دربارهی خونه جدیدمون خیلی داستان دارم واسه نوشتن. خیلی حرف دارم واسه گفتن. عجیبه.
دختره تو دانشگاه حالش بد شده، زنگ زدن اورژانس. چهار پنج تا از دوستاش دورش رو گرفتن و مراقبشن و به آقای تکنسین اطمینان میدن که حواسشون بهش هست و تا خوابگاه میبرنش. داشتم فکر میکردم امروز که هیچکدوم از دوستام نیستن، اگر چنین اتفاقی برای من میوفتاد باید چیکار میکردم؟ تنهایی خیلی دردناک و اذیتکنندهست. حتی تهدیدکنندهی بقای جانِ آدمی هم هست، چه برسه به تهدیدکنندهی بقای روح و روانِ آدمی.
تابستون میخوام به عنوان یک موجود شبزی به زندگیم ادامه بدم و روزها زیر کولر و فقط و فقط در خونه زندگی کنم. تو چهاردیواری خنک خودم.
امیدوارم تجربه نکنی لحظههایی رو که حرفِ زبونت با حرف دلت (بلکه تمام وجودت) مخالف همن.
نخل و نارنج ؛
دلم میخواد برم خونه...
خونهای که زمینش فرش داره، آشپزخونه داره، غذای گرم داره، تلویزیون روشنه، جا برای دراز کشیدن هست، آب حموم داغه و آمادهست، باد کولر میزنه و خودم میتونم از توی کابینت نمک بردارم و روی چاقاله بریزم. من خونهای که بوی خونه میده میخوام.
نه بوی رنگ و چسب و چوب و خاک و کارتنهای باز نشده...