متیو کاتبرت، متیو، اون منُ یاد پدربزرگم میندازه و من میتونم با تمام وجود، هر باری که متیو میمیره، هر باری که غمانگیزترین سکانسِ یه انیمیشنُ میده، هر بار که پخش میشه، حتی اگر هزاربار باشه، گریه کنم.
هیچجوره نمیتونم با این مسئله کنار بیام که اولین و آخرین اعتکافهای نوجوونیم رو از دست بدم.
مادر بزرگم از وقتی عروسِ شمالی آورده کمپلت فارسی حرف میزنه. بابا زن من عاشق اون ترکی حرف زدنِ نمکی و ریز خندیدنت بودم. نکن با من.
امشب فهمیدم میتونی 'پدرِ من' باشی و دلتنگ یه دوست، گذشته، خاطرات خوب و لحظاتِ تموم شده بشی و از امروز به دیروز فرار کنی. و این دردناکه...
قطعا خیلی شرایط بهتره، تونستم با عصا و بدون کمک مامان اندازه یه طبقه پله برم بالا و بشینم لب پشت بوم و یه تایم تو هوای آزاد تنها باشم. شاید تا یکشنبه نتونم مثل قبل راه برم و بدوام و پله دو تا یکی بپرم ولی حداقل از این شرایط کذایی خلاص میشم.
پارسال یادتونه چقد بهمن بیرنگ و رو بود؟
امسال پام که خوب بشه، هر جا برم خودم رنگ و بوی بهمن میبرم.