های فلسفی پیچیده‌ای تبدیل شد و به تدریج نهادهایی برای حفظ و تفسیر آن نظام‌های فلسفی پدید آمد. اما دنیای جدید کمتر با کار دارد. دنیای جدید بیشتر با سروکار دارد. اینکه چرا خورشید می‌گیرد؟ برای این کار هم اول یک توصیف دقیق از خورشیدگرفتگی به‌دست می‌آورد که اصلاً این پدیده چه تعریف و نشانه‌هایی دارد. بعد به جستجوی آن است. یعنی دلایل آن. وقتی تعریف و دلیل یک چیز را هم بدانی، خب معلوم است که می‌توانی آن پدیده را کنی. یعنی دقیقاً بگویی اگر فلان شود، به احتمال زیاد بهمان می‌شود. و البته، ذات انسان که عوض نشده است. حالا برای این تبیین و پیش‌بینی است که کلی نهاد شکل می‌گیرد. یعنی آن واسطه‌ها جای خود را به دانشمندان داده‌اند؛ اما گفتمان و کارکرد هر دو به‌لحاظ اجتماعی یکی است. نکته‌ی جالبی در یک کتاب اقتصادِ توسعه دیدم با این عنوان: نفرینِ منابع. جالبی‌اش به آن بود که یک مطلب مدرن را با ادبیات سنتی عنوان زده بود. یکی از مهم‌ترین پرسش‌هایی که در اقتصاد توسعه وجود دارد این است که تفاوت بین کشور‌های پیشرفته با عقب‌مانده چیست؟ کلی هم نظریه وجود دارد. یک نظریه بحث منطقه‌ی جغرافیایی، وجود منابع، و تأثیر آب و هوا بر روی فرهنگ کار و تلاش مردم است. مثلاً ساموئل هانتینگتون، نویسنده‌ی معروف کتاب برخورد تمدن‌ها، همین اعتقاد را داشت که تمدن‌ها و فرهنگ‌های مهم در جاهای خوش آب‌وهوا پدید آمده‌اند. بنابراین، وجود منابع طبیعی، و جغرافیایِ مناسب یک عامل مهم برای رشد و توسعه است. اما نفرین منابع چه می‌گوید؟ می‌گوید درست است که وجود منابع می‌تواند عامل خوشبختی شود؛ اما این یک شرط لازم است؛ نه کافی. از قضا همین منابع می‌تواند عامل بدبختی یک ملت شود. به این می‌گویند نفرین منابع. یعنی طبیعت، مردمش را نفرین می‌کند. سپس توضیح می‌دهند که منابع طبیعی، هنگامی موجب رشد و شکوفایی می‌شوند که همراه با حکومت‌ها، دولت‌ها، مردم، و نهادهای عاقل و توسعه‌گرا همراه شود. در این صورت، طبیعت دعاگوی مردمانش می‌شود و رشد و توسعه را به آنها اعطا می‌کند. اما اگر چنین نباشد، اتفاقاً طبیعت مردمش را نفرین می‌کند، و همین منابع می‌شود عامل بدبختی‌. به قول حضرت سعدی: آدمی را عقل باید در بدن ور نه جان در کالبد دارد حِمار کتاب «معماي فراواني؛ رونق‌هاي نفتي و دولت‌هاي نفتي» نوشته‌ی تري لين كارل یکی از کتاب‌هایی است که بر اساس ایده‌ی نفرین طبیعت نوشته شده است. رمان‌نویس مشهور ایرانی، رضا امیرخانی، هم یک کتاب ساده و شیرین (و البته کمی ساده‌انگارانه) دارد به نام نفَحات نفت (به معنی «بوهای خوش نفت»)، که همین ایده را توضیح می‌دهد. ✍️ محسن زندی 🆔 @DrMohsenZandi
مولانا در مثنوی داستان جالبی در مورد انتخاب همسر و زندگی مشترک دارد، با عنوانِ همسر کامل، همسر ناقص و همسر غایب (عنوانها از من است): فردی به دنبال انسان عاقل، امین، فرهیخته و باتجربه‌ای می‌گشته تا با او مشورت کند. هرچه جستجو می‌کند فرد دلچسبش را نمی‌یابد. تا آنکه کسی به او می‌گوید، فلان دیوانه در شهر که سوار بر چوب شده و خودش را قاطیِ بازی بچه ها کرده، از همه عاقل‌تر است. نامش بهلول است. بهلول، در تاریخ ما عنوان افراد بسیار عاقلی بوده که دیوانگی را به عنوان سبکی برای نقد یا مبارزه‌ی اجتماعی، فرهنگی، دینی و سیاسی در جوامعی برمی‌گزیدند که به خاطر استبداد سیاسی حاکمان یا خفقان فرهنگی در خود مردم، کسی اجازه و جراتِ نقدِ روشهای غلط