حقیقتا، این که آخرین جایی که رفتیم کانال کمیل بود و غروب و نماز و ستاره و زیارت عاشورا و دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی تا ابد، غمگین بود و بغل کردنی و غمگین و غمگین و غمگین و غمگین و غمگین. نمیتونم اشک بریزم و اعصابم خورده و میخوام بمیرم از این حجم غم. از این حجم دلتنگی. از این حجم دلتنگی... دلتنگی... دلتنگی...
هدایت شده از White
واقعا چطوری هم زبان روسی رو تازه تموم کردن و مث زبان مادریشون حرف میزنن هم انگلیسیشون فوله هم عربیشون از اون دوتا ام بهتره هم قهرمان بوکسن هم الهیات دارن دکتری میخونن هم مقاله و کتاب نوشتن هم مدافع حرم بودن هم وقتی دبیرستانی بودن درس کنکور تدریس میکردن و مشاور کنکور بودن هم ۱۴ سالگی عربی کنکور کلاس آموزشی داشتن هم کلا ۲۸ سالشونه هم خاک بر سر ما؟
واقعا، واقعا، واقعا، اگه امشب میخوابیدم حسرتش تا اااااابد به دلم میموند. خدایا ممنووووون.
خداحافظی از دوکوهه عجیبترین احساسیه که میتونم تجربه کنم. برای برگشتن به کربلا یه امیدی دارم ولی دربارهی اینجا هیچی نمیتونم بگم. کاملا مخلوط خوف و رجا و بیتابی...
داستان تو چیه آقا محمد که هر بار میای میشینی ور دلم و با اون چهرهی عجیبت به قلبم و احساسم و روحم دست میکشی؟
اینُ خیلی دوسش دارم، هم به خودم میاد هم به نوا هم به همه چی، شرایط، زندگی، حال و هوام.
رویای همیشگیمه
خواب شبای بچگیمه
همهی امید زندگیمه
با همین حال آشفتهم
بیام و روی پاهات بیوفتم
من همیشه به تو راست میگفتم
تو رو دوست دارمت :)))