نخل و نارنج ؛
⁰².⁰⁸.⁰²
این تصویر هیچوقت نشونِ شما نمیده چقد احساس و محبت دریافت کردم ازش، ولی من میدونم هر بار با دیدنِ این عکس ریههام پُر از بوی این گُل میشه و از ذوق لبخند میزنم.
هدایت شده از بلاتکلیف.
شیخِساکنِشب
بهت گفتم که حرفامو تو نامه و پیام نمیشه بگم و باید بمونه برای خونهیپری
پس تا اونموقع با پیامهای کوتاه و خلاصهم سر کن و منتظرم بمون.
مراقبخودتباش و تولدِشادی رو بگذرون'
تولدتمبارک خانومِعلیا 💗-
نخل و نارنج ؛
شیخِساکنِشب بهت گفتم که حرفامو تو نامه و پیام نمیشه بگم و باید بمونه برای خونهیپری پس تا اونموق
شمسِ فرستندهی کتیبهی سبزِ قلبم،
عاجزم الان از وصفِ حالم بعد دیدنِ این چند خط پیام :)
من منتظرِ اون روزی میمونم که تو خونهی پَری بشینیم از دلتنگی و رویا بگیم و شیر کاکائو بخوریم و زندگی کنیم.
ممنونم عارفهی ماهِ من 💘 .
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
تولدِ هیجده سالگی باید چطور میبود؟
نمیدونم. هیچ تصوری ازش نداشتم.
ولی خب، حقیقت و واقعیتِ امر چیه؟
اینه که من،
شبِ تولدِ هیجده سالگیم،
کنجِ اتاقم،
روی میز تحریرم نشستم؛
لپتاپ رو باز کردم،
فیلمِ چهار سالگیم رو مرور کردم،
با یه برش پیتزای باقی مونده از چند روز پیش که دستپختِ مامانه،
شمعِ تموم شدنِ هیجدهمین سالِ زندگیم رو فوت کردم،
با خوندنِ پیامِ یه دوست لبخند زدم،
با نگاه کردن به کتیبهی هدیهی تولدم آروم شدم،
و با بوییدنِ گلی که امروز از یکی از عزیزترین آدمهای زندگیم هدیه گرفتم،
تمامِ وجودم مملوء از احساسِ شعف و آرامش شد.
بزرگ شدن حالا یه طعمِ دیگهای داره.
حالا حالم خوبه.
درسته هنوز باور نکردم هیجده سالگی رو، ولی واقعبینانه و صادقانه به زندگی نگاه کنیم، میتونه اینقدرا هم بد نباشه.
پارسالِ در عینِ ناباوری موقعِ فوت کردنِ شمعِ هیفده سالگی تو هتلِ مشهد و با بچهها، آرزویی داشتم که خودم هم از خطور کردنش اون لحظه به ذهنم تعجب کردم؛
ولی امسال هیچ آرزویی نداشتم.
امسال تنها چیزی که بعد از شمردنِ هیجده عدد تو دلم آرزو کردم، این بود که:
"خدایا لطفا تهش برام قشنگترینش رو رقم بزن"
همین کافیه نه؟
این بهترین چیزی بود که میشد باشه.
به یاد موندنیترین تولدِ نوجوونیم،
مبارک :)
پ.ن: پارسال دو شب قبلِ تولدم، این موقع، رو به روی ضریحِ آقای امام رضا بودم. دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی. امید :)
پ.ن۲: شبِ تولدم،
اون شبی بود که عاشقِ تو شدم،
آقای امام حسینِ قلبم.
یادگار از شبِ تولدِ هیجده سالگی، شبِ سومین روزِ آبانِ هزار و چهارصد و دو شمسی.
- شیخ علیا، سیده فاطمهی دنیای واقعی.
-
صدای قشنگ داشت، شروع کرد به خوندن و گیتار زدن. تو واگنِ خانمها. با خودم فکر کردم، شاید امیدواره کسی که براش میخونه و دلتنگشه رو یه روزی اینجا ببینه، یه روزی صداشُ بشنوه و برگرده.
استاد احکاممون انگار از تو بهشت اومده.
جز گوگولی هیچ کلمهی دیگهای ندارم که وصفش کنه.
نخل و نارنج ؛
بدون ِ شرح :)
جدی جدی؟ آخرین روزِ نوجوونیمون تموم شد خانم علیا... کی باورش میشه؟
چی شد علیا خانوم :))))
هم شرمنده شدی، هم زدی همه کاسه کوزههای خودتُ شکستی. چه خبرته جدا؟
نخل و نارنج ؛
به هر دری زدم، میزنم، تا ابد... ولی بزار تا نگرفتم اونی که میخوامُ از اونجا نیومده باشم بیرون. باش
دیدی گرفتی؟ دیدی نشستی و گرفتی و اومدی بیرون :))))