نخل و نارنج ؛
دلم میخواد برم خونه...
خونهای که زمینش فرش داره، آشپزخونه داره، غذای گرم داره، تلویزیون روشنه، جا برای دراز کشیدن هست، آب حموم داغه و آمادهست، باد کولر میزنه و خودم میتونم از توی کابینت نمک بردارم و روی چاقاله بریزم. من خونهای که بوی خونه میده میخوام.
نه بوی رنگ و چسب و چوب و خاک و کارتنهای باز نشده...
امروز داشتم فکر میکردم که، لباسهام رو اصلا دوست ندارم. اما یکم که گذشت به یه چیز بیشتر رسیدم. این که شاید مشکل بزرگتر از اینه. من در واقع خودم رو دوست ندارم...
بابام آدم عجیبیه. این همه ساله تو کلانشهر تهران زندگی میکنه، به عنوان یه شخصیت برجسته تو جامعه فعالیت میکنه. اما ذرهای شبیه آدمهای دغلباز و باسیاست این شهر نشده. تمام روح و روانش تو دشت و کوه و جنگلهای روستاست. همهی فکر و امیدش برگشتن به اونجا و نفس کشیدن تو اون هواست... این همه ساله این مرد تو این شهر هزار رنگِ عجیب و جادویی زندگی میکنه ولی روحش هنوز اون پسر بچهایه که تو دشت و صحرا دنبال بزغالهها میدوئه و سوار اسب میشه و از درخت زردآلو و گیلاس بالا میره. همونقدر ساده و بیآلایش و واقعی. اصالتی که حفظ شده...
پرنسس داشت غرق میشد،
قلعهش رو شکستم و نجاتش دادم🗡🛡
فعلا پیش آن کوچولوئه تا براش جا پیدا کنیم.
بابام ساعت ازدواجش رو داد بهم، ساعت پدربزرگم که نگهش داشته رو نشونم داد و گفت، تو هم ساعت منو نگه دار :)