را نداشت، یا آنکه به خاطر آنها تاوان سنگینی باید می‌داد. آنها با زدنِ خود به دیوانگی همیشگی، هر نقدی را که بر فرهنگ مردم یا نظام سیاسی داشتند در قالب زبان و حرکات دیوانگان می‌زده‌اند. معمولاً کسی هم با آنها کار نداشته؛ مگر آنکه استبداد و خفقان چنان گسترده بوده که حتی دیوانگان نیز تحمل نشوند. فرد مورد نظر خودش را به بهلول می‌رساند. بهلول تکه چوبی را بین پاهایش به‌عنوان اسب گذاشته بود و مشغول مسابقه‌ی اسب سواری با بچه‌ها بوده است. طرف با هزار بدبختی یک لحظه بهلول را آرام نگه می‌دارد و به او گیر می‌دهد که باید من را در انتخاب همسر یاری کنی. بهلول می‌گوید تو دیگر چه اسکلی هستی که از یکی اسکل تر از خودت مشورت می‌خواهی. آخر از من دیوانه چه انتظاری داری؟ من حتی اگر بخواهم هم نمیتوانم نظر درستی بدهم. حالا هم برو کنار تا اسبم لگد به تو نزده و نقش زمینت نکرده. طرف زیر زیر بار نمی‌رود و می‌گوید می‌دانم که عاقلی و خودت را به دیوانگی زده‌ای. باید من را نصیحت کنی و مشورت دهی که چه همسری را برگزینم. بعد از بگو مگوهای بسیار، و اصرار و انکار از دو طرف، آخر سر بهلول راضی می‌شود و به او می‌گوید: سه جور همسر داریم. دوتایش رنجِ روان است، و یکی‌اش گنج بی‌پایان. ۱. همسر کامل که تو محور تمام تعلقات ذهنی و هیجانی او هستی و جایگاه باقی چیزها برای او در حاشیه‌ی تو تعریف می‌شود. ۲. همسر ناقص که تو تنها نیمی از تعلقات و توجهات او هستی. به غیر از تو نیز موضوعات دیگری برای توجه و تعلق و محبت دارد و تو را با آنها تقسیم کند. ۳. همسر غایب که تو برای او حتی نیمه هم نیستی. حاشیه‌ای کم‌اهمیت در ذهن و روان او هستی که به اجبار یا از روی نیاز در کنار توست. سپس برای همسر غایب یک مصداق می‌آورد: ازدواج با فردی که پیشتر ازدواج کرده بوده، و از آن فرزندی هم دارد. چنین فردی در ازدواجِ جدید، حواسش بیشتر به فرزندش است تا تو. چراکه پیوند خونی و ژنی، بر پیوند سببی و قراردادی چیرگی دارد. سپس نتیجه می‌گیرد، زندگی خوب هنگامی شکل می‌گیرد که همسران از عمق وجودشان این نکته‌ی حیاتی را درک کنند که قلمرویی مشترک دارند و مهمترین فرد این قلمرو طرف مقابلشان است، و باید جایگاه سایر چیزها را با توجه به او تعریف و تعیین کنند. هرچقدر چیزهای دیگری در این قلمرو وارد شود و اولویت یابند، به همان میزان هزینه‌اش کم شدن مهر و محبت و شیرینی آن زندگی می‌شود. خلاصه اینکه به قول حضرت حافظ: حضوری گر همی‌ خواهی از او غایب مشو حافظ مَتٰی ما تَلْقَ مَنْ تَهْویٰ دَعِ الدُّنْیا و اَهْمِلْها مقصود از حضور در اینجا، فقط زمانی نیست؛ بلکه توجه است. آکندگی دل است. روا نبود دلی را چنین بیازاری/ که خالی از دگران بود و از تو آکنده. ای بسا زوجهایی که ۲۴ ساعت کنار همند، اما فرسنگها از هم دورند. منظور از توجه هم، فقط نمایشِ توجه نیست. نمایش توجه و بلد بودن زبان و رفتار متوجهانه، تنها بخشی از کار است. اما اگر توخالی باشد، پس از مدتی کارکردش را از دست میدهد؛ چراکه آدمها قوه‌ی تشخیص نمایش از واقعیت را در درازمدت دارند. به گمانم، آن سه مفهوم بالا را در مورد روابط والدین با فرزندان نیز می‌توان به کار برد (و حتی در رابطه‌ی انسان با خدا). متاسفانه امروزه با طیفی از آدم‌ها مواجهیم که با وجود همزیستی در قلمرویی مشترک، از همدیگر غایب و دورند و برای هم ناکافی هستند. نوعی ازدحام تنهایان در قفس. و عجیب آنکه وسایل ارتباط جمعی هم عاملی کمکی شده برای این تنهایی و دوری از هم. ابزارهایی برای نزدیکی با آدمهای دور، و دوری از آدمهای نزدیک. چه پارادوکس تلخی. برای زندگی خوب، باید حضور و توجه کافی را در اولویت قرار داد. برای رسیدن به چنین هدفی همه‌ی اعضای یک قلمرو مشترک باید احساس مسئولیت کنند، بخواهند و به سهم خود بکوشند. آموزش ببینند و گام به گام برای رسیدن به هدف صبوری کنند. عمر کوتاه‌تر از آن‌ست که تلخی‌ها را به دست خودمان ضریب دهیم. خانواده درمانگران افرادی هستند که در صورت دانش و مهارت، کمک بسیاری می‌توانند به بازسازی روابط شما کنند. ✍ محسن زندی (روان‌شناس) @DrMohsenZandi
■ منشا بخش قابل توجهی از مشکلات و ناراحتی‌های روانی، بی_کاری است. بیکاری، هم به معنای نداشتنِ شغل، و هم به معنای نداشتنِ مشغولیت مفید. ■ هنگام بی_کاری و عدم مشغولیت‌های مفید، سه اتفاق در آدمی می‌افتد که مادر بسیاری از ناراحتی‌ها هستند: ۱. تمرکز ذهن بر خودش و محتویاتش (نشخوارهای فکری، بیش‌فکری، سرگردانی، تشویش، و ... . به تعبیر نویسنده‌ی کویتی، عبدالوهاب الرفاعی: «در سَرم جنگهای زیادی است، که تنها کشته‌اش منم»). ۲. تمرکز ذهن بر بدن، و احساس وجود بیماری‌های بدنی در خود. ۳. تمرکز ذهن بر جزییات غیرمهمِ اطراف، و زمینه‌سازی برای اختلال‌های ارتباطی ■ فرویدِ بزرگ می‌گفت که احساس رضایت، معناداری، هدف و یکپارچگی در زندگی، محصول یک فرایند فکری و فلسفی نیست، که با تأملات فکریِ وسواسی به‌دست آیند؛ بلکه، محصولِ جنبیِ دو فرایندِ بالغانه در زندگی است: عشق و کار. احساسِ رضایت و معنا، تا حدود زیادی محصول شیوه‌ی زیستن هر کس است؛ نه شیوه‌ی فکر کردنش. ■ کسی که در زندگی‌اش، از سویی درگیرِ رابطه‌ای گرم و صمیمی و عاطفی باشد، و از سوی دیگر هم غرق در کار و تولیدگری؛ خودبه‌خود، و بدون درگیر شدن در مباحث فکری و فلسفی، احساس رضایت و معنا در زندگی می‌کند، و کمتر احتمال دارد که زندگی را پوچ و بی‌معنا بیابد. ■ از لحاظ اجتماعی نیز، یک جامعه یا حکومت خوب، آنهایی هستند که زمینه‌ساز ارتباطات گرم و صمیمی در افراد، و کار و تولیدگری باشند. ✍ محسن زندی (روان‌شناس) @DrMohsenZandi
Homayoun Shajaryan ~ Music-Fa.Com4_5823201159103389038.mp3
زمان: حجم: 11M
در دلِ من است آرزوی تو ... می‌کِشَد دلم پَر به سوی تو ... ┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄ 🆔 @DrMohsenZandi
دیده‌ی سیر و جانِ دلیر ● شمس با مولانا فقط یک کار کرد: بارهای سنگین را از روی دوشش برداشت، تا نگاهش و زبانش باز شود. او هیچ دانشی به مولانا یاد نداد؛ چرا که سوادش بسیار پایین‌تر از مولانا بود و خودش هم این را می‌دانست و بارها می‌گفت. ● شمس، مولانا را تنها از زیر آوار تعلقات بیرون کشید. تعلقاتی که همانند بدهکاری به دیگران، وجود و نگاه و زبان آدمی را بند می‌زنند. تعلقاتی چون جایگاه، مقام، دانش، دارایی و مال، دفتر و دَستَک، حقوق ماهیانه، شهرت، نگاهِ دیگران، طرفداران، فالوورها، ترس، طمع، زیبایی، شان، آبرو، تعلُّقات سیاسی و قومی و گروهی، و هزاران چیز دیگری که بر آزادگی و آزادمنشی آدمی ممکن است افسار بزنند. غذایی که آدمی می‌خورد و پولی که از هرجا می‌گیرد؛ بر همه چیزش از خلق‌خو و نگاه و اندیشه و گرایش و رفتارش اثر می‌نهد: فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسَانُ إِلَىٰ طَعَامِهِ (عَبَس، ۲۴). در تک تک آنها، تو بنده و برده‌ی مصلحت‌سنجیِ ناشی از آنها هستی، و نه جستجوگرِ حقیقت؛ آن هم صرفاً مصلحت‌سنجیِ برای خودت و نه مصلحت دیگران. هرچقدر هم که ادای آزادی و انسان دوستی دربیاوری؛ بازهم وا_بسته و گدا_چشمی. ● شمس که خودش رها و آزاد از همه چیز بود، به مولانا آموخت که حتی یک موقعیت بسیار ساده‌ چون امام جماعت یک مسجد کوچک بودن هم می‌تواند گاهی بر آزادگی درونی تو قفل زند و تو را در مصلحت‌سنجی و محافظه‌کاری درباره‌ی حقیقت اندازد. و مولانا حتی این تعلق را هم رها کرد: سجاده‌نشین باوقاری بودم بازیچهٔ کودکان کویم کردی ● شمس به او آموخت که تا از زیر آوار تعلقات بیرون نیایی و در درون مستغنی و ثروتمند نشوی، نمی‌توانی خودت باشی، آزاد باشی، و آزادانه ببینی و آزادانه سخن بگویی. چه رسد به آنکه نقدهای تند و تیز از هر چه هست کنی و چون حلاج تن به آوارگی و دار هم دهی. خشم و شَهوَت مرد را اَحوَل کُند؛ و به قول حافظ، حتی همّت و اراده‌ی حقیقت را هم نداری؛ چه رسد، به رِندانه زیستن: غلامِ همّتِ آنم که زیرِ چرخِ کبود/ ز هر چه رنگِ تعلّق پذیرد آزادست. ● مولانا این آموزه‌ی بزرگ شمس را چنین روایت می‌کند: گفت که: «دیوانه نِه‌ای، لایق این خانه نِه‌ای» رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم گفت که: «سرمست نِه‌ای، رو که از این دست نه‌ای» رفتم و سرمست شدم وَز طرَب آکنده شدم گفت که: «تو کشته نه‌ای، در طرب آغشته نه‌ای» پیش رخ زنده‌کُنش کشته و افکنده شدم گفت که: «تو زیرککی، مست خیالی و شکی» گول شدم، هول شدم، وز همه برکنده شدم گفت که: «تو شمع شدی، قبلهٔ این جمع شدی» جمع نیَم، شمع نیَم، دودِ پراکنده شدم گفت که: «شیخی و سَری، پیش‌رو و راهبری» شیخ نیَم، پیش نیَم، امرِ تو را بنده شدم گفت که: «با بال و پری، من پر و بالت ندهم» در هوسِ بال و پرش، بی‌پر و پرکنده شدم ● و صدالبته، این رهایی و آزادیِ ناشی از سیرچشمیِ درونی، هزاران برابر با بی‌ادبی و جهالت و بی‌پردگی‌های ناشی از آنها متفاوت است. بی‌نقابیِ برخاسته از پختگی، با بی‌نزاکتی برخاسته از دریدگی متفاوت است. ● رسیدن به این مقامِ توحید، و رهایی از شرکِ تعلقات و داشتنِ دیده‌ی سیر و جان دلیر، هزاران برابر از مردن سخت‌تر است. کار و توان هر کسی هم نیست. به همگان هم توصیه نمی‌شود. آدمی‌خوارند اغلب مردمان. خودِ مولانا سال‌ها طول کشید تا به چنین آزادی و رهایی باطنی و ظاهری برسد؛ حتی سال‌ها پس از رفتنِ شمس. اما بالاخره پس از سال‌ها مبارزه با خود، بالاخره به آب حیات آزادمنشی دست یافت و چونان مسیح بن مریم از هرچه رنگ تعلق داشت آزاد شد: مُرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم دیدهٔ سیر است مرا، جان دلیر است مرا زَهرهٔ شیر است مرا، زُهرهٔ تابنده شدم ● و عجیب نیست که مولانا اولین مقاله‌ از مهم‌ترین کتاب نثر خود، یعنی "فیه ما فیه" را با گفتاری درباره‌ی اهمیت رها بودن "علمای دین" و "روح_‌آنیان" از بندِ نان و نام و ترس و طمع آغاز می‌کند. چون دهد قاضی به دل رُشْوَت قرار/ کِی شناسد ظالم از مظلومِ زار. این مبنای مولانا، علی بن ابیطالب‌وارترین بخش وجود اوست. همو که با حقیقت زاده شد، زیست و سرانجام نیز کشته‌ی حقیقت گشت، و هیچ‌گاه حقیقت را در مسلخ مصلحت خویشتن قربانی نکرد. و فرمود: حق را بگویید، حتی اگر بر علیه خودتان باشد. آنچه که بعدها، زیربنای فلسفه‌ی اخلاق ایمانوئل کانت شد. ✍ محسن زندی @DrMohsenZandi