واقعا، واقعا، واقعا، اگه امشب میخوابیدم حسرتش تا اااااابد به دلم میموند. خدایا ممنووووون.
خداحافظی از دوکوهه عجیبترین احساسیه که میتونم تجربه کنم. برای برگشتن به کربلا یه امیدی دارم ولی دربارهی اینجا هیچی نمیتونم بگم. کاملا مخلوط خوف و رجا و بیتابی...
داستان تو چیه آقا محمد که هر بار میای میشینی ور دلم و با اون چهرهی عجیبت به قلبم و احساسم و روحم دست میکشی؟
اینُ خیلی دوسش دارم، هم به خودم میاد هم به نوا هم به همه چی، شرایط، زندگی، حال و هوام.
رویای همیشگیمه
خواب شبای بچگیمه
همهی امید زندگیمه
با همین حال آشفتهم
بیام و روی پاهات بیوفتم
من همیشه به تو راست میگفتم
تو رو دوست دارمت :)))