eitaa logo
ونلوپی
16 دنبال‌کننده
259 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
محتوای خوابت: یک تئاتر عظیم و بی‌انتها بود. صندلی‌های سالن خالی بودند، اما روی صحنه هر چند دقیقه یک نمایش جدید شروع می‌شد. در یک نمایش، تو کودک بودی. در نمایش بعدی، پیر شده بودی. در یکی دیگر، زندگی‌ات را اگر تصمیم دیگری گرفته بودی می‌دیدی. عجیب‌ترین بخش این بود که بازیگر نقش اصلیِ تمام نمایش‌ها خودت بودی، اما هیچ‌کدام از نسخه‌ها کاملاً شبیه تو نبودند راه خروج از خواب : پشت صحنه یک پرده‌ی مخملی سیاه بود که هیچ‌کس جرئت کنار زدنش را نداشت. همه فکر می‌کردند پشت آن تاریکی مطلق است. اما درست وقتی خودت پرده را کنار می‌زدی، می‌فهمیدی پشت آن اصلاً تاریکی نیست؛ فقط راه خروج بوده که همه از ترس، هیچ‌وقت امتحانش نکرده‌اند. موجود همراهت: یک درنای سفید با نوک طلایی. هیچ‌وقت صدایی از او شنیده نمی‌شد، اما هر وقت از چیزی ناراحت بودی، یکی از پرهایش را روی زمین می‌گذاشت. آن پرها بعد از مدتی به قلم‌مو تبدیل می‌شدند؛ انگار می‌خواست بگوید بعضی احساسات را نمی‌شود گفت، باید خلقشان کرد. شی که پایان خوابت پیدا می کردی : یک جعبه‌ی موسیقی قدیمی که هر بار بازش می‌کردی، آهنگش فرق می‌کرد؛ دقیقاً همان آهنگی که حال آن روزت را می‌فهمید. شی جادوییت : زنگ بادی شیشه‌ای قدرتش: با هر بار به صدا درآمدنش، یک دروغ یا سوءتفاهم بین دو نفر از بین می‌رفت. بهایی که برای استفاده از اون باید می دادی: در عوض، یکی از رازهای خودت برای همیشه فقط در قلب خودت می‌ماند و دیگر هرگز نمی‌توانستی آن را برای کسی تعریف کنی 𐙚 [ https://eitaa.com/bluepenn ]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
محتوای خوابت : یک بازار شبانه‌ی جادویی که فقط از غروب تا طلوع وجود داشت. هر مغازه چیزهای غیرممکن می‌فروخت؛ بطریِ صدای باران، چترهایی که آدم را تا روی ابرها می‌بردند، رنگی که می‌توانست بوی خاطره‌ها را نقاشی کند، و قفس‌هایی که داخلشان ستاره‌ها خوابیده بودند. هیچ مغازه‌داری قیمت اجناس را با پول نمی‌گرفت؛ هر کدام معامله‌ی عجیبی داشت. راه خروج از خواب : بازار با هزاران فانوس روشن بود. برای خروج باید آخرین فانوسی را که هنوز روشن مانده بود پیدا می‌کردی و خاموشش می‌کردی. همان لحظه، همه‌ی مغازه‌ها محو می‌شدند و راه خروج آشکار می‌شد. موجود همراهت :یک راکون کوچک با دمی راه‌راه که همیشه جیب‌هایش پر از مداد رنگی، دکمه، پر و وسایل عجیب بود. هر وقت ناراحت می‌شدی، بدون اینکه چیزی بگوید، یک وسیله‌ی بامزه از جیبش درمی‌آورد تا دوباره لبخند بزنی. شی که پایان خوابت پیدا می کردی: یک ستاره‌ی کوچکی که داخل بطری شیشه‌ای نگهداری می‌شد. می‌گفتند هر کس آن را پیدا کند، هر وقت احساس کند خودش را گم کرده، کافی است بطری را در دست بگیرد تا یادش بیاید واقعاً چه کسی بوده و چه چیزهایی برایش ارزش داشته است. شی جادوییت : یک سنجاق‌سینه‌ی پروانه‌ای با بال‌های رنگین. قدرتش : هر بار آن را روی لباست می‌زدی، می‌توانستی احساس واقعی آدم‌ها را ببینی؛ نه چیزی که به زبان می‌آوردند، بلکه چیزی که پشت لبخند یا سکوتشان پنهان کرده بودند. بهایی که برای استفاده از اون باید می دادی : تا غروب همان روز، خودت نمی‌توانستی احساساتت را پنهان کنی؛ هرکس با نگاه کردن به چشمانت می‌فهمید واقعاً خوشحالی، ناراحتی یا خسته‌ای. 𐙚 [ https://eitaa.com/dream_marniee ]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
محتوای خوابت : یک قهوه‌خانه‌ی بی‌انتها که وسط ناکجاآباد قرار داشت. همه‌ی مشتری‌ها آدم‌هایی بودند که از دوره‌های مختلف تاریخ آمده بودند؛ یک شوالیه، یک شاعر، یک دزد، یک فیلسوف، یک نوازنده. هر شب دور یک میز می‌نشستند و درباره‌ی سؤال‌هایی بحث می‌کردند که هیچ جواب قطعی‌ای نداشت. روی دیوار فقط یک تابلو بود: اینجا هیچ‌کس برنده‌ی بحث نمی‌شود. راه خروج از خواب : در انتهای قهوه‌خانه یک دستگاه گرامافون قدیمی قرار داشت که سال‌ها بود خاموش مانده بود. کنارش نوشته بودند: این دستگاه فقط با یک خاطره‌ی واقعی روشن می‌شود. نه سکه می‌خواست، نه کلید. باید یکی از خاطره‌هایی را تعریف می‌کردی که هیچ‌وقت برای کسی نگفته بودی. همین که گرامافون شروع به پخش موسیقی می‌کرد، دیوارهای قهوه‌خانه محو می‌شدند و خودت را بیرون از خواب می‌دیدی موجود همراهت : مردی با کت بلند که صورت نداشت. چهره‌اش مثل صفحه‌ی سفید کاغذ بود. هیچ‌وقت حرف نمی‌زد، فقط هر جا که تصمیم اشتباهی می‌گرفتی، عصایش را یک بار به زمین می‌کوبید. عجیب این بود که هر بار از او دور می‌شدی، دوباره چند قدم جلوتر از تو ظاهر می‌شد؛ انگار همیشه از قبل می‌دانست قرار است کجا بروی. شی که پایان خوابت پیدا می کردی: یک فندک برنجی قدیمی که هیچ آتشی روشن نمی‌کرد. می‌گفتند هر وقت آن را باز کنی، فقط صدای خنده‌ی صاحب قبلی‌اش شنیده می‌شود؛ کسی که فهمیده بود لازم نیست جواب همه‌ی سؤال‌های دنیا را بداند. شی جادوییت: یک قطب‌نمای جیبی قدیمی که به جای شمال، همیشه به سمت حقیقتی که هنوز کشفش نکرده‌ای می‌چرخید. قدرتش : هر وقت آن را باز می‌کردی، تو را به عجیب‌ترین آدم، کتاب یا اتفاقی می‌رساند که قرار بود چیزی به تو یاد بدهد. بهایی که برای استفاده از اون باید می دادی : هر بار که از قطب‌نما استفاده می‌کردی، یکی از باورهایی که سال‌ها به آن مطمئن بودی، برای همیشه فرو می‌ریخت. یعنی هر کشف جدید، مجبورت می‌کرد دوباره خودت و دنیا را از نو بسازی. 𐙚 [‌ https://eitaa.com/Paradoxnk ]