خداحافظی از دوکوهه عجیبترین احساسیه که میتونم تجربه کنم. برای برگشتن به کربلا یه امیدی دارم ولی دربارهی اینجا هیچی نمیتونم بگم. کاملا مخلوط خوف و رجا و بیتابی...
داستان تو چیه آقا محمد که هر بار میای میشینی ور دلم و با اون چهرهی عجیبت به قلبم و احساسم و روحم دست میکشی؟
اینُ خیلی دوسش دارم، هم به خودم میاد هم به نوا هم به همه چی، شرایط، زندگی، حال و هوام.
رویای همیشگیمه
خواب شبای بچگیمه
همهی امید زندگیمه
با همین حال آشفتهم
بیام و روی پاهات بیوفتم
من همیشه به تو راست میگفتم
تو رو دوست دارمت :)))
یکی از بچهها گفت تا میتونی هوای اونجا رو ذخیره کن برای روزای سیاه و تاریکِ دنیای اینجا؛ کاش میشد واقعا هوا رو ریخت توی شیشه و آورد تهران...
امروز مطمئنم جون من آلاستار پوشیدم نه کتونی و سوییشرت هم تنم نکردم، بارون میاد =)