شهوت به مثابهی گرسنگی یا آتش؟
در باب میل جنسی و شهوت، طیفی از نظریات وجود دارد. دو سرِ این طیف دو نظریهی زیر هستند:
✅ ۱. سیراب کردن
نظریهی اول میگوید میل جنسی یا شهوت مانند گرسنگی و تشنگی است. همانطورکه وقتی گرسنه میشویم اگر خوب و مفصّل غذا بخوریم تا ساعتها گرسنه نخواهیم شد و میل به گرسنگی بهطور موقت خاموش میشود؛ در صورت بروز میل و سایق شهوت نیز اگر غذای مناسب و کافی به آن دهیم تا ساعتها خاموش میشود.
آنقدر باید غذا خورد که دیگر میلی به غذا نداشته باشیم. البته مقدار در هر کسی متفاوت است.
این را در جامعهی خودمان زیاد شنیدهایم که امور جنسی به امر تخلیه تشبیه میشود، و بر این باورند که این انرژی نیز باید تخلیه شود و در شهرها نیز باید مراکزی برای تخلیهی آن باشد.
جملهی مشهور قدیمیش این است: همانطور که هر خانهای مستراح دارد، هر شهری نیز نیاز به مستراح دارد.
برتراند راسل در کتاب "جهانی که من میشناسم"، با مقایسه سرکوب جنسی در دوران ویکتوریا و آزادی کنونی، طرفدار نظریه نخست است.
✅ ۲. لگام زدن
مدلِ نظریهی دوم، شهوت مانند گرسنگی و تشنگی نیست که با دادن غذا و آب رفع شود؛ بلکه، مثل شعلهی آتش است که اگر زیر آن هیزم بگذاری شعلهورتر میشود و تو بیشتر و بیشتر میخواهی.
از اینرو، همانطور که راه جلوگیری از گُر گرفتن آتش کم کردنِ هیزمِ آن است؛ راه جلوگیری از گُر گرفتن شهوت نیز جلوگیری از چیزهایی است که آن را مشتعل میکنند.
بر اساس این نظریه، شهوت، همانند خشم و پرخاشگری است که هرچه بیشتر رها شوند باعث اختلالات روانی و اخلاقی گسترده میشوند و کنترل آنها است که موجب کمال در یک فرد یا جامعه میگردد.
مولانا از طرفداران نظریهی دوم است. البته مانند بسیاری از سنتهای اخلاقی و عرفانی دینی، متمایل به کنترل حداکثری، و استفاده از غریزه جنسی در راستای بقای نسل است، و نه سرکوب کامل مرتاضانه و راهبانه.
او از سویی شهوت را باعث عدم کمال روحی و روانی و اخلاقی میشمارد:
خشم و شهوت مرد را اَحول کند/ ز استقامت روح را مبدل کند
چون غرض آمد هنر پوشیده شد/ صد حجاب از دل به سوی دیده شد
در داستان کنیزک و خرِ خاتون شرح این نکته را به اوج میرساند که شهوترانی نه تنها باعث جلوگیری از کمالات روحی و معنوی، بلکه موجب اعوجاجات شناختی و عاطفی در آدمی میشود:
میل شهوت کر کند دل را و کور/ تا نماید خر چو یوسف نار نور
و از سوی دیگر، شهوت را مانند آتش میشمارد که سیرایی ندارد و هرچه بیشتر زیر آن هیزم بگذاری بیشتر گُر میگیرد و بیشتر میخواهد و به شکلهای گستردهی تخلیهی انرژی جنسی در دنیای امروز میانجامد که برخی از آنها چهبسا با انسانیت ناسازگار است:
بعد از آن، این نار نارِ شهوتست/ کاندرو اصلِ گناه و زلّتست
نار بیرونی به آبی بفسُرَد/ نار شهوت تا به دوزخ میبرد
نار شهوت مینیارامد به آب/ زانکِ دارد طبع دوزخ در عذاب
شهوت ناری براندن کم نشد/ او بماندن کم شود بی هیچ بُد
تا که هیزم مینهی بر آتشی/ کِی بمیرد آتش از هیزمکشی؟
چونکِ هیزم باز گیری، نار مُرد/ زانک تقوی آب سوی نار برد
سپس یکی از این هیزمها را نام میبرد: شکمپرستی. شکم همانند ورودی، و شهوت همانند خروجی است:
شهوت از خوردن بود کم کن ز خور/ یا نکاحی کن گریزان شو ز شر
چون بخوردی میکشد سوی حرم/ دخل را خرجی بباید لاجرم
پس نکاح آمد چو لاحول و لا/ تا که دیوَت نفکند اندر بلا
از دیگرسو، مطابق با نگاهِ (عموماً مردانهی) سنتی به شهوت میگوید که نباید آن را بهطور کامل سرکوب کرد؛ بلکه، انرژیِ آن را به دو روش باید تنها در مسیر تولید نسل انداخت، و نه لذتطلبی:
راه اول توجه به متافیزیک عالم:
نار شهوت را چه چاره؟ نور دین/ نورکم اطفاء نار الکافرین
چه کشد این نار را نور خدا/ نور ابراهیم را ساز اوستا
تا ز نار نفس چون نمرود تو/ وا رهد این جسم همچون عود تو
باد خشم و باد شهوت باد آز/ برد او را که نبود اهل نماز
و راه دوم، ازدواج با ناهمجنس که تنها مسیر طبیعی هدایت انرژی شهوانی است:
یا نکاحی کن گریزان شو ز شرّ
عجیب آنکه، حتی فروید نیز بسیاری از شکلهای امروز تخلیهی شهوت را اموری مرَضی و از اختلالهای جنسی میشمارد؛ راههایی مانند: خودارضایی، آلات مصنوعی، و همجنسبازی.
هرچند که باورهای او به مسیر تاریخی دیگری جز آنکه خودش راضی بود انجامید؛ درست مانند زهدگرایی کالوَن (بنیانگذار کالوَنیسم) که به تعبیر ماکس وبر در رسالهی «اخلاق پروتستانی و روحِ سرمایهداری»، به سرمایهداری مدرن انجامید؛ درحالیکه خود کالوَن بدان تمایل نداشت.
✅ مدل شما چیست؟ شهوت مانند چیست؟ راهکار شما برای مدیریت آن که بتوان به کل جامعه (از فرزندانتان گرفته تا غریبهترین افراد) سرایت داد چیست، که جامعه هم آسیب نبیند و هم رشد کند؟
اگر نگاه بلند مدت داشته باشید چه؟ نتیجه نظریهی شما در صدسال آینده چه میشود؟
✍ محسن زندی
@DrMohsenZandi
نفرینِ آمون
قدیمها میگفتند مثلاً فلان کار را نکن، طبیعت قهرش میگیرد. وقتی هم طبیعت قهر میکرد، یک رقص بارانی، قربانیای (از گندم و حیوان گرفته تا انسان)، کارِ خیری، خلاصه چیزی تقدیمش میکردند تا نازش را بخرند و از قهر بیرون آید.
بعد یواش یواش خودِ این ناز خریدن به یک حرفه و آیین با رسم و رسوم تخصصی تبدیل شد که در آن افرادی شغلشان این میشد که واسطه میشدند برای از قهر درآوردن طبیعت. این وسط هم یک گردش مالی خوبی صورت میگرفت.
درست است که قدیمیها تفکراتشان بیشتر اسطورهای بود، نه علمی؛ اما نه اینکه کلاً چرند فکر میکردند. آنها چون طبیت و طرز کارش را نمیشناختند، به جای اینکه رفتار آن را با قواعد علمی «تبیین» کنند؛ آن را «معنا» میکردند. مثلاً میگفتند فلان اتفاق به این یا آن معناست. البته برخی مواقع، هم اتفاقی این دو با هم یکی درمیآمد، و هم مردم و هم آن واسطهها (جادوگر و کاهن و راهب و کشیش و ...) همگی با هم بر طبل شادانه میکوبیدند. درست هم که درنمیآمد، کلی توجیه میکردند و باز یک سری قواعدِ دیگر برای آن میتراشیدند.
سریال جمونگ را یادتان هست؟ یک قسمتی بود که خورشید بویو و گوگوریو گرفت. توی بویو همه گریه زاری میکردند که خورشید بویو گرفته است و این به #معنای پایانِ عمر بویو است. و همین واقعه در گوگوریو به این معنا گرفته شد که خورشیدی تازه به دنیا آمده است و این یعنی متولد شدن امپراطوری گوگوریو و عمر طولانی این کشورِ جوان.
یک فرق مهم دنیای قدیم با دنیای جدید، یا همان سنت و مدرنیته، در همین داستان است. آنچه در دنیای قدیم اهمیت داشت #معنایابی برای پدیدهها بود. در آغازِ پیدایشِ خودآگاهی در انسانهای نخستین، و مواجهه با پدیدههای سهمگین طبیعی که علت آن را نمیدانستند، این معنایابیها بهشدت ساده و پراکنده و فردی بود. بعد، یواش یواش پیچیدهتر شد و گرداگردِ آن نهادهایی برای #معنایابی و #پیشگوییِ لوازماتِ این معنا، و انجام کارهایی برای پیش آمدنِ معنای موردنظر پدید آمد. این اسطورهبافیهایِ ناشی از ترس و جهل به عوامل طبیعی، یواش یواش به نظامهای فلسفی پیچیدهای تبدیل شد و به تدریج نهادهایی برای حفظ و تفسیر آن نظامهای فلسفی پدید آمد.
اما دنیای جدید کمتر با #معنا کار دارد. دنیای جدید بیشتر با #چرایی سروکار دارد. اینکه چرا خورشید میگیرد؟ برای این کار هم اول یک توصیف دقیق از خورشیدگرفتگی بهدست میآورد که اصلاً این پدیده چه تعریف و نشانههایی دارد. بعد به جستجوی #تبیین آن است. یعنی دلایل آن.
وقتی تعریف و دلیل یک چیز را هم بدانی، خب معلوم است که میتوانی آن پدیده را #پیش_بینی کنی. یعنی دقیقاً بگویی اگر فلان شود، به احتمال زیاد بهمان میشود. و البته، ذات انسان که عوض نشده است. حالا برای این تبیین و پیشبینی است که کلی نهاد شکل میگیرد. یعنی آن واسطهها جای خود را به دانشمندان دادهاند؛ اما گفتمان و کارکرد هر دو بهلحاظ اجتماعی یکی است.
نکتهی جالبی در یک کتاب اقتصادِ توسعه دیدم با این عنوان: نفرینِ منابع. جالبیاش به آن بود که یک مطلب مدرن را با ادبیات سنتی عنوان زده بود.
یکی از مهمترین پرسشهایی که در اقتصاد توسعه وجود دارد این است که تفاوت بین کشورهای پیشرفته با عقبمانده چیست؟ کلی هم نظریه وجود دارد.
یک نظریه بحث منطقهی جغرافیایی، وجود منابع، و تأثیر آب و هوا بر روی فرهنگ کار و تلاش مردم است. مثلاً ساموئل هانتینگتون، نویسندهی معروف کتاب برخورد تمدنها، همین اعتقاد را داشت که تمدنها و فرهنگهای مهم در جاهای خوش آبوهوا پدید آمدهاند.
بنابراین، وجود منابع طبیعی، و جغرافیایِ مناسب یک عامل مهم برای رشد و توسعه است. اما نفرین منابع چه میگوید؟ میگوید درست است که وجود منابع میتواند عامل خوشبختی شود؛ اما این یک شرط لازم است؛ نه کافی. از قضا همین منابع میتواند عامل بدبختی یک ملت شود. به این میگویند نفرین منابع. یعنی طبیعت، مردمش را نفرین میکند.
سپس توضیح میدهند که منابع طبیعی، هنگامی موجب رشد و شکوفایی میشوند که همراه با حکومتها، دولتها، مردم، و نهادهای عاقل و توسعهگرا همراه شود. در این صورت، طبیعت دعاگوی مردمانش میشود و رشد و توسعه را به آنها اعطا میکند. اما اگر چنین نباشد، اتفاقاً طبیعت مردمش را نفرین میکند، و همین منابع میشود عامل بدبختی.
به قول حضرت سعدی:
آدمی را عقل باید در بدن
ور نه جان در کالبد دارد حِمار
کتاب «معماي فراواني؛ رونقهاي نفتي و دولتهاي نفتي» نوشتهی تري لين كارل یکی از کتابهایی است که بر اساس ایدهی نفرین طبیعت نوشته شده است.
رماننویس مشهور ایرانی، رضا امیرخانی، هم یک کتاب ساده و شیرین (و البته کمی سادهانگارانه) دارد به نام نفَحات نفت (به معنی «بوهای خوش نفت»)، که همین ایده را توضیح میدهد.
✍️ محسن زندی
🆔 @DrMohsenZandi
مولانا در مثنوی داستان جالبی در مورد انتخاب همسر و زندگی مشترک دارد، با عنوانِ همسر کامل، همسر ناقص و همسر غایب (عنوانها از من است):
فردی به دنبال انسان عاقل، امین، فرهیخته و باتجربهای میگشته تا با او مشورت کند.
هرچه جستجو میکند فرد دلچسبش را نمییابد. تا آنکه کسی به او میگوید، فلان دیوانه در شهر که سوار بر چوب شده و خودش را قاطیِ بازی بچه ها کرده، از همه عاقلتر است. نامش بهلول است.
بهلول، در تاریخ ما عنوان افراد بسیار عاقلی بوده که دیوانگی را به عنوان سبکی برای نقد یا مبارزهی اجتماعی، فرهنگی، دینی و سیاسی در جوامعی برمیگزیدند که به خاطر استبداد سیاسی حاکمان یا خفقان فرهنگی در خود مردم، کسی اجازه و جراتِ نقدِ روشهای غلط را نداشت، یا آنکه به خاطر آنها تاوان سنگینی باید میداد.
آنها با زدنِ خود به دیوانگی همیشگی، هر نقدی را که بر فرهنگ مردم یا نظام سیاسی داشتند در قالب زبان و حرکات دیوانگان میزدهاند. معمولاً کسی هم با آنها کار نداشته؛ مگر آنکه استبداد و خفقان چنان گسترده بوده که حتی دیوانگان نیز تحمل نشوند.
فرد مورد نظر خودش را به بهلول میرساند. بهلول تکه چوبی را بین پاهایش بهعنوان اسب گذاشته بود و مشغول مسابقهی اسب سواری با بچهها بوده است.
طرف با هزار بدبختی یک لحظه بهلول را آرام نگه میدارد و به او گیر میدهد که باید من را در انتخاب همسر یاری کنی.
بهلول میگوید تو دیگر چه اسکلی هستی که از یکی اسکل تر از خودت مشورت میخواهی. آخر از من دیوانه چه انتظاری داری؟ من حتی اگر بخواهم هم نمیتوانم نظر درستی بدهم. حالا هم برو کنار تا اسبم لگد به تو نزده و نقش زمینت نکرده.
طرف زیر زیر بار نمیرود و میگوید میدانم که عاقلی و خودت را به دیوانگی زدهای. باید من را نصیحت کنی و مشورت دهی که چه همسری را برگزینم.
بعد از بگو مگوهای بسیار، و اصرار و انکار از دو طرف، آخر سر بهلول راضی میشود و به او میگوید: سه جور همسر داریم. دوتایش رنجِ روان است، و یکیاش گنج بیپایان.
۱. همسر کامل که تو محور تمام تعلقات ذهنی و هیجانی او هستی و جایگاه باقی چیزها برای او در حاشیهی تو تعریف میشود.
۲. همسر ناقص که تو تنها نیمی از تعلقات و توجهات او هستی. به غیر از تو نیز موضوعات دیگری برای توجه و تعلق و محبت دارد و تو را با آنها تقسیم کند.
۳. همسر غایب که تو برای او حتی نیمه هم نیستی. حاشیهای کماهمیت در ذهن و روان او هستی که به اجبار یا از روی نیاز در کنار توست.
سپس برای همسر غایب یک مصداق میآورد: ازدواج با فردی که پیشتر ازدواج کرده بوده، و از آن فرزندی هم دارد. چنین فردی در ازدواجِ جدید، حواسش بیشتر به فرزندش است تا تو. چراکه پیوند خونی و ژنی، بر پیوند سببی و قراردادی چیرگی دارد.
سپس نتیجه میگیرد، زندگی خوب هنگامی شکل میگیرد که همسران از عمق وجودشان این نکتهی حیاتی را درک کنند که قلمرویی مشترک دارند و مهمترین فرد این قلمرو طرف مقابلشان است، و باید جایگاه سایر چیزها را با توجه به او تعریف و تعیین کنند.
هرچقدر چیزهای دیگری در این قلمرو وارد شود و اولویت یابند، به همان میزان هزینهاش کم شدن مهر و محبت و شیرینی آن زندگی میشود.
خلاصه اینکه به قول حضرت حافظ:
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ
مَتٰی ما تَلْقَ مَنْ تَهْویٰ دَعِ الدُّنْیا و اَهْمِلْها
مقصود از حضور در اینجا، فقط زمانی نیست؛ بلکه توجه است. آکندگی دل است. روا نبود دلی را چنین بیازاری/
که خالی از دگران بود و از تو آکنده. ای بسا زوجهایی که ۲۴ ساعت کنار همند، اما فرسنگها از هم دورند.
منظور از توجه هم، فقط نمایشِ توجه نیست. نمایش توجه و بلد بودن زبان و رفتار متوجهانه، تنها بخشی از کار است. اما اگر توخالی باشد، پس از مدتی کارکردش را از دست میدهد؛ چراکه آدمها قوهی تشخیص نمایش از واقعیت را در درازمدت دارند.
به گمانم، آن سه مفهوم بالا را در مورد روابط والدین با فرزندان نیز میتوان به کار برد (و حتی در رابطهی انسان با خدا).
متاسفانه امروزه با طیفی از آدمها مواجهیم که با وجود همزیستی در قلمرویی مشترک، از همدیگر غایب و دورند و برای هم ناکافی هستند. نوعی ازدحام تنهایان در قفس. و عجیب آنکه وسایل ارتباط جمعی هم عاملی کمکی شده برای این تنهایی و دوری از هم. ابزارهایی برای نزدیکی با آدمهای دور، و دوری از آدمهای نزدیک. چه پارادوکس تلخی.
برای زندگی خوب، باید حضور و توجه کافی را در اولویت قرار داد. برای رسیدن به چنین هدفی همهی اعضای یک قلمرو مشترک باید احساس مسئولیت کنند، بخواهند و به سهم خود بکوشند. آموزش ببینند و گام به گام برای رسیدن به هدف صبوری کنند. عمر کوتاهتر از آنست که تلخیها را به دست خودمان ضریب دهیم.
خانواده درمانگران افرادی هستند که در صورت دانش و مهارت، کمک بسیاری میتوانند به بازسازی روابط شما کنند.
✍ محسن زندی (روانشناس)
@DrMohsenZandi
■ منشا بخش قابل توجهی از مشکلات و ناراحتیهای روانی، بی_کاری است. بیکاری، هم به معنای نداشتنِ شغل، و هم به معنای نداشتنِ مشغولیت مفید.
■ هنگام بی_کاری و عدم مشغولیتهای مفید، سه اتفاق در آدمی میافتد که مادر بسیاری از ناراحتیها هستند:
۱. تمرکز ذهن بر خودش و محتویاتش (نشخوارهای فکری، بیشفکری، سرگردانی، تشویش، و ... . به تعبیر نویسندهی کویتی، عبدالوهاب الرفاعی: «در سَرم جنگهای زیادی است، که تنها کشتهاش منم»).
۲. تمرکز ذهن بر بدن، و احساس وجود بیماریهای بدنی در خود.
۳. تمرکز ذهن بر جزییات غیرمهمِ اطراف، و زمینهسازی برای اختلالهای ارتباطی
■ فرویدِ بزرگ میگفت که احساس رضایت، معناداری، هدف و یکپارچگی در زندگی، محصول یک فرایند فکری و فلسفی نیست، که با تأملات فکریِ وسواسی بهدست آیند؛ بلکه، محصولِ جنبیِ دو فرایندِ بالغانه در زندگی است: عشق و کار.
احساسِ رضایت و معنا، تا حدود زیادی محصول شیوهی زیستن هر کس است؛ نه شیوهی فکر کردنش.
■ کسی که در زندگیاش، از سویی درگیرِ رابطهای گرم و صمیمی و عاطفی باشد، و از سوی دیگر هم غرق در کار و تولیدگری؛ خودبهخود، و بدون درگیر شدن در مباحث فکری و فلسفی، احساس رضایت و معنا در زندگی میکند، و کمتر احتمال دارد که زندگی را پوچ و بیمعنا بیابد.
■ از لحاظ اجتماعی نیز، یک جامعه یا حکومت خوب، آنهایی هستند که زمینهساز ارتباطات گرم و صمیمی در افراد، و کار و تولیدگری باشند.
✍ محسن زندی (روانشناس)
@DrMohsenZandi
Homayoun Shajaryan ~ Music-Fa.Com4_5823201159103389038.mp3
زمان:
حجم:
11M
در دلِ من است آرزوی تو ...
میکِشَد دلم پَر به سوی تو ...
┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄
🆔 @DrMohsenZandi
دیدهی سیر و جانِ دلیر
● شمس با مولانا فقط یک کار کرد: بارهای سنگین را از روی دوشش برداشت، تا نگاهش و زبانش باز شود.
او هیچ دانشی به مولانا یاد نداد؛ چرا که سوادش بسیار پایینتر از مولانا بود و خودش هم این را میدانست و بارها میگفت.
● شمس، مولانا را تنها از زیر آوار تعلقات بیرون کشید. تعلقاتی که همانند بدهکاری به دیگران، وجود و نگاه و زبان آدمی را بند میزنند. تعلقاتی چون جایگاه، مقام، دانش، دارایی و مال، دفتر و دَستَک، حقوق ماهیانه، شهرت، نگاهِ دیگران، طرفداران، فالوورها، ترس، طمع، زیبایی، شان، آبرو، تعلُّقات سیاسی و قومی و گروهی،
و هزاران چیز دیگری که بر آزادگی و آزادمنشی آدمی ممکن است افسار بزنند. غذایی که آدمی میخورد و پولی که از هرجا میگیرد؛ بر همه چیزش از خلقخو و نگاه و اندیشه و گرایش و رفتارش اثر مینهد: فَلْيَنْظُرِ الْإِنْسَانُ إِلَىٰ طَعَامِهِ (عَبَس، ۲۴).
در تک تک آنها، تو بنده و بردهی مصلحتسنجیِ ناشی از آنها هستی، و نه جستجوگرِ حقیقت؛ آن هم صرفاً مصلحتسنجیِ برای خودت و نه مصلحت دیگران. هرچقدر هم که ادای آزادی و انسان دوستی دربیاوری؛ بازهم وا_بسته و گدا_چشمی.
● شمس که خودش رها و آزاد از همه چیز بود، به مولانا آموخت که حتی یک موقعیت بسیار ساده چون امام جماعت یک مسجد کوچک بودن هم میتواند گاهی بر آزادگی درونی تو قفل زند و تو را در مصلحتسنجی و محافظهکاری دربارهی حقیقت اندازد. و مولانا حتی این تعلق را هم رها کرد:
سجادهنشین باوقاری بودم
بازیچهٔ کودکان کویم کردی
● شمس به او آموخت که تا از زیر آوار تعلقات بیرون نیایی و در درون مستغنی و ثروتمند نشوی، نمیتوانی خودت باشی، آزاد باشی، و آزادانه ببینی و آزادانه سخن بگویی. چه رسد به آنکه نقدهای تند و تیز از هر چه هست کنی و چون حلاج تن به آوارگی و دار هم دهی. خشم و شَهوَت مرد را اَحوَل کُند؛ و به قول حافظ، حتی همّت و ارادهی حقیقت را هم نداری؛ چه رسد، به رِندانه زیستن: غلامِ همّتِ آنم که زیرِ چرخِ کبود/ ز هر چه رنگِ تعلّق پذیرد آزادست.
● مولانا این آموزهی بزرگ شمس را چنین روایت میکند:
گفت که: «دیوانه نِهای، لایق این خانه نِهای»
رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم
گفت که: «سرمست نِهای، رو که از این دست نهای»
رفتم و سرمست شدم وَز طرَب آکنده شدم
گفت که: «تو کشته نهای، در طرب آغشته نهای»
پیش رخ زندهکُنش کشته و افکنده شدم
گفت که: «تو زیرککی، مست خیالی و شکی»
گول شدم، هول شدم، وز همه برکنده شدم
گفت که: «تو شمع شدی، قبلهٔ این جمع شدی»
جمع نیَم، شمع نیَم، دودِ پراکنده شدم
گفت که: «شیخی و سَری، پیشرو و راهبری»
شیخ نیَم، پیش نیَم، امرِ تو را بنده شدم
گفت که: «با بال و پری، من پر و بالت ندهم»
در هوسِ بال و پرش، بیپر و پرکنده شدم
● و صدالبته، این رهایی و آزادیِ ناشی از سیرچشمیِ درونی، هزاران برابر با بیادبی و جهالت و بیپردگیهای ناشی از آنها متفاوت است. بینقابیِ برخاسته از پختگی، با بینزاکتی برخاسته از دریدگی متفاوت است.
● رسیدن به این مقامِ توحید، و رهایی از شرکِ تعلقات و داشتنِ دیدهی سیر و جان دلیر، هزاران برابر از مردن سختتر است. کار و توان هر کسی هم نیست. به همگان هم توصیه نمیشود. آدمیخوارند اغلب مردمان.
خودِ مولانا سالها طول کشید تا به چنین آزادی و رهایی باطنی و ظاهری برسد؛ حتی سالها پس از رفتنِ شمس.
اما بالاخره پس از سالها مبارزه با خود، بالاخره به آب حیات آزادمنشی دست یافت و چونان مسیح بن مریم از هرچه رنگ تعلق داشت آزاد شد:
مُرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیدهٔ سیر است مرا، جان دلیر است مرا
زَهرهٔ شیر است مرا، زُهرهٔ تابنده شدم
● و عجیب نیست که مولانا اولین مقاله از مهمترین کتاب نثر خود، یعنی "فیه ما فیه" را با گفتاری دربارهی اهمیت رها بودن "علمای دین" و "روح_آنیان" از بندِ نان و نام و ترس و طمع آغاز میکند. چون دهد قاضی به دل رُشْوَت قرار/ کِی شناسد ظالم از مظلومِ زار.
این مبنای مولانا، علی بن ابیطالبوارترین بخش وجود اوست. همو که با حقیقت زاده شد، زیست و سرانجام نیز کشتهی حقیقت گشت، و هیچگاه حقیقت را در مسلخ مصلحت خویشتن قربانی نکرد. و فرمود: حق را بگویید، حتی اگر بر علیه خودتان باشد. آنچه که بعدها، زیربنای فلسفهی اخلاق ایمانوئل کانت شد.
✍ محسن زندی
@DrMohsenZandi