eitaa logo
نخل و نارنج ؛
358 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
189 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
تردد طلاب با لباس روحانیت در علومج واقعا عجیبه.
آخرین روزهای ترم دوم، به آهستگی می‌گذرند. گرمای هوا کلافه‌کننده است و دیگر سبزی شهر به چشم نمی‌آید. وقتی هوا گرم است، به هیچ چیز دیگری نمی‌شود توجه کرد. کلاس‌ها در نهایتِ کُندی تمام می‌شوند و میان‌وعده‌ی محبوب این روزهای دانشجوها، بستنی‌های بوفه است که طعم شیر خشک می‌دهند، یا زیادی یخ زنده‌اند، یا آب شده‌اند. با استادها عکسِ یادگاری آخر ترم می‌گیریم. یادِ چه گاری؟ یادِ روزهای عجیب و غریب اولین سالِ دانشجویی، با همه‌ی سختی‌ها و خوشی‌هایش، با همه‌ی استادهای عجیب یا دوست‌داشتنی‌مان، همه‌ی تجربه‌های جدید، گاری. همیشه همه‌ی تجربه‌ها هم خوب نیستند. اما آدم در دانشگاه خیلی چیزها یاد می‌گیرد. علی‌الخصوص راجع به آدم‌های مختلفی که قرار است شبیه‌شان را بعدها در زندگی ببیند. آن‌قدر نمونه از همه‌ی تیپ‌های شخصیتیِ موجود در جهان، در دانشگاه دور هم جمع می‌شوند که واقعا می‌شود گفت اینجا، مشتی از خروار جامعه است. و دانشگاه هیچ منفعتی هم که نداشته باشد، دست‌کم آن‌قدری خوب است که عجیب‌ترین آدم‌های زندگی‌ات را اینجا ببینی و بعدها در زندگی، غافلگیر و شوکه نشوی. آهسته آهسته برای قدم گذاشتن در دنیای آدم بزرگ‌ها آماده‌ات می‌کند. علی‌ایّ‌حال، روزهای آخر ترم دوم، خیلی عجیب و آهسته می‌گذرند. آدم تا چشم بهم می‌زند، همه چیز عینِ برق و باد می‌گذرد. مثلا انگار نه انگار که همین دیروز و پریروزها بود که با نیم وجب قد و قواره، کیفم را روی دوشم می‌انداختم، درحالی که هنوز نصفِ مامان هم نبودم، در خیابان با فاصله از او راه می‌رفتم و می‌گفتم «کنار وایسید بقیه فکر کنن من دانشجوام!» این روزها ولی، در حالی که دیگر نایِ دانشجوییِ گذشته در متروی سرسام‌آور را ندارم، فکر می‌کنم دنیای کودکی چقدر قشنگ بود. حتی دانشجویی‌اش! به وقتِ ۱۳ خرداد ۱۴۰۴ ، ۱۱:۰۳ صبح به مکانِ نمازخانه‌ی عزیزِ علومج (با فرش‌های یادگارِ امام رضایش) / / eitaa.com/Alnana
دختره توی نمازخونه نشسته و داره گریه می‌کنه. با تمام وجود دلم می‌خواد برم بغلش کنم و بگم منم همینطور عزیزم... منم همینطور.
علومج عزیزم . . .
نخل و نارنج ؛
شبیه راه‌هاییه که آنه‌شرلی در جزیره پرنس ادوارد طی می‌کرد تا به مدرسه، دریاچه آب‌های درخشان، یا جنگل پری‌ها برسه.
سه شنبه برای اولین بار در طول این یک سال تحصیلی، نسبت به دانشکده احساسی رو داشتم که نسبت به مدرسه‌م داشتم. بعد از دو ترم، وقتی داشتم توی راهروها قدم می‌زدم و از پله‌ها بالا می‌رفتم، با خودم فکر کردم، چقدر اینجا رو دوست دارم، چقدر اینجا برام امنه و چقدر حس خوبی بهش دارم. من این ساختمون رو با بعضی از آدم‌هاش، استادهاش، کلاس‌هاش و حتی گل‌های خشکیده‌ش دوست دارم. من نمازخونه‌ی این دانشکده رو از همه‌جای دنیا بیشتر دوست دارم. من دوست‌های هم‌دانشگاهی و هم‌کلاسی‌م رو دوست دارم. من سلفِ دانشکده رو خیلی (با یه عالمه ی) دوست دارم. من غذاهای سلف رو دوست دارم. من وقت‌هایی که راهروها روشنن و نور خورشید می‌تابه توشون دوست دارم. من خیلی از چیزهایی که مربوط به این دانشکده‌ست دوست دارم. سه شنبه، دانشکده بهم حس خونه داد... حسِ پناهگاه بودن. همون حسی که نسب به مدرسه‌م داشتم. و احساس کردم می‌تونم اینجا خوب باشم و زندگی کنم. - بچه‌ها ولی من از بین همه‌ی دانشکده‌های دانشگاه، علومج رو بیشتر از همه دوست دارم. + منم این دیوونه‌خونه رو بیشتر از همه‌جا دوست دارم... / /
دارم به این فکر می‌کنم که کل تابستون قرار نیست دوستامو ببینم و این خیلی غمگینم می‌کنه.
وا، من دلم واسه دانشگاه و استادهامون تنگ میشه. تابستون چه کار جالبی می‌تونم بکنم؟
هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
-
خدایا، من بنده‌ی خوبی برات نیستم. من اون‌طور که شایسته‌ی درگاه عظیم و جلال و جبروت و خداییِ توئه، عبدِ سزاواری نیستم. تو خیلی هوام رو داری، خیلی بزرگی که هنوز اجازه می‌دی صدات کنم و خودم رو بنده‌ی کوچیکِ تو بدونم. خدای بزرگِ عزیزِ من، نه، بذار اینطوری صدات کنم... خدای بزرگِ عزیزِ امام حسین... من دستام خالیه. خالی از خوبی‌ای که پیشت بیارم و آبروم باشه، و پر از بدی. ممنونم که بهم اجازه دادی یه گوشه زیر این آسمون، کنار بنده‌های خوبی که دوست‌شون داری بشینم و تو رو صدا کنم. به حقِ دلِ پاکِ این بنده‌های خوبت، اگه دوست داشتی اون گوشه موشه‌ها، یکی از اون نگاه‌های قشنگ و لطیف و قند تو دل آب‌کن‌ت رو به منم بده. اگر نه هم، من باز خیلی دوستت دارم. خیلی خیلی خیلی. ولی خدایا، اگر امروز نگاهم نکنی و صدام بهت نرسه، پس کی نگاهم می‌کنی و به حرفام گوش میدی؟ من که خودم قشنگ بلد نیستم حرف بزنم. من به حسینِ عزیزت اقتدا می‌کنم و سعی می‌کنم اونطوری که دوست داری و اون باهات مناجات کرده صحبت کنم. خدایا، دلت میاد به یکی از نوکرای کوچیک و روسیاه و شرمنده‌ی حسین‌ت نگاه نکنی؟ حسین و محبتی که ازش توی قلبم گذاشتی، تنها چیزیه که می‌تونم بیارم پیشت و بگم به خاطرش، خدایا هوامو داشته باش... ای خدای بنده‌های پشیمون و توبه‌کننده و محبِ حسین